حکمت خدا (۳)

شادی سرش را به شیشه چسبونده بود و بیرون را نگاه می کرد. چیزی نمی گفت اما ته دلش خوشحال بود که رامینو تو اون وضعیت دیده بود. بالاخره به سزای اعمالش رسید.
مهندس سر حرفو باز کرد.: از قدیم می گفتند سیب سرخ مال دست چلاقه… شنیده بودیم اما ندیده بودیم… تو را چه به اون خیکی؟ چه فکری کردی زنش شدی؟
شادی یک نفس عمیقی کشید و با آه بیرون داد. انگار رفت به ۶ سال قبل. همان زمان که اون پسره چاق که هر روز با یک ماشین جدید مدل بالا سر راهش سبز می شد و براش گل پرت می کرد. آنقدر دنبالش افتاده بود که حتی تایم کلاساش تو دانشگاه را هم بلد شده بود. اونم وا داده بود و باهاش نشسته بود سر سفره عقد. تازه اونجا فهمیده بود که از دار دنیا خودش هست و یک دستگاه آلت تناسلی. اون ماشین ام از بنگاه صاحب کارش بر می داشته. اوایل به روی خودش نیاورده بود تا آبروش جلو پدر و مادرش نره. با چرب زبونی تمام طلاهاش را از چنگش در آورده بود و بعد هم به بهونه گرفتن وام سفته ازش امضا گرفته بود. دست آخر وقتی شادی جون به لب شده بود و تقاضای طلاق داد رفته بود سفته ها را به اجرا گذاشته بود و اونو کرده بود تو زندان…
شادی پرسید تو کجا با این کثافت برخوردی؟
مهندس گفت: مستقیم که نه. اون منو اصلا نمی‌شناخت. اما کلاه عزیزترین کسم را برداشته بود و بعد هم انداخته بودش تو زندان. چین بودم که فهمیدم. وقتی اومدم رفتم سراغ بابام. بیچاره روی نگاه کردن به منو نداشت. با گریه گفت چجوری این نامرد دار و ندار اونو و تمام ذخیره منو از چنگش در آورده و با چرب زبونی به بهانه ضمانت ازش چک و سفته گرفته و بعد انداختتش تو زندون.
وقتی خاطرات گذشته یادش اومد دوباره کفری شد…
رفت به همون روز که رسید در مخفیگاه رامین اما پلیس زودتر رسیده بود.
داود زنگ زد. گفت داداش با این‌مصیبت چکار کنم؟
مهندس: هر کار دوست داری باهاش بکن.
داود: با این بمبی که توش کار گذاشتی چکار کنم؟ منفجر نشه؟
مهندس: نه داداش. فیکه. فقط چراغه. نترس شهید نمیشی.
داود: کیرم تو دهنت. ۲ ساعته علاف اینجا واستاده ام و دارم این لعبت را تماشا می کنم و جرات نزدیک شدن بهشو ندارم. خب زودتر می گفتی کصکش.
مهندس: خب حالا گفتم دیگه. بد کردم برات گشادش کردم؟ برو حالت را بکن.
داود از هول حلیم بی خداحافظی قطع کرد و رفت سراغ دختره و یک دل سیر از عزا در آورد.
نیم ساعت بعد زنگ زد: داداش اینو چیکارش کنم؟
مهندس: شافتش کن بکن تو کون من. خوب چیکار باید بکنی؟ ولش کن بره زنیکه جنده را!!!
داود: گناه داره. اینجا ولش کنم که سگها تیکه پاره اش می کنند؟
مهندس: ای بابا داود چرا خنگ بازی در میاری؟ ببرش سر جاده ولش کن و برو دیگه.
داود: باشه. راستی این ماس ماسک که تو کونش بود را چکار کنم؟
مهندس: بکن تو کونت که حال بیایی. ببین داود اعصاب ندارم. این کثافت را گرفتن بعد تو هم هی رو اعصاب من اسکی کن…
داود: خوبه خوبه. حالا چت شده؟ بهتر. میره زندون اونجا زندونیا میدونن چجوری از خجالتش در بیان.
مهندس: پس من چی؟
داود: بیا اینجا خواهرشوهر بگا! این دیگه شعار نیست، عمله.
مهندس دید این داود با همه‌ی سادگی بد نمیگه.
سر خرو کج کرد و برگشت ویلا. دختره تا مهندسو دید رنگش پرید.
بلند شد ایستاد.
مهندس بهش گفت داداشتو که بردن… حالا کی خرج تریاک بابات را میده؟ از حالا باید جورش را تو بکشی .
خودت زود در بیار ببینم.
بی مقدمه افتاد روش و کرد. انگار کیرش را تو چرخ گوشت کرده بود. اصلا بهش حال نمی‌داد. فقط می خواست انتقام بگیره اما انگار دلش خنک نمی شد‌. اگه جق زده بود بیشتر حال می کرد. داود تو حال نشسته بود پای تلویزیون و برای بار صدم داشت یوزارسیف را می دید.
صداش کرد. جواب نداد. گفت جونت در بیاد بیا اینو ببر یکجا پیاده اش کن.
گفت خودت ببر من دارم فیلم میبینم.
مهندس چارتا فحش آبدار بهش داد و به دختره گفت بپوش تا بریم.
وقتی داشتن میرفتن دود بلند شد اومد سمت دختره. گفت نزدیک بود امانتی ات یادم بره. بات پلاگ را که لای دستمال کاغذی پیچیده بود و به طرفش دراز کرد. دختره عصبانی شد و اومد یه چیزی بگه اما چشمهای غضبناک مهندسو که دید دستمال را گرفت و گذاشت تو‌کیفش. با مهندس راه افتادند. مهندس همونجا که سوارش کرده بود پیاده اش کرد. موقع پیاده شدن تهدیدش کرد که حواسش جمع باشه و زر زیادی نزنه.
حالا باید یک فکری برای بیرون کشیدن اون‌مصیبت از زندون پیدا می کرد. برای اون کثافت زندون هتل بود. نباید می گذاشت بهش خوش بگذره.
تو یکی دو هفته کلی اطلاعات جمع کرد. از اینکه زن سابقش را هم انداخته زندون و اینکه تمام دارایی هاش را تبدیل به طلا و ارز کرده و یکجای مطمئن گذاشته. اما این جای مطمئن کجا می تونه باشه. باید می فهمید. فهمیده بود اواخر رامین با یک زنی ریخته بود روی هم. اما اون زن کی بوده. کی میدونه اون کجاست؟ شاید زن سابقش چیزی بدونه.
مهندس یکباره رگ خیر بودنش گل کرد و به فکر آزاد کردن زندانی ها افتاد. با کمی پرسیدم و جو سر از دادستانی در آورده. رفت دیدن مسئول دفترش. یک کارمند عبوس. با شکمی گنده و کونی پهن و ریشی که معلوم بود شپش تو لونه کرده.
مسئول دفتر دادستان: خوب آقای مهندس! شخص خاصی مد نظرتون است.
مهندس: بله. خانم شادی سرمد.
مسئول دفتر: از آشناهاتون هستند؟
مهندس: بله از اقوام دورمون اند.
بسیار خوب. برید دادگاه پول را به حساب دادگستری بریزید و بعد حکمو بیارید تا روال آزادی ایشان به جریان بیفته.
مهندس سریع رفت دادگاه و حکم آزادی را گرفت و بعد هم رفت در زندان تا منبع اطلاعاتی جدیدش را ملاقات کنه.
در زندان باز شد. یک زن قدبلند ترکه ای در آستانهٔ در ظاهر شد. با اینکه آرایش نداشت می شد تشخیص داد چقدر خوشگله. با اون چشم های درشتش مثل آهو.
مهندس رفت جلو و خودش را معرفی کرد. شادی گفت بله تو دادگاه دیده بودم تون. خدا خیرتون بدهد. آنقدر کارا تند تند انجام شد که وقت نکردم به بابا مامانم زنگ بزنم.
مهندس گفت: بهتر. بگذار سورپرایز شند. سوارش کرد و به خانه پدرش رسوند. از دور ایستاد تا ببینه چی میشه. در خونه که باز شد باباش پرید و دخترش را محکم بغل کرد و از زمین بلند کرد. مثل ابر بهاری اشک می ریخت.
مهندس پیش خودش گفت حالا چند روز استراحت کنه تا بعد.
بعد از مدتها به خانه پدرش رفت. باباش مثل منگ ها به دیوار خیره شده بود.
مهندس: بابا چرا با خودت اینجوری می کنی؟ می بینی که. همه چی داره به خوبی پیش میره. این الدنگ هم که تو زندانه. تو هم که تو خونه خودت نشستی و منم نوکرتم.
بابا: هرچی فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیده. آخه زندون برای اون‌پاداشه تا مجازات.
مهندس: نگران نباش. حداقل الان میدونیم کجا دنبالش بگردیم.
چند روز بعد رفت سراغ شادی. چقدر این دختر دلش می نشست. باهاش قرار گذاشت با هم برن بیرون و صحبت کنند‌.
شادی هنوز هاج و واج بود‌. فکر می کرد مهندس قصد سو استفاده داره. اما چاره ای هم نداشت. بهش احساس دین می کرد.
رفتند یک کافه تا حرف بزنند. مهندس نمی خواست اون بو ببره که دنبال رامینه. برای همین بحث را برد به گذشته تا خودش حرف بزنه. اینکه چجوری افتاده زندون. تا تونست ازش حرف کشید.
شادی هم که انگار گوش مفت گیر آورده بود از همه چیز و از هر دری گفت. هر چی به شادی بیشتر نگاه می کرد بیشتر دلش براش می رفت. انگار‌می خواست خودش را تو چشم های اون پیدا کنه. شادی یکم معذب شده بود. چرا این اینطوری داره منو نگاه می کنه؟ تو دل مهندس داشت یک چیزی جوونه می زد. مثل اولین جوونه های گیاهان تو آخر زمستون.
بعد هم از زنای دیگری گفت که تو زندگی رامین بودند. اما معلوم نبود اموال رامین دست کدومه. شادی تو مدتی که با رامین بود کلی شماره از تو گوشیش در آورده بود تا مثلا باهاشون دعوا کنه که چرا شوهرش را دارند از چنگش در میارند. کصکش مادرجنده به یکی و دو تا هم قانع نبود. گروپ کار می کرد. باید یکی یکی چکشون می کرد. شادی یک زرنگی کرده بود و اکانت تلگرام شوهرش را تو گوشیش خودش اضافه کرده بود تا پیام های شوهرش را بخونه. همین برای پیدا کردن مظنون اصلی کافی بود. از میون اون همه شماره، ۳ نفر احتمالا بیشتر با رامین ارتباط داشتند. فرناز، یاسمین و نگار. چه زنای باحالی بودند، رامین هر بار که می رفت پارتی اینا را با هم می برد. قشنگ معلوم بود تیغ زن های قهاری هستند. حالا هم باید با هم گیرشون می انداخت.
باز دست به دامان حضرت داود شد.
چند وقتی بود خبری ازش نبود. مردک هول معلوم‌نیست باز داشت کص کدوم جنده می گذاشت.
مهندس بهش زنگ زد: کجایی داود؟
داود: پیش عشقم فریبا.
مهندس: فریبا دیگه کدوم خریه؟
داود: میشناسیش.
مهندس: خاک بر سرت. رفتی با خواهر جنده اون قرمساق رو هم ریختی؟ نمیگی یه وقت ایدز بگیری؟
داود: تو که میدونی این کیرم من گیراست. هر کی خورده مشتری شده.
مهندس: خوب هر وقت کص کردنت تموم شد بلند شو بیا کارت دارم.
داود: به برکت اون ماسماسک که به فریبا هدیه دادی دارم از کون میکنمش. چشم میرسم خدمتتون.
مهندس: اه اه. حالم بهم خورد. تو آخرش ایدز میگیری.
داود: نفوس بد نزن مهندس. دلت میاد دین همه جنده از کیر من محروم شند.
مهندس: هزار بار بهت میگم بیا ببرمت با چهار تا دختر با کلاس آشنات کنم مگر به خرجت میره؟ لیاقتت همین شاخ شکسته های پستون کوره.
داود: نگو داداش. اونا که تو معرفی می کنی تک پر اند. من از اینام که اعتقاد داره عشق به یکی خیانت به بقیه است.
مهندس: آفرین فیلسوف ایدزی. معلومه کونه بهت ساخته و درس خون شدی. حالا هر وقت کیرت خوابید و اگر ما رو نمی کنی بلند شو بیا به کمکت احتیاج دارم.
داود: توش کس مس هست؟
مهندس: اوفففف. کس مس هست… چه جورم هست…
داود: همین الان میام خدمتت.
داود باز بساط باغو تو یکی از روزهای وسط هفته جور کرد و مهندس هم رفت رو مخ این ۳ تا که برا وسط افته بیارتشون پارتی تو باغ.
پاتوقشون یک کافه بود که اونجا بساط تیغ زنی را می چیدند. همه چی برای پارتی محیا بود. مهندس با چرب زبونی مخشون را زد و برای دوشنبه قرار گذاشت. گفت خودش میاد دنبالشون. بساط مشروب و عشق و حال هم مهیاست. اونام که از خداشون بود.
همه آدما حداقل یک نقطه ضعف دارن. نقطه ضعف این ۳ تا هم این بود که بشدت آهن پرست بودند.

ادامه…

نوشته: سینا

بازدید 2,056

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “حکمت خدا (۳)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید