ختم به خیر

هوا همونی بود که دلم میخواست . شب هنگام ، یه کوچولو سرد یه نم معلق تو هوا و نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ! (به قول اخوان)
بارونی رو برداشتم و زدم بیرون . ماشین استارت و یه آهنگ اصیل ترکیه ای پلی و حرکت … رفتم جای همیشگی ، ماشین پارک کردم و آماده رزم و شروع کردم به دویدن
سعی میکردم قدم ها رو با ریتم موزیک inception تراز کنم . لذت خاصی داشت تنهایی و موسیقی و تخلیه انرژی از بدنی که مدت ها خام بود
1 ساعتی گذشت ، خیس عرق بودم از ترس چاییدن پریدم تو ماشین ، بارونی رو عوض کردم و بخاری رو زدم . شیشه بخار کرده بود زدم هوای بیرون بزنه تو که بوی زهرماری وسوسه م کرد . سیب زمینی سرخ کرده و مرغ سوخاری
یه پرس سفارش دادم و تو ماشین منتظر که نگاهی نظرم رو به خودش معطوف کرد . یه دختر حدودا 20 ساله با وضع نا مناسب و درب و داغون . لاغر ترکه ای و قد حدودا 170 . یه چراغ دادم اومد سمتم .
می لرزید … کمی سوال پیچش کردم لا به لای صحبت ها بهش گفتم : چی می کشی ؟ گفت : گشنگی ، تشنگی ، بی کسی
یه لحظه زیر و رو شدم ! منی که از روی خوشی تو این سرما زده بودم بیرون و دختری که این جواب رو بهم داد …
چهرش به دلیل نوری که از پشت سرش می تابید کامل مشخص نبود ، به قول هنری ها سیلوئت بود ! پیاده شدم یه پرس دیگه سفارش دادم ، در و براش باز کردم و نشوندمش تو ماشین و ادامه گفتگو …
اسمش لیلا بود ، پدرش کارگر ساختمونی و اوضاع مالی صفر
یه روز که لیلا خونه خاله ش بوده بخاری دیوث بازی در آورده و کل خانواده رو خفه کرده ! کل وسایل خونه رو هم صاحب خونه برداشته

  • داداش سفارشتون حاضره …
    پیاده شدم غذا رو گرفتم و راه افتادم . گفتم : کجا بریم . گفت فرقی نمیکنه
    راه افتادم ، همینطور دور دور میکردیم و لا به لای غذا خوردنش ازش سوال که کجا میخوابی چیکار میکنی و …
    چراغ سقفی رو زدم . خواستم بیشتر ببینمش . متوسط برای یه دختر ولی چشاش ! به قول بزرگ خان علوی ، چشمهایش …
    یه جورایی سبز عسلی بود و با بور موهاش یه هارمونی قشنگ ساخته بود . یاد شربت گل افتادم ، اون عکس معروف از دختر افغان
    همینطور که داشت صحبت میکرد من به چشمهاش خیره بودم
    آقا آقا … گفتم بله . گفت خیلی ممنون . شما خیلی مهربونید . خجالت کشیدم
    بی اختیار دستش رو گرفتم و فشردم . سرشو انداخت پایین از خجالت . دستاشو ول کردم داشت ، هیجان داشت طفلی
    بقیه غذا رو هول هولکی پیچید و گذاشت کوله ش ، داشت زیپ کوله رو می بست که دستش گرفت به نوشابه ی رو کنسول و ریخت روم
    پریدم هوا . من داشتم شلوار رو از بدنم جدا میکردم اون میخواست پاک کنه کلا رفتیم تو هم . کمی حالت عصبی پیاده شدم خواستم عوضش کنم یادم اومد بارونی هم خیسه دوباره نشستم تو ماشین . رگباری داشت عذرخواهی میکرد اصلا امون نمیداد ، کمی صدامو بلند کردم ساکت شد . گفتم اشکالی نداره فدای چشای قشنگت . گونه هاش سرخ شد
    گفت تو این مدت خیلی ها سراغم اومدن ولی مث شما خیلی کم بوده . اصلا از من چیزی نخواستی تا حالا . اولش دو زاریم نیافتاد ، گفتم آخه بنده خدا چی داری ازت بخوام
    همزمان که مخم راه افتاد دستش رو برد اونجا … دستشو گرفتم ، گفتم چیکار میکنی . گفت میخوام ازت تشکر کنم . با تندی گفتم نیازی نیست و چند تا حرفای پدر به پسری !
    بغ کرد منم از منبر رفتن خودم خوشم نیومد . می تونستم بهتر بیانش کنم . دستم رو انداختم دور گردنش و گفتم ما دوستیم . باشه ؟ کمی از اون حالت خارج شد . گفت باشه
    تقریبا سمت محله خودمون بودیم ، سر کوچه پیادش کردم گفتم منتظر بمون ، رفتم خونه و انباری هر چی لباس بلا استفاده بود رو کردم تو کوله و کلی خرت و پرت همراهش
    دوباره سوارش کردم و وسایل رو دادم بهش . نمی گرفت کلی اصرار کردم . یه موبایل داغون داشتم یه و یه خط قدیمی یه طرفه . شارژ کردم و دادم بهش . گفتم برای اینکه بعدا پیدات کنم .
    گفتم مدارکت همراهته ، گفت آره . ازش گرفتم به یه بهانه
    کمی بهش پول دادم و کنار یه پارک وایستادم . خواستم پیادش کنم اون چشمهاش نمی گذاشت
    گفتم بهش بیا ببرمت از این سرپناه شبانه ها . پول یه ماهتم میدم قبول نکرد . گفت شبا میان سراغ آدم !
    گفتم طفلی پس چیکار میکنی . گفت من میرم تو بیمارستان ها رو نیمکت اورژانس میخوابم هر شب . راهی یکی از بیمارستان ها شدم تو مسیر دستش رو گذاشت رو پام گفت ، ببین دفه پیش خواستم تشکر کنم گفتی دوستیم الان میخوام به دوستم حال بدم . خودمم دلم میخواد ازت خوشم اومده
    گفتم دختر جان من هنوز تو رو نمی شناسم اصلا منطقی نیست باهات بخوابم . گفت همینجا تو ماشین یه حال کوچولو و ساده
    تسلیمش شدم اینبار
    فرداش مدارک رو بردم پیش دوستم با یه سرچ ساده متوجه شدیم که بنده خدا همه حرفاش درسته . مصمم شدم کمکش کنم . با چند تا از این انجمن ها مشورت گرفتم و بالاخره ، یه سرپناه و یه کار تو فرشبافی
    چند روز پیش بهش گفتم حالا وقت تشکره ها ! زد پشتمو گفت تو مگه برای تشکر من این کار ها رو کردی ! خخخ
    خودشم می دونست شوخی میکنم باهاش چون قراره نامزد کنه …

نوشته: Lostpiece

بازدید 18,776

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “ختم به خیر”

  1. دیسکلایک ! چون یک ایده خوب رو خراب کردی ! چون سبک نگارش های متفاوتی رو اجرا کردی ! و یک مطلب مهم راجب اون ابلهی که به منتقدین توهین می کند کاربری به نام انگلیسی سروش ۰۰۷ ! این دلیل نمی شه که چون داستانی رو خوشت بیاد به کسانی که خوششون نیاد توهین کنی !

  2. لایک هشت نصیبت.فقط بخاطر اینکه ازش سواستفاده نکردی.وگرنه قلمت تعریفی نبود

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید