بردگی بردیا برای زن داییش (1)

سلام به همه🙌🏻
این خاطره نیست و یه داستان فانتزی فوت فتیشه
داستان شروع بردگی بردیا برای زن داییش عاطفه هست
این داستان ۷ پارته ، ولی چون اینجا بیشتر از ۵ پارت نمیشه گذاشت مجبورم دو پارت یکی کنم برای همین طولانی شده
کسایی از این داستان خوششون میاد که علاقه به عرق پا و کفش داشته باشن ، پس کسایی که دوست ندارن نخونن

بردیا یه پسر آروم و یه‌خورده خجالتی بود که بیشتر وقتایی که داییش خونه نبود، می‌رفت پیش زن‌داییش، عاطفه. خونه‌ی عاطفه واسه بردیا یه جورایی مثل پناهگاه بود. عاطفه خیلی مهربون و صمیمی بود، همیشه کاری می‌کرد که بردیا حس راحتی کنه. دایی‌شم که همیشه سر کار یا سفر بود، واسه همین بردیا و عاطفه حسابی با هم صمیمی شده بودن.

عاطفه بیشتر روزا بعد از کار می‌رفت باشگاه، و وقتی برمی‌گشت، همیشه خسته ولی خوشحال بود. کفش های ورزشی و جوراباشو همون دم در می‌ذاشت و می‌گفت:
«آخیش، خونه از همه‌جا بهتره!»

بردیا از بچگی حس خاصی به بوی کفش ها و این چیزا داشت. ولی این حس، وقتی بزرگ‌تر شد، یه طور دیگه‌ای شده بود. کفشای باشگاه و جورابای عاطفه براش یه جذابیت عجیبی داشتن. هر وقت که عاطفه حواسش نبود یا داشت یه کاری می‌کرد، بردیا یواشکی می‌رفت سراغشون.

یه روز که عاطفه از باشگاه برگشته بود و مثل همیشه خسته روی کاناپه افتاده بود، با خنده به بردیا گفت:
«یه چایی می‌ریزی برام؟ امروز خیلی خسته شدم.»
بردیا سری تکون داد و رفت سمت آشپزخونه. ولی فکرش هنوز پیش کفشا و جورابای عاطفه بود که همون دم در افتاده بودن.
وقتی زن داییش چاییش رو خورد ، به سمت حموم رفت
بردیا با خودش گفت :
«فقط یه لحظه برم ببینم، عاطفه که حواسش نیست.»

یواشکی برگشت دم در، کنار کفشا نشست. کفشا هنوز گرم بودن، انگار می‌تونست حس کنه عاطفه چقدر خسته شده. جوراباشم یه بوی خاصی می‌دادن که برای بردیا خیلی عجیب و جذاب بود. انگار این بو یه چیزی رو تو وجودش قلقلک می‌داد.

همین که داشت بیشتر تو فکر می‌رفت، صدای عاطفه از تو حموم بلند شد.

بردیا هول شد، سریع بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. وقتی عاطفه از حموم اومد، موهاش هنوز خیس بود و با خنده گفت:
«چیه؟ تو هم مثل خودم خسته‌ای؟ راحت باش عزیزم اینجا خونه خودته.

بردیا لبخند خجالتی زد و گفت:
«خب، شما هم مثل مامانم هستین دیگه.»

عاطفه با خنده سری تکون داد و نشست رو کاناپه. ولی تو ذهن بردیا هنوز اون بوی کفشا و حس عجیبی که ازشون گرفته بود، دور نمی‌شد. خودش نمی‌دونست چرا، ولی حس می‌کرد یه جورایی این بو و این لحظه‌ها براش خیلی مهمن.
روز بعد
عاطفه بعد از یه روز شلوغ و خسته‌کننده از باشگاه برگشت خونه. همین که دم در رسید، با یه آه بلند کفشاشو درآورد. کفش های ورزشی‌اش همون‌طور که از پاهاش جدا شدن، یه بوی تند و گرم پخش کردن. خودش یه لحظه مکث کرد و با اخم زیر لب گفت:
«آخه چرا این‌قدر پاهام عرق می‌کنن؟! اصلاً جورابم که نفس نمی‌کشه! یه جورایی شرم‌آوره… حتماً باید بشورمشون.»

بردیا که اون طرف سالن نشسته بود، صدای عاطفه رو شنید و حس کرد قلبش تندتر می‌زنه. نگاهش بی‌اختیار به کفش های ورزشی عاطفه افتاد که دم در رها شدن. عاطفه کفشاشو با دست کمی جلوتر هل داد و جوراباشو هم از پا درآورد و همون‌جا توی کفشا چپوند. دوباره زیر لب گفت:
«اوف، بو میدن… حالا که حوصله ندارم،
بردیا من میرم خرید و میام زود.
بردیا با دقت هر کلمه رو شنید. عاطفه کیفش رو برداشت، کفش های کالجش رو بدون جوراب پوشید و از خونه بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. همون لحظه یه موج هیجان از سر تا پای بردیا گذشت. مطمئن شد که عاطفه به این زودی‌ها برنمی‌گرده.

بلند شد و آروم قدم‌زدن به سمت دم در رو شروع کرد، انگار که نمی‌خواست حتی صدای قدم‌هاش رو کسی بشنوه. به کفشا که رسید، زانو زد. کفش های ورزشی عاطفه، هنوز گرم بودن و بوی تند و خاصشون فضا رو پر کرده بود. بردیا دستش رو به کفشا نزدیک کرد و کمی مکث کرد. انگار نمی‌خواست این لحظه رو خراب کنه.

با احتیاط یکی از کفشا رو برداشت، انگار که یه شیء ارزشمند دست گرفته. دماغش رو نزدیک لبه‌ی کفش برد و یه نفس عمیق کشید. بویی که به مشامش رسید، تند و غلیظ بود، یه ترکیب عجیب از عرق و چیزی که برای بردیا کاملاً توصیف‌ناپذیر بود. نفسش رو حبس کرد و دوباره بو کشید. این بو براش مثل یه راز بود، یه چیزی که فقط خودش می‌تونست درک کنه.

بعدش سراغ جورابا رفت که همون‌طور تو کفشا بودن. وقتی یکی از جورابا رو بیرون آورد، حس کرد هنوز کامل خیسن انگار گرمای پاهای عاطفه توشون مونده بود. با یه هیجان کنترل‌نشده، جوراب و نزدیک دماغش گرفت و بو کشید. تند، عمیق و غلیظ… انگار این لحظه برای بردیا مثل کشف یه دنیای جدید بود.

چند دقیقه‌ای همین‌طور گذشت. بردیا نمی‌خواست این لحظه تموم شه، اما می‌دونست که باید زودتر جمع‌وجور کنه قبل از اینکه عاطفه برگرده. جورابا رو دوباره گذاشت سر جاشون تو کفش ها و همه‌چی رو دقیقاً همون‌طور که بود مرتب کرد. بعد، با یه لبخند کمرنگ، برگشت سر جاش نشست.
ولی تو دلش، هنوز ضربان هیجانش ادامه داشت. خودش نمی‌فهمید چرا این حس این‌قدر براش خاص و عجیب بود، ولی می‌دونست که همین بو و همین لحظه، چیزی بود که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنه.
یک ساعت بعد
عاطفه با کیسه‌های خریدش برگشت خونه. دم در که رسید، دید بردیا هنوز همون‌جاست و با لبخند بهش نگاه می‌کنه. قبل از اینکه چیزی بگه، بردیا سریع بلند شد و گفت:
«زن‌دایی، بده کیسه‌ها رو، خسته شدی دیگه.»

عاطفه با خنده گفت:
«نه بابا، اینقدرام سنگین نیستن، ولی باشه، مرسی عزیزم.»

بردیا کیسه‌ها رو گرفت و عاطفه یه نفس عمیق کشید. بعد کفشای کالجش رو در اورد و راه افتاد سمت کاناپه. همون‌طور که رو کاناپه لم می‌داد، گفت:
«آخ، باشگاه و خرید تو یه روز، یعنی تموم انرژیم تموم شد. انگار تو سی سال پیر شدم!»

بردیا کیسه‌ها رو گذاشت تو آشپزخونه و اومد سمت عاطفه. چند لحظه مکث کرد، انگار که بخواد چیزی بگه ولی مردد بود. آخرش نفس عمیقی کشید و گفت:
«زن‌دایی؟»

عاطفه که چشماشو بسته بود و دستاشو پشت سرش گذاشته بود، با همون حالت گفت:
«هوم؟ چی شده عزیزم؟»

بردیا با کمی خجالت گفت:
«می‌خواین پاهاتونو ماساژ بدم؟»

عاطفه چشماشو باز کرد و بهش نگاه کرد. ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
«نه بردیا ، این چه حرفیه؟ پاهای من… نه عزیزم، نیازی نیست.»

بردیا اصرار کرد:
«چرا زن‌دایی؟ شما خسته شدین. یه ماساژ کوچیک که چیزی نیست.»

عاطفه خندید و با دستاش پاهاشو کمی تکون داد.
«بردیا، پاهام عرق کرده، بو میده، اصلاً به درد این کارا نمی‌خوره.»

بردیا سری تکون داد و با صدایی که انگار از ته دل می‌اومد گفت:
«زن‌دایی، من که این چیزا برام مهم نیست. شما خسته‌ای، بذار یه کم آروم بشی.»

عاطفه با لبخند بهش نگاه کرد، انگار از این مهربونی و توجه لذت می‌برد. چند لحظه فکر کرد و بالاخره گفت:
«باشه دیگه، تو که انقدر اصرار می‌کنی… کی از ماساژ پا بدش میاد؟ بیا ببینیم چیکار می‌کنی.»

بردیا با هیجان آروم نشست پایین پای عاطفه. عاطفه پاهاشو کمی جلوم آورد و گفت:
«فقط حواست باشه، اگه دیدی بوش اذیتت کرد، بهم بگو، باشه؟»

بردیا خندید و گفت:
«نه زن‌دایی، خیالت راحت.»
بردیا دست‌هاش رو با دقت گذاشت دور مچ پای عاطفه و شروع کرد به ماساژ دادن. پوست پاهای عاطفه از عرق باشگاه هنوز کمی مرطوب بود، و بوی تندی که از پاهاش بلند می‌شد، کل فضا رو پر کرده بود. بردیا نفس عمیقی کشید، و هر بار که نفسش رو می‌داد، انگار یه موج لذت و هیجان تو وجودش جریان پیدا می‌کرد. بوی پاهای زن‌دایی براش نه‌تنها آزاردهنده نبود، بلکه به شکلی عجیبی براش آرامش‌بخش بود.

عاطفه چشم‌هاشو بسته بود و یه نفس عمیق کشید.
«وای بردیا، دستات انگار جادویی‌ان! این ماساژ از اوناییه که آدمو از خستگی در میاره. باورم نمی‌شه این‌قدر حرفه‌ای‌ای!»

بردیا با لبخند و آرومی گفت:
«زن‌دایی، خوشحالم که خوشتون اومده. فقط می‌خوام خستگی‌تون در بره.»

عاطفه خندید و پاشو کمی تکون داد.
«راستشو بخوای، نمی‌دونستم انقدر ماهری! اینجوری پیش بره، باید یه ماساژور حرفه‌ای استخدام کنم!»

بردیا با دقت و تمرکز به ماساژ ادامه داد. گرمای پاها و حس نرمی پوست زیر دست‌هاش، یه جور حس عمیق از نزدیکی به عاطفه بهش می‌داد. بوی پاها که از نزدیک قوی‌تر بود، چیزی بود که بردیا هر لحظه بیشتر ازش لذت می‌برد.

بعد از چند دقیقه، عاطفه دست‌هاشو پشت سرش گذاشت و به فکر فرو رفت. کمی مکث کرد و گفت:
«بردیا، یه چیزی بپرسم؟»

بردیا سرشو بلند کرد و با لبخند گفت:
«بله، زن‌دایی؟»

عاطفه کمی با خنده گفت:
«این بوی پاهام اذیتت نکرد واقعاً؟ خودم از این فاصله دارم حسش می‌کنم. نمی‌دونم چطور تونستی تحمل کنی!»

بردیا یه لحظه مکث کرد، ولی لبخندشو حفظ کرد.
«نه زن‌دایی، واقعاً اذیتم نکرد. این چیزا برام مهم نیست. فقط می‌خواستم خستگی‌تون در بره.»

عاطفه نگاهی بهش انداخت و با یه شیطنت خاص تو صداش گفت:
«جدی؟! حالا که این‌قدر مطمئنی، یه کاری بکن ببینم راست می‌گی یا نه.»

بردیا کمی جا خورد، ولی با کنجکاوی پرسید:
«چه کاری؟»

عاطفه لبخند زد و پای راستشو کمی جلوتر آورد.
«اگه راست می‌گی، بیا از نزدیک بو بکش ببینم! خودم دارم از این فاصله بوشو حس می‌کنم، تو که این‌قدر ادعا می‌کنی اذیت نمی‌شی، امتحان کن.»

بردیا نفسش تو سینه حبس شد. دلش می‌خواست این لحظه طولانی‌تر بشه، ولی تردید نداشت. سرشو نزدیک‌تر آورد و با احتیاط، یه نفس عمیق کشید. بوی تند و غلیظی که از پاهای عاطفه بلند می‌شد، کل وجودش رو پر کرد. حس می‌کرد این بو یه جور راز بود، یه چیزی که فقط خودش می‌تونست درک کنه.

عاطفه با دقت به عکس‌العمل بردیا نگاه کرد. بعد از چند لحظه، یه لبخند کمرنگ زد و گفت:
«خب، مثل اینکه واقعاً اذیت نمی‌شی… عجیبه، ولی خوبه. تو انگار واقعاً یه آدم خاصی هستی، بردیا.»

بردیا که هنوز کنار پای عاطفه بود، با خجالت سرشو بلند کرد و گفت:
«فقط می‌خوام شما راحت باشین، زن‌دایی.»

نوشته: mahiS

ادامه…

بازدید 8,785

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

6 پاسخ به “بردگی بردیا برای زن داییش (1)”

  1. سلام به همهمن mahiS امادامه داستانو خیلی وقته فرستادم ولی نمیدونم چرا نمیاد بین داستان ها

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید