مادرم سبزی میشست و توی آبکش بزرگِ قرمز میریخت.
گوشه ی حیاط، روی روفرشی زرشکی، زنعموهام سفره ای که روش سبزی پاک کرده بودن رو جمع میکردن.
مادربزرگم داخل خونه رو به حیاط نشسته بود و توی ظرف سفالی سبز، کشک میسابید، میگفت کشک فقط کشک لرستان. کشک ها جامد و سفید و دونه دونه بودن و خوشمزه… باید سابیده میشدن…
زنعمو لیلام دست هاشو کنار حوض شست و گفت:
- عروس مش تقی به هوش اومده!
مامانم: پس بدبختیاش دوباره شروع شدن! دیگه آبرویی که بریزه جمع نمیشه…
زنعموم: - شنیدم شوهرش گفته به هوش بیادم خودم میکشمش!
مامانم: - اون دیگه مرده و زنده اش فرقی نداره… خودش میره شهرشون… بچه اش فقط بدبخت شد.
مادربزرگم در حال تق تق سابیدنِ کشک گفت: - زنِ مش تقی پیره، نمیتونه بچه اشو نگه داره… خدا نگذره از باعث و بانیش…
زنعموم: - باعث و بانیش خودشه! باید از اول به شوهرش میگفت خاطرخواه داشته… نه که یواشکی دم ارایشگاهش با مَرده حرف بزنه!
از کلمه ی خاطرخواه خوشم میومد. در حین خوردن ساقه های خوشمزه ی شوید، از مامانم پرسیدم: - خاطرخواه یعنی عاشق؟
مامانم: - نه! خاطرخواه دیگه چیه؟! جلو باباتم بگو تا بهت ذوق کنه!
برو ریاضیاتو بنویس حرف بزرگترارو گوش نده!
محلش ندادم و پوست بقیهی ساقهی شویدم رو کندم و گاز زدم. ولی خاطرخواه دوست داشتم!
درسته عروس مش تقی چون خاطرخواهش اومده بوده درِ آرایشگاهش و داد و بیداد کرده، آبروریزی شده، اما همیشه این کلمه برام خاص بود.
شاید شهاب خاطرخواهِ من بود!
هروقت میومدن تهران، برام یه چیزی یواشکی می آورد، حتی وقتی میخوردم زمین و جاییم زخم میشد و هیچکس براش مهم نبود، حتی بهروز و مهرادم نگران نمیشدن، اما شهاب برام چسب زخم میخرید…
هنوز چسب زخم هارو تو سماور اسباب بازیم دارم!
خدا کنه مامانم نبینه…
با حرف زنعموم حواسم به حرف هاشون برگشت: - مش تقی میگفت خودِ عروسش مقصر بوده، وگرنه اون مردک آدرس از کجا داشته؟! همسایه ها چندبار دیدنش دور و بر آرایشگاه…
مادرم: - آره. منم دیدم… میگن میخواستن فرار کنن! از ترس خودکشی کرده!
زنعموم: - دروغ میگن، پسره با خودش چاقو داشته، میخواست فرار کنن که با چاقو نمی اومد… شاید میخواسته مجبورش کنه باهاش بره… میگن خیلی میخواستش…
مادربزرگم: - شاید… اما تهش هرچی آتیش هست از گورِ خودِ عروسه بلند میشه. همیشه ۷ قلم آرایش داره! از بس چادرش رو شل میگیره، سر و سینه اش همیشه پیداس! خودش کک یه تنبون داشته وگرنه اگر سنگین و رنگین بود، هر مردی هم بود بیخیال میشد… زن باید خودشو سفت بگیره، سنگین رنگین باشه… مردا که سنگ نیستن، میبینن، دلشون میخواد!
به این فکر کردم که “خب زن ها سنگن؟! دلشون نمیخواد؟”
بعدم فکر کردم شاید عروس مش تقی مثل من خاطرخواه دوس داشته!
بعدم قیافه ی همیشه بداخلاق شوهرش یادم اومد، که هربار تو کوچه بازی میکردیم توپمون رو میگرفت و دعوا میکرد…
بلند شدم و رفتم تو اتاق، کیف مدرسه امو برداشتمو برنامه ی فردا رو چک کردم. شروع کردم به انجام تکلیفام.
اه! باز فردا دینی داشتیم!!
زنگِ دینی بدترین زنگ دنیا بود!
“هر آدمی وجدان داره، وجدان یه حس درونیه که آدم رو تشویق میکنه به کارهای خوب، و از انجام کارهای بد باز میداره. یعنی به آدم میگه که کار بد نکن! کسی رو آزار نده! مهربون باش و به آدما کمک کن!”
بلند شدم و گفتم” خانوم اجازه؟ من یه کار بد کردم، مامانمم دعوام کرد. قول دادم دیگه انجامش ندم…”
معلم دینی، چونه ی مقنعه اش رو کمی عقب داد و گفت:
- خیلی خوبه که تصمیم گرفتی تکرارش نکنی، حالا برای بچه ها تعریف کن تا اوناهم یاد بگیرن! بچه ها ساکت باشید تا دوستتون تعریف کنه!”
گفتم: - یه روز با پسر عموم رفته بودم حموم…
با این حرفم، چشم های معلم ۴ تا شد! بچه ها “اُوووو” گفتن!
خواستم دهن باز کنم و ادامه بدم که معلم اخم کرد. - پسرعموت چندسالشه؟! کوچیکه؟
گفتم: - یه سال و نیم کوچیکتره ازم! من که ۱۲ سالمه، اون ۱۰/۵ سالشه…
با تندی گفت: بزرگه که!! چطور مادرت اجازه داده؟! - اتفاقا مامانمم گفت نرو. اما خب شیطنتم گل کرده بود!
صدای خنده ی ریز بچه ها اومد و معلم از جاش بلند شد، خودکارش رو عصبانی روی میز پرت کرد و گفت: - فردا میگی مادرت بیاد! تا ببینم چه مادریه که اجازه میده دخترش با یه پسر حموم کنه!
- خانوم مامانِ من نمیتونه بیاد! معلمه مدیرشون مرخصی نمیده.
- مادرت معلمه و تو با یه پسر…
داشت با اخم جلو میومد که گفتم: اما من توبه کردم. دیگه شیطنت و مردم آزاری نمیکنم… - این شیطنت نیست! گناهه! گناه کبیره. تو بالغ شدی، اون هم مُمَیّزه!
مُمَیّز؟!
/؟!
یهو همه خندیدیم…
مگه ریاضیه؟!
بین خنده گفتم: خانوم ممیز چیه؟! پسرعمومه! خیلی ام چاقه… دایره اس!
و با خنده ی من دوباره خنده ی بچه ها بلند شد…
جیغ بنفش معلم همه رو ساکت کرد. با اخم غلیظ بهم گفت: - یه پسر از وقتی از ۴ سال بگذره و خوب و بد رو تشخیص بده دیگه باید جلوش حجاب کرد. بعد توی احمق پاشدی باهاش رفتی حموم و لخت جلوش بودی؟! مادر و پدرت کجا بودن؟!
من لخت جلو اون بودم؟! اون بهروز بشکه رو تو خونه به زور راه میدادم! لخت؟!
بچه ها جرات حرف زدن نداشتن و زیر لب پچ پچ و خنده و اُ گفتن بود…
گفتم: خانوم من لخت جلوش نبودم که!
با اخم گفت: با لباس میرید حموم؟!
خنده ی بچه ها…
گفتم: نه! لخت، اما اون بالا خونه خودشون حموم بود. راهش نمیدم پایین اصلا، بی جنبه اس همش میاد… - جنبه! تو چه میفهمی جنبه چیه؟! از بس که مادر و پدرتون آزادتون گذاشتن بی چاک دهن شدید! بشین حرف نزن!
“جنبه” حرف بدی بود؟!
سرکوب! شاید اگه معلمای دینی جای اخم و سرکوب، لبخند و تشویق تحویلم میدادن، تو کنکور ۳۰ درصد نمیزدم!
و شاید اگر پسرعموم، بهروز، نبود، رتبه ی کنکورم انقدر خوب نمیشد!
آره! تمام وقتای پرحسرتمو درس میخوندم، مدیون بهروز و مهراد بودم!
وقتی که بابام و دو تا برادرش و پسرهاشون میرفتن جاجرود ماهیگیری، و جاجرود جای دختر نبود!، من درس میخوندم.
اخه اونا قرار بود لخت بشن و برن تو آب!
دختر که نباید لخت بشه! بماند که انقدر لاغر بودم که گوشتم نداشتم، زنانگی پیشکش…
اونا میرفتن با تور و قلاب ماهی بگیرن و من باید میموندم خونه، چون دختر بودم!
وقتی گریه میکردم و اصرار که میخوام برم، مامانم عصبی میشد که “لابد خودتم دلت میخواد لخت بگردی!”
و تمام لذت های انسانی ای ک برای زن ها حرام شد، ریشه اش در بی عرضگی و کوته فکریِ خود زن ها بود/هست…
خودشون خودشون رو محدود میکردن، به خودشون حمله میکردن…
انگار که نسبت به خودشون “خود ایمنی” داشتن!
مرد همیشه برتر بود، زن هم حوای وسوسه کننده!
و البته زن ها خودشون قفل میزدن به زندانشون!
هرگز شده از گریه ی پر درد بخندی؟
در پیله ی موروثیِ یک حصر بگندی؟
آبستنِ تبعیض شدم، بچه عزیزست!!
هرگز شده قفل قفست را تو ببندی؟!
خلاصه که معلم دینیِ زبون نفهم نگذاشت تعریف کنم قضیه چی بوده! اما برای دوستام تعریف کردم…
همه شون کنجکاو بودن، و من شروع به تعریف کردم:
- وقتی من طبقه پایین برم حموم، اونا که طبقه بالان دیگه آب بهشون نمیرسه. منم تا فهمیدم اون رفته حموم زود رفتم حموم شیر اب رو تا ته باز کردم که آب بهش نرسه، بعدم مامانم اومد دعوام کرد.
یهو همه شون خندیدن، زهرا گفت: - خاک بر سرت کنن! چنان گفتی کار بد کردم و مامانم دعوام کرده گفتم لابد دکتر بازی کردید. این که چیزی نبوده. اصلا خوبش کردی! پسرا بدجنسن، مثل پسرصاحبخونه ی ما، خیلی هیز و بده…
من: ولی پسرعموای من مثل داداشامن. لخت ندیدمشون. جلوشونم شلوار و پیرهن می پوشم. اما یه پسر عمو دارم ۳سالشه، اونجاش اندازه نصف پفک نمکیه…
اینبار همه مون خندیدیم…
زهرا: اما من دیدم. پسر صاحبخونمون بزرگه. دبیرستانه. همش حواسش به من هست… اما جدیدا بد شده، مثل دیوونه ها، یه بار تو حیاط یهو شلوارشو درآورد، یه چیز دراز مثل بادکنک داشت. گفت بیا دستش بزن! منم جیغ زدم و فرار کردم… اما مامانم جیغم رو شنید، الکی گفتم با شلنگ خیسم کرده جیغ زدم، وگرنه دعوام میکرد.
همه تایید کردیم… نباید میگفت به مادرش، دعواش میکرد…!!
“یک ماه بعد”
سه روز بود که زهرا غایب بود. خونشون رو بلد بودم اما تنهایی نمیتونستم برم، اجازه نداشتم.
باید بهروز رو خر میکردم تا الکی به مامانم بگیم میریم پارک، تا بریم خونه زهرا.
با هزار بدبختی و وعده ی بستنی توپی بهروزِ تپل رو راضی کردم بریم.
خونه ی زهرا دور بود و باید میدویدیم.
موهام همیشه کوتاه بود، مثل قارچ!
انگار که یه کاسه رو سرم بذارن و دورش رو کوتاه کنن!
موهای کوتاهم تو هوا پخش بودن… از روسری بدم میومد، حس میکردم گوشام نمیشنوه با روسری!
گرمم میشد، اگر سفتش میکردم گلوم درد میگرفت، اگر شُل میبستم از روی موهای لَختم سُر میخورد…
چندباری بابام دعوام کرد اما مامانم گفت ولش کن، بزرگ تر بشه سر میکنه، کوچیکه.
راست میگفت، زیادی بچه بودم، ریز و سر به هوا.
و من میدویدم و موهامو با خوشحالی تو هوا رها میکردم.
با وعده ی بستنی بهروز راضی شد تا خونه ی زهرا بدویم.
رسیدیم و بهروز گفت الا و بلا اول بستنی! فکر میکرد اگر زهرا رو ببینم زیر حرفم میزنم…
به بهروز گفتم زنگ خونه رو بزنه تا برم بستنی بخرم.
تا اولین بقالی دویدم و ۳ تا بستنی توپی خریدم، همون مزه ی بستنی لیوانی میداد اما کِیفش بیشتر از لیوانی بود!
از سرکوچه دیدم که زهرا دمِ در خونه ایستاده. روسری سرش بود، چادر سفید هم رو شونه هاش سُر خورده بود، بهروزم داشت باهاش حرف میزد انگار…
نزدیک تر شدم.
قدم هام کند شدن وقتی کبودی صورت زهرا رو دیدم!
مبهوت وایسادم…
هنوز به پاهام حرکت نداده بودم که صدای مادرِ زهرا اومد، از خونه بیرون اومد از پشت گیس بافِ بیرون زده از روسری زهرا رو گرفت و کشید!
جیغ زهرا تو جیغِ مادرش گم شد!
بهروز ترسید و عقب دوید.
مادر زهرا، زهرارو داخل کشید و در رومحکم بست.
بستنی توپیا از دستم افتادن و قِل خوردن تو جوبِ وسطِ کوچه.
دویدم به طرف در.
” دختره ی چش سفید این کیه کشوندیش در خونه؟؟ میخوای آبرومو ببری؟ تا حالا پسرِ صابخونه اذیتت کرده بود، حالا پسر میاری دم خونه ذلیل مرده؟! از اولم میدونستم پسرصابخونه ام کِرمِ خودت بود، خوب کردم دادمت دست بابات. خوب شد دعوا نکردیم باهاشون! بذار بابات شب بیاد میدم گیستو آتیش بزنه! “
زهرا دفاع نمیکرد! چرا حرف نمیزد؟! چرا فقط میگفت ببخشید، غلط کردم؟؟؟
اون که کاری نکرده بود!
در زدم. محکم در زدم…
انقدر که مادرش با عصبانیت در رو باز کرد.
- ها؟ چیه؟؟؟
- من همکلاسی زهرام، اون پسرعموم بود، اومدم حال زهرا رو بپرسم. نزنش خاله!
- من خاله ی تو نیستم!
دوباره با دست پَسِ سر زهرا زد: - با همینا گشتی که اینجوری شدی، نگا کن! روسریت کو؟؟
خونت کجاس بیام پیش ننت بگم با پسرا سر ظهر تو کوچه وِیلونی؟؟؟
داشت گریه ام میگرفت… - پسر عمومه! به خدا اومدم ببینم چرا زهرا نیومده مدرسه…
- زهرا هم مثل تو چش سفید بود روسری سر نمیکرد دادم باباش ادبش کرد! هر وقت کبودی صورتش خوب شد…
وسط حرفش به سرکوچه نگاه انداخت.
زهرا با صورت اشکی زمین رو نگاه میکرد، خجالت میکشید!
یکهو مادرش داد زد: گمشو برو خونه، سرتو از اتاق درنمیاری!
زهرا زود داخل رفت و مادرش هم با نگاه به سرکوچه داخل رفت. اما در رو باز گذاشتن!
به سرکوچه نگاه کردم، پسر چشم زاغی با نگاه به من جلو می اومد. صورتش پراز جوش بود و لاغر بود.
نزدیک اومد: اینجا چیکار داری؟
بهروز که هر چی نداشت غیرت رو داشت، نزدیک اومد.
بهروز: آبجیِ منو چیکار داری؟
پسر: شما در خونه ما چیکار دارین؟؟
بهروز: خونه دوستشه.
به پسر خیره بودم، پسر صابخونه بود حتما…
همون که اونجاشو…
زهرا رو اذیت کرده بود و تقصیرا گردنِ زهرا افتاده بود!!
باباش جای پسره، زده بودش!
این پسر باعث شده بود زهرا کتک بخوره!!
گفتم: وایسا!
رفتم و بستنی هارو آوردم. یکی رو دادم به بهروز.
گفتم برو!
دوتا دستم گرفتم و عقب رفتم.
هر دو رو محکم به طرف پسره پرت کردم، یکیش باز شد و شلوارش رو کثیف کرد، تا به خودش نیومده بود دویدم و فرار!
با تمام سرعت دویدیم.
تتها چیزی که یادم موند، لبخند زهرا گوشه ی پنجره بود.
و تنها چیزایی که رو مخم بودن، یکی غرغر های بهروز برای حیف بودن بستنیا بود!
و دیگری این سوال که، چرا همیشه دخترا مقصر میشدن؟! چرا صورت اون پسر کبودی ای نداشت؟؟؟!!!
نوشته: Hidden moon
45 پاسخ به “خود ایمنی!”
ماهکمکوتاه نبود …به اندازه بود …کم گوی و گزیده گوی چون درتا زندک تو جهان شود پرخوندمشپر از بغض بود و حسرت …خیلی بد بود لحظه به لحظشو دیدم و چشیدم و چشوندن!حس مزخرف بچگی و تنهایی من بخاطر نبودن دختر همسن و حسرت دیدن بازی و خنده پسرها و من بودم و خلوت اتاق و عروسک هایی که با چشم های تیله ای همیشه به بغضها و تنهاییهام می خندیدن…لایک دوم تقدیم به قلم محجوب و قدرتمندت (love)
چرا همیشه ما مقصریم؟پسرها متلک میگن و ما مجرم!حتما خودت نگاش کردی !شاید هم خندیدی ؟!آره خندیدی به پسر غریبه؟!وقتی بیرون رفتن قدغن شد میفهمی نباید الکی ول بخندی!ههآبی دریا ، قدغنشوق تماشا ، قدغنعشق دو ماهی ، قدغنبا هم و تنها ، قدغنبرای عشق تازه ،اجازه بی اجازه…پچ پچ و نجوا ، قدغنرقص سایه ها ، قدغنکشف بوسه ی بی هوابه وقت رویا ، قدغنبرای خواب تازه ،اجازه بی اجازه…در این غربت خانگیبگو هرچی باید بگیغزل بگو به سادگیبگو ، زنده باد زندگیبرای شعر تازه ،اجازه بی اجازه…از تو نوشتن ، قدغنگلایه کردن ، قدغنعطر خوش زن ، قدغنتو قدغن ، من قدغنبرای روز تازه ،اجازه بی اجازه
ریدم به هرچی خرافه و خرافه پرسته .ریدم به این نظامچرا باید رابطه دختر و پسر ممنوع باشهمردم بیدار شیدبا ممنوعیت رابطه با جنس مخالف چیزی بدست نمیارید
خوب بود لایکیدم. بهتر از این بود که طرف از جندگیاش و ابنه ای بودناش بگه و هوار تا لایک بگیره خخخخ بعد تازه بگه من دوتام خخخخ البته یکیش به فنا رف خخخخ این یکیشم به زودی به فنا میره خخخخ
خود ایمنی.…لابد اچ ال ای هامون مشکل داره…من که جور دیگه تو کتم نمیره…مشکل قطعا ژنتیکیه!!!چه خوب که مینوسی و چقدر هم خوب مینویسی…مرسی
جایی خوندم که ریه ی انسان 250برابربیشترازاکسیژن ،میل به دریافت وجذب منوکسیدکربن روداره!!منوکسیدی که به قاتل خاموش معروفه!خیلی چیزاکه دلخواه ماست تهش تباهیه…امیدوارم قیاس مع الفارق تلقی نشه.وامانکته ی بعد،اینکه کامنت شخصیولایک کنیم ب معنای تأییدوصحت کلامشه نه رفاقت وهواداربودنش هموطورکه عدم لایک دوستان دلیل برعدم درک وشعوروفیک بودن یک عده نیست.ربطی هم به نمایش لایک کنندگان نداره معقوله ای ک دربکن تو غلط جاافتاده!قصددمیدن براتش زیرخاکسترندارم ولی ماهم ادمیم سنگ که نیستیم…
از ديد يه بچه پرداخته شده بود به غم هاي كوچك دخترانه، چرا ميگم كوچيك؟ چون همين دخترا وقتي بزرگتر شن ميفهمن اونايي كه يه زماني فكر ميكردن غم بزرگيه ، در مقابل درد هاي جديدي كه ميكشن، چقدر نا چيز بوده…!تو همه ي جوامع تو كل تاريخ اين زن ها بودن كه هميشه تحقير شدن هميشه كوچك شمرده شدن… بسته به مقدار جهل دوره ي خودشون، از زنده به گور كردنشون بگير تا محدوديت هاشون تو جوامع قرن ٢١…دختر تا دهنشو باز ميكنه ، ميگن بشين سر جات ، اين حرفا به زن جماعت نيومده … دختر ميخواد تو كوچه بازي كنه، چه كارا؟؟؟دختر ميخواد ساز بزنه ، چه غلطا؟؟زن بايد دهنشو ببنده ، هر چي پدرش برادرش شوهرش گفتن بگه چشم ، حرف مرد وحي منزله!
ریشهی تموم این عقبموندگیا واضحه چیست اگر بدون تعصبات موروثی به قضیه بنگریم:میکروب مخربی به نام “اسلام” که تو مخ این ملت رخنه کرده و تا زمانی هم که درمان نشود اوضا همین آش و همین کاسهس. حال این ملت کِی میخوان بلخره دلبسگیشون به این انگل رو کنار بذارن تا مام از شرّ خیلی از معضلات دیگهی ناشی از اون خلاص بشیم معلوم نی.به قول یه بابایی: «در جامعهی بیمار، سالمها بیمار محسوب میشوند.» بیماری مذکور مسریست… لابد زنانی که خودشون با توسری به روسری عادت کردن زورشون میاد همینو رو دختراشونم پیاده نکنن و این چرخهی بیماری تا زمانی که مریض از مرضش راضی باشه ادامه پیدا خواهد کرد…
مهی مون چقد تلخ بود ولی اون حرکت اخر داستان لبخند داشت لایک 25 تقدیم با احترامبازم بنویس نری 6 ماه دیگه بیای
عالیمیدونی بد تر از مردا زنا هستن؟بارها دیدم تو پیج امثال مسیح میان میگن ما خودمون حجاب رو میخوایم بار ها دیدم که دوست دارن برده بمونناون هایی که جرات کاری رو ندارن هم به باقیه زنای با غیرت میتازن مسخرشون میکنن…
“ایول”ِ گرامی، مادر پدر شما تا جایی که اطلا دارم بهایی هسن. واضحه بهاییت هم از دل همون اسلام بیرون اومده و انتظار تفاوت آنچنانی ازش نمیره.بهرحال اونچه در این داستان بیان شد، همون محدودیتهاییست که طبق دین برا زن مسلمان مقرر شده.زن در اسلام:• نمیتواند برقصد• نمیتواند آواز بخواند• نمیتواند با مرد غریبه حرف بزند• نمیتواند حتا با صدای بلند بخندد• نمیتواند با پوشش انتخابیِ خودش بگردد• همواره باید زیر پوششی به نام حجاب مخفی شود.• نمیتواند حتا بدون اجازه شوهر یا پدر از خانه بیرون رود• نمیتواند آرزویی بزرگتر از خانهداری و فرزندآوری داشته باشد• همواره باید تحت اوامر و سلطهی یک مرد باشد (ابتدا پدر و برادرش، بعد شوهر… بعد حتا فرزند پسر!)خلاصه زن در اسلام همواره باید مراقب کردار خویش باشد تا مبادا موجب تحریک جنسی مرد شود! تو جامعه هم کلاً حضور نداشته باشه بهتره.همینا فک کنم به حد کافی گویای این هس که در اسلام اصلاً زن بودن خودش یه جور جرم محسوب میشود.تمام سهم زن مسلمان از اسلام؛ اسارتیست که نجابت نامیدنش. دیگه اینا بر اساس قوانین خود دین اسلامه، از کرهی مریخ که نیامده.فقر فرهنگی مردم مام بخش مهمیش بخاطر آلودگی افکارشان با همین آئین کذاییست… مطمئن باش!
ادیان همه شون مثل هم هستند اولش با شعار برابری و برادری و ازادی خواهی پیروان زیادی جذب می کنند و بعد با تبصره ها و مواد قانونی بعدی همه این پیروان بدبخت رو به اسارت فکری و اقتصادی می برند. بدبختی های بیسوادی و فقر همه جا مثل هم هست. مثلا در ژاپن قبل از توسعه فرهنگی و اقتصادی دخترها را مجبور به پوشیدن کفشهای چوبی کوچک می کردند تا پاهاشون رشد نکنه و زیباتر بشه!! این دخترهای بدبخت تا آخر عمرشون توانایی درست راه رفتن و دویدن رو از دست میدادند. حقوق زنها فقط در جوامعی که حکومت بر اساس آزادی عموم بنا شده و مزخرفات ایدئولوژیک پشتش نیست میتونه تامین بشه. با اینکه زن نیستم خط به خط نوشته ها رو زندگی کردم. یادمه خواهرم در دوران دبیرستان برای عروسی همکلاسیش یک پیراهن مجلسی از دوستش قرض کرده بود بابام با کمربند کتکش زد و گفت دختر حق نداره لباس بی حیایی بپوشه (در حالیکه مجلس فقط زنونه بود). من با اشکهای خواهرم اشک ریختم و الان که 39 سالمه هنوز به اون سالها فکر می کنم و قلبم به درد میاد. لعنت به بی سوادی و جهل و تعصب. لعنت به ملتی که کتاب نمی خونه
هیدن مون عزیز داستانتو با پوست و گوشتم لمس کردم . عالی بود . مرسی
خیییلیییییی قشنگ نوشتی??حرفایی که عقده شده بود تو دلم…انگار جرممون فقط دختر بودنه جدا از موضوع داستان خاطره ی خیییییلی قشنگی بوددد
pesaresheytoonمتشکرم. خوشحالم ک تونستم طوری بنویسم ک اون حس کودک بودن تداعی بشه 🙂
خوبه که انقدروشن بین هستی دوست عزیزبله نگه داشتن دوست هنره دفاع ازحریمش وظیفس امانه به قیمت تکدرخاطردیگران!هرچندکه شخم زدن گذشته حاصلی جزندامت وناراحتی نداره منم حستودرک میکنم وبرات ارزوی موفقیت دارم.
اخی چقد خوب بود
هیدن مون عزیز داستانتو صبح خوندم ولی نتونستم کامنتی بزارم.الانم دوباره خوندم ولی باز هم نمیتونم هیچ چیزی بگم چون نمیتونم (شایدم نمیخوام!) قبولش کنم. دختر نیستم و اصلا هم کسایی که میگن ما شما دخترا رو درک میکنیم رو درک نمیکنم…این آزاری که محدودیت برای شماها ایجاد کرده کم ماهارو هم اذیت نکرده (البته مسلما نه درحد شما) .هیچوقت یادم نمیره کتک ها و مسخره هایی که بار اولی که دست دختر همسایمو گرفتم بردم تا خونه ای که با چوب توی زمین خالی ته کوچمون درست کردم رو نشونشش بدم نصیبم شد درحالی که فقط میخواستم خوشحالش کنم.یادمه دیگه هیچوقت نیومد توی کوچه و دیگه هیچوقت نتونستم ببینمش…هیچوقت یادم نمیره بار اولی که توی یه جمع به یه دختری گفتم خیلی خوشگلی و خیلی دوست دارم و بلند شد و جلوی ۱۲تا دختر و پسر همسن زد توی گوشم که به چه حقی به یه دختر میگی دوست دارم…و هیچوقت یادم نخواهد رفت این روزا رو که بین بچه ها و رفیقام به کزلیسی محکوم میشم درحالی که فقط احساس میکنم احترام به جنس زن باید فرق کنه با احترامی که به دوستای پسرت میزاری…
آفرین . قلم زیبایی دارین . لایک 44 تقدیم به شما
واقعیت زندگی رو به قلم دراوردن کار هر کسی نیست، احسنت قلمت زیباست.
چیزایو که نوشتی با تموم وجود احساس و رک میکنم فکر میکنم خیلی ها تو این کشور اینطوری باشند. لایک
خیلی قشنگ بود ماه زیبا (love)این نوع نوشتنتو خیلی دوس دارم… :-* ?لایک تقدیمت ? 🙂
مرسی ماه بانوی عزیز،زیبا دلنشینخیلی عامه پسند که مارو یاده مودب پور یا فهیمه رحیمیانداخت نوشته پر پیمونت ولی کم بود و اخرشو دوسنداشتم.در آخرم این شعرِ زیبا تقدیمِ تو و همه بانوان این سرزمیننفرین شده که یه عبدالرزاق باشتین دیگه میخاد تا فرهنگفنا رفتشو دوباره برگردونه زیرِ سوی خونه ها…زنی را می شناسم منکه می گوید پشیمان استچرادل را به او بستهکجا او لایق آنست؟زنی هم زیر لب گویدگریزانم از این خانهولی از خود چنین پرسدچه کس موهای طفلم راپس از من می زند شانه؟زنی آبستن درد استزنی نوزاد غم داردزنی می گرید و گویدبه سینه شیر کم داردزنی با تار تنهاییلباس تور می بافدزنی در کنج تاریکینمازنور می خواندزنی خو کرده با زنجیرزنی مانوس با زندان
داستان خوب و اجتماعی جذابی بود بسادگی و زیبایی دنیای بچه ها رو بتصویر کشیده بودی و سادگی و دنیای بسته اگر اشتباه نکنم دهه پنجاه و شصتی ها رو سعی داشتی بیان کنی و مشکلاتشون رو قلمت رو دوست دارم و روان نویسیت بدل میشینههیدن مون دوست داشتنی یه نقد هم از نظر شخصیم به داستانت دارم فکر میکنم تو یکپارچگی داستان مقداری زنجیر و سکانس کم گذاشته بودی و اتفاقات و داستانهای پی در پی برای دخترک قصت کمی از دید بنده حقیر یکپارچگی نداشت.ولی بشدت با سادگی قلمت و تصویر پنداری از شخصیت دختر قصت و حال و هواش لذت بردمقلمت مانا و بازم بنویس
هیچی از داستان شما متوجه نشدم
داستانتو از چند فریم ورنداز کردم و اینا به ذهئم رسیدن :نخست اینکه از بی دی اس ام نوشتن گذشتی و سبک نوینی مزمزه کردی و این تغییر طراحی خوبه و آفریندو ؛ فیت و مجلسی رفتی تو کالبد یه دخترک … این سخته و اینم لایکسه ؛ سوژه کمی آشنا بود …پیام قصه میتونست بکرتر باشه … خیلی تو داستان از مظلومیت زن نگین یا این شعارها رو لابلای دیالوگ و متن پر و بال بده این خیلی بهتر و ژرف تره تا در پس هر متن دنبال هدفت بگردیچهار؛ طنز داستانت و حمام مشترک – چسب زخمای شهاب _ خط سیر و زنجیره یکدست روایی خوب بودن…بازم بنویس ناب و نو …
دانیال عزیزممنونم دوست خیلی خوبم…درسته، غم های اونموقع کوچولو بودن…حرف هات حرف دل من هم بود…من آخه فروغ دوس ک… :)مرسی شعر…خیلی هم خوب ?امیدوارم عمرمون کفاف بده… موهای باز تو باد… رقص موجشون زیر افتاب خیابون و پارک و… قشنگه 🙂
هیدن مون عزیز…ماه جان…یه ماه مثل خودم(لبخند)مرسی که حسرت سالیان سال ما دخترارو به قلم کشیدی!لحظه به لحظشو درک میکردم باتمام جونم و نگارش زیبات این درک و تصویرسازیو برام قشنگتر و راحتتر میکرد(قلب)ممنون ازت لایک ۵۹
داستانت به جای خودش که عالی بود ،ولی چرا این پایین غوغا درست کردی.تبریک میگم.احساس پیروزی ها رو تو ذهن زنده نگه دار.،در تمام مراحل چون قدیمی نمیشوند.پرچم موفقیتت همیشه بالا.
لایک ۶۲ یکم بازیگوشه.
?67 ?
strong boyyyممنونم ازتون دوست عزیز
ماه عزیزاگه خاطرت باشه گفتم سر فرصت میشنیم و به تفضیل مینویسم نظرموو اما ابتدا در مورد داستانموضوع خوبی بود. به زیبایی پرداخت شده بود. سادگی راوی خصوصا زمانی که میگه منم خاطرخواه دوس دارم عجیب به دلم نشستخاطرات راوی به واقع نشانگر جامعه ما بود. حتی امروز هم با تمام ژست های روشن فکریمون ما همون جامعه پوسیده فکر سابقیم. طبل های تو خالی… فقط مدعی روشن فکری هستیم و حرف میزنیم، دریغ از عمل که دو صد گفته چو نیم کردار نیست.بگذریم…و اما اسکلت حشری عزیز از اسلام گفتن. نظر ایشون متین و عزیز منتها بنده مخالفمهر چند منکر نقش ریشه ای مذهب در این اتفاقات نیستم، ولی باید پذیرفت ایرانی از خود خدا هم مسلمون تره.مادرم تعریف میکرد زمان دبستان مقنعه چونه داره اگه سر نمیکردن از صف بیرونشون میکردن. خود اسلام میگه گردی صورت حلال ولی این جماعت…به قول رضاعطاران خدا خودش میبخشه، دوستان فحش خوار و مادر میدن.40، 50 سال قبل تو یزد ما، مرد زنش رو به اسم برادرش صدا میکرده، مبادا همسایه اسم زنشو بفهمه! فرمود وات د فاک ایز دت؟! کجای اسلام چنین حکمی اومده؟حلال این مشکلات زمانه و تلاش برای فرهنگ سازی خصوصا از جانب دولت که متصدی فرهنگ جامعس… هرچند در حال حاظر متصدی بی فرهنگیهیادمه سال پیش کتاب قمارباز رو میخوندم.جایی در مورد این مینویسه که دختری که راوی دوست داشته شب رو تو اتاق راوی در مسافرخونه سر میکنه. روز بعد همه میگن ای داد… این دختره رو… شب رو بیرون از خونه سر کرد. جامعه ما قریب به یک قرن عقبه از عصر حاضر. به امید روزی که مشکلات رو به گردم دین نندازیم. قبول کنیم مشکل از ماست و خودمون رو اصلاح کنیم… اون روز من خوش خال خواهم بود.
ماهکچقد بهت میاد اسمت مهدیس باشه
قهرم باهات!!!
باورم نميشه 😢 بچگيم اومد جلو چشمام 😢
یه مدت نبودم اینجا شده بچه بازی اه اه
بسیار زیبا و شیوا بود .موضوع داستان عالی .فقط کمی بعضی توصیفات و دیالوگها با فضای و زمان داستان نمیخورد .ولی در کل بسیار بسیار عالی
اینقدر غصه خوردم که نگویاد همه تنهایی ها و تحقیر شدن های خودم افتادمبا پسرا نگردتو کوچه با پسرا بازی نکنبزرگ شدی چرا وسط پسرا میشینی باهاشون حرف میزنیبلند نخندجلو پسر عمت با شلوار تنگ نیاو…حالم بهم میخوره از این کشوری که قراره بچه منم اینطور بدبخت و پر عقده و حسرت کنه
دلار شد 14 هزار تومان یک عده گدای لایک شدن هی لایک 13 و 14 و 15 میکنن واقعا متاسفم براتونتا ابد جهان سومی هستیم.
عالییی بود??
درود ? هیدن قلم طلا. بازم دیر رسیدم . الان داستان قشنگت خوندم و لذت بردم .داستانت منو یاد این نوستالوژی بازی گروهی هفت سنگ ما پسرا با دخترا انداخته .که صمیمی و بدون گرایش جنسیتی با بچه های کوچه بازی میکردیم. چرا به داستان از زاویه ی دید ی طرفه اونم منفی نگاه شده؟! توی همون موقعیت گذشته همه مث هم نبودن…بچه های خوب و باشعور مث شخصیت اول داستان هم زیاد بوده.تفاوت فرهنگی والدین ،درصدی از اون موضوعات دامن میزده.که از هر نسل به نسل بعدی بی کم و کاست منتقل می شد.این تفاوت فرهنگی روی ادبیات بزرگترها هم خیلی بد تاثیرشو گذاشته بود و اونا هم به شیوه ی بدی مفاهیم جنسیتی به بچه ها آموزش می دادن.در کل از طرح محتوی خاص داستانت خوشم اومد علی الخصوص این طعنه “مردهمیشه برتربود،زن حوای وسوسه کننده!کاش روزی برسه زن و دخترا رو اینجوریا وسوسه کننده یاد نکنیم. آفرین90 ?
پرفکت،یه داستان بدون هیچ هرزگی اصن فراموش کردم داخل چه سایتی دارم این داستان رو میخونم،درسته داستانت بغض داشت ولی نوع نگارش و داستان نویسیت عالیهم،لایک داری
شماها هیچوقت مقصر نیستینمقصر مغزهای پوسیده ستمقصر ذهن های سواساستفاده گرهمقصر ترسوهایی هستند که پشت حماقت مخفی شدنترس، ترس و ترس جنسیت ندارهجنسیت اصن معنی نداره اگر خودتون نترسینبدونین همیشه هستند آدمهایی که به خودتون احترام میزارن نه میخوان صاحبتون بشن نه میخوان ازتون سواستفاده کنن فقط بگردین کسی رو پیدا کنین که شمارو واسه خودتون میخواد. کمه اما تو همون کم بودنش حق شما محفوظههیچوقت از خودتون خسته نشین خودتون باید خودتون رو با ارزش نگه دارین وگرنه جنسیت نداره تو جامعه انسانیت گرگ زیاده، گرگ کش هم زیاده
خیلی عالی 👌 😎