رضا: کی خوب می کنه من یا شوهرت
نرگس: فدای تو بشم، تو بهترینی ، کمتر سفته، اون خروسه
جون بکن ،
رضا:کیرمو دوست دارد؟
نرگس :برایش می میرم ، اگر هر هفته نکنی دق می کنم
وقتی نرگس گفت ، کیر اون نصف کیر تو نیست ،بدتر تعجب کردم ، آخه شوهر با او هیکل با این بچه فسقلی مقایسه می کنه ، این شد با فضولیم گل کرد و با خودم گفتم باید این نابغه کیر را ببینم ، در همین فکر بودم که رضا گفت: ابن داره میاد که نرگس گفت بده بخورم
رضا کیرش را بیرون کشید و نرگس با همان کون لخت نشست و کیرش را کشید طرف دهانش ، وقتی کیر رضا را داشت می کشید به لحظه نزدیک بود سکته کنم بخدا به راحتی چهار برابر کیر شوهر من بود و اندازه ساعدم می شد و کلفتیش به اندازه مشت دست ، ناخودآگاه صدام در آمد که هر دو متوجه شدم و من سریع فرار کردم و رفتم داخل و کفش را بدم تو ، که بعد چند لحظه صدای رضا را شنیدم که گفت کسی نبود احتمالا گربه بوده ،
آن شب تا صبح نتونستم بخوابم و داشتم گر می گرفتم ، امیر هرچه می گفت چی شده چیزی نگفتم فقط خودم را زدم به سر درد، صبح که امیر رفت با خودم گفتم اول برم به بهانه ای سری بزنم به نرگس اما پشیمان شدم که ممکنه مشکل درست بشه ، هر کاری کردم از فکر کیر رضا بیرون نمیآمدم ، شرشر آب کوسم میآمد ، طی دو روز سه بار شوهرم کردم اما نشد که نشد ، تنها راهی که برایم مانده بود اینکه اگر کیر رضا نره توی کوسم دق می کنم ، من که از نرگس جوانتر و سر تر و خوشگلترم ، نزاییدم که گشاد شده باشم ، این شد فکری به ذهنم رسید چند روزی شب ها بیدار بودم اما ادا در آوردن که من می ترسم و خودم را زدم به بیماری که رفتم دکتر و به دکتر گفتم شبهایی که تنها هستم بی خوابم و می ترسم ، دکتر هم به امیر گفت نباید تنها باشد ، وقتی آمدیم خونه امیر بغلم کرد و گفت همه چیز درست میشه میخواهی بگم بابا مامان بیان گفتم نه اونا را هم را براه نکن و فردا همه می گویند دیوانه شدم پس خواهش می کنم بین من و تو بماند و هیچ کس از فامیل چیزی متوجه نشه ، به دوست نرگس میگم شبها تا خوابم می گیره بیاد پیشم البته اون هم دوتا بچه کوچک داره شاید سخنش باشه، که تیر خلاص برای رسیدن به خیر رضا را امیر رها کرد گفت میخواهی شب هایی که من نیستم به مژگان خانم (مادر رضا) بگویم یکی از بچه ها را بفرسته پیشت ، با من من گفتم بتظرت میشه، گفت تا مدتی که ترس از دلت بره
گفتم هر طور صلاح می دانی.
بعد از دیدن کیر رضا خودم را به هر دری زدم که فراموش کنم نشد، هر وقت زیر امیر بودم بیاد کیر رضا حال می کردم ، سرانجام تصمیم گرفتم و یه روز صبح که امیر رفت سر کار و تا روز بعد کشیک بود و فردا که امیر آمد خودم را زدم به گریه که امیر من شب تنهایی می ترسم کاری بکن ، اون هم که مرا خیلی دوست داشت گفت یه فکری می کنم ، به بابا می گویم مامان را بیاورد . برای رد گم کنی (در اصل گریه ام برای کیر بود) گفتم نمی خواد ، اگر میخواستم پدر مادر تو بفهمن من می ترسم به آبجی خودم می گفتم بیاد و علاوه این همه راه بیان که چی بشه ، امیر گفت پس چکار کنم گفتم من یه فکری می کنم تو نگران نباش شاید به نرگس گفتم شب بیاد (می دونستم از نرگس بدش میاد ، احتمالا دیده کوس میده) که عصبانی شد و گفت اون زنیکه چرا ، اگر لازم باشه به مژگان خانم (مادر رضا) می گویم که خودش یا پسرش بیایند پیشت
من که از این پیشنهاد قند توی دلم آب شد و اصل مطلب هم همین بود گفتم شاید قبول نکنه
گفت سنگ نفت و گنجشک مفت ، همسایه هستیم و آدم های خوبی هستند ، الان می روم به مژگان می گویم راهی پیدا می کنیم (اینکه خانم را از مژگان انداخت خیلی برایم جالب بود)
فوری رفت و بعد نیم ساعت آمد گفت از فردا که من نیستم مژگان میاد پیشت (باز تعجب مردم که چه زود قبول کرد و این تعجب من بی خود نبود چون رضا بعدها تعریف کرد که مادرش با امیر ارتباط دارند)
فردا شب قرار شد مژگان یا پسرش بیاین ، لذا صبح بعد رفتن امیر دویدم داخل حمام و کوس و کون را صاف صاف کردم و تا شب منتظر شدم که ساعت هشت مژگان اومد و بعد پذیرایی گفت مهتاب جان من خودم نمی تونم شب بیایم آمدم بگم اگر برایت مشکل نیست رضا بچه خوب و سر بزیر است بیاد پیشت
من که توی دلم داشتم می گفتم آره جون عمت ندیدی پسر سربزیرت چطور توی کوس نرگس تلمبه می زد
با من من گفتم کاش خودت میآمدی هر چند مزاحم هستم ، اما هر طور شما راحتی ، رضا هم برادر کوچک من است
گفت پس من میرم رضا برای خواب میاد ،توی یکی از اتاق ها براش جا پهن کن
بعد رفتن مژگان من هم شلوارک تنگ بدون شورت پوشیدم و کرست را هم در آوردم ، جلو آیینه خودمو که دیدم جگری شده بودم ، آرایش غلیظ کردم
ساعت یازده زنگ درب زده شد که از چشمی نگاه کردم که رضا بود ، چادر سر کردم و رضا آمد و روی مبل نشست وسایل پذیرایی آوردم و روبروی رضا نشستم ، صبرم تمام شده بود باید زود به کیرش می رسیدم اما باید بی گدار به آب نزنم
لذا روبروی رضا نشستم و در حین حرف زدن چادرم کم کم ول کردم و از سرم افتاد و می دیدم که چشم رضا به چاک سینه هام میخ شده ولی به روی خودم نیاوردم ، پرتقال را پوست کندم و بردم جلو و گفتم رضا جان این هم برای آغاز دوستی ما
کمی سرخ شد و من ادامه دادم آخر چرا آدم با بزرگتر از خودش دوست بشه تا همین هست
رضا گفت آره
گفتم رضا از اینکه اومدی پیشم ممنون
گفت خواهش می کنم
گفتم چرا حرف نمی زنی
گفت چی بگم
کمی سکوت کردم و دیدم نه این نمی خواد شروع کند لذا رفتم آشپزخانه و شلوارکم را بالاتر کشیدم به طوری که رفت توی خط کوسم و دو لیوان آب میوه آوردم و نشستم و لیوان را برداشتم و در حالی که لیوان را هم می زدم پاهایم را باز کردم و آرام آرام هم می زدم خط کوسم کاملا معلوم بود ، با زیر چشم به رضا نگاه کردم دیدم دارد دید می زنه با کنایه گفتم نمی خوری، سرد(عمدا بجای گرم) سر میشه
در حالی که آب میوه را بر می داشت نگاهم به وسط پاش افتد که برجسته شده بود پس دارد نتیجه میده
گفتم رضا می خوام چند مطلب را بهت بگم
اول می دونی چرا اینجا آمدی
گفت خوب تو خواستی
:چرا من خواستم
:چون تنهایی
:نه،
:پس چرا
کمی سکوت کردم گفتم رضا چند چیز را می گویم اما باید قول بدی و قسم بخوری که بین خودمان بماند
:گفت باشه قول می دهم
: می دونی من و تو تقریبا همسال هستیم ، دوست ندارم با زن های پیر دوست بشی
:من با کسی دوست نیستم
با عصبانیت نگاهش کردم و وقتی دیدم نم پس نمیده پس گفتم : اما من با چشم خودم دیدم
در حالی که رنگش از ترس زرد شده بود گفت:چی را دیدی
دیگه صبر نکردم و گفتم: انباری
با گفتم کلمه انباری
مثل گچ رنگش سفید شد؛و با ته پته گفت ، خواهش می کنم به کسی نگو ،و بغض کرده بود
گفتم پس من همه چیز را می دونم و دیدم اما می خوام قول بدهی اول بین خودمان باشد و دوم اینکه چیزی که الان ازت می خواهم شرطش این است که نرگس را فراموش کنی
سرش پایین بود که بلند شدم و کنارش نشستم و دستش را گرفتم و زیر چانه اش را گرفتم و بالا آورد و گفتم اگر نرگس را ول کنی من را بدست میاری ، قبول یا نه ولی اگر بفهمم با نرگسی می کشمت
با من من گفت باشه
لب را به لبش چسباندن و شروع کردیم به خوردن و دستش را گذاشتم رو کوسم و توی گوشش گفتم بریم س اتاق یا اینجا
گفت بریم اتاق
رفتیم اتاق رو تخت نشستم و گفتم رضا امشب من زنت هستم میخواهم حال بکنیم
روش باز شد نشست جلو پاک و پایم را بوسید گفت بخدا مهتاب از روز اول دلم خواست با تو باشم اما نمی تونستم چون تو با مامانم دوست بودی ،
با زبان شروع کرد با لیسیدن پاهام بعد خوابوندم رو تخت خواب و تیشرتم را در آورد و شروع کرد به خوردن سینه ام و بعد رفت سراغ سپارم کا درس آورد و در حالی که می گفت برای بوسیدنت شب و روز نداشتم ، و سرش را لایدکوسم مرد و چنان می مکید که احساس کردم کوسم کنده می شه و چنان آب از کوسم جاری شده بود که صورتش کامل خیس بود با ناله سرش را بلند کردم و گفتم کیرن را بده، کیرش را در آورد و سرش را بردم دهانم
نوشته: مهتاب
11 پاسخ به “مهتاب (۱)”
نوشته شده توسط رضا جقی ودرحین نگارش درحال جق زدن میباشد
یکی نیست به ما کوس بده خوش به حال رضا
خار نوشتار
اراجیف
کوسیشعر
آقا رضا خودش گفته که ننه اش به جناب سروان امیر میده حالا اومده اینطوری از آقا پلیس انتقام بگیره و زنشو تو خیال بکنه
خاک برسرت کونت حقی بدبخت معلومه نویسند مردهه بعدم به رضا میگی هم سنته معلومه دوست داری زنت کس بده
خوب بود
فقط اونایی که لایک کردن و نوشتن خوب بود…
تو چه فازی هستید خداییش که لایک کردین؟
اخه رضا توله سگ مجبوری غلط وناشیانه بنویسی کره بز تو اصلا به جز جق کار دیگری بلدی؟