کلید انداختم و با عجله وارد شدم. از وسط حیاط تا تو حال پذیرایی را با دو تا قدم طی کردم. بابام روی چهارپایه ایستاده بود و طناب دور گردنش انداخته بود. همزمان با ورود من چارپایه را زد. داد زدم باباااااا! دویدم و دو تا پاش را بالا گرفتم که فشار به گلوش نیاد. با هر زحمتی بود چاقو را از جیبم در آوردم و طناب را پاره کردم، مگر پاره می شد. برا من یکسال طول کشید… بغلش کردم و عین بچه ای که گم شده و تازه باباشو پیدا کرده تو بغلش های های گریه می کردم. اونم گریه می کرد. نمیدونم اون باید منو آروم می کرد یا من اونو.
گفتم بابا جون چرا اینقدر خودتو عذاب میدی. شده که شده. فدای یک تار موهات.
تو این دو سه ماه یکبار تو چشمام نگاه نکرده بود. همش سه سال بود ندیده بودمش اما انگار ۳۰ سال پیر شده رود. دیگه موی سیاه تو سرش پیدا نمی شد. لاغر و نحیف شده بود. همینطور که اشک می ریخت گفت همش تقصیر من بود. نمیتونم خودمو ببخشم.
گفتم بابا جان من که هنوز نمرده ام. باز بلند میشیم. تازه از زندون در اومدی. یکم به خودت وقت بده با هم درستش می کنیم.
پیشونیمو بوسید. گفت پولت را که به باد دادم هیچی، تازه کلی زیر بار قرض رفتی تا منو در بیاری.
لبخند زدم و گفتم برا تو دنیا را هم میدم بابایی. چی فکر کردی!
همه آدم ها یک پر سیمرغ دارند که دیگه وقتی خیلی در می مونند آتیشش می زنند. پر سیمرغ منم دنگ هو بود. رئیس چینی ام.
به بابا قول دادم ۳ ماهه بر می گردم. بهش گفتم بلایی سرت بیاد خودمو می کشم. اونم قول داد دیوونه بازی درنیاره. ازش خواستم تو این سه ماه از خونه بیرون نره تا من بیام. به داوود سپردم که هواش رو داشته باشه و هر کار داشت براش انجام بده.
شنزن -چین. مستقیم رفتم دفتر دنگ. با اون قیافه عبوس و یخش فقط نگام کرد. همه چیزو بهش گفتم. اونقدر پیشش اعتبار داشتم که رومو زمین نندازه. باهاش میلیونی کار کرده بودم و همه جوره بهم اعتماد داشت. اعتماد بزرگترین سرمایه یک آدمه.
هیچی نمی گفت. حرف هام که تموم شد رفت سر گاو صندوقش و ۱۰ تا بسته ۱۰۰ دلاری در آورد و رو میزش گذاشت و بسمت من هل داد. هیچی نگفتم. برداشتم و حالت نیمه دولا احترام شرقی گذاشتم و از دفترش اومدم بیرون.
حالا نوبت من بود. تو ۳ ماه ۲۰۰ هزار دلار در آوردم. رفتم دفتر دنگ. همه اش را رو میزش گذاشتم و گفتم این پول تو و سودی هست که بدست آوردم. هر چی فکر میکنی حق منه بهم بده. دست کرد ۱۰ تا بسته برداشت و بقیه را بسمت من هل داد. باز تعظیم کردم و اومدم بیرون. عازم ایران شدم. همون هفته اول تمام چک و سفته های بابا را پاس کردم.
حالا نوبت من بود. لعنتی مثل روغن آب شده بود و به زمین رفته بود. هیچ نشونه ای ازش نبود. هر آدمی یک نقطه ضعف داره. نقطه ضعف اونم باباش بود. با اینکه تا حالا ندیده بودمش اما می تونستم تصور کنم چه شکلیه. آدمیزاد هر چی هم زرنگ باشه آخرش یک ردی از خودش باقی می گذاره. پرسون پرسون خونه باباش را پیدا کردم. یک تحقیق ریزی تو محله زدم. به بهونه کار خیر رفتم سراغ سوپری محل. تا گفتم برای تحقیق از خانواده رحیمی اومدم، یک نگاه خیره بهم کرد و گفت معلومه پسر سر براه و خوبی هستی اما اینا وصله تن تو نیستند. هر چی اصرار کردم آخه چرا چیزی نگفت. مجبور شدم تو ماشین بشینم و سر کوچه زاغ سیاهشون رو چوب بزنم. یک دختر سانتی مانتال قد بلند با نیم کیلو آرایش از کوچه زد بیرون. حدس زدم باید خواهرش باشه. افتادم دنبالش. عجب تیکه ای بود. قد بلند و هیکلی. چاق نبود اما تو پر بود. عینک دودی زده بود. سر خیابون همه براش بوق می زدند، آخر سوار یک سانتافه شد. دنبالشون راه افتادم. رفتند تو یک ساختمان چند طبقه آپارتمانی. دیگه دستم بهش نمی رسید. یکی دو ساعت بعد تنها از خونه بیرون زد. باز رفت طر خیابون و این بار هم قصه با یک ماشین مدل بالای دیگه تکرار شد. خانم جنده تشریف داشت. تازه فهمیدم چرا سوپری محله شون می گفت اینا وصله تن من نیستند.
تا اومد شب بشه ۴ تا خانه تعقیبش کردم. حس می کردم از جای داداشش خبر داره. با اون بابای معتاد مفنگی معلوم بود بار خونه رو دوش خواهرشه. کارم شده بود تعقیب اون.
نمیخواستم جلب توجه کنم. با داود هماهنگ کردم از نمایشگاه رفیقش یک ماشین شاسی بلند برام جور کرد. حالا من شکارچی بودم و اون صید من.
صبح زود رفتم سر خیابونو و وقتی از خونه زد بیرون جلوش ترمز زدم. گفتم سلام خوشگله. افتخار میدی؟ گفت بستگی داره چقدر خرج کنی. گفتم بیا بالا راضیت می کنم. اومد نشست کنارم. عطر ملایمش مستم کرد. یک دختر سفید قد بلند با بینی عروسکی و چشمای درشت. عین تیله. لب و دهنش قلوه ای و باب مکیدن.
گفتم بریم باغ؟ قبول کرد. خوبی باغ این بود که تو فصل از سال حتی کلاغ هم گذرش به اونجا نمی افتاد. همه یک رفیقی دارند که روش همیشه حساب می کنند. این داود هم از اون رفیقا بود. وقتی از زندان با بابام آزادش کردم دیگه شده بود مرید من. عین پیغمبر بهم ایمان داشت. داود پسر زرنگ و پرچونه ای بود برا همین آشنا زیاد داشت. از بچگی باهم رفیق بودیم. تو یه محل بزرگ شده بودیم. با هم سربازی رفته بودیم و با هم کلی خاطره داشتیم خودش ادعا میکرد تا حالا بی من کس نکرده. یک تکه کلام داشت: بشکنه کیری که برا رفیق بلند شه. این باغم اون جور کرده بود.
رفتیم تو. تو اون سیاه زمستون و هوای ابری باغ خیلی سرد و سوت و کور بود. پالتو کوتاهش که تا زیر باسنش بود را در آورد. غر میزد اینجا دیگه کجاست منو آوردی. رفتم بخاری را روشن کردم. یک سیگار روشن کردم منتظر موندم تا هوای اتاق یکم گرم شه. گفت خرجت بالا میره اینقده علافم کردی. گفتم درآمد یک روزت با من. پیراهن سفید دکمه ای پوشیده رود با شلوار کتون چسب بدن. آروم آروم دکمه هاش رو باز کرد و از رو شونه هاش انداخت. سوتین قرمز تورش خیلی تو چشم بود. با اون ممه های سایز ۸۵ و سر بالاش. نشسته بودم لب پنجره و نگاش می کردم. فکر می کرد دل منو برده. شلوارش را ام در آورد. حالا سایه ای از خط کوصش زیر اون شورت تورش پیدا بود.
سیگارم که نصفش مونده بود را لب پنجره خاموش کردم و بلند شدم. ایستادم روبروش. گفتم یک سوال دارم میخوام سریع جواب بدی. ابروش را بالا انداخت و گفت بپرس. پرسیدم داداشت کجاست؟ رنگ پوست سفیدش قرمز شد و با حالت فریاد داد زد کثافت و با دو دستش منو هل داد که بره سمت لباسهاش. دستش را گرفتم و پیچوندم و چاقو بلندی که زیر کاپشن پنهان کرده بودم زیر گلوش گذاشتم و با خشونت گفتم: پرسیدم داداشت کجاست؟ میگی یا همینجا سرت را ببرم و یک گوشه چالت کنم. بدجوری ترسیده بود.
با بغض هی التماس می کرد. گفتم فقط ۱ دقیقه بهت وقت میدم. آدرسش را داد. زنگ زدم داود گفتم کس مفت نمیخوای؟ اونم نیشش باز شد و گفت نیکی و پرسش؟ گفتم بیا باغ. گفت پشت درم. گفتم تو روحت! تعقیبم می کردی؟ گفت نه از اولش همینجا بودم تا تو بیایی. مام شاید یک چیزی نصیبمون بشه.
این چینیها خیلی عوضی اند. هر چیزی را تولید می کنند. انگار خلقت جهان را از خدا با قرارداد مناقصه برداشته اند. از اونجا یک بات پلاگ خریده بودم که تهش یک چراغ بود که چشمک می زد. با دختره گفتم شورتش را در بیاره. داود هم اومد تو. گفتم داگی بشه. رو زمین به حالت داگی خوابید. بات پلاگ را کردم تو کونش. داد زد چه گهی میخوری وحشی؟ گفتم خفه شو. یک ریموت دادم دست داود. گفتم اگر حس کردی می خواد فرار کنه یا داد و بیداد راه بندازه کلیدش را بزن تا این تو کونش منفجر بشه و اینجا را بوی گوه برداره. داود با تعجب نگاه می کرد. دختره به التماس افتاده بود. بهش گفتم امیدوارم دروغ نگفته باشی و داداشت اونجا باشه. سپردمش به داود و خودم راه افتادم بطرف آدرس.
از دور تو کوچه چراغ چشمک زن پلیس معلوم بود. لعنتی ها زودتر رسیده بودند. دستبند به دست داشتن سوار ماشینش می کردند.
ای تف به این شانس. زنگ زدم به داود. روی کار بود. گفتم کارت که تموم شد دختره را ول کن بره. اونم دلش سوخته بود و با موتور تو این زمستون تا خونه شون برده بود. انگار تازه سوراخ دعا را پیدا کرده بود.
حالا باید یک نقشه دیگه می کشیدم.
گفتم بابا جون چرا اینقدر خودتو عذاب میدی. شده که شده. فدای یک تار موهات.
تو این دو سه ماه یکبار تو چشمام نگاه نکرده بود. همش سه سال بود ندیده بودمش اما انگار ۳۰ سال پیر شده رود. دیگه موی سیاه تو سرش پیدا نمی شد. لاغر و نحیف شده بود. همینطور که اشک می ریخت گفت همش تقصیر من بود. نمیتونم خودمو ببخشم.
گفتم بابا جان من که هنوز نمرده ام. باز بلند میشیم. تازه از زندون در اومدی. یکم به خودت وقت بده با هم درستش می کنیم.
پیشونیمو بوسید. گفت پولت را که به باد دادم هیچی، تازه کلی زیر بار قرض رفتی تا منو در بیاری.
لبخند زدم و گفتم برا تو دنیا را هم میدم بابایی. چی فکر کردی!
همه آدم ها یک پر سیمرغ دارند که دیگه وقتی خیلی در می مونند آتیشش می زنند. پر سیمرغ منم دنگ هو بود. رئیس چینی ام.
به بابا قول دادم ۳ ماهه بر می گردم. بهش گفتم بلایی سرت بیاد خودمو می کشم. اونم قول داد دیوونه بازی درنیاره. ازش خواستم تو این سه ماه از خونه بیرون نره تا من بیام. به داوود سپردم که هواش رو داشته باشه و هر کار داشت براش انجام بده.
شنزن -چین. مستقیم رفتم دفتر دنگ. با اون قیافه عبوس و یخش فقط نگام کرد. همه چیزو بهش گفتم. اونقدر پیشش اعتبار داشتم که رومو زمین نندازه. باهاش میلیونی کار کرده بودم و همه جوره بهم اعتماد داشت. اعتماد بزرگترین سرمایه یک آدمه.
هیچی نمی گفت. حرف هام که تموم شد رفت سر گاو صندوقش و ۱۰ تا بسته ۱۰۰ دلاری در آورد و رو میزش گذاشت و بسمت من هل داد. هیچی نگفتم. برداشتم و حالت نیمه دولا احترام شرقی گذاشتم و از دفترش اومدم بیرون.
حالا نوبت من بود. تو ۳ ماه ۲۰۰ هزار دلار در آوردم. رفتم دفتر دنگ. همه اش را رو میزش گذاشتم و گفتم این پول تو و سودی هست که بدست آوردم. هر چی فکر میکنی حق منه بهم بده. دست کرد ۱۰ تا بسته برداشت و بقیه را بسمت من هل داد. باز تعظیم کردم و اومدم بیرون. عازم ایران شدم. همون هفته اول تمام چک و سفته های بابا را پاس کردم.
حالا نوبت من بود. لعنتی مثل روغن آب شده بود و به زمین رفته بود. هیچ نشونه ای ازش نبود. هر آدمی یک نقطه ضعف داره. نقطه ضعف اونم باباش بود. با اینکه تا حالا ندیده بودمش اما می تونستم تصور کنم چه شکلیه. آدمیزاد هر چی هم زرنگ باشه آخرش یک ردی از خودش باقی می گذاره. پرسون پرسون خونه باباش را پیدا کردم. یک تحقیق ریزی تو محله زدم. به بهونه کار خیر رفتم سراغ سوپری محل. تا گفتم برای تحقیق از خانواده رحیمی اومدم، یک نگاه خیره بهم کرد و گفت معلومه پسر سر براه و خوبی هستی اما اینا وصله تن تو نیستند. هر چی اصرار کردم آخه چرا چیزی نگفت. مجبور شدم تو ماشین بشینم و سر کوچه زاغ سیاهشون رو چوب بزنم. یک دختر سانتی مانتال قد بلند با نیم کیلو آرایش از کوچه زد بیرون. حدس زدم باید خواهرش باشه. افتادم دنبالش. عجب تیکه ای بود. قد بلند و هیکلی. چاق نبود اما تو پر بود. عینک دودی زده بود. سر خیابون همه براش بوق می زدند، آخر سوار یک سانتافه شد. دنبالشون راه افتادم. رفتند تو یک ساختمان چند طبقه آپارتمانی. دیگه دستم بهش نمی رسید. یکی دو ساعت بعد تنها از خونه بیرون زد. باز رفت طر خیابون و این بار هم قصه با یک ماشین مدل بالای دیگه تکرار شد. خانم جنده تشریف داشت. تازه فهمیدم چرا سوپری محله شون می گفت اینا وصله تن من نیستند.
تا اومد شب بشه ۴ تا خانه تعقیبش کردم. حس می کردم از جای داداشش خبر داره. با اون بابای معتاد مفنگی معلوم بود بار خونه رو دوش خواهرشه. کارم شده بود تعقیب اون.
نمیخواستم جلب توجه کنم. با داود هماهنگ کردم از نمایشگاه رفیقش یک ماشین شاسی بلند برام جور کرد. حالا من شکارچی بودم و اون صید من.
صبح زود رفتم سر خیابونو و وقتی از خونه زد بیرون جلوش ترمز زدم. گفتم سلام خوشگله. افتخار میدی؟ گفت بستگی داره چقدر خرج کنی. گفتم بیا بالا راضیت می کنم. اومد نشست کنارم. عطر ملایمش مستم کرد. یک دختر سفید قد بلند با بینی عروسکی و چشمای درشت. عین تیله. لب و دهنش قلوه ای و باب مکیدن.
گفتم بریم باغ؟ قبول کرد. خوبی باغ این بود که تو فصل از سال حتی کلاغ هم گذرش به اونجا نمی افتاد. همه یک رفیقی دارند که روش همیشه حساب می کنند. این داود هم از اون رفیقا بود. وقتی از زندان با بابام آزادش کردم دیگه شده بود مرید من. عین پیغمبر بهم ایمان داشت. داود پسر زرنگ و پرچونه ای بود برا همین آشنا زیاد داشت. از بچگی باهم رفیق بودیم. تو یه محل بزرگ شده بودیم. با هم سربازی رفته بودیم و با هم کلی خاطره داشتیم خودش ادعا میکرد تا حالا بی من کس نکرده. یک تکه کلام داشت: بشکنه کیری که برا رفیق بلند شه. این باغم اون جور کرده بود.
رفتیم تو. تو اون سیاه زمستون و هوای ابری باغ خیلی سرد و سوت و کور بود. پالتو کوتاهش که تا زیر باسنش بود را در آورد. غر میزد اینجا دیگه کجاست منو آوردی. رفتم بخاری را روشن کردم. یک سیگار روشن کردم منتظر موندم تا هوای اتاق یکم گرم شه. گفت خرجت بالا میره اینقده علافم کردی. گفتم درآمد یک روزت با من. پیراهن سفید دکمه ای پوشیده رود با شلوار کتون چسب بدن. آروم آروم دکمه هاش رو باز کرد و از رو شونه هاش انداخت. سوتین قرمز تورش خیلی تو چشم بود. با اون ممه های سایز ۸۵ و سر بالاش. نشسته بودم لب پنجره و نگاش می کردم. فکر می کرد دل منو برده. شلوارش را ام در آورد. حالا سایه ای از خط کوصش زیر اون شورت تورش پیدا بود.
سیگارم که نصفش مونده بود را لب پنجره خاموش کردم و بلند شدم. ایستادم روبروش. گفتم یک سوال دارم میخوام سریع جواب بدی. ابروش را بالا انداخت و گفت بپرس. پرسیدم داداشت کجاست؟ رنگ پوست سفیدش قرمز شد و با حالت فریاد داد زد کثافت و با دو دستش منو هل داد که بره سمت لباسهاش. دستش را گرفتم و پیچوندم و چاقو بلندی که زیر کاپشن پنهان کرده بودم زیر گلوش گذاشتم و با خشونت گفتم: پرسیدم داداشت کجاست؟ میگی یا همینجا سرت را ببرم و یک گوشه چالت کنم. بدجوری ترسیده بود.
با بغض هی التماس می کرد. گفتم فقط ۱ دقیقه بهت وقت میدم. آدرسش را داد. زنگ زدم داود گفتم کس مفت نمیخوای؟ اونم نیشش باز شد و گفت نیکی و پرسش؟ گفتم بیا باغ. گفت پشت درم. گفتم تو روحت! تعقیبم می کردی؟ گفت نه از اولش همینجا بودم تا تو بیایی. مام شاید یک چیزی نصیبمون بشه.
این چینیها خیلی عوضی اند. هر چیزی را تولید می کنند. انگار خلقت جهان را از خدا با قرارداد مناقصه برداشته اند. از اونجا یک بات پلاگ خریده بودم که تهش یک چراغ بود که چشمک می زد. با دختره گفتم شورتش را در بیاره. داود هم اومد تو. گفتم داگی بشه. رو زمین به حالت داگی خوابید. بات پلاگ را کردم تو کونش. داد زد چه گهی میخوری وحشی؟ گفتم خفه شو. یک ریموت دادم دست داود. گفتم اگر حس کردی می خواد فرار کنه یا داد و بیداد راه بندازه کلیدش را بزن تا این تو کونش منفجر بشه و اینجا را بوی گوه برداره. داود با تعجب نگاه می کرد. دختره به التماس افتاده بود. بهش گفتم امیدوارم دروغ نگفته باشی و داداشت اونجا باشه. سپردمش به داود و خودم راه افتادم بطرف آدرس.
از دور تو کوچه چراغ چشمک زن پلیس معلوم بود. لعنتی ها زودتر رسیده بودند. دستبند به دست داشتن سوار ماشینش می کردند.
ای تف به این شانس. زنگ زدم به داود. روی کار بود. گفتم کارت که تموم شد دختره را ول کن بره. اونم دلش سوخته بود و با موتور تو این زمستون تا خونه شون برده بود. انگار تازه سوراخ دعا را پیدا کرده بود.
حالا باید یک نقشه دیگه می کشیدم.
نوشته: سینا
4 پاسخ به “حکمت خدا (۲)”
بکن تو دیگه داره تبدیل میشه به سایت عاشقان اگاتا کریستی😂
مشدی چرا نصفه مینویسید دست به خایه موندیم
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
کوسکش داری قصه گاییده شدن ننتو تعریف میکنی دیوس یا عقدهای شخصی خودتو