سلام خدمت دوستان عزیز
داستان یکم درد داره اگه اذیت میشین نخونین.
.
.
.
مثل بقیهی مریض ها روی صندلی انتظار نشستم که نوبتم بشه و برعکس بقیه، علاقهای به اینکه زودتر برم توی اون اتاق نداشتم و برعکس، هرچی به تایم ورودم نزدیک تر میشدم، ضربان قلبم هم بالاتر میرفت. هنوز تو دوراهی انجام دادن و ندادن این کار بودم. عزیزترین و تنها آدم زندگیم اینجوری حالش خوب میشد اما بعدش میتونست منی رو که تمام آموزههای خوب بودن و عزت نفس داشتنمون رو زیر پا گذاشته بودم ببخشه؟
وقتی اسمم خونده شد، از جا پریدم و به منشی نگاه کردم. اشاره کرد وارد اتاق شم و من هنوز مردد بودم اما انگار دیگه راهی نمونده بود و تنها چیزی که باعث میشد دلم آروم بگیره شرطی بود که نمیدونستم پذیرفته میشه یا نه!
نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاق شدم.
سرش پایین بود و داشت چیزی مینوشت و اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد، موهای جو گندمیش بود. سن زیادی نداشت اما انگار جزو اون خانوادههایی بود که زود موهاشون سفید میشه!
با همون سر پایین گفت: «بفرمایید» که به خودم اومدم و گفتم: «س…سلام»
یهو سرشو بلند کرد و با دیدنم گل از گلش شکفت، ابروهاش بالا پرید و با لبخند عجیبی نگاهم کرد. بعد، تکیه داد به صندلیش و با فشار پا یکم هلش داد عقب و گفت: «سلام، بیتا خانم. خوش اومدی» و بعد دستشو باز کرد و گفت: «بیا، بیا اینجا که باور کنم بالاخره قدم به مطب من گذاشتی!»
نفس عمیقی کشیدم که کمکی باشه برای آرامش قلبم و گفتم: «من…تصص…میمم رو گرفتم!»
با اشارهای به بغلش گفت: «متوجه شدم عزیزم، برای همین اینجایی دیگه، بیا جلوتر!»
به سختی پاهامو حرکت دادم و چند قدم رفتم جلوتر و گفتم: «فف…قط…»
آروم خندید و گفت: «فقط چی باز؟»
چشمامو محکم بستم و بعد از نفس عمیق دیگهای گفتم: «فقط…لطفا…محرم…باشیم…که…»
سرمو انداختم پایین و با شنیدن صدای خندهاش توی خودم جمع شدم!
از جاش بلند شد اومد سمتم، دستشو برد زیر چونهام که سرمو بیاره بالا و با رد خندهای که هنوز روی صورتش مونده بود گفت: «چی؟ چی شیم؟»
لبمو گاز گرفتم و با وجود ترسی که به جونم افتاده بود گفتم: «مَح…رَم»
انگشت شستشو با فشار کشید روی لب پایینیم و با هدایتش به سمت پایین دهنم رو باز کرد و گفت: «وَ اگه قبول نکنم؟»
مثل کسی که روی یونیت دندونپزشکی نشسته و دکتر انتظار داره با دهنی که مثل اسب آبی باز شده جوابشو بدم شده بودم و برای اینکه بتونم حرف بزنم، با ترس سرم رو عقب کشیدم و وقتی دهنم آزاد شد گفتم: «اون وقت… اونوقت منم نمیتونم قبول کنم!»
بازم با صدای بلندی خندید و گفت: «باشه برو دراز بکش بیام معاینهات کنم اگه به درد بخور بودی شَرطت قبول!»
دستامو قفل هم کردم و گفتم: «چه…جور… معاینهای»
دستشو پیچید دور کمرم، منو چسبوند به خودش و بعد از مالیدن خودش بهم که نشون بده کاملا آماده به کاره، آروم دم گوشم گفت: «اگه بری و همهی لباساتو در بیاری، هم اون روی منو نمیبینی و هم میفهمی منظورم چه جور معاینهایه!»
بعد هم ولم کرد، رفت سمت در اتاقش و بعد از باز کردنش پرسید: «خانم بهرامی، بیمار دیگهای هم داریم؟»
صدای منشی اومد که گفت «نه! این خانم آخرین نفرن!»
تکون خوردن سرش رو دیدم و بعد گفت: «شما بفرمایید، کار ما طول میکشه!»
منشی با لحن لوسی گفت میمونه اما با لحن جدی دکتر، «چشم»ی گفت و چند دقیقهی بعد صدای در اومد.
دکتر چرخید سمتم و گفت: «میرم در مطب رو قفل کنم، اگه وقتی برمیگردم هنوز لباس تنت باشه، همهی برنامهها عوض میشن!»
آب دهنم رو قورت دادم و دستم رفت سمت مقنعهام! درش آوردم و مرتب گذاشتمش روی صندلی! داشتم دکمههای مانتوام رو باز میکردم که وارد اتاق شد و گفت: «خوبه! ولی سرعتت کم بود و خبری از محرمیت نیست. در هم قفله و راهی جز گوش دادن به حرفام نداری!»
دستم روی دکمه خشک شد و خواستم چیزی بگم که نفهمیدم چجوری دو طرف مانتوم از هم باز شد و صدای افتادن دکمههاش روی زمین، بهم فهموند اوضاع اصلا خوب نیست و بغضم شکست!
مانتو رو وحشیانه از تنم بیرون کشید و بعد تاپ و سوتینم رو همزمان داد بالا، سینههامو محکم توی دستش فشار داد و بعد ولشون کرد، چند قدم رفت عقب، چشم دوخت به سینههام و بعد از خاروندن ریشش گفت: «خوبه، راضیم میکنه! ولی یه چیزی کم داره!»
به لبخند شیطانیش وقتی اینو گفت نگاه کردم اما متوجه منظورش نشدم که رفت سمت میزش!
در کمدش رو باز کرد و بعد از برداشتن دسته کلیدش از جیب کتش که روی صندلی بود، انگاری گاوصندوقش رو باز کرد و یه جعبه بیرون آورد!
تکیه داد به صندلیش و گفت: «بشمار سه همهرو درار بیتا!»
لحنش انقدر جدی بود که ناخواسته دستورش رو اجرا کردم و وقتی بقیهی لباسام هم رفت پیش مقنعهام روی صندلی، دستشو به حالت «بیا» باز و بسته کرد و در حالی که دستمو گرفته بودم جلوی خودم، با قدم های سستی به سمتش رفتم!
پاهاشو باز کرد و بعد از اینکه منو کشید بینشون و با بستن پاهاش همونجا قفلم کرد گفت: «دستاتو ببر پشتت و باهرکدوم مچ اون یکی دستت رو بگیر!»
با اینکه تجسم حرفش سخت بود انجامش دادم و سرش رو به تایید حرفم تکون داد و نوک سینهی سمت چپم رو گرفت، یکم بازی بازیش داد و گفت: «حاضری به خاطر هزینهی اون عمل چقدر درد بکشی؟»
فکر کردم منظورش همین فشاریه که داره به نوک سینهام میده و آروم گفتم: «فقط میخوام عمل شه و زنده بمونه. من جز اون کسی رو ندارم!»
«خوبه»ای گفت و در کیف رو باز کرد، خواستم برگردم ببینم توش چه خبره که پاهاشو باز کرد و گفت: «بچرخ!» و تا دستورش رو اجرا کردم، چشم بندی به چشمام زد و گفت حالا بهتر شد. دوباره برگرد سمت من!
چرخیدم سمتش که گفت: «دهنتو باز کن» و بعد چوب معاینه رو انقدری فرو برد که عق زدم و صدای خندهاش دوباره بلند شد، بعد هم چوب رو درآورد و یه چیز نرم گذاشت بین دندونام و گفت: «آروم گازش بگیر که زبونت آسیب نبینه!»
با این حرف و تصور دردی که قرار بود بهم بده، شروع کردم به لرزیدن و با وجود اون شی توی دهنم به سختی گفتم: «باید برم دستشویی!»
دوباره خندید و گفت: «نترس! دردش مثل آمپوله! از آمپول که نمیترسی!»
سرم رو به معنی «آره» تکون دادم که با خنده گفت: «بد شد که! من آمپول زدن رو خیلی دوست دارم»
منتظر بودم کار دردناکی که ازش حرف میزد رو انجام بده ولی از جاش بلند شد و گفت: «اصلا یاد دستشویی نبودم، خوب شد گفتی قبل از اینکه مطب رو به گند بکشی!»
از بازوم گرفت و من رو به سمتی که نمیدونستم کجاست کشوند و چون چشمام بسته بود، با احتیاط پاهامو دنبالش روی زمین میکشیدم و وقتی وایساد یه نفس راحت کشیدم!
چشم بند رو باز کرد و گفت: «روی روی صندلی بشین، پاهاتم بذار اینجا»
از پلهی آهنی بالا رفتم و روی صندلی معاینه نشستم. قبلا هم یبار روی یکی از این صندلی ها نشسته بودم و میدونستم باید چیکار کنم!
پاهام رو که گذاشتم روی جایگاه، اومد پشتم و همینطور که دوباره چشم بند رو میبست گفت: «میخوام برات سُند بذارم. تا حالا گذاشتی؟»
«نه» آرومی گفتم که خندید و گفت: «خوبه! اولین ها همیشه خوبه!»
سر و صدایی از پشت سرم شنیدم و بعد صدای قدمهاش بهم نزدیک شد. دستاشو کشید بین پام و گفت: «دخترم که هستی! خوبه»
فکر میکردم میخواد پردمو بزنه و دندونامو از ناراحتی روی اون شی فشار دادم اما یه مایع خنک به جایی بالاتر از ورودی واژنم زد و هنوز نتونسته بودم تصور کنم میخواد چیکار کنه که یهو دردی توی اون قسمت پیچید و همزمان با گاز گرفتن چیزی که توی دهنم بود، صدای درد از گلوم بیرون اومد و وارد شدن لولهای رو به راه ادرارم حس کردم که ضربه ای به رونم زد و با خنده گفت: «شل کن!»
کار دردناکش که با اون قسمت تموم شد گفت: «حالا دیگه نیازی به دستشویی نداری، همینجا میتونی خودتو راحت کنی!»
لرزشی توی پاهام حس میکردم که دلیلش رو نمیدونستم و سُند هم داشت اذیتم میکرد اما چیزی نگفتم که دوباره صدای نحس خندهاش رو نشنوم.
صدای قدمهاش دور شد و وقتی برگشت سمتم، دوباره نوک سینهی چپم رو بین انگشتاش بازی بازی داد و بعد از پیچیدن بوی الکل، همونجا رو تمیز کرد که با تصور آمپول زدن به سینهام خودمو تکون دادم، ناواضح گفتم نه و دستامو گذاشتم روی سینهام که خندید و گفت: «دستاتو بردار و بالای سرت به هم قفلشون کن!»
سرمو به معنی نه تکون دادم که با لبای غنچه شده، «باشه»ای گفت و با آرامش دستامو برداشت و بستشون به میلههای پایین صندلی و گفت: «حالا بدون مزاحم کارمون رو بکنیم!»
دوباره نوک سینهام رو با الکل تمیز کرد و با چیزی مثل انبر گرفتش و گفت: «آمادهای عزیزم؟» و تا بخوام چیزی بگم، سوزن ضخیمی از یکم پایین تر از این طرف نوک سینهام وارد و از اون طرف خارج شد و در حالی که داشتم از دردش میلرزیدم و تو گلویی ناله میکردم خندید و گفت: «دیدی درد نداشت؟ عوضش خوشگل میشه!»
یکم با نوک این سینه ور رفت و وقتی گفت: «خوشگل شد» رفت سراغ بعدی و همون مراحل رو در حالی که داشتم پاهام رو تکون میدادم که مانعش بشم انجام داد و بعد از تموم شدنش، دستی به کیسهی سُندم کشید و گفت: «چه به موقع بود، تو همین چند ثانیه پُرش کردی» و دوباره مثل دیوونهها خندید!
دستامو باز کرد و کمک کرد برم پایین، سینههام میسوخت پ ذق ذق میکرد و ضعف کرده بودم اما چیزی نگفتم و فقط نالههای تو گلویی میکردم که انگار براش عادی بود. دوباره منو چند قدم راه برد و یهو بلندم کرد، خوابوندم روی تخت و گفت: «آمپول بازی تازه میخواد شروع بشههههه، اما قبلش یه کار دیگه هم میخوام بکنم»
انگشتشو آورد جلوی دهنم و گفت: «باز کن» و بعد از اینکه ازش اطاعت کردم، اون وسیله رو درآورد و گفت: «دهنت باز بمونه، قراره یه چیزی رو خیس کنی، زبونتم بیار بیرون»
نمیدونستم چقدر گریه کردم اما چشم بند خیس خیس بود و آب دماغمم راه افتاده بود که جسم بیضی شکلی رو وارد دهنم کرد و گفت: «خوب خیسش کن اذیت نشی!قراره بره توی مقعدت!» خندهی بعد از این حرفش بلندتر بود و وقتی از مقدار خیس شدنش راضی شد، دستور داد چهار دست و پا شم. کمرم رو با دست فشار داد پایین و با لحن تهدیدی گفت: «بیاد بالا جرت میدم!» و بعد دستشو گذاشت زیر شکمم، منو محکم نگه داشت و اون جسم رو کشید به سوراخ کونم و کم کم فشارش داد و وقتی دید تنهایی نمیتونه گفت: «سرتو بذار رو تخت و با دستات لپای کونتو از هم باز کن!»
به هق هق افتاده بودم ولی کاری که گفت رو انجام دادم و بعد از اینکه یه مایع خنک دیگه به سوراخ کونم مالید، دوباره محکم نگهم داشت و یهویی اون جسمو واردم کرد و من با تمام وجود جیغ زدم و خودمو کشیدم جلو!
چند تا ضربهی محکم به کونم زد و با خنده گفت: «درد داشت؟» و دوباره ضربهی محکم دیگهای به کونم زد و گفت: «به پهلو بخواب که شروع کنیم»
با صدای گرفتهای گفتم: «قراره چیکارم کنی؟»
آروم موهامو ناز کرد و گفت: «گفتم که فقط آمپولت میزنم ولی خوب، تعدادش یکم بالاست! یه کار دیگه هم هست»
با صدای لرزونی از گریه پرسیدم: «چی؟» که گفت: «تنقیه!..ممم فقط یکم حجم آبش زیاده و شاید اذیت شی. ولی تحمل میکنی مگه نه؟ به هرحال اون عمل هرچی زودتر انجام شه، بهتره دیگه نه؟»
سرمو به تایید حرفش تکون دادم که گفت: «خوبه! پس با یه تقویتی شروع میکنیم که از حال نری»
بعد از این حرف صدای شکستن ظرف آمپول اومد و بوی ویتامین ب پیچید و بعد روی کونم پد الکلی کشید و گفت: «شل کن بیتا!» و تا بخوام بفهمم چی شده سوزنو وارد کرد و مثل همیشه موقع زدن نوروبیون، ناله کردم!
وقتی کارش تموم شد منو چرخوند که طاق باز شم و گفت: «موقع بازی با اینه» و چوچولم رو بین انگشتاش فشار داد که ناخواسته از درد تکونی خوردم و «آخ» گفتم که خندید و گفت: «زوده برای آخ گفتن» و چند ثانیه بیشتر طول نکشید که انگار بهم برق وصل کردن و از درد فشار گیرهای که به چوچولم زد، با تمام وجود داد زدم، خودمو تکون دادم و خواستم دستامو ببرم سمتش که «نچ، نچ»ی کرد، گرفتشونو و گفت: «آروم باش، الان بهش عادت میکنی»
اما عادتی در کار نبود، خودمو با تمام قدرت تکون میدادم و پاهامو جفت هم کرده بودم که دردش ساکت شه اما بیفایده بود و بعد از اینکه دستامو به تخت بست، پاهامم با آرامش از هم باز کرد، اونارم بست به تخت و گفت: «هیشششش، یواشتر دختر، همه رو خبر کردی، الان عادت میکنی»
نفس نفس میزدم و التماسش میکردم درش بیاره ولی بدون توجه به حرف من اطراف گیره رو با دست میمالید و میگفت: «شل کن و نفس عمیق بکش که عادت کنی دختر، تازه الان میخوام گیرههای نوک سینهات رو هم بزنم پس انقدر کولی بازی درنیار!»
کمرم رو بلند کردم و محکم کوبیدم زمین و با هق هق گفتم: «نمیخوام. نمیخوام ادامه بدم تمومش کن» اما دوباره خندید و گفت: «دیگه حق انتخاب نداری عزیزم و وقتی از این در میری بیرون که من بخوام پس نفس عمیق بکش و آروم باش!»…
اگر بخواین ادامه داره در ضمن داستان واقعی نیست!
داستان یکم درد داره اگه اذیت میشین نخونین.
.
.
.
مثل بقیهی مریض ها روی صندلی انتظار نشستم که نوبتم بشه و برعکس بقیه، علاقهای به اینکه زودتر برم توی اون اتاق نداشتم و برعکس، هرچی به تایم ورودم نزدیک تر میشدم، ضربان قلبم هم بالاتر میرفت. هنوز تو دوراهی انجام دادن و ندادن این کار بودم. عزیزترین و تنها آدم زندگیم اینجوری حالش خوب میشد اما بعدش میتونست منی رو که تمام آموزههای خوب بودن و عزت نفس داشتنمون رو زیر پا گذاشته بودم ببخشه؟
وقتی اسمم خونده شد، از جا پریدم و به منشی نگاه کردم. اشاره کرد وارد اتاق شم و من هنوز مردد بودم اما انگار دیگه راهی نمونده بود و تنها چیزی که باعث میشد دلم آروم بگیره شرطی بود که نمیدونستم پذیرفته میشه یا نه!
نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاق شدم.
سرش پایین بود و داشت چیزی مینوشت و اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد، موهای جو گندمیش بود. سن زیادی نداشت اما انگار جزو اون خانوادههایی بود که زود موهاشون سفید میشه!
با همون سر پایین گفت: «بفرمایید» که به خودم اومدم و گفتم: «س…سلام»
یهو سرشو بلند کرد و با دیدنم گل از گلش شکفت، ابروهاش بالا پرید و با لبخند عجیبی نگاهم کرد. بعد، تکیه داد به صندلیش و با فشار پا یکم هلش داد عقب و گفت: «سلام، بیتا خانم. خوش اومدی» و بعد دستشو باز کرد و گفت: «بیا، بیا اینجا که باور کنم بالاخره قدم به مطب من گذاشتی!»
نفس عمیقی کشیدم که کمکی باشه برای آرامش قلبم و گفتم: «من…تصص…میمم رو گرفتم!»
با اشارهای به بغلش گفت: «متوجه شدم عزیزم، برای همین اینجایی دیگه، بیا جلوتر!»
به سختی پاهامو حرکت دادم و چند قدم رفتم جلوتر و گفتم: «فف…قط…»
آروم خندید و گفت: «فقط چی باز؟»
چشمامو محکم بستم و بعد از نفس عمیق دیگهای گفتم: «فقط…لطفا…محرم…باشیم…که…»
سرمو انداختم پایین و با شنیدن صدای خندهاش توی خودم جمع شدم!
از جاش بلند شد اومد سمتم، دستشو برد زیر چونهام که سرمو بیاره بالا و با رد خندهای که هنوز روی صورتش مونده بود گفت: «چی؟ چی شیم؟»
لبمو گاز گرفتم و با وجود ترسی که به جونم افتاده بود گفتم: «مَح…رَم»
انگشت شستشو با فشار کشید روی لب پایینیم و با هدایتش به سمت پایین دهنم رو باز کرد و گفت: «وَ اگه قبول نکنم؟»
مثل کسی که روی یونیت دندونپزشکی نشسته و دکتر انتظار داره با دهنی که مثل اسب آبی باز شده جوابشو بدم شده بودم و برای اینکه بتونم حرف بزنم، با ترس سرم رو عقب کشیدم و وقتی دهنم آزاد شد گفتم: «اون وقت… اونوقت منم نمیتونم قبول کنم!»
بازم با صدای بلندی خندید و گفت: «باشه برو دراز بکش بیام معاینهات کنم اگه به درد بخور بودی شَرطت قبول!»
دستامو قفل هم کردم و گفتم: «چه…جور… معاینهای»
دستشو پیچید دور کمرم، منو چسبوند به خودش و بعد از مالیدن خودش بهم که نشون بده کاملا آماده به کاره، آروم دم گوشم گفت: «اگه بری و همهی لباساتو در بیاری، هم اون روی منو نمیبینی و هم میفهمی منظورم چه جور معاینهایه!»
بعد هم ولم کرد، رفت سمت در اتاقش و بعد از باز کردنش پرسید: «خانم بهرامی، بیمار دیگهای هم داریم؟»
صدای منشی اومد که گفت «نه! این خانم آخرین نفرن!»
تکون خوردن سرش رو دیدم و بعد گفت: «شما بفرمایید، کار ما طول میکشه!»
منشی با لحن لوسی گفت میمونه اما با لحن جدی دکتر، «چشم»ی گفت و چند دقیقهی بعد صدای در اومد.
دکتر چرخید سمتم و گفت: «میرم در مطب رو قفل کنم، اگه وقتی برمیگردم هنوز لباس تنت باشه، همهی برنامهها عوض میشن!»
آب دهنم رو قورت دادم و دستم رفت سمت مقنعهام! درش آوردم و مرتب گذاشتمش روی صندلی! داشتم دکمههای مانتوام رو باز میکردم که وارد اتاق شد و گفت: «خوبه! ولی سرعتت کم بود و خبری از محرمیت نیست. در هم قفله و راهی جز گوش دادن به حرفام نداری!»
دستم روی دکمه خشک شد و خواستم چیزی بگم که نفهمیدم چجوری دو طرف مانتوم از هم باز شد و صدای افتادن دکمههاش روی زمین، بهم فهموند اوضاع اصلا خوب نیست و بغضم شکست!
مانتو رو وحشیانه از تنم بیرون کشید و بعد تاپ و سوتینم رو همزمان داد بالا، سینههامو محکم توی دستش فشار داد و بعد ولشون کرد، چند قدم رفت عقب، چشم دوخت به سینههام و بعد از خاروندن ریشش گفت: «خوبه، راضیم میکنه! ولی یه چیزی کم داره!»
به لبخند شیطانیش وقتی اینو گفت نگاه کردم اما متوجه منظورش نشدم که رفت سمت میزش!
در کمدش رو باز کرد و بعد از برداشتن دسته کلیدش از جیب کتش که روی صندلی بود، انگاری گاوصندوقش رو باز کرد و یه جعبه بیرون آورد!
تکیه داد به صندلیش و گفت: «بشمار سه همهرو درار بیتا!»
لحنش انقدر جدی بود که ناخواسته دستورش رو اجرا کردم و وقتی بقیهی لباسام هم رفت پیش مقنعهام روی صندلی، دستشو به حالت «بیا» باز و بسته کرد و در حالی که دستمو گرفته بودم جلوی خودم، با قدم های سستی به سمتش رفتم!
پاهاشو باز کرد و بعد از اینکه منو کشید بینشون و با بستن پاهاش همونجا قفلم کرد گفت: «دستاتو ببر پشتت و باهرکدوم مچ اون یکی دستت رو بگیر!»
با اینکه تجسم حرفش سخت بود انجامش دادم و سرش رو به تایید حرفم تکون داد و نوک سینهی سمت چپم رو گرفت، یکم بازی بازیش داد و گفت: «حاضری به خاطر هزینهی اون عمل چقدر درد بکشی؟»
فکر کردم منظورش همین فشاریه که داره به نوک سینهام میده و آروم گفتم: «فقط میخوام عمل شه و زنده بمونه. من جز اون کسی رو ندارم!»
«خوبه»ای گفت و در کیف رو باز کرد، خواستم برگردم ببینم توش چه خبره که پاهاشو باز کرد و گفت: «بچرخ!» و تا دستورش رو اجرا کردم، چشم بندی به چشمام زد و گفت حالا بهتر شد. دوباره برگرد سمت من!
چرخیدم سمتش که گفت: «دهنتو باز کن» و بعد چوب معاینه رو انقدری فرو برد که عق زدم و صدای خندهاش دوباره بلند شد، بعد هم چوب رو درآورد و یه چیز نرم گذاشت بین دندونام و گفت: «آروم گازش بگیر که زبونت آسیب نبینه!»
با این حرف و تصور دردی که قرار بود بهم بده، شروع کردم به لرزیدن و با وجود اون شی توی دهنم به سختی گفتم: «باید برم دستشویی!»
دوباره خندید و گفت: «نترس! دردش مثل آمپوله! از آمپول که نمیترسی!»
سرم رو به معنی «آره» تکون دادم که با خنده گفت: «بد شد که! من آمپول زدن رو خیلی دوست دارم»
منتظر بودم کار دردناکی که ازش حرف میزد رو انجام بده ولی از جاش بلند شد و گفت: «اصلا یاد دستشویی نبودم، خوب شد گفتی قبل از اینکه مطب رو به گند بکشی!»
از بازوم گرفت و من رو به سمتی که نمیدونستم کجاست کشوند و چون چشمام بسته بود، با احتیاط پاهامو دنبالش روی زمین میکشیدم و وقتی وایساد یه نفس راحت کشیدم!
چشم بند رو باز کرد و گفت: «روی روی صندلی بشین، پاهاتم بذار اینجا»
از پلهی آهنی بالا رفتم و روی صندلی معاینه نشستم. قبلا هم یبار روی یکی از این صندلی ها نشسته بودم و میدونستم باید چیکار کنم!
پاهام رو که گذاشتم روی جایگاه، اومد پشتم و همینطور که دوباره چشم بند رو میبست گفت: «میخوام برات سُند بذارم. تا حالا گذاشتی؟»
«نه» آرومی گفتم که خندید و گفت: «خوبه! اولین ها همیشه خوبه!»
سر و صدایی از پشت سرم شنیدم و بعد صدای قدمهاش بهم نزدیک شد. دستاشو کشید بین پام و گفت: «دخترم که هستی! خوبه»
فکر میکردم میخواد پردمو بزنه و دندونامو از ناراحتی روی اون شی فشار دادم اما یه مایع خنک به جایی بالاتر از ورودی واژنم زد و هنوز نتونسته بودم تصور کنم میخواد چیکار کنه که یهو دردی توی اون قسمت پیچید و همزمان با گاز گرفتن چیزی که توی دهنم بود، صدای درد از گلوم بیرون اومد و وارد شدن لولهای رو به راه ادرارم حس کردم که ضربه ای به رونم زد و با خنده گفت: «شل کن!»
کار دردناکش که با اون قسمت تموم شد گفت: «حالا دیگه نیازی به دستشویی نداری، همینجا میتونی خودتو راحت کنی!»
لرزشی توی پاهام حس میکردم که دلیلش رو نمیدونستم و سُند هم داشت اذیتم میکرد اما چیزی نگفتم که دوباره صدای نحس خندهاش رو نشنوم.
صدای قدمهاش دور شد و وقتی برگشت سمتم، دوباره نوک سینهی چپم رو بین انگشتاش بازی بازی داد و بعد از پیچیدن بوی الکل، همونجا رو تمیز کرد که با تصور آمپول زدن به سینهام خودمو تکون دادم، ناواضح گفتم نه و دستامو گذاشتم روی سینهام که خندید و گفت: «دستاتو بردار و بالای سرت به هم قفلشون کن!»
سرمو به معنی نه تکون دادم که با لبای غنچه شده، «باشه»ای گفت و با آرامش دستامو برداشت و بستشون به میلههای پایین صندلی و گفت: «حالا بدون مزاحم کارمون رو بکنیم!»
دوباره نوک سینهام رو با الکل تمیز کرد و با چیزی مثل انبر گرفتش و گفت: «آمادهای عزیزم؟» و تا بخوام چیزی بگم، سوزن ضخیمی از یکم پایین تر از این طرف نوک سینهام وارد و از اون طرف خارج شد و در حالی که داشتم از دردش میلرزیدم و تو گلویی ناله میکردم خندید و گفت: «دیدی درد نداشت؟ عوضش خوشگل میشه!»
یکم با نوک این سینه ور رفت و وقتی گفت: «خوشگل شد» رفت سراغ بعدی و همون مراحل رو در حالی که داشتم پاهام رو تکون میدادم که مانعش بشم انجام داد و بعد از تموم شدنش، دستی به کیسهی سُندم کشید و گفت: «چه به موقع بود، تو همین چند ثانیه پُرش کردی» و دوباره مثل دیوونهها خندید!
دستامو باز کرد و کمک کرد برم پایین، سینههام میسوخت پ ذق ذق میکرد و ضعف کرده بودم اما چیزی نگفتم و فقط نالههای تو گلویی میکردم که انگار براش عادی بود. دوباره منو چند قدم راه برد و یهو بلندم کرد، خوابوندم روی تخت و گفت: «آمپول بازی تازه میخواد شروع بشههههه، اما قبلش یه کار دیگه هم میخوام بکنم»
انگشتشو آورد جلوی دهنم و گفت: «باز کن» و بعد از اینکه ازش اطاعت کردم، اون وسیله رو درآورد و گفت: «دهنت باز بمونه، قراره یه چیزی رو خیس کنی، زبونتم بیار بیرون»
نمیدونستم چقدر گریه کردم اما چشم بند خیس خیس بود و آب دماغمم راه افتاده بود که جسم بیضی شکلی رو وارد دهنم کرد و گفت: «خوب خیسش کن اذیت نشی!قراره بره توی مقعدت!» خندهی بعد از این حرفش بلندتر بود و وقتی از مقدار خیس شدنش راضی شد، دستور داد چهار دست و پا شم. کمرم رو با دست فشار داد پایین و با لحن تهدیدی گفت: «بیاد بالا جرت میدم!» و بعد دستشو گذاشت زیر شکمم، منو محکم نگه داشت و اون جسم رو کشید به سوراخ کونم و کم کم فشارش داد و وقتی دید تنهایی نمیتونه گفت: «سرتو بذار رو تخت و با دستات لپای کونتو از هم باز کن!»
به هق هق افتاده بودم ولی کاری که گفت رو انجام دادم و بعد از اینکه یه مایع خنک دیگه به سوراخ کونم مالید، دوباره محکم نگهم داشت و یهویی اون جسمو واردم کرد و من با تمام وجود جیغ زدم و خودمو کشیدم جلو!
چند تا ضربهی محکم به کونم زد و با خنده گفت: «درد داشت؟» و دوباره ضربهی محکم دیگهای به کونم زد و گفت: «به پهلو بخواب که شروع کنیم»
با صدای گرفتهای گفتم: «قراره چیکارم کنی؟»
آروم موهامو ناز کرد و گفت: «گفتم که فقط آمپولت میزنم ولی خوب، تعدادش یکم بالاست! یه کار دیگه هم هست»
با صدای لرزونی از گریه پرسیدم: «چی؟» که گفت: «تنقیه!..ممم فقط یکم حجم آبش زیاده و شاید اذیت شی. ولی تحمل میکنی مگه نه؟ به هرحال اون عمل هرچی زودتر انجام شه، بهتره دیگه نه؟»
سرمو به تایید حرفش تکون دادم که گفت: «خوبه! پس با یه تقویتی شروع میکنیم که از حال نری»
بعد از این حرف صدای شکستن ظرف آمپول اومد و بوی ویتامین ب پیچید و بعد روی کونم پد الکلی کشید و گفت: «شل کن بیتا!» و تا بخوام بفهمم چی شده سوزنو وارد کرد و مثل همیشه موقع زدن نوروبیون، ناله کردم!
وقتی کارش تموم شد منو چرخوند که طاق باز شم و گفت: «موقع بازی با اینه» و چوچولم رو بین انگشتاش فشار داد که ناخواسته از درد تکونی خوردم و «آخ» گفتم که خندید و گفت: «زوده برای آخ گفتن» و چند ثانیه بیشتر طول نکشید که انگار بهم برق وصل کردن و از درد فشار گیرهای که به چوچولم زد، با تمام وجود داد زدم، خودمو تکون دادم و خواستم دستامو ببرم سمتش که «نچ، نچ»ی کرد، گرفتشونو و گفت: «آروم باش، الان بهش عادت میکنی»
اما عادتی در کار نبود، خودمو با تمام قدرت تکون میدادم و پاهامو جفت هم کرده بودم که دردش ساکت شه اما بیفایده بود و بعد از اینکه دستامو به تخت بست، پاهامم با آرامش از هم باز کرد، اونارم بست به تخت و گفت: «هیشششش، یواشتر دختر، همه رو خبر کردی، الان عادت میکنی»
نفس نفس میزدم و التماسش میکردم درش بیاره ولی بدون توجه به حرف من اطراف گیره رو با دست میمالید و میگفت: «شل کن و نفس عمیق بکش که عادت کنی دختر، تازه الان میخوام گیرههای نوک سینهات رو هم بزنم پس انقدر کولی بازی درنیار!»
کمرم رو بلند کردم و محکم کوبیدم زمین و با هق هق گفتم: «نمیخوام. نمیخوام ادامه بدم تمومش کن» اما دوباره خندید و گفت: «دیگه حق انتخاب نداری عزیزم و وقتی از این در میری بیرون که من بخوام پس نفس عمیق بکش و آروم باش!»…
اگر بخواین ادامه داره در ضمن داستان واقعی نیست!
نوشته: مهرآتلی
یک پاسخ به “بی تاب (۱)”
ادامه بده