چند سال عضو بکن توم
بعد از سه سال تصمیم گرفتم داستان خودمو براتون بگم…
۲۰ سالم بود…
یه پسر چشم سبز و لاغر و پوست سفید
نور چشمی خانه و خانواده
تمامی وسایل الکترونیکی در اختیارم
به تمام خواسته های کودکیم رسیده بودم
از اسباب بازی بگیر تا مسافرت های جور واجور و خرید pls و…
از دوران دبیرستان با همسن و سالهای خودم ارتباطی نداشتم…داشتم اما در حد همکلاسی
اما دوستام همشون بیشتر از ۵ سال ازم بزرگتر بودن
با همشون رابطه های سالم و برادری داشتم
رفت و شد های خانوادگی
بعضی وقتاهم شبا میموندم پیش دوستام بدون هیچ گونه قصد و قرضی…
من چندتا دوست داشتم که همشون بخاطر حالا نمیدونم چی، اما دوست داشتن که باهام دوست باشن
تحت هر شرایطی همه کار میکردن که رابطشون باهام حفظ بشه اما هیچ گونه حرکت مشکوکی توشون ندیدم.
نه حرفی خاصی نه حرکت خاصی نه تیکه خاصی هیچی
احتمالن بخاطر قیافم بود و شاید بی ادب نبودنم
چون آدم سر به زیر و مودبی بودم
من با یکی از دوستام خیلی صمیمی بودم و به نوعی دوست شماره یکم بود… به اسم مثلا حمید.
حمید ۴ سال ازم بزرگتر بود
یه رابطه فوق العاده گرم و صمیمی
من رگ خوابش بودم
هرچی میگفتم همون میشد
اون منو خیلی دوست داشت.
بسیار بهم وابسته بودیم. البته خوش قیافه نبود
ولی چون اولین دوستی بود که ازم بزرگتر بود منم احترامشو داشتم و خیلی رابطه خوبی داشتیم.
در این وابسته که مثلا گاهی زنگ میزد و میگفتم الو و بعد گوشیو قط میکرد… گفتم چت بود گفت دلم برا صدات تنگ شده بود… چون من مسافرت بودم…
حمید خیلی مهربون بود اما وابستگی شدیدی که بمن داشت از رابطه دیگران با من احساس نارضایتی میکرد و دوست نداشت من غیر از خودش با کسی حتی سلام و علیک بکنم. این رفتارش خیلی منو خسته و اذیت میکرد… دوست نداشتم همچین رابطه ای بینمون باشه… از اون افرادی که همزمان با من در ارتباط بودن بجز حمید، اسم یکیشون سعید بود. سعید ۴سال ازم بزرگتر بود و خوش چهره و تک فرزند بود. من هیچ گونه احساسی بهش نداشتم . این داستان واقعیه دوستان. برگردم به عقب. حمید بخاطر این موضوع که من با دیگران درارتباطم خیلی به من فشار میاورد و باعث شد کم کم ازش فاصله بگیرم. فاصله ای که منجر شد حمید دچار افسردگی بشه. اون به من بی احترامی میکرد اما میگفت از دوست داشتنه و دلش نمیخواد من برا کسی دیگه باشم و منم بایستی مرتب براش توضیح میدادم ک همچین چیزی نیست و من تو سنی هستم که خود ب خود دوس داشته باشم با دیگران درارتباط باشم… فایده نداشت و من و حمید کم کم ازم فاصله گرفتیم و رابطمون سرد و سرد شد و در حد سلام خشک وخالی… از این طرف رابطه با حمید سرد و از اون طرف نزدیکیم با سعید بیشتر میشد… اونم مثل حمید ازم بزرگتر ولی خوش چهره و تک فرزند بود. چهره سفید و سبزه ای داشت. یه آدم مذهبی و نماز خوان و اهل نماز و روزه و مسجد . بدون هیچگونه کم کاستی خدا شاهده دارم بیان میکنم. عاشق شخصیت های نظام و حکومت و … دیگه نمیگم عاشق چه افرادی از نظام بود که ی وقت فحش و اینا ندین… هرچی از مذهبی بودنش بگم کم گفتم… حتی منی که مثلا رویه سیاسیم اصلاح طلب بود زیاد حال نمی کرد و میگفت اصلاح طلبا ضد دین و قرآن و مذهب و اینچیزان…
اینا تو پرانتز بود. یه شخصیت کاملا درونگرای فکری ولی ارتباط بیرونی خوبی داشت. با هیچ نفری دوست صمیمی نبود چون میشناختمش. با همه در حد سلام و علیک خشک و خالی.
ولی میخواست به من نزدیک بشه. همینقدر ک هی داشتم از حمید فاصله میگرفتم رابطم با سعید نزدیک و نزدیکتر میشد. طوری که سعید شد رفیق شماره یکم… یه نکته براتون بگم این فرایند که سعید شد رفیق شماره یک، تقریبا ۴سال طول کشید. ۴سال طول کشید تا حمید بره و سعید بیاد جاش…
حمید منو و منم حمید رو کامل فراموش کردم.
سعید شد نفر اول و آخر من و منم شدم نفر اول و آخر سعید… همین بهترین توصیفه از رابطمون.
وابستگی بسیار بسیار شدیدی بین منو سعید وجود داشت. نقل مکان ما به مرکز استان باعث شد تا ۲روز یکبار سعید مسافت ۲۰۰ کیلومتری رو بره و بیاد تا منو ببینه… و دلتنگی که من برا سعید داشتم باعث شد با پافشاری و اصرار و دلایلی مثل درس خوندن و … باعث شد خانوادمو مجاب کنم تا برگردیم به شهرمون و در کنار سعید باشم. خیلی بهم وابسته بودیم . یه دوست داشتن بسیار عمیقی بینمون بود طوری که خانواده سعید که همین تک پسر رو داشتن به من میگفتن تو برادر سعید هستی پیش ما و هر وقت دلت خواست میتونی بیای و بری و …
همینم شد. من واقعا همین جایگاه رو پیششون داشتم
میرفتم و میومدم
اکثر وقتا هم شبا خونشون میخوابیدم. این رویه دیگه برا خانواده هامون روتین شده بود… چون دربین مردم من یه آدم مثبت و درسخون و اهل هیچ خلاف .بله فیلم پورن میدیدم، خودارضایی هم میکردم … و سعیدم یه آدم فوق مذهبی و که خلاف سنگینش دیر رفتن به مسجد بود… رابطه من و سعید بین مردم و اطرافیان زبانزد بود . البته سعید از این ویژگی های من که مثلا من پورن میبینم و… در جریان نبود یعنی اصلا طوری با هم برخورد می کردیم که اصلا به این چیزا فکر نمیکردیم. وابستگی شدیدی بین من و سعید بوجود اومده بود. شاید باورتون نشه ما تقریبا ۹ سال باهم دوست بودیم و این اتفاقی که دارم براتون میگم تو سال شیشم دوستیمون بوجود اومد… یعنی ما ۶ سال بدون هیچگونه پارازیتی رفاقت میکردیم… این وابستگی در این حد شد که مثلا اگه سعید حین چت کردن با من دیر پیامم رو سین میکرد حداقل ۲روز باهاش قهر بودم … وابستگی اون به من مثل مردا بود به نامزداشون و دقیقا وابستگی من بخاطر اینکه ازش کوچیکتر بودم مث یه پسر بچه یا دختر بچه کم سن و سال بود که نیاز به آغوش و بوسه داشت…ولی هیچ گونه حرفی مثبت۱۸ بینمون رد و بدل نمیشد . فقط موقعی ک قهر بودم زنگ میزد و دعوتم میکرد خونشون و یا هم شام میخوردیم.
این فرایند ۶سال ادامه داشت تا اینکه اتفاقاتی بینمون رخ داد از وابستگی شدید، که باعث شد قهر و ناراحتی هامون بیشتر بشه. بیشتر و بیشتر و بیشتر تا اینکه دیدم کلا ارتباطی باهم نداریم. بله ما باهم کات کردیم و هیچ گونه ارتباطی بینمون نبود.
من چسبیدم به درس و مشق و کنکور و… سعید هم تو خونه و دانشگاه و بیکار. ۱سال به همین منوال گذشت تا اینکه…
تا اینکه من خواب دیدم که سعید اومده خونمون و بهم میگه که تو خیلی نامردی و لبامو بوس کرد و رفت… از خواب پاشدم و گفتم خدایا این چه خوابی بود. چرا سعید لبامو بوسید. هم شوکه شدم هم خوشم اومد اما خب فقط خواب بود… دو سه روز بعد من قرار شد با یکی از دوستای مشترک خودم سعید برم رو زمین کشاورزیشون . بعدازظهر اومدن در خونه و دیدم سعید هم تو ماشینه. سوار شدم و رفتیم سر زمین ولی هیچ حرفی بینمون نبود. فقط سلام کردم و رفتم . رسیدم به زمین، داشتیم کمک دوستمون میکردیم یهو دیدم سعید گفت تو خیلی نامردی… خدا شاهده تکون خوردم .پیش خودم گفتم چندروز پیش من خواب همین جمله رو از،سعید شنیدم و دیدم و حالا داره مستقیم بهم میگه… بهش نگفتم که خوابشو دیدم ولی گفتمش که چرا نامردم… گفت تو با قهرت منو خونه نشین کردی…
هیچی بهش نگفتم و سرشب اومدیم خونه.
پیام دادم بهش
گفتم چرا اون حرفارو زدی و…
اونم داشت درد و دل میکرد ک چرا باهاش کات کردم.
هی داشت پیام میداد ک یه پیام بهش دادم و قفل کرد و هیچی نگفت… گفتم خواب دیدم لبامو بوس کردی…
بعد نیم ساعت ک تو چت همدیگه بودیم و هیچی نمی گفتیم گفت شوخی میکنی… گفتم نه خواب دیدم لبامو بوسیدی و سریع رفتی…
ناراحت شد و از چت خارج شد
عصرش پیام داد
میدونستم میخواد از خواب بگه
به من گفت تو خواب که من بوسیدمت تو چی کردی…
گفتمش من از خواب بیدار شدم ولی نمیدونم خوشم اومد یا نه.
این اولین نوع پیام داد بین من و سعید بعد ۶ سال بود… سعیدی ک بسیار مذهبی و نمازخون و … بود و داشتیم دراین موارد باهم چت میکردیم.
مشخص بود که منتظر واکنش منه… اگه بگم خوشم اومده یه چیز بود اگه بگم خوشم نیومده یچیز دیگه…
اما من بعد از ۲۰ دقیقه بهش گفتم دروغ چرا… حس خوب و خاصی بود که لبامو بوسیدی…
این شد فصل جدیدی از رابطه من و سعید
داستانم طولانیه. اگه خوشتون اومد ادامه میدم که چی بینمون گذشت و کارمون ب کجا کشید …
خوشتونم نیومد خو هیچ و ببخشید
نوشته: زیزو
4 پاسخ به “خواب دیدم و …”
تا اینجا خوب بود اولین لایک
خیلی حواشی نوشتیعملا چیزی ننوشتی اینهمه شد تازه رسید شروع رابطهبرادر من هرچی لازمه بنویس
حالا چرا انقد قسم و آیه میخوری که هیچی نبوده؟؟ مثلن میخوای بگی شما از بقیه گی ها پاک ترین؟؟؟
تو خیلی خوب می نویسی، محیط و صحنه رو خوب ساختی. از نظر نوشتن مشکلی نیست. اما چون از آدم های مذهبی متنفرم و معتقدم گروهی متظاهر و دروغ گو هستند که زیر پوسته دین و مذهب هر کثافت کاری انجام میدن، با اصل ماجرای اتفاق افتاده مشکل دارم. البته این باعث نمیشه که نوشته های شما رو نخوندم.