استرس گرفته بودم. بهش گفتم نمیشه الان بیام. هم اتاقیام هنوز کامل نخوابیدن. گفت خب نخوابیده باشن بیا بیرون فکر میکنن میخوای بری دستشویی. گفتم چیکارم داری؟ گفت بیا بیرون. عکس برام فرستاد که توی راه روهه. استرسم بیشتر شده بود. دوتا هم اتاقیام صدایی ازشون نمیومد. با خودم گفتم بهتره که برم شاید شر درست کنه. از تخت اروم بلند شدم شلوارک پام بود. درو باز آروم باز کردم و رفتم بیرون. از ته راهرو دیدمش که منتظرم بود . با. عصبانیت رفتم سمتش ( کیر شق شدش از رو شلوارش خیلی تابلو شده بود.رو به پایین شق شده بود به خاطر همین برامدگیش خیلی بیشتر دیده میشد ) گفتم چته چه مرگته؟ گفت بیا بریم توی حموم کارت دارم. گفتم گمشو بابا کسشر نگو واسه خودت… برگشتم که برم.خیلی عصبانی بودم. چند قدم که رفتم ( واقعا دیگه فکر نمیکردم این کارو کنه و اینقدر کصخلباشه ) اومد شلوارمو محکم با شورت کشید پایین !! ( تا زیر رونام پایین کشیده بود ) شوکه شدم یه لحظه. برگشتم و محکم هلش دادم. چون خم شده بود وقتی هلش دادم کامل افتاد روی زمین. سریع شلوارکمو کشیدم بالا. گفتم تو دیگه چه حیوونی هستی واقعا. کصخل احمق… بلند شد اومد سمتم. داشتم همینجوری بهش فحش میدادم…یه دفعه یه چک محکم زد توی گوشم که سرم گیج خورد یکم…گردنمو گرفت و محکم کوبوندم به دیوار… گردنمو محکم گرفته بود و داشت فشار میداد… خواستم دستشو در بیارم ولی نمیشد دستش مثل سنگ شده بود.توله سگ زورش خیلی بود. فکر نمیکردم زورش اینقدر زیاد باشه.چون هم قد کوتاه تر از من بود هم لاغر و استخونی بود. داشتم خفه میشدم… هی با چشام به اینور و اونور نگاه میکردم که کاشکی یه نفر بیاد کمک… سعی کردم بزنم توی تخماش ولی نمیزاشت. داشتم واقعا خفه میشدم… بهش گفتم گوه خوردم… باشه باهات میام ولم کن… بالاخره دستشو ول کرد. چندتا نفس عمیق کشیدم. مچ دستمو محکم گرفت که ببرم… بهش گفتم اینجور دستمو نگیر یکی میبینه فکر بد میکنه بخدا خودم میام… گفت همه خوابن الان کسی نمیبینه. من دیگه حوصله حرف زدن نداشتم و چیزی نگفتم…مچ دستمو گرفته و تند تند حرکت میکرد و منم دنبالش… چهار تا حموم بود.خوشبختانه خالی بود هر چهارتاش. رفت سمت اخرین حموم و درشو باز کرد. منو هل داد داخل. گفت تو لخت شو برو زیر دوش تا منم بیام… گفتم کجا میخوای بری؟ گفت میرم شامپو بدن و لیف بیارم میخوام تمیزت کنم ! یکم جا خوردم… گفتم خب وایسا من برم اتاق گوشیمو بذارم و بیام. گفت بده به خودم میبرمش توی اتاقم بعدش که تموم کردیم برش میداری. گفتم نه خودم میرم و میام. اومد داخل حموم درو بست. واقعا دیگه ازش میترسیدم 🙁 اومد سمتم… دستشو برد دور کمرم و محکم منو به خودش چسبوند و با اون یکی دستش دوتا لپای صورتمو فشار داد… گفت باز دلت چک میخواد؟ منم همزمان که دوتا لپامو گرفته بود گفتم گفتم بود با ابرو گفتم نه… گفت آفرین. و بعد با دو دستش سرمو گرفت و لبمو محکم بوس کرد… گفت اومدم لخت شده باشیا. و گوشیمو بهش دادم و رفت بیرون. درو قفل کردم. حمومش هم دیواراش به سقف چسبیده بود و هم از بیرون چون شیشه نداشت داخل اصلا معلوم نبود. تو اینه در خودمو نگاه کردم. صورتمو نزدیک تر به ایینه کردم دیدم یه طرف صورتم قرمز تره و رو ولی خوشبختانه دور گردنم کبودی و چیزی نبود. با خودم گفتم ببین توله سگ حروم زاده چیکار کرد… فکرشو نمیکردم یه بچه ایی که هم سنش پنج سال ازم کوچیکتر باشه و هم قد و هیکلش، نتونم از پسش بر بیام… لباس و شلوار شرتمو دراوردم. کلا لخت شدم. رفتم یکم دور تر که حجم بیشتری از بدنمو توی آینه ببینم… نوک سینه ها بزرگ تر شده بود و کیرم جمع شده بود.و خیلی کوچولو نشون میداد. چون سرد هم بود. کیر اون توله سگ و بدن سبزه و استخونیش اومد توی ذهنم و بعد کیر کوچولو شده خودم و بدن سفید و گوشتی خودمو که دیدم حس حشری بدجور اومد سراغم.حس زنونگیم خیلی بیشتر شد. شیردوش باز کردم و رفتم زیرش. توی آینه به خودم و اندام زنانه م نگاه میکردم که الان یکی میخواد بیاد بهش لیف بزنه و بمالونش. بدنم که خیس شد شیر داغو بیشتر کردم و زیرش درومدم تا بخار کنه حموم… بخار داشت میومد بالا و منم از شدت داغی و شهوت قلبم تند تند میزد کیرمو که میمالوندم خیس شده بود. حموم پر بخار شده بود. شیر داغو کمتر کردم… یه دفعه دیدم در زد. قفلو باز کردم و رفتم زیر دوش. اومد داخل. حوله رو به چوب لباسی اویزون کرد و لیف و شامپو بدن هم گذاشت روی جا شامپویی. منم بدون اینکه مثلا بهش توجه کنم داشتم بدنمو میشستم. سریع لخت شد. دفعه قبلی یکم شیو کرده بود ولی الان موهای بدنش بلند شد بود و کیرش هم سیخ سیخ. زیر چشی به کیرش نگاه میکردم. واقعا بزرگ بود!.. اومد سمتم زیر رونام رو با دو دستش محکم گرفت و بلندم کرد. به حدی که پاهام از زمین خیلی فاصله داشت و سرم نزدیک سقف بود. یه نگاه از بالا به پایین بهش کردم. گفتم رونامو محکم داری فشار میدی… دردم میاد. گفت دردت میاد ؟ گفتم اوهوم. تخم سگ محکم تر فشارشون داد… دهنم باز کردم و با ادا گفتم آاااای… دندوناشو محکم به هم فشار میداد و دور هم تاب میخورد و منم که توی دستاش بودم. به صورتم نگاه کرد و گفت واقعا تا حالا همچین چیزی گیرم نیومده بود…عجب چیزی هستی تو جدا… با لبخند حشری بهش گفتم خودم میدونم نیازی تو بگی… گفت تو مال خودمی دیگه، نمیخوای نشون بدی ولی یه جنده درجه یکی… اینو که گفت یکی از دستاشو دور رونم ازاد کرد و انگشتو فشار داد توی کونم. چون بدون تف بود دردم گرفت و قشنگ رفتم انگشتش توی سوراخمو کامل حس میکردم… همینجوری که داشت بیشتر توی کونم میکرد میگفت درست نمیگم؟ انگشتش کامل توی کونم رفته بود و داشت پروستاتمو تحریک میکرد. هی انگشتشو محکم تر فشار میداد و تاب میداد و پروستاتم تحریک میشد و هی می پرسید بگو دیگه نه ؟ بگو… من به اه ناله شد افتاده بودم و کل بدنم داشت تکون میخورد…فشارو بیشتر کرد و داشتم از شهوت دیوونه میشدم قلقلکمم میومد و پاهامو بالا پایین میکردم و میزدم به پاهاش.… با اه ناله گفتم اره راست میگی… دستشو از توی کونم دراورد… تا ته کرده بود توش.وقتی در اومد یه صدای دیوونه کننده داد. بالاخره گذاشتم زمین. گفت میدونستم از عزیزم… لیفو کرد دستش و شامپو بدن روش ریخت و روی زمین دراز کشید. گردنشو به دیوار تکیه داد. بهم بگفت بیا روی سینم قمبل کن… رفتم زانوهامو که گذاشتم روی زمین گفتم زانوم درد میگیره اینجوری… گفت برو لباس و شلوارو بیار بزار زیر زانو هات. رفتم و گذاشتم. حالا بهتر شد بود. کمرمو قوس دادم و قمبل کردم روی سینش… شروع کرد لیف زدن و مالوندن کونم… محکم لیف میمالید و هی شامپو میریخت… گفت مطمئنی این کونو پروتز نکردی؟ لپای کونمو تکون دادم و گفتم یعنی اینقدر بزرگه؟ گفت هم بزرگه هم نرمه هم وقتی قمبل میکنی گرد میشه دوتا گوشتای کونت. لای کونمو لیف میزد و رونامو… گفتم اتفاقل دلمم میخواد تزریق کنم… گفت اووووف این جندگیت داره خودشو نشون میده… گفتم خب حشریم خیلی… دست کفیشو کرد توی کونم و عقب جلو میکرد… گفت داخلت آتیشه… آتیش… خب حالا بلند شو. بلند که شدم دوشو گرفت روی کونم و کامل شستش. گفت اووووووف سفید تر شده… نشست و تکیه داد به دیوار و کونمو گرفت و چسبوند به صورتش… من از حرصم بیشتر کونمو فشار میدادم به صورتش و با دیوار پرسش میکردم… کونمو میمالوندم و بالا پایین میکردم… دست کردم توی سوراخم و بعد دراوردم و کردم توی دهنش… بدون هیچ مخالفتی میخورد… از اینکه اینقدر داشتم دیوونش میکردم حال میکردم. بهم گفت حالا دراز بکش. شلوار و لباسشو جفتشو گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم… شیر دوشو کمتر کرد و که اب نره تو چشام. دوباره شامپو زد به لیف و ایناب از نک پاهام تا گردنمو لیف میزد. خیلی محکم که بدنم قرمز میشد. بلندم کرد و کل بدنمو شست. گفت داری کصخلم میکنی با این هیکلت…کاش الان اتاق خالی بود و میبردمت روی تختم… گفتم اوهوم. به دیوار تکیه داد و چهار زانو نشست. به منم اشاره کرد که بیام روی پاش بشینم. حالتی کج که نیمرخم رو به روش باشه روی پاش نشستم .دستمو حلقه کرد دور گردنش. منم بیشتر تکیه دادم بهش که کونم بهتر توی دستش باشه. گفت فردا و پس فردا تعطیله چهارشنبه هم که میشه تعطیل کرد. چند روز تعطیلی رو میخوام برم شهرمون. تو هم میای؟ دستشو کرد توی کونم دوباره… گفتم نه من بیام چیکار کنم شهرتون. گفت توی روستایی که نزدیک شهرمون هست یه خونه دارم. فقط هم خودم توشم. مال خودمه. بیا این چند روز بریم اونجا خرجتم با خودم… گفتم چهارشنبه کلاسای مهمی دارم.گفت هرچقدر که اینجا محدودی اونجا آزادی. نه کسی میشناسنت و نه قراره اون آدما رو دوباره ببینی… یکم دو دل شدم. اینکه جایی میرم که تا حالا نرفتم و هیچکسم نمیشناسم یکم قلقلکم داد. دستشو عقب جلو میکرد. گفت فردا شب اتوبوس برا دوازده شب هست. ده یازده صبح میرسیم و از اونجا ماشین کرایه میکنم و میریم روستامون. تازه اونجا هم دیگه لازم نیست این اندام تو قایم کنی. میخوام همین شلوار و تیشرت تنگتو که پوشیده بودی بپوشی و کون و سینه ت بزنه بیرون… گفتم حتما میخوای کل اون اهالی روستا منو بکنن دیگه نه؟ منو به خودش فشار داد و گفت مگه کسی تخم داره بهت نگاه کنه وقتی من هستم… من خودم اونجا بچه بازی زیاد کردم و عادیه براشون این چیزا ولی مثل اندام تو ندیدن… واقعا داشتم دیوونه میشدم از شدت شهوت وقتی این چیزا رو میگفت… گفت تا حالا زنپوشی کردی؟ گفتم نه. گفت حیفه با این رون و کون جوراب ساق بلند پات نکنی… و سوتین نبندی… واقعا سینه داری… خودم همه اینارو میخرم. گفتم راستش خودمم دوست داشتم تجربه ش کنم… برات بلیط میگیرم… گفتم باید فک کنم… گفت حرف نزن دیگه… اصلا امشب برا همین خبرت کردم که بگم میخوام ببرمت. توی اتوبوس صندلی های اخر میگیرم که اگه شد یکم حال کنیم. گفتم نه این اتوبوس ممکنه یه اشنایی چیزی باشه. گفت اینقدر کس نگو. بلندم کرد و با حوله خشکم کرد. گفت خیلی جلوی خودمو گرفتم که الان نکنمت… گذاشتمت برا وقتی رفتیم روستا… کیرشو دیدم که سیخ بود هنوز. لباس و شرتم و شلوارکمو پوشیدم که برم…گفت وایسا. شلوارمو کشید پایین. گفتم میخوای چیکار کنی؟ گفت کونت داره دیووونم میکنه. گفتم تو رو خدا بزار برم دیگه… دهنمو محکم گرفت و بعدش یه اسپنک شدید بهم زد. دادم رفت هوا زیر دستش. دوباره سه تای دیگه خیلی محکم پشت سر هم روی همون لپ کونم زد. از شدت درد نتونستم وایسم. نشستم. دستمو گرفت بلندم کرد. چندتا بوس کرد لپ کونمو . شلوارمو کشید بالا. گفت جیگر منی تو… گفتم زود باش بپوش گوشیمو بده برم بخوابم. رفتیم در اتاق گوشیو داد. گفت پس برات بلیط میگیرم دیگه. من هنوز تردید داشتم یکم. اومد در گوشم گفت قول بهت خوش بگذره که خودت بگی برنگردیم… دیگه موافقت کردم که واسه منم بلیط بگیره. رفتم دراز کشیدم. و همه فکرم درگیر فردا شب و رفتن به روستاشون بود.
خلاصه گذشت تا فردا شب. دو ساعت مونده بود تا دوازده. بهم پیام داد اماده ای؟ گفتم نمیشه نیام؟ گفت کص چرا میگی؟ بلیط هم برات گرفتم. ساعت یازده نیم بیا پایین که اسنپ میگیرم میریم ایستگاه. گفت هیچی فقط اون شلوار و تیشرت تو بیار همین دوتا فقط. چون توی خونه قراره کلا لخت باشی. من گوش نکردم وسایل تو خونه ایم هم آوردم. با یه بسته ژیلت. ساعت یازده نیم که شد پیام داد بیا بیرون میخوام اسنپ بگیرم. وسایلم که توی کیف بود رو برداشتم و رفتم بیرون خوابگاه. بیرون منتظرم وایساده بود. یه لبخند بهم زد و بوس فرستاد. یکم دیگه اسنپ رسید. رفت جلو نشست منم عقب نشستم و رفتیم…
سوار اتوبوس که شدیم صندلی های نیمه آخر بودیم. خوبیش این بود وی ای پی بود. و هم صندلی هاش بهتر بود هم زیاد شلوغ نبود. بهم گفت برم کنار شیشه بشینم، خودشم اومد کنارم نشست. پشتمون فقط یه صندلی یه نفره پر بود. ادم سن بالا بود. چراغ های اتوبوس فعلا روشن بود. یکم بعد که حرکت کرد و چراغا خاموش شد. دستشو اروم زیر کونم داشت میبرد. منم یکم تکون خوردم که دستشو بیشتر ببره زیرم… خلاصه اکثرا دستش زیر کونم بود و هی گهگایی به اون مرده نگاه میکرد بینم خوابیده یا نه. وقتی خوابیده بود دستشو یکم تو شلوارم میکرد و گوشتای بالای کونم رو چنگ میزد… گفت حیف که این آدمه اینجاست…وگرنه اینجا هم میشد کردت. گفتم اتفاقا خوب که هستش. توی اتوبوس با همین مالیدنای کونم گذشت بعدشم خوابیدیم. ساعت تقریبا نزدیکای ده صبح بود که رسیدیم شهرشون. از اتوبوس که پیاده شدیم هوا گرم بود. بهم گفت قبلی که ماشین بگیریم بریم روستا اول بریم بازار برات جوراب ساق بلند بگیرم… گفتم ولش کن نمیخواد. گفت رونات دیوونم میکنه. گفتم من روم نمیشه بیام انتخاب کنم. گفت تو داخل نیا فقط بگو چجوری باشه. گفتم من نمیشناسم مدلاشو فقط سیاه باشه و تا پیش رونم بیاد. کوتاه تر نباشه. گفت جووون… کیرمو داری شق میکنی. با اسنپ گرفت و رفتیم بازار. من توی مغازه باهاش نرفتم وقتی پلاستیکو نشونم داد. گفتم خوبه. حالا بریم دیگه. گفت قبل یه کار دیگه باید انجام بدی. برو شلوار و تیشرت تو بپوش. گفتم کجا اخه الان بپوشمشون. گفت دست شویی هست این نزدیکیا. گفتم بدم میاد توی دستشویی لباس بپوشم… گفت خب میریم یه پارک. خلوته الانم که نزدیکای ظهره. خلوترم هست. برو اونجا بپوش. گفتم باشه. پیاده یه رب ساعتی رفتیم تا رسیدم بهش. راس میگفت خلوت بود. رفتم پشت یکی از درختا و بوته ها اول شلوارمو دراوردم و و اون جین تنگ رو به زور تا بالای کونم اوردم… بعدش اون تیشرت کوتاه و تنگ رو پوشیدم. تیشرته چون تنگ بود به کمرم چسبیده بود و اون برامدگی کونم خیلی بیشتر معلوم میشد. اندازشم جوری بود که نهایت تا بالای دکمه های شلوارم میرسید. یعنی اصلا تا روی شلوارم نمیرسید. رفتم پیشش. گفت ای جااان…سریع اومد از روی شلوار کونمو چنگ زد. دستشو پس زدم. گفتم یکی میبینه. چند تا بچه کوچیک دور ترمون بودن و فکر کنم یکیشونم این صحنه رو دید… توی پارک قدم که میزنیم جلوتر مون یه اکیپ پسر با چند تا موتور بودن. بهشون نزدیک که شدیم دیدم همشون بهم نگاه میکنن و وقتی ازشون رد شدیم رومو برگردوندم و زیر چشی دیدم که دارن بهم نگاه میکنن و باهم حرف میزنن.حشری شدم یکم. توله بهم گفت حسابی رفته بودن تو کفت انگار… گفتم بهتره زودتر بریم… رفتیم ایستگاه سوار ماشین که شدیم اینبار اونم اومد پیشم عقب نشست. پشت صندلی راننده نشسته بودم و اونم اومد جفتم نشست و بهم چسبید. گفتم چقدر راهه تا روستا؟ گفت یه بیست دقیقه نیمساعت. دیدم همینجوری بهم زل زده. گفتم چته. بدون اینکه جواب بده دستشو انداخت دور کونم و دوباره کرد توی شلوارم. اینبار که بیشتر کرد داخل… جوری کل یه تیکه از لپ کونم از زیر شلوار توی دستش بود و همینجوری فشارش میداد… خیلی آروم بهش گفتم نکن زشته اینجا راننده میبینه… محکم تر کونمو فشار داد و گفت خب به درک مگه چیکار میتونه کنه. انگشتشو داشت میکرد توی سوراخم… گفت خیلی داغه کونت… و همزمان گردنمو لیس میزد… شهوت زیاد و خجالت داشتم. صورت راننده از توی آینه وسط معلوم نبود و توی آینه بغل هم درست معلوم نبود ولی صدای منو میشنوید قطعا. یه دفعه دستشو خیلی محکم فشار داد و تا نصف بیشتر و رفت توم از وقتی که حرکت کردیم تا وقتی که داشتیم میرسیدیم انگشتش توی کونم بود و هی عقب جلو میکرد… وقتی خواست پارک کنه انگشتو که تو از تو کونم دراورد یه دفعه بی اختیار گوزیدم 🙂 گوز ادامه داری نبود ولی صداش یکم بلند بود… خندیدم… گفت قربون صداش برم…وقتی پیاده شدیم به راننده نگاه کردم اونم داشت نگام میکرد که توله رفت حساب کرد باهاش و اونم رفت. ظهر شده بودم و هوا گرم بود… روستاشون… متوسط بود نه بزرگ بود و نه خیلی کوچک… از جایی ماشین پیادمون کرده بود و تا خونش رو میشه پیاده رفت. زیاد خلوت نبود و اکثرا بچه ها بازی میکردن توی کوچه. آفتاب هم مستقیم میزد بهم و هوا خیلی گرم بود. بهم گفت دارم میترکم از شاش اینجا هم شلوغه نمیشه همینجا بشاشم.من چیزی نگفتم از بس خسته بودم. بعدش باهام راجب روستاشون حرف میزد که یه موتور از پشتمون رسید و پیشمون نگه داشت. دوستش بود مثل اینکه… البته از خودش زشت تر بود 🙂 و کم سن تر هم میزد. اول به امیر دست داد بعد به من. وقتی دست داد واقعا زبری دستش رو حس کردم. روی بالاتر از مچ دستش هم یه بریدگی کوچک بود. از اونایی بود که فاز گنده گوزی دارن ولی تازه از تخم درآمدن. و از اونایی بود که فکر میکنن هر چقدر شلخته تر باشن فاز مرامشون بالاتره. خلاصه به امیر گفت که چرا خبر نکردی داری میای. امیر هم گفت که تازه اومدیم و داشتیم میرفتیم خونه. پسره به من اشاره کرد گفت معرفی نمیکنی؟ امیر گفت دوست دانشگاهیمه. چند روزی تعطیلی بود گفتیم بیایم خونم… پسره گفت خب بیاین سوار میرسونمتون. امیر گفت نه قربونت پیاده میریم بهتره مزاحمت نمیشیم.من از بس خسته بودم و گرمم بود گفتم باهاش بریم. امیر هم قبول کرد. اول من نشستم پشتش بعد امیر پشتم نشست و کیرشو هی میمالوند بهم. توی جاده خاکی چون دست اندازی زیاد بود و این پسره هم تند میرفت منم هی کمرشو گرفته بودم. گردنش واقعا بوی گند میداد. به خونه امیر که رسیدیم وقتی خواستم پیاده شم پیراهنم یکم بالا رفته بود و کمرم یکم معلوم بود. منم چون هم خسته بودم هم اینجا دیگه برام مهم نبود این چیزا نکشیدمش پایین. امیر گفت تشکر کرد ازش و دوتا کیف خودم و خودش رو گذاشت زمین و گفت من دارم میترکم… و رو به من کرد که کیف هارو بیار داخل بعد خودش دوید سمت دستشویی. منم خندیدم و اینجا هم که رگ جندگیم گل کرد کرده بود، با عشوه و قوس دادن کمرم خم شدم و دوتا کیفو برداشتم. برگشتم دیدم به کونم داشت نگاه میکرد و بعد چشمشو برگردوند. بهم گفت چند سالته گفتم ۲۴ گفت جدا ؟ بهت میاد کمتر باشی… گفتم خودت چند سالته ؟ گفت چند میخوره؟ گفتم ده دوازده… گفت دیگه مارو بچه مون کردی که… پونزده سالمه. گفتم بازم فرقی نکرد زیاد. چیزی نگفت فقط دیدم چشماشو بالا پایین میشد و انداممو نگاه میکرد. گفت خب خدافظ و چرخیدم که برم. گفت چرا اینقدر بزرگه؟ گفتم چی؟ با چشم به کونم اشاره کرد. خیلی جدی گفتم مگه باهات شوخی دارم؟ گفت شوخی نکردم. گفتم گمشو بچه برو پی بازیت بدو… رفتم داخل و درو بستم. امیر که تازه از دستشویی در اومده بود ازش پرسیدم اسم این بچه چی بود. گفت کاظم… گفت چطور؟ گفتم هیچی همینطوری. گفت از اوناییه که عشق دعوا و این جور چیزاست، تازه خودمم خوشم نمیاد ازش. ولی خب تو رفیق بچه هاست و نمیشه باهاش سلام علیک نکرد، مگه بهت چیزی گفت؟ گفتم نه.حیاطش بزرگ بود و پر درخت و علف های بزرگ. رفتیم داخل خونه. یک حال معمولی بود نه خیلی بزرگ نه کوچیک. سمت چپش هم اپن و آشپزخانه بود. و ته و اون گوشه یه راه رویی بود که به یه طرفش حموم بود و اون طرفش اتاق خواب. توی حال هم دو تا مبل نسبتا کهنه بود. کیف هارو از دستم گرفت انداخت رو زمین و بعد مثل وحشیا دکمه شلوارمو باز کرد و محکم کشیدش پایین و از پام کامل با شورت درآورد. بعد پیراهنمو داد بالا و با کمک خودم درش اورد. کامل لختم کرده بود. گفت چقدر عرق کردی… دستشو زیر کمر و رونم برد و بلندم کرد… و داشت می بردم سمت حموم. توی حموم هم دوباره شستم هم یه ژیلت با خودش آورد و کل جاهای بدنم رو که یکم مو داشت زد. حتی دستام و پاهام هم صاف شده بود. بعد. حوله رو دورم پیچوند و دوباره بلندم کرد و بردم توی اتاقش. اتاق کوچیک بود و تخت یه نفره هم توش بود. منو با حوله خوابوند روی تخت. گفتم سردمه. خودش هم کامل لخت شد بعد حوله رو کلا از بدنم درآورد. پتویی که روی تخت بود و انداخت روم و خودشم اومد از کنارم خوابیدم و از پشت بغلم کرد و مثل چسب چسبید بهم…کیرش لایه رونام بود. دهن و لبش به گردنم میخورد و با یه دست از بالا و اون یکی دستش از زیر سینه و شکممو گرفته بود…به کل چسبیده بود و پتو هم رومون بود. یادمه چند لحظه بعد از بس خسته بودیم توی همین حالت خوابمون برد… با صدای زنگ گوشیش بلند شدیم ساعت هفتو نیم هشت شده بود. یعنی نزدیک شیش هفت ساعت خوابیده بودیم. و قطع حرفش تموم شد و قطع کرد گفتم کی بود؟ سرشو تکون داد و گفت یکی از بچه ها بود داشت گله میکرد که چرا اومدی و خبر ندادی.حتما اون کاظم خارکسه بهشون گفته.قراره امشب بیان اینجا بساط کنن. عرق و پاسور و این چیزا. من با حال عصبانی گفتم مگه قرار نبود فقط خودمون تنها باشیم. گفت چیکار کنم کاظم که مارو دید احتمالا بهشون خبر داده. با شنیدن دوباره اسم کاظم یه حالی بهم دست داد. گفتم نمیدونم بهش بگم که بهم چی گفت یا نه. پیش خودم گفتم ولش کن. بهم نگاه کرد گفت دست و پاهات خیلی تابلوئه دیگه. بهت یه پیراهن بلند و زیر شلواری میدم. که تابلو نباشی… با خودم گفتم اون بچهه که کون مونو توی شلوار تنگ دیده نکنه به اونا هم گفته باشه… خلاصه نیم ساعت بعدش رسیدن. تقریبا شیش هفت نفر بودن. بعضیاشون هم سن امیر و بعضیاشون بزرگتر. با من هم سلام علیک کردن.و یکم بعد عرق و مزه هاشونو گذاشتن و شروع کردن خوردن.به منم تعارف کردن من گفتم که الان تو فازش نیستم و این حرفا. خوشبختانه از رفتارشون فهمیدم که چیزی نمیفهمن. تموم این مدت هم حواسم به اون بچهه کاظم بود. اونا رو زمین نشسته بودن و منم روی مبل سرم توی گوشی بود. بعضی موقع که سرمو توی گوشی در می آوردم با کاظم چشم تو چشم میشدم و اونم یه لبخندی میزد. منم خیلی جدی نگاهمو برمیگردوندم. امیر مثل سگ داشت میخورد. اول ساقیشون یه نفر دیگه بود ولی بعد دعواشون شد. و کاظم شد ساقیشون. طبق چیزایی که میگفتن و زیر چشی هایی که نگاه میکردم پیک هارو خیلی سنگین می ریخت…بعد عرق رفتن سراغ پاسور. بازیشون شیش نفره بود و به کاظم گفتن تو بازی نکن چون هم کیریه بازیت و هم شیش نفرمون تکمیله. کاظم مثل اینکه از خداش باش مخالفتی نکرد.چون تعداد هفت نفر بود یه نفر باید بازی نمیکرد. نمیدونم چجوری وقتی اینقدر خوردن باز تمرکز بازی کردن دارن. کاظم هم پشت دستشون نشسته بود و نگاه میکرد. من یکم بعد پاشدم و رفتم توی حیاط دستشویی. دستشوییشون گوشه حیاط بود یعنی وقتی از در اتاق میومدی بیرون باید راهتو کج میکردی و بالا میرفتی تا تو گوشه. وقتی در اوردم و داشتم دستامو میشستم، کاظم رو دیدم که سیگار روشن کرده و داره میاد سمت دستشویی…
خلاصه گذشت تا فردا شب. دو ساعت مونده بود تا دوازده. بهم پیام داد اماده ای؟ گفتم نمیشه نیام؟ گفت کص چرا میگی؟ بلیط هم برات گرفتم. ساعت یازده نیم بیا پایین که اسنپ میگیرم میریم ایستگاه. گفت هیچی فقط اون شلوار و تیشرت تو بیار همین دوتا فقط. چون توی خونه قراره کلا لخت باشی. من گوش نکردم وسایل تو خونه ایم هم آوردم. با یه بسته ژیلت. ساعت یازده نیم که شد پیام داد بیا بیرون میخوام اسنپ بگیرم. وسایلم که توی کیف بود رو برداشتم و رفتم بیرون خوابگاه. بیرون منتظرم وایساده بود. یه لبخند بهم زد و بوس فرستاد. یکم دیگه اسنپ رسید. رفت جلو نشست منم عقب نشستم و رفتیم…
سوار اتوبوس که شدیم صندلی های نیمه آخر بودیم. خوبیش این بود وی ای پی بود. و هم صندلی هاش بهتر بود هم زیاد شلوغ نبود. بهم گفت برم کنار شیشه بشینم، خودشم اومد کنارم نشست. پشتمون فقط یه صندلی یه نفره پر بود. ادم سن بالا بود. چراغ های اتوبوس فعلا روشن بود. یکم بعد که حرکت کرد و چراغا خاموش شد. دستشو اروم زیر کونم داشت میبرد. منم یکم تکون خوردم که دستشو بیشتر ببره زیرم… خلاصه اکثرا دستش زیر کونم بود و هی گهگایی به اون مرده نگاه میکرد بینم خوابیده یا نه. وقتی خوابیده بود دستشو یکم تو شلوارم میکرد و گوشتای بالای کونم رو چنگ میزد… گفت حیف که این آدمه اینجاست…وگرنه اینجا هم میشد کردت. گفتم اتفاقا خوب که هستش. توی اتوبوس با همین مالیدنای کونم گذشت بعدشم خوابیدیم. ساعت تقریبا نزدیکای ده صبح بود که رسیدیم شهرشون. از اتوبوس که پیاده شدیم هوا گرم بود. بهم گفت قبلی که ماشین بگیریم بریم روستا اول بریم بازار برات جوراب ساق بلند بگیرم… گفتم ولش کن نمیخواد. گفت رونات دیوونم میکنه. گفتم من روم نمیشه بیام انتخاب کنم. گفت تو داخل نیا فقط بگو چجوری باشه. گفتم من نمیشناسم مدلاشو فقط سیاه باشه و تا پیش رونم بیاد. کوتاه تر نباشه. گفت جووون… کیرمو داری شق میکنی. با اسنپ گرفت و رفتیم بازار. من توی مغازه باهاش نرفتم وقتی پلاستیکو نشونم داد. گفتم خوبه. حالا بریم دیگه. گفت قبل یه کار دیگه باید انجام بدی. برو شلوار و تیشرت تو بپوش. گفتم کجا اخه الان بپوشمشون. گفت دست شویی هست این نزدیکیا. گفتم بدم میاد توی دستشویی لباس بپوشم… گفت خب میریم یه پارک. خلوته الانم که نزدیکای ظهره. خلوترم هست. برو اونجا بپوش. گفتم باشه. پیاده یه رب ساعتی رفتیم تا رسیدم بهش. راس میگفت خلوت بود. رفتم پشت یکی از درختا و بوته ها اول شلوارمو دراوردم و و اون جین تنگ رو به زور تا بالای کونم اوردم… بعدش اون تیشرت کوتاه و تنگ رو پوشیدم. تیشرته چون تنگ بود به کمرم چسبیده بود و اون برامدگی کونم خیلی بیشتر معلوم میشد. اندازشم جوری بود که نهایت تا بالای دکمه های شلوارم میرسید. یعنی اصلا تا روی شلوارم نمیرسید. رفتم پیشش. گفت ای جااان…سریع اومد از روی شلوار کونمو چنگ زد. دستشو پس زدم. گفتم یکی میبینه. چند تا بچه کوچیک دور ترمون بودن و فکر کنم یکیشونم این صحنه رو دید… توی پارک قدم که میزنیم جلوتر مون یه اکیپ پسر با چند تا موتور بودن. بهشون نزدیک که شدیم دیدم همشون بهم نگاه میکنن و وقتی ازشون رد شدیم رومو برگردوندم و زیر چشی دیدم که دارن بهم نگاه میکنن و باهم حرف میزنن.حشری شدم یکم. توله بهم گفت حسابی رفته بودن تو کفت انگار… گفتم بهتره زودتر بریم… رفتیم ایستگاه سوار ماشین که شدیم اینبار اونم اومد پیشم عقب نشست. پشت صندلی راننده نشسته بودم و اونم اومد جفتم نشست و بهم چسبید. گفتم چقدر راهه تا روستا؟ گفت یه بیست دقیقه نیمساعت. دیدم همینجوری بهم زل زده. گفتم چته. بدون اینکه جواب بده دستشو انداخت دور کونم و دوباره کرد توی شلوارم. اینبار که بیشتر کرد داخل… جوری کل یه تیکه از لپ کونم از زیر شلوار توی دستش بود و همینجوری فشارش میداد… خیلی آروم بهش گفتم نکن زشته اینجا راننده میبینه… محکم تر کونمو فشار داد و گفت خب به درک مگه چیکار میتونه کنه. انگشتشو داشت میکرد توی سوراخم… گفت خیلی داغه کونت… و همزمان گردنمو لیس میزد… شهوت زیاد و خجالت داشتم. صورت راننده از توی آینه وسط معلوم نبود و توی آینه بغل هم درست معلوم نبود ولی صدای منو میشنوید قطعا. یه دفعه دستشو خیلی محکم فشار داد و تا نصف بیشتر و رفت توم از وقتی که حرکت کردیم تا وقتی که داشتیم میرسیدیم انگشتش توی کونم بود و هی عقب جلو میکرد… وقتی خواست پارک کنه انگشتو که تو از تو کونم دراورد یه دفعه بی اختیار گوزیدم 🙂 گوز ادامه داری نبود ولی صداش یکم بلند بود… خندیدم… گفت قربون صداش برم…وقتی پیاده شدیم به راننده نگاه کردم اونم داشت نگام میکرد که توله رفت حساب کرد باهاش و اونم رفت. ظهر شده بودم و هوا گرم بود… روستاشون… متوسط بود نه بزرگ بود و نه خیلی کوچک… از جایی ماشین پیادمون کرده بود و تا خونش رو میشه پیاده رفت. زیاد خلوت نبود و اکثرا بچه ها بازی میکردن توی کوچه. آفتاب هم مستقیم میزد بهم و هوا خیلی گرم بود. بهم گفت دارم میترکم از شاش اینجا هم شلوغه نمیشه همینجا بشاشم.من چیزی نگفتم از بس خسته بودم. بعدش باهام راجب روستاشون حرف میزد که یه موتور از پشتمون رسید و پیشمون نگه داشت. دوستش بود مثل اینکه… البته از خودش زشت تر بود 🙂 و کم سن تر هم میزد. اول به امیر دست داد بعد به من. وقتی دست داد واقعا زبری دستش رو حس کردم. روی بالاتر از مچ دستش هم یه بریدگی کوچک بود. از اونایی بود که فاز گنده گوزی دارن ولی تازه از تخم درآمدن. و از اونایی بود که فکر میکنن هر چقدر شلخته تر باشن فاز مرامشون بالاتره. خلاصه به امیر گفت که چرا خبر نکردی داری میای. امیر هم گفت که تازه اومدیم و داشتیم میرفتیم خونه. پسره به من اشاره کرد گفت معرفی نمیکنی؟ امیر گفت دوست دانشگاهیمه. چند روزی تعطیلی بود گفتیم بیایم خونم… پسره گفت خب بیاین سوار میرسونمتون. امیر گفت نه قربونت پیاده میریم بهتره مزاحمت نمیشیم.من از بس خسته بودم و گرمم بود گفتم باهاش بریم. امیر هم قبول کرد. اول من نشستم پشتش بعد امیر پشتم نشست و کیرشو هی میمالوند بهم. توی جاده خاکی چون دست اندازی زیاد بود و این پسره هم تند میرفت منم هی کمرشو گرفته بودم. گردنش واقعا بوی گند میداد. به خونه امیر که رسیدیم وقتی خواستم پیاده شم پیراهنم یکم بالا رفته بود و کمرم یکم معلوم بود. منم چون هم خسته بودم هم اینجا دیگه برام مهم نبود این چیزا نکشیدمش پایین. امیر گفت تشکر کرد ازش و دوتا کیف خودم و خودش رو گذاشت زمین و گفت من دارم میترکم… و رو به من کرد که کیف هارو بیار داخل بعد خودش دوید سمت دستشویی. منم خندیدم و اینجا هم که رگ جندگیم گل کرد کرده بود، با عشوه و قوس دادن کمرم خم شدم و دوتا کیفو برداشتم. برگشتم دیدم به کونم داشت نگاه میکرد و بعد چشمشو برگردوند. بهم گفت چند سالته گفتم ۲۴ گفت جدا ؟ بهت میاد کمتر باشی… گفتم خودت چند سالته ؟ گفت چند میخوره؟ گفتم ده دوازده… گفت دیگه مارو بچه مون کردی که… پونزده سالمه. گفتم بازم فرقی نکرد زیاد. چیزی نگفت فقط دیدم چشماشو بالا پایین میشد و انداممو نگاه میکرد. گفت خب خدافظ و چرخیدم که برم. گفت چرا اینقدر بزرگه؟ گفتم چی؟ با چشم به کونم اشاره کرد. خیلی جدی گفتم مگه باهات شوخی دارم؟ گفت شوخی نکردم. گفتم گمشو بچه برو پی بازیت بدو… رفتم داخل و درو بستم. امیر که تازه از دستشویی در اومده بود ازش پرسیدم اسم این بچه چی بود. گفت کاظم… گفت چطور؟ گفتم هیچی همینطوری. گفت از اوناییه که عشق دعوا و این جور چیزاست، تازه خودمم خوشم نمیاد ازش. ولی خب تو رفیق بچه هاست و نمیشه باهاش سلام علیک نکرد، مگه بهت چیزی گفت؟ گفتم نه.حیاطش بزرگ بود و پر درخت و علف های بزرگ. رفتیم داخل خونه. یک حال معمولی بود نه خیلی بزرگ نه کوچیک. سمت چپش هم اپن و آشپزخانه بود. و ته و اون گوشه یه راه رویی بود که به یه طرفش حموم بود و اون طرفش اتاق خواب. توی حال هم دو تا مبل نسبتا کهنه بود. کیف هارو از دستم گرفت انداخت رو زمین و بعد مثل وحشیا دکمه شلوارمو باز کرد و محکم کشیدش پایین و از پام کامل با شورت درآورد. بعد پیراهنمو داد بالا و با کمک خودم درش اورد. کامل لختم کرده بود. گفت چقدر عرق کردی… دستشو زیر کمر و رونم برد و بلندم کرد… و داشت می بردم سمت حموم. توی حموم هم دوباره شستم هم یه ژیلت با خودش آورد و کل جاهای بدنم رو که یکم مو داشت زد. حتی دستام و پاهام هم صاف شده بود. بعد. حوله رو دورم پیچوند و دوباره بلندم کرد و بردم توی اتاقش. اتاق کوچیک بود و تخت یه نفره هم توش بود. منو با حوله خوابوند روی تخت. گفتم سردمه. خودش هم کامل لخت شد بعد حوله رو کلا از بدنم درآورد. پتویی که روی تخت بود و انداخت روم و خودشم اومد از کنارم خوابیدم و از پشت بغلم کرد و مثل چسب چسبید بهم…کیرش لایه رونام بود. دهن و لبش به گردنم میخورد و با یه دست از بالا و اون یکی دستش از زیر سینه و شکممو گرفته بود…به کل چسبیده بود و پتو هم رومون بود. یادمه چند لحظه بعد از بس خسته بودیم توی همین حالت خوابمون برد… با صدای زنگ گوشیش بلند شدیم ساعت هفتو نیم هشت شده بود. یعنی نزدیک شیش هفت ساعت خوابیده بودیم. و قطع حرفش تموم شد و قطع کرد گفتم کی بود؟ سرشو تکون داد و گفت یکی از بچه ها بود داشت گله میکرد که چرا اومدی و خبر ندادی.حتما اون کاظم خارکسه بهشون گفته.قراره امشب بیان اینجا بساط کنن. عرق و پاسور و این چیزا. من با حال عصبانی گفتم مگه قرار نبود فقط خودمون تنها باشیم. گفت چیکار کنم کاظم که مارو دید احتمالا بهشون خبر داده. با شنیدن دوباره اسم کاظم یه حالی بهم دست داد. گفتم نمیدونم بهش بگم که بهم چی گفت یا نه. پیش خودم گفتم ولش کن. بهم نگاه کرد گفت دست و پاهات خیلی تابلوئه دیگه. بهت یه پیراهن بلند و زیر شلواری میدم. که تابلو نباشی… با خودم گفتم اون بچهه که کون مونو توی شلوار تنگ دیده نکنه به اونا هم گفته باشه… خلاصه نیم ساعت بعدش رسیدن. تقریبا شیش هفت نفر بودن. بعضیاشون هم سن امیر و بعضیاشون بزرگتر. با من هم سلام علیک کردن.و یکم بعد عرق و مزه هاشونو گذاشتن و شروع کردن خوردن.به منم تعارف کردن من گفتم که الان تو فازش نیستم و این حرفا. خوشبختانه از رفتارشون فهمیدم که چیزی نمیفهمن. تموم این مدت هم حواسم به اون بچهه کاظم بود. اونا رو زمین نشسته بودن و منم روی مبل سرم توی گوشی بود. بعضی موقع که سرمو توی گوشی در می آوردم با کاظم چشم تو چشم میشدم و اونم یه لبخندی میزد. منم خیلی جدی نگاهمو برمیگردوندم. امیر مثل سگ داشت میخورد. اول ساقیشون یه نفر دیگه بود ولی بعد دعواشون شد. و کاظم شد ساقیشون. طبق چیزایی که میگفتن و زیر چشی هایی که نگاه میکردم پیک هارو خیلی سنگین می ریخت…بعد عرق رفتن سراغ پاسور. بازیشون شیش نفره بود و به کاظم گفتن تو بازی نکن چون هم کیریه بازیت و هم شیش نفرمون تکمیله. کاظم مثل اینکه از خداش باش مخالفتی نکرد.چون تعداد هفت نفر بود یه نفر باید بازی نمیکرد. نمیدونم چجوری وقتی اینقدر خوردن باز تمرکز بازی کردن دارن. کاظم هم پشت دستشون نشسته بود و نگاه میکرد. من یکم بعد پاشدم و رفتم توی حیاط دستشویی. دستشوییشون گوشه حیاط بود یعنی وقتی از در اتاق میومدی بیرون باید راهتو کج میکردی و بالا میرفتی تا تو گوشه. وقتی در اوردم و داشتم دستامو میشستم، کاظم رو دیدم که سیگار روشن کرده و داره میاد سمت دستشویی…
ادامه دارد
نوشته: کون ژله ای
5 پاسخ به “خاطرات گشاد شدنم توسط دانشجوی ورودی جدید توی خوابگاه (۳)”
پارت بعدی رو زود بزار
کاظم رو دیدی که داره بِهِت میگه:من کاظم، کون لازم :))
سلام مفعولم از تهران کسی هست بهم پیام بده تلگرام
چه روزگاری همه ش شده تجاوز و تجاوز و تجاوز
ادامشو زودتر بزار