بعد از ۷ سال حسرت (۱)

-ارشیا دیوونم کردی برای بار دهم که زنگ میزنی میام بخدا چی میخوای از جونم؟
-بداخلاق فقط میخواستم مطمئن شم
-من ماشین حال ندارم بیارم بیا دنبالم
-باشه تو بیا من خودم کولت میکنم تا شمال

اسمم هانیه است و ۳۰ سالمه و ارشیا یه دوست ۱۲ ساله است که از اولین روز دانشگاه با هم رفیق شدیم تو این ۱۲ سال تو همه روزای خوب و بد زندگیم کنارم بوده و خیلی برام عزیز قرار بود بعد دو سال با اکیپ بچه های دانشگاه بریم شمال یه اکیپ ۱۵ نفره‌ایم که از ترم دوم تا الآن با همیم فقط پارتنر و همسر بچه‌ها به جمعمون اضافه شدن و دو تا از بچه‌هایی که مهاجرت کردن ازمون کم شدن
ارشیا اومد دنبالم و راه افتادیم به طرز عجیبی خوشحال بود متفاوت‌تر از همیشه و احساس میکردم نگران هم هست
-ارشیا یه چیزیت هست چه گوهی میخوای بخوری
-شب میفهمی
من پنج سال پیش با برادر یکی از بچه‌های اکیپمون ازدواج کردم و بعد سه سال هم جدا شدم شک کردم که حسین( برادر همسر سابقم) قرار بیاد
-حسین میاد؟
-نه عزیزم نگفتیم اصلا بهش/ بهت قول دادم دیگه نگران نباش
به جز این اتفاق دیگه مهم نبود چه گهی خورده فقط دلم نمیخواست با حسین روبرو شم
رسیدیم ویلای پدربزرگ ارشیا جای همیشگی که میرفتیم تا شب همه چی به لودگی و مسخره بازی گذشت تا آخر شب همه تو آلاچیق دور آتیش نشسته بودیم ارشیا روبروم بود و چشماش از خوشحالی برق میزد که صدای آشناش تو گوشم پیچید

-سلاااام عشقای داداش
اول فکر کردم تماس تصویری ولی هیچ کدوم بچه ها گوشی دستشون نبود و صدا دقیقا از پشت سرم بود و جرات برگشتن نداشتم دویدن بچه ها سمت صدا شکم رو برطرف کرد
خودش بود صدایی که یه روزی برای شنیدنش جون میدادم
صدای جیغ و هیاهوی بچه ها نمیذاشت دوباره صداش بشنوم
بغض گلوم رو داشت خفه میکرد ارشیا نگران دستم رو گرفت
-خوبی هانی؟
فقط نگاش کردم که دستش رو روی پهلوم گذاشت و برگردوندم سمت شاهان
علی تو بغلش بود ولی نگامون تو هم قفل شد هیچ کدوممون پلک نمی زدیم نمیدونم با چند قدم فاصلمون رو پر کرد و تو یه قدمیم وایساد همه چی خیلی سریع بود ولی برای من ثانیه‌ها کش میومدن
-ببینم تو رو ولوله ( لقبی بود که بخاطر شیطنتم همیشه صدام میکرد)
ناخودآگاه خودمو تو بغلش انداختم و دستاش دوربدنم حلقه شد انقدر سفت که احساس میکردم استخونام در حال خرد شدنه
-خیلی دلم برات تنگ شده بود هانیه

چند سال قبل
من و ارشیا و شاهان از ترم دوم بخاطر اینکه خونه‌هامون نزدیک هم بود تقریبا هر روز با هم میرفتیم دانشگاه و صمیمیت مون باهم بیشتر از کل اکیپ بود و کلی زمان باهم میگذرونیم همه چی خوب بود تا شاهان تصمیم گرفت بره کانادا دور شدن ازش خیلی سخت بود و چیزی که رفتنش رو سخت‌تر کرد اعتراف شاهان به دوست داشتنم دقیقا چند ساعت قبل پروازش بود
روز آخر از صبح باهم بودیم تا ده شب با کل بچه‌ها قرار داشت و بعد از خداحافظی از همه رفتیم تا باهم شام بخوریم بعد از شام اول ارشیا رو پیاده کرد و ارشیا موقع پیاده شدن بهش تاکید کرد
-شاهان بیخیال شو داداش الان وقتش نیست
-باشه ارشیا برو
برای بار آخر همو بغل کردن و کلی تو بغل هم گریه کردن منم از صبح کلا اشکم بند نمیومد بعد رفتن ارشیا جلو نشستم شاهان به محض نشستن تو ماشین با پشت دستش اشکام رو پاک کرد
-دیرت نمیشه یه سر برم کوهسار بعد ببرمت
-نه عزیزم بریم به من باشه که دوست دارم تا موقع پروازت کنارت باشم
-منم
وقتی رسیدیم کنار ماشین وایساده بودیم و شاهان سیگار میکشید که در نهایت سکوت رو شکست و بهم گفت که دوستم داره و از اول دلش میخواسته مدل رابطمون فرق داشته باشه ولی چون من بارها گفتم که از ارتباط عاطفی خوشم نمیاد هیچ وقت بیان نکرده چون می‌ترسیده همون رابطه‌ای که داریم هم بهم بخوره
-هانیه اگه الانم نمیگفتم هیچ وقت خودمو نمیبخشم الانم اگه جوابت مثبت باشه قید همه چی رو میزنم و نمیرم اگه هم منفی باشه که میرم
ناباور داشتم بهش نگاه میکردم چون دقیقا حس خودمم به شاهان همین بود ولی هیچ وقت ابرازش نکرده بودم
-زودتر باید میگفتی ولی الآنم نمیشه که نری بعد این همه دوندگی میری منم منتظرت میمونم تا برگردی
-مطمئنی؟!
-آره
کلی صحبت کردیم باهم و حالا بعد دو ساعت که میخواستیم خداحافظی کنیم دل کندن خیلی سخت‌تر بود
-بذار بیایم فرودگاه من و ارشیا
-بخدا بیشتر اذیت میشم هم خودم هم شماها
قبل پیاده شدنم برای بار آخر بغلش کردم و سرم تو سینه‌اش بود و گریه میکردیم
-ببینمت ولوله
سرمو بلند کردم و زل زده بود تو صورتم و چشماش بین لبام و چشمام در حرکت بود که در نهایت لباش رو لبام نشست
اولین تجربه‌ام تو زندگیم بود و حسش متفاوت‌تر از هر چیزی بود با احساس لبام رو میخورد و منم باهاش همراهی کردم تا نفس کم آوردیم وقتی لبامون جدا شد به محض اینکه نفس گرفتم این دفعه من لبام رو جلو بردم و حریصانه لبای هم رو خوردیم بدون اینکه نگران این باشم که تو کوچه خونمون هستم و ممکنه کسی ببینتمون
-لعنت به من که انقدر دیر به عشقم اعتراف کردم
-واقعا لعنت بهت الان من با دلتنگی نبودنت چیکار کنم

هیچ وقت لذت اون بوسه از ذهنم پاک نشد هیچ وقت…

شاهان رفت و ما باهم در ارتباط بودیم بخاطر اختلاف ساعتمون شب‌ها ساعت‌ها یا من بیدار بودم یا اون و دو سال این ارتباط ادامه داشت شاهان قرار بود بعد دو سال برگرده و باقی درسش رو آنلاین بخونه و بعدش فقط برای امتحان آخر بره ولی دانشگاه تو هفته آخر که همه کاراش رو برای برگشت کرده بود و موافقت اولیه رو داده بودن با درخواستش موافقت نکرد و همه برنامه ریزی‌هامون بهم خورد جفتمون به شدت عصبی و دلتنگ بودیم که تو همون روزا هم سر یه لجبازی بچگانه باهم قهر کردیم و همه چی تموم شد
بعد قطع ارتباطمون من خیلی اذیت شدم و چون جز ارشیا کسی در جریان ارتباطمون نبود هیچکس دلیل حال بد منو نمیدونست زندگیم مختل شده بود که کم‌کم بعد از یه سال خودمو جمع و جور کردم و به زندگی برگشتم ولی برای همیشه یه جای خالی تو قلبم موند
حتی ازدواجم با علیرضا( برادر حسین) هم فقط بخاطر فراموش کردن شاهان بود که نشد تو کل سه سال ازدواجم نمیتونستم فراموشش کنم و همین باعث میشد از خودم بدم بیاد و احساس یک فرد خیانتکار رو داشته باشم که در نهایت به خاطر خیانت کردن علیرضا از هم جدا شدیم ولی جدایی از علیرضا جتی به اندازه یک روز جدایی از شاهان برام سخت نبود
حالا بعد نه سال برگشته بود و من نمیخواستم که اون جای خالی رو حس کنه و منی که فکر میکردم ازش متنفرم الان در برابرش دلتنگ‌ترین بودم و به هیچ چیزی جز اینکه چقدر دلم براش تنگ شده بود نمیتونستم فکر کنم

تمام این سال‌ها همون موقع که تو بغلش بودم مثل یه فیلم تند تو سرم گذشت و وقتی نرمی لبهاش برای بوسیدنم روی گونم نشست خودمو عقب کشیدم و از بغلش بیرون اومدم اون دو روز شمال مثل عذاب برام گذشت شاهان از هر فرصتی استفاده میکرد تا باهام تنهایی صحبت کنه و منم دائم ازش فرار میکردم و فقط موقعی که تو جمع بودیم حفظ ظاهر میکردم و رفتارمون با هم مثل گذشته بود موقع برگشت تو ماشین ارشیا نشسته بودم و منتظر بودم که راه بیفتیم و از آیینه می دیدم در حال بحث با شاهانه
-ارشیا بیا دیگه
قبل اومدن ارشیا شاهان در جلو رو باز کرد
-هانیه جان میشه لطفا با ماشین من بیای خواهش میکنم باید صحبت کنیم باهم
-من با ماشین ارشیا اومدم با همونم برمیگردم حرفی هم نداریم باهم
صورتم لبخند داشت چون بچه‌ها همه در حال نشستن تو ماشینا و شاهد گفتگوی ما بودن
-هانیه خواهش میکنم
دیگه جوابش رو ندادم
-ارشیا سوییچ رو بده
-شاهان بیا برو بعدا حرف می‌زنید
-بعدنی نیست خودتم میدونی ارشیا باید صحبت کنم باهاش با ماشین تو میخواد برگرده دیگه منم با ماشین تو برش میگردونم بده سوئیت رو تو ماشین منو بیار
دیگه نه فرصت اعتراض بود نه جلوی بچه‌ها امکانش
شاهان تو ماشین ارشیا نشست و راه افتادیم و من تمام مدت بیرون رو نگاه میکردم و شاهان حرف میزد و کلی دلیل و صحبت برای اتفاقات پیش اومده و من بدون کلمه‌ای صحبت فقط بیرون رو نگاه میکردم
-هانی چیزی نمیگی؟
-هیچ کدوم از حرفات برام اهمیتی نداره برای نهار نگه داشتیم برو تو ماشین خودتو نمیخوام دیگه ببینمت
تو رستوران کنارم نشسته بود و غافلگیرانه گوشیم رو از دستم گرفت میدونست تو جمع عکس العملی ندارم شماره‌اش رو از بلاک درآورد هم واتساپ هم تلگرام و هم تماس بعدش هم بهم پیام داد لطفا بلاکم نکن خواهش میکنم
بعد ناهار دوباره شاهان تو ماشین ارشیا نشست و بدون حرف تا تهران اومدیم و بیشتر مسیر رو خواب بودم با حس نوازش صورتم چشمام رو باز کردم و به سرعت صورتم رو عقب کشیدم
-کجاییم؟
-رسیدیم عزیزم
جلوی خونه مامان اینا بودیم از ماشین پیاده شدم و ارشیا هم پشت سرمون بود شاهان میخواست وسایلم رو بیرون بیاره که ارشیا گفت
-درشون نیار شاهان / هانی میری خونه خودت؟
-آره عزیزم می‌بری منو؟
-آره عزیزم بشین
شاهان از مکالممون بهت زده بود که ارشیا بهش گفت هانی بعد طلاقش تنها زندگی میکنه خودم میبرمش
خداحافظی شاهان رو بدون پاسخ گذاشتم و رفتیم سمت خونه
-چی میگفت؟
-شر و ور
-هانی خر نشی دوباره بری سمتش؟
-حرف مفت نزن ارشیا
-کلی بهش اخطار داده بودم که بیاد سمتت می‌کشمش مغز خر خورده خودم آدمش میکنم
-مهم نیست ارشیا دوستیتون به خاطر من نباید بهم بخوره جایی بود بگو که نیام
-بچه ها چی؟
-خودم میپیچونم نگران نباش تو / تا کی هس؟
-جواب درست نداد گفت یا شش ماه یا برای همیشه

از اون روز یک ماه گذشت و شاهان تقریبا هر روز پیام می داد و همه پیاماش بی‌جواب بود تا اینکه تصمیم گرفتم اذیتش کنم تا دلم خنک شه دلم میخواست تمام دردی که تو این سال‌ها کشیدم رو اونم تجربه کنه
بهم پیام داده بود که یه سری امانتی پیشم داری باید برات بیارم میخوام ببینمت
همون پیام رو ریپلای کردم و بهش گفتم پنج شنبه بیاد خونه‌ام
نه خودم باورم میشد چه بازی رو راه انداختم نه اون باورش میشد
-کی بیام؟
-برا شام خوبه؟
-عالیه / چی درست میکنی برام؟
-چه غذایی دوست داری؟
-قرمه سبزی
-اوکی
-میشه خودمون دوتا باشیم
-آره اتفاقا میخواستم بهت بگم کسی در جریان نباشه که میای حتی ارشیا
برای بعدش هیچ پلنی نداشتم ولی دلم میخواست در نزدیکترین حالت بهم باشه و در دورترین حالت براش باشم
چهارشنبه برا خونه خرید کردم و پنج شنبه تا ظهر کارام رو کردم دو ساعتی خوابیدم تا کاملا سرحال باشم دوش گرفتم موهام رو سشوار کشیدم و فقط با کلیپس بستمش
موهام رو خیلی دوست داشت قبلا
یه شلوار چسبون و یه شومیز تقریبا بلند هم تنم کردم و یه آرایش خیلی معمولی قرار بود حدود هفت بیاد و دقیقا راس ساعت زنگ زد
وقتی اومد تو خونه دو تا دستش پر بود
یه دستش یه گلدون ارکیده سفید بود گل مورد علاقم
یه دستش هم ۴ تا بگ رنگی بزرگ بود که کامل پر بودن
گل رو ازش گرفتمو و بگ‌ها رو همون کنار درگذشت
-اینا چیه؟
-میگم برات داستان داره
ازش پذیرایی کردم و جام از روی مبل تک نفره تغییر نمی دادم و از کارای روزمره و برنامه‌هام و اینا باهم حرف میزدیم
تا موقعی که برای آماده کردن شام رفتم تو آشپزخونه و پشتم به هال بود که متوجه صدای قدماش شدم دقیقا پشت سرم ایستاده بود و عمیق موهام رو بو کشید
-هنوزم عطرش همونه / هانی میشه بغلت کنم؟
جوابش رو ندادم ولی از پشت بغلم کرد و دستاش دور کمرم حلقه شد و لباش رو روی موهام گذاشته بود
تو بغلش تکون نمی‌خوردم و مشغول درست کردن سالاد بودم و به شدت گرمای تنش برام لذت‌بخش بود از دست خودم عصبانی بودم که چرا در برابرش انقدر سست عنصرم ولی به خودمم دلداری میدادم که میخوام بازیش بدم و بازی کلا دست منه ولی خودمم میدونستم که خودمو باختم حس عجیبی بود
کارم که تموم شد حلقه دستش شل شد و بدون حرف از بغلش اومدم بیرون دستام رو شستم بدون حرف به کابینت تکیه داده بود و با نگاهش دنبالم میکرد و منم از نگاه کردن بهش طفره میرفتم
-غذا رو بکشم؟
-آره عزیزم بوش بدجور هوس انگیز
تو سکوت کامل شام رو خوردیم و تو جمع کردن میز کمکم میکرد
-برو بشین میام الان
-دوست دارم کنارت باشم اگر اذیت نمیشی
-دوتا چایی میریزی؟
-آره عزیزم حتما
وقتی تو هال رفتیم موقع نشستن دستمو کشید سمتش و منو رو مبل سه نفره کنار خودش نشوند
-میشه بهم فرصت بدی تا هم برات توضیح بدم و همه چی رو هم جبران کنم؟
-چی رو دقیقا قرار جبران کنی؟
-همه گذشته رو
-نمیتونی اصلا نمیدونی چی بهم گذشته که بخوای جبرانش کنی
-بذار شانسمو امتحان کنم
کلی حرف زد و سعی میکرد قانعم کنه که همه چی یه لجبازی بچگانه بوده واقعا هم همینطور بود ولی همین لجبازی ۷ زندگی ما دو تا رو به باد داده بود
نمیدونم چی شد صحبتمون به کجا رسید که لبامون توهم گره خورد به اندازه ۷ سال دوری با ولع لبای هم رو میخوردیم هنوزم لذتش با همون بوسه اول برابر بود و احساس میکردم جای خالی قلبم داره گر میگیره
شاهان از ترس اینکه عقب نکشم دستش رو پشت سرم و کمرم قفل کرده بود و من چسبیده به تنش بودم تمام بدنم گر گرفته بود و برای منی که دو سال از طلاقم می‌گذشت و تو این دو سال هیچ رابطه‌ای رو تجربه نکرده بودم تمام غرایز زنانه‌ام با هم فعال شده بود چشمام به حدی خمار بود که امکان باز نگه داشتنش رو نداشتم وقتی لباش از روی لبام جدا شد ناخواسته سرم رو عقب کشیدم تا بتونم نفس بکشم و نفس عمیقم آهگونه از گلوم خارج شد
و همین به شاهان فرصت داد تا نرمی گردنم رو ببوسه به شدت روی گردنم حساس بودم و حرکت نرم لبهاش از گردنم تا لاله گوشم باعث میشد بدنم تو دستاش سست باشه قرار بود من بازیش بدم اما الان خودم بازیچه‌اش شده بودم بی‌جون با دستام هلش دادم عقب که دوباره لبهاش روی لبهام نشست و آروم لبم میبوسید
-شاااهااان
-جوووونممم
-ولم کن متنفرم ازت
-نیستی هم تو میدونی هم من / بیا تمومش کنیم این لجبازی احمقانه رو من نمیکشم دیگه
بستن چشمام بهش مجوز داد تا جسورانه تر پیش بره لبهام بین لباش اسیر بود و نرم سینه‌ام رو فشار میداد روی مبل تقریبا نیم خیز روی بدنم بود و کاملا روم سلطه داشت
هیکل ورزیده‌اش در برابر من خیلی خنده دار بود اگر میخواستم پسش بزنم و حتی اگه زورمم میرسید خودم نمیخواستم
من ۷ سال تو حسرت تک‌تک این لحظه‌ها بودم تمام سکس چت های دو سال اولمون تو ذهنم مرور میشد و تمام حرکاتش براساس همونا پیش میرفت
آروم و باحوصله پیش میرفت و هر لحظه بدن من برای یکی شدن باهاش بی‌تابتر میشد
دکمه‌های شومیزم رو یکی یکی باز کرد و حالا سینه‌ام رو فشار میداد بالای سینه‌ام رو لیس میزد و آروم گردنم رو میبوسید بلوزم رو از تنم درآورد و با یه اشاره کوچیکش من روی مبل ولو شدم تمام مدت چشمام بسته بود آروم سینه‌ام رو میمالوند و کل صورتم رو میبوسید روی چشمام رو بوسید
-نگام نمیکنی؟؟؟
-نه ازت متنفرم نمیخوام ببینمت
سرش رو تو گودی گردنم فرو کرد و آروم گردنم رو میک میزد و آروم تو گوشم گفت
-ولی من عاشقتم بیشتر از همیشه انقدر التماست میکنم تا دوباره دوستم داشته باشی
برجستگی اندامش رو کاملا حس میکردم بدنم داغ بود ولی زمانی که تی‌شرتش رو درآورد و پوست بدنش بهم خورد تازه فهمیدم خیلی هم داغ نیستم
تن گر گرفته‌اش کامل روی بدنم بود و پایین تنه‌اش رو نرم به بدنم فشار میداد و برجستگی سینه‌ام زبون میزد
لبام رو بهم فشار میدادم تا صدام درنیاد ولی اولین میکی به نوک سینه‌ام زد بدون اینکه بخوام آهم در اومد و اونم با ولع بیشتری سینه‌ام رو میک میزد منی که تا الان کاملا بدون واکنش بودم دستام دور بدنش حلقه شد و کمرش رو نوازش میکردم به محض اولین برخورد دستم باهاش حرکت لباش متوقف شد و تبدار نگام کرد وقتی صورتم رو برگردوندم دوباره مشغول شد تمام تنم رو از گردن تا شکمم می بوسید و میک میزد و خیلی نرم از روی شلوار اندام زنانه‌ام رو میمالوند انقدر تحریک شده بودم که مطمئنم از روی شلوار هم متوجه خیسی اندامم میشد
-هانی بریم تو اتاق؟
-اوهووم
بدون اینکه منتظرم بمونه دستاش زیر پام قلاب شد و منو کشید تو بغلش وقتی تو بغلش بودم دستام رو دور گردنش انداختم و لبام رو به لباش چسبوندم همونطور که توی بغلش بودم روبروی تخت به دیوار اتاقم تکیه داده بود و لبام رو میخورد
منو روی تخت خوابوند و بدون معطلی شلوارم رو از تنم درآورد در تمام لحظات منطقم بهم میگفت جلوتر نرو ولی زورش به احساس قوی که بهش داشتم نمیرسید
پاهام رو میبوسید ساق پام رون پام رو آروم تا نزدیکی اندامم میک میزد و با دستش نرم از روی شورتم اندامم رو میمالوند
شورتم رو از تنم درآورد و با اولین زبونی که به اندامم زد نفس بند اومد
از پایین تا بالای اندامم رو لیس میزد و آروم قسمت حساسش رو میمکید این حرکت بارها و بارها تکرار شد تا من ارضا شدم تو اتاق صدای آه و ناله من و نفس زدن شاهان بود همه‌ چی مثل خواب بود
موقعی که ارضا شده بودم هم همچنان مشغول مالیدن بدنم بود و با شتاب شلوار و شورتش رو از تنش درمی آورد
روی بدنم دراز کشیده بود و لبام رو میخورد و من همچنان از نگاه کردن بهش فرار میکردم
آلتش دقیقا مماس اندامم بود و با حرکت بدنش روش کشیده میشد سنگینی بدنش رو روی دستاش انداخته بود و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند
-هانی ادامه بدم؟
-اگر بگم نه ادامه نمیدی؟
-نهههه فقط کاری رو میکنم که تو بخوای
-ادامه بده
لباش روی لبهام نشست و با دستش سر آلتش رو تنظیم کرد بخاطر دو سال نداشتن سکس بدنم به شدت منقبض بود و آلت شاهان کلفت‌تر از اون چیزی بود که من تجربه کرده بودم به سختی سر آلتش داخل رفت که از شدت درد و لذت صدام بلند شد
-آههههههه
-جووونمممم خیلی تنگی لامصب یه ذره صبر کن الان اوکی میشه
بدنم به شدت تحریک بود و بخاطر خیسی بیش از حدش آلتش کامل داخل رفت جالا صدای ناله‌های مردونه شاهان برام لذت‌بخشترین چیزی بود که می‌شنیدم با هر حرکت بدنش تمام بدنم غرق لذت میشد حالا من به صورتش زل زده بودم و اون چشماش بسته بود چیزی رو تو واقعیت تجربه میکردم که بارها تو ذهنم تصورش کرده بودم و با تصورش خودارضایی کرده بودم ولی لذتش خیلی خیلی بیشتر از حد تصورم بود و هیچ وقت تو ذهنم نمی گنجد که این لذت رو تجربه کنم
برای من شاهان برای همیشه تموم شده بود و میدونستم که قرار نیست برگرده اینکه الآن اینجا توی خونه‌ام بود و باهم در حال سکس بودیم دور از انتظار ترین اتفاق ممکن توی زندگیم بود
شدت حرکاتش بیشتر شده بود و دیگه از اون ملایمت اولیه خبری نبود پرشدت آلتش رو تو بدنم حرکت میداد و سرخوشانه ناله میکرد و منم دست کمی ازش نداشتم تا تمام بدنم غرق لذت شد و برای بار دوم با شدت زیادی ارضا شدم کل بدنم میلرزید که شاهان دست نگه داشت محکم بغلم کرده بود و قربون صدقم میرفت از شدت هیجان نفسم بالا نمیومد
یکی دو دقیقه‌ای آلتش بیحرکت داخل اندامم بود و دوباره بدنش رو حرکت داد و چند دقیقه کافی بود برای اینکه اون هم به اوج برسه و ارضا شه
به سرعت آلتش رو از بدنم خارج کرد و روی شکمم ارضا شد
جفتمون نفس نفس میزدیم
دستمو دراز کردم و از میز کنار تخت دستمال کاغذی رو برداشتم شاهان بدن من و بدن خودش رو تمیز کرد و روی تخت کنارم دراز کشید هنوز عمیق نفس میکشید و صدای قلبش رو می‌شنیدم تمام حس لذتی که داشتم جاش با احساس خشم و عصبانیت عوض شد به پهلو پشت بهش چرخیدم تا بتونم خودم رو کنترل کنم
از پشت بغلم کرد و سرش رو توی موهام فرو کرد و نفس میکشید گرمای تنش، نوازش انگشتاش روی بدنم صدا و گرمای نفساش حالم رو بدتر کرده بود و بغض گلوم رو داشت خفه میکرد
بدون اینکه بخوام اشکام دراومد تمام تلاشم رو میکردم که بیصدا گریه کنم تا متوجه ضعفم در برابرش نشه
-هانی خوبی؟
وقتی جوابش رو ندادم خودش رو بالا کشید و سرش رو روی سرم گذاشته بود
آروم با انگشتاش اشکام رو پاک میکرد
-قربونت برم حرف بزن باهام / گریه نکن فحش بده بهم هر کاری که آرومت میکنه انجام بده ولی اینجوری گریه نکن
-برو شاهان نمیخوام ببینمت
-اول صحبت کنیم بعد
-صحبت‌هات رو کردی پاشو برو نمیخوام دیگه هیچوقت ببینمت / ازت متنفرم چرا نمیفهمی / هر اتفاقی هم که افتاد صرفا یه اتفاق هورمونی بین من و تو بود به هیچ احساسی ربطش نده پاشو برو دیگه هم هیچ وقت نبینمت
-چرت نگو میخوای گند بزنی به من بزن ولی حق نداری به خودت توهین کنی لامصب اتفاق بین منو تو هورمونی بود اصلا میفهمی چی میگی تو جنده‌ای یا من بکنم کدومش؟
-هر دو گمشو برو بیرون از خونم حالم ازت بهم میخوره

شاهان کاملا بهت زده از جاش بلند شد و هر چی تلاش کرد تا باهم صحبت کنیم من نه سرم رو از زیر ملافه بیرون آوردم نه جوابش رو دادم فقط از بستن صدای در خونه متوجه شدم که رفت
وقتی رفت بغضم با صدای بدی ترکید منی که لذت یکبار بوسیده شدنش سال‌ها نتونسته بودم فراموش کنم حالا چجوری میخواستم لذت این عشقبازی و هم آغوشی رو فراموش کنم
میخواستم بازیش بدم ولی خودم بد بازی خوردم خیلی بد
خوشحال بودم که فردا تعطیل و لازم نیست شرکت برم کل روز تو تختم بودم دلم نمیخواست دوش بگیرم هنوز عطر تنش روی بدنم بود و دلم میخواست روزها خودمو تو اتاق حبس کنم
انقدر گریه کرده بودم که جون نداشتم کلی تماس و پیام بی‌جواب از دیشب تا حالا ازش داشتم اصلا نفهمیدم ساعت کی ۶ غروب شده بود و من کل روز به جز یکی دو بار برای دستشویی رفتن از تخت بیرون نیومده بودم.
غروب ارشیا پشت سرهم زنگ میزد و میدونستم تا جواب ندم دست از سرم برنمیداره
-چیه ارشیا؟ وقتی جواب نمیدم بیخیال شو دیگه
-غلط کردی جواب ندی پاشو حاضر شو بیام دنبالت شام قرار با بچه ها بریم بیرون
-من نمیام
-پاشو بیا این مرتیکه کچلم کرده میخواد ببینتت
-اگه هست که اصلا نمیام
-من چه گیری کردم بین شما دو تا دیوونه
ارشیا گوشی رو بده بهم صدای شاهان بود از تماسای خودش ناامید شده بود که دست به دامن ارشیا شده بود
-هانی خوبی؟
-مگه دکتری؟ به تو چه
-هانی میشه حاضر شی بیایم دنبالت
-نه نمیام
ارشیا یه لحظه نگه دار از ماشین پیاده شد و آروم حرف میزد
-خوبی قربونت برم؟ از دیشب تا حالا مردم و زنده شدم تا جواب بدی
-الآن نگرانم شدی؟ / اون موقع که بدون هیچ دلیلی سه ماه بی‌جوابم گذاشتی باید نگرانم می‌شدی نه الان / نترس آقا من پوستم کلفت شده به لطف شما نپیچ به پرو پام
-هانی بیا تمومش کن
-خیلی وقته تمومش کردم تو کلا تموم شدی برام / کی میری خونه
-نمیدونم چطور
-وسایلات رو دیشب جا گذاشتی رفتی خبر بده با پیک بفرستم خداحافظ

گوشی رو قطع کردم
یه ساعت بعد یه کانال تو تلگرام برام اومد به اسم دلتنگی
پیام آخرش نوشته بود
هانی نمیذاری توضیح بدم از اول این کانال رو بخون
پیام اولش رو هم برام ریپلای کرده بود
اون بگ‌ها هم داستان تک‌تک وسایل توش تو دل همین پیامک است
بگ قرمز که مال دو سال اول توش هر چی هست به سلیقه خودت خریدم و باقی بگ‌ها چیزای که خودم خریدم و هر کدومش داستان خودش رو داره بشنو عزیزم ازت خواهش میکنم

پیام اول رو ریپلای کردم تاریخ اولین پیام برای ۷ سال پیش بود دقیقا زمانی که ارتباطمون با هم تموم شد

نوشته: هانی

ادامه…

بازدید 2,083

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

15 پاسخ به “بعد از ۷ سال حسرت (۱)”

  1. جالب بود . خوب شروع کردی و خوبم ادامه دادی . جز معدود داستانهایی بود که تا آخر خوندمش و اینکه صحنه ی اروتیکش کم بود و هیجانی. انگار به عنوان نفر سوم داشتم میدیدم این فیلم رو . ادامه بره لطفا منتظر ادامش هستم .

  2. یه مقداری از داستان خوندم. متوجه شدم نویسنده با علاعم نگارشی میونه خوبی نداره . بخاطر کامنت صدای ساکت ،میرم ادامه داستان بخونم. Sedayesaket

  3. صحنه های سکسی باید مختصر باشهمهم روش شروع کردنهو الا سکسو که همه از برن

  4. هانی♥️خوب بود، فقط امیدوارم توی داستانت سکس باشه ،راست کننده باشه، خیس کننده هم باشه، دمت گرم

  5. واقعا منم چنین حسی داشتم از خوندنش.انگار نفر سومی بودم که داستان رو داشتم تماشا میکردم.

  6. آفرین، علیرغم عدم برخی نکات از جمله علائم سجاوندی و برخی اشکالات دستوری، که هر کدام از اینها در جای خودش لازم است اما داستان به زیبایی نوشته شده بود! با وجود اینکه سطح اروتیسیته داستان آنچنان که مورد نظر خوانندگان هست نبود ولی من خیلی دوست داشتم چون نمیخواستم با الفاظ مستقیم اسافل اعضا با این داستان رابطه جنسی برقرار کنم و یا با کش دادن سکس داستان فضای عاشقانه‌اش کمرنگ‌تر می‌شد و البته یادآور می‌شوم که اینجا مخاطب انتظار داستانی دارد که مستقیماً درآن به سکس مفصلا پرداخته بشه اما در اینطور موارد من شخصاً دوستتر دارم که همینمقدار باشه و با عبارات راحتتری از آلت و عضو اینها با ابهام بیشتری نوشت که خواننده به زحمت بیفتد برای درک داستان. عناصر داستانی کما بیش خوب رعایت شده و روایت داستان تا اینجا خطی بود ولی از ظاهر اینطور به نظر می‌آید قرار است در ادامه این بهم بخورد. در روایت شناسی داستان لحظه‌های تعادل و برهم زدن آن خوب بود که البته جای کار خیلی بیشتری دارد، اما در اینجا انتظار بیشتری نیست. و من تبریک میگویم به شما. این از معدود داستانهایی بود که من در اینجا کامل آن را خواندم و مشتاق قسمت بعدی هستم. به شما پیشنهاد میکنم که بنویسید و تمرین کنید نوشتن را زیاد چرا که مستعد آن هستید و قلم روانی دارید. سپاسگزارم

  7. عرض ادب درابتدا عارض میشوم صرفا دیدگاه شخصی خویش را بیان میکنم و این مهم نه جسارت خواهد بود ونه دیدگاه بنده وحی منزل بوده و ازین جهت پیشاپیش عذر تقصیردارم .در پارادایم حقیقی در کشورمان بنظرم این نوع داستان ها در قالب پرنسس نگارش شده است و این غلو جملات و شداد در صفات را این حق برای بنده محفوظ بدارید که نتوانم قیاسی درواقعیت داشته باشم. در مجموع بنده خودم ادم مغروری هستم و اینکه ببینم تا این حد عزیزی برای خودشان احترام قابل بود بسیار خرسندم . من خودم فشخصا نمیتوانم بر احساساتم تا بدین گونه تسلط داشتم باشم و همواره قانون تاس شیر یا خط را مفروضم و در اینگونه روابط پایدار باقی نمیمانم و بسرعت محو خواهم شد وزمان وفرصتم را در یک فضای دیگری کاوش میکردم

  8. بعد سه چهار سال اومدم تو سایتیه نگاه به تگ داستان ها کردم، همه شده بود بی غیرتی و خاله و خواهر و کوفت و زهر مار. قبلا اینجوری نبود واقعا چند تا نویسنده خوب داشتیمتنها چیزی که قابل خوندن بود این بود که بازش کردم. مرسی که مثل آدم می نویسی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید