بردگی بردیا برای زن داییش (۲)

سلام به همه🙌🏻
پارت دوم داستان بردگی بردیا برای زن داییش

عاطفه سرشو تکون داد و گفت:
«مرسی عزیزم. خیلی مهربونی.»
چند روزی گذشت و بردیا که تو این مدت خونه خودشون بود، حس می‌کرد دلش برای عاطفه تنگ شده. بالاخره، یه روز تصمیم گرفت دوباره به خونه زن‌دایی سر بزنه. وقتی رسید، عاطفه با یه لبخند گرم درو باز کرد.

«بردیا! عزیزم، خوش اومدی. دلم برات تنگ شده بود.»

بردیا خندید و بغلش کرد.
«منم همینطور زن‌دایی. اومدم یه سری بهتون بزنم، دیدم دایی نیست، گفتم تنها نباشین.»

عاطفه لبخند زد و بردیا رو به داخل دعوت کرد.
«دایی‌ات رفته ماموریت. خوب شد اومدی، حالا حوصلم سر نمی‌ره.»

بردیا کیفشو گوشه‌ای گذاشت و نشست. بوی آشنای خونه زن‌دایی، ترکیبی از عطر ملایم و بوی خاصی که همیشه حس می‌کرد، دوباره به مشامش رسید. انگار این بو بخشی از آرامش بود.

چند دقیقه‌ای با هم حرف زدند. عاطفه داشت برنامه روزشو توضیح می‌داد که به سمت آشپزخونه رفت و قابلمه‌ای روی گاز گذاشت.
«بردیا، عزیزم، من الان باید برم باشگاه. غذا روی گازه، حواست باشه نسوزه تا من برگردم. باشه؟»

بردیا لبخند زد و سر تکون داد.
«چشم زن‌دایی. خیالتون راحت باشه، همه‌چیز تحت کنترله.»

عاطفه کیف ورزشیشو برداشت و دم در ایستاد. با نگاه مهربونی به بردیا گفت:
«فعلاً عزیزم، تا دو ساعت دیگه برمی‌گردم. مراقب خودت باش.»

بردیا تا در رو بست، نشست روی کاناپه و نفس عمیقی کشید. دل تو دلش نبود. ذهنش پر از فکرای مختلف بود. یاد بوی کفشای عاطفه، جورابای باشگاهش و اون حس عجیب و خاصی که از ماساژ پاهاش گرفته بود، افتاد. لبخندی زد و با خودش گفت:
«بردیا، باید صبر کنی. وقتی زن‌دایی از باشگاه برگرده، وقتشه.»

حالا هر لحظه‌ای که می‌گذشت، براش مثل یه ابدیت بود. بوی غذا تو آشپزخونه پخش شده بود، ولی حتی اونم نمی‌تونست حواس بردیا رو پرت کنه. نگاهش هر چند دقیقه یه بار به ساعت بود و منتظر بود صدای در بلند بشه.

چشم‌اندازش این بود: وقتی عاطفه از باشگاه برمی‌گرده، کفش‌ها و جورابش خیس از عرق باشن و بوی تندشون کل خونه رو پر کنه. بعد، خودش وقت داشته باشه که به آرومی همه اون لحظات رو تجربه کنه؛ از بو کشیدن کفشا گرفته تا ماساژ پاهای زن‌دایی.

آشپزخونه هم داره کار خودشو می‌کنه و غذا آماده می‌شه، ولی بردیا انگار تو دنیای دیگه‌ایه، منتظر لحظه‌ای که همه چیز براش شروع بشه.
عاطفه که از باشگاه برگشت، هنوز خسته بود، ولی با همون انرژی همیشگیش وارد خونه شد. دم در ایستاد، کیفشو گذاشت کنار و گفت:
«بردیا، من اومدم. غذا نسوخته که؟»

بردیا از آشپزخونه بیرون اومد و لبخند زد.
«نه زن‌دایی، همه‌چی تحت کنترله. ولی شما خسته به نظر می‌رسید، باشگاه چطور بود؟»

عاطفه کتشو درآورد و با خنده گفت:
«خیلی سخت بود، مربی امروز سنگ تموم گذاشت! پاهام دیگه حس نمی‌کنه.»

همین‌جا بود که فکری به سر بردیا زد. چند لحظه مکث کرد، انگار داشت خودش رو برای چیزی آماده می‌کرد. بعد آروم نزدیک عاطفه شد، جلوی در زانو زد و با صدایی مطمئن گفت:
«زن‌دایی، اجازه بدید کفش‌هاتونو من دربیارم.»

عاطفه یه لحظه متعجب نگاهش کرد و بعد خندید.
«نه عزیزم، نکن این کارو. الان پاهام دیگه خیلی بو می‌ده. اون دفعه که ماساژم دادی، چند ساعت از باشگاه گذشته بود، بوش کمتر شده بود. ولی الان تازه برگشتم، اوضاع خیلی فرق داره.»

بردیا با اصرار گفت:
«اشکال نداره زن‌دایی، من که ناراحت نمی‌شم. بزارید کمکتون کنم.»

عاطفه با همون لبخند همیشگیش نگاهش کرد و گفت:
«باشه، حالا که خودت دوست داری.»

بردیا با دقت شروع کرد به باز کردن بند کفش‌های عاطفه. بوی عرق تازه که تو هوا پیچید، نفس عمیقی کشید و دلش تندتر زد. وقتی اولین کفش رو از پاش درآورد، یه بوی غلیظ و شور کل فضا رو پر کرد. عاطفه خندید و گفت:
«دیدی گفتم؟ گفتم الان خیلی بوی تندی داره، باور نکردی!»

بردیا با لبخند سرشو تکون داد و گفت:
«نه زن‌دایی، خیلی هم خوبه. اصلاً نگران من نباشید.»

عاطفه که هنوز خندش بند نیومده بود، کفش دوم رو هم به بردیا سپرد. وقتی اونم درآورد، دوباره همون بوی غلیظ تو هوا پیچید. عاطفه نگاهی به بردیا کرد و گفت:
«خب، حالا که انقدر شجاعی، ببینم چیکار می‌کنی!»

بردیا آروم کفش‌ها رو گذاشت کنار و گفت:
«الان میام، پاهاتونو ماساژ میدم، حسابی حال کنید.»

عاطفه با لبخندی گفت:
«باشه عزیزم، منتظرم ببینم این دفعه هم چقدر حرفه‌ای عمل می‌کنی!»

بردیا سریع به آشپزخونه رفت تا یه حوله گرم بیاره، ولی تو دلش پر از هیجان بود. ماساژ دوباره پاهای عاطفه و بوی تندی که هنوز تو فضا بود، مثل یه ماجراجویی جدید براش بود.
عاطفه روی کاناپه لم داده بود، پاهاش رو دراز کرد و گفت:
«بردیا جان، بیا عزیزم. پاهامو ماساژ بده، دیگه واقعاً حس نمی‌کنم اینا پای خودمه! باشگاه امروزم خیلی سنگین بود.»

بردیا که حوله گرم و آماده‌شو آورده بود، با خوشحالی نشست جلوی پاهای عاطفه. دستش رفت سمت جوراب‌ها که هنوز کاملاً خیس و عرقی بودن. عاطفه نگاهش کرد و گفت:
«عزیزم، مطمئنی می‌خوای این کارو کنی؟ این جورابا الان دیگه رسماً یه حموم بخار شدن! بوی پاها که دیگه جای خود داره. اگه اذیت شدی، لازم نیست ادامه بدی ها!»

بردیا با جدیت و لبخند گفت:
«نه زن‌دایی، من اذیت نمی‌شم. خیالتون راحت باشه.»

عاطفه خندید و با لحن شوخی گفت:
«خب، خودت خواستی! من که چیزی نگفتم.»

بردیا آروم جوراب اول رو از پای عاطفه درآورد. بوی غلیظ و تندی که از عرق تازه‌ی پاها بلند شد، انگار یه لایه گرم روی صورتش نشست. نفس عمیقی کشید، دلش می‌خواست تمام این لحظه رو تو ذهنش ثبت کنه. بعد شروع کرد به ماساژ دادن پای برهنه‌ی عاطفه، دست‌هاش با دقت روی عضله‌های خسته و نرم پا حرکت می‌کرد.

عاطفه با چشمای بسته گفت:
«وای بردیا، واقعاً دستت طلاست. نمی‌دونم اگه تو نبودی، چطور از پس این همه خستگی برمی‌اومدم.»

بردیا که از بوی تند پاهای عاطفه حس می‌کرد قلبش تندتر می‌زنه، با همون آرامش ادامه داد. حالا جوراب دوم رو هم درآورد و گذاشت کنار. صدای عاطفه دوباره بلند شد:
«راستی، اگه واقعاً بوی پاهام اذیتت می‌کنه، بهم بگو. نمی‌خوام اذیت شی به خاطر من، باشه عزیزم؟»

بردیا با لبخند گفت:
«نه زن‌دایی، اصلاً. اتفاقاً خیلی خوبه. شما فقط استراحت کنید.»

عاطفه که انگار از این جواب راضی بود، سرشو به پشتی کاناپه تکیه داد و لبخندی زد. بردیا حالا با دقت بیشتری مشغول ماساژ دادن بود، ولی حس می‌کرد بوی تند و غلیظ پاها انگار داره وارد سینش می‌شه و تمام وجودشو پر می‌کنه. با این حال، به کارش ادامه داد، هر لحظه مطمئن‌تر از قبل.

بعد از تموم شدن ماساژ، عاطفه با خنده و لذت گفت:
«وای بردیا، تو فوق‌العاده‌ای! فکر نمی‌کردم کسی بتونه انقدر خوب ماساژ بده. دستت درد نکنه واقعاً.»

بردیا با لبخندی که توش یه جور افتخار موج می‌زد، گفت:
«خواهش می‌کنم زن‌دایی. شما فقط بگید، من همیشه در خدمتم.»

عاطفه یه نگاه شیطون بهش کرد و با خنده گفت:
«به نظرم دیگه دستاتو نشور، بوی پاهای من یادگاری بمونه روش! چی می‌گی؟»

بردیا یه لحظه خجالت کشید و خندید، ولی چیزی نگفت. عاطفه هم چشمکی زد و بلند شد که بره سمت آشپزخونه. بردیا توی دلش از خودش راضی بود؛ هم برای کمکی که به زن‌دایش کرده بود، هم برای لحظه‌هایی که براش مثل یه رویا بودن.
فردای آن روز، عاطفه در حال جست‌وجو در اینترنت برای پیدا کردن یک دستگاه ماساژور زیرپایی بود. صدای کلیک موسش به گوش می‌رسید و بردیا که در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود، متوجه شد. قلبش شروع به تند زدن کرد؛ ذهنش پر از فکر و احساساتی که نمی‌توانست به زبان بیاورد. نمی‌خواست عاطفه دستگاه جدیدی بخرد، چون احساس می‌کرد با خریدن آن، دیگر جایی برای خودش باقی نمی‌ماند. اما هیچ‌وقت نمی‌توانست به راحتی بگوید: «من عاشق ماساژ پاهات هستم زن دایی، لطفاً دستگاه نخرید!» این جمله مثل یک سنگ سنگین در گلویش گیر کرده بود، و هر چه تلاش می‌کرد از دهانش بیرون بیاید، نمی‌توانست.

در دلش آشوبی به پا شده بود. چطور می‌توانست احساساتش را بیان کند، وقتی نمی‌خواست عاطفه از این موضوع باخبر شود؟

ناگهان یک تصمیم عجیب گرفت. بدون اینکه خیلی فکر کند، به سرعت از جا برخاست و جلوی کاناپه دراز کشید. با صدای بلند گفت: «زن دایی! زیرپایی ماساژور تون اینجاست!» و خندید.

عاطفه که به خاطر صدای غیرمنتظره بردیا از جا پریده بود، ابتدا مات و مبهوت نگاهش کرد، اما خیلی زود متوجه شوخی او شد. خنده‌ای بلند و از ته دل از دهانش بیرون آمد. با شوخی و نیشخندی گفت: «آها، حالا که اینجوریه بهتره پس دیگه ماساژور نخرم ها؟!

و ناگهان، بدون اینکه حتی بردیا فرصت داشته باشد عکس‌العمل نشان دهد، پاهایش را به سمت صورت او بلند کرد و چند ثانیه‌ای روی صورتش گذاشت. همان لحظه که پاهای عاطفه روی صورتش قرار گرفت، بردیا حس عجیبی از شادی و شگفتی را تجربه کرد. بوی عرق پا ، کمی خیسی پا ، احساس کرد که دنیایش یک‌لحظه متوقف شده و تنها چیزی که وجود داشت، همان لحظه بود. برای او، آن صحنه، بهترین چیزی بود که تا به حال تجربه کرده بود.

بردیا دلش می‌خواست که این لحظه ادامه پیدا کند، می‌خواست زمان متوقف شود تا بتواند بیشتر از این لحظات لذت ببرد. چیزی در درونش می‌گفت که همه چیز تغییر کرده است. شاید این تنها شروع چیزی بزرگ‌تر بود که در دلش شکل می‌گرفت.

ولی درست در همان لحظه، عاطفه پاهایش را برداشت و با یک لبخند شیطنت‌آمیز، به سرعت از او دور شد. بردیا که هنوز در شوک و حیرت آن لحظه بود، با چشمانی باز به سقف نگاه می‌کرد و در دلش آرزو می‌کرد که آن لحظه هرگز تمام نشود.

بردیا همچنان همان‌طور دراز کشیده بود، دست‌هایش را زیر سرش گذاشته و چشمانش را بسته بود، اما ذهنش پر از احساساتی بود که هر لحظه بیشتر درگیرش می‌کرد. به سختی می‌توانست خودش را کنترل کند، ولی هیچ نمی‌گفت. هیچ‌کدام از این لحظات، حتی لحظه‌ای که پاهای عاطفه به صورتش خورده بود، از یادش نمی‌رفت.

عاطفه که حالا متوجه شده بود که بردیا از جایش بلند نمی‌شود، با لحن شوخی و بازیگوش گفت: «خب، آقا بردیا! حالا که بلند نمیشی، بهتره همون‌جا بمونی. وقتی از باشگاه برگشتم، ازت استفاده می‌کنم!» و با خنده‌ای شیطنت‌آمیز نگاهش کرد.

بردیا که در دلش هنوز شگفت‌زده از لحظه‌ی پیش بود، با لبخندی کوچک و با همان لحن آرام و جدی جواب داد: «حالا که اینطوری، چشم زن‌دایی. همین‌جا هستم.»

عاطفه که به شوخی اینطور جواب بردیا را شنیده بود، با نیشخندی شیطنت‌آمیز ادامه داد: «عه! حالا که اینطور شد، هر کسی که بزنه زیر حرفش باید اون یکی رو پیتزا مهمونش کنه!»

بردیا که حالا کمی در دلش دودلی احساس می‌کرد، اما همچنان از موقعیت استفاده می‌کرد تا به عاطفه نزدیک‌تر باشد، با لبخندی پر از طنز و شوخی جواب داد: «اگه اینطوره، زن‌دایی، من که هیچ وقت زیر حرفم نمی‌زنم. پس بهتره هرچی می‌گید آماده باشید!» و چشمانش را باز کرد، همچنان به عاطفه نگاه می‌کرد.

عاطفه که این‌طور از حرف‌های بردیا خوشش آمده بود، با خنده‌ای بلندی گفت: «آره، اینطوری خیلی خوبه! حالا باید دید که چه کار خواهی کرد، بردیا!» و اینطور که به شوخی روی کاناپه تکان می‌خورد، فضایی پر از برق و شوق بینشان ایجاد شد.

بردیا نمی‌توانست از احساسی که در دلش داشت فرار کند. چیزی درونش به او می‌گفت که این لحظات ممکن است سرآغاز یک تغییر بزرگ باشد. او همچنان در همان حالت دراز کشیده بود و به عاطفه نگاه می‌کرد، با این امید که لحظه‌های بعدی پر از اتفاقات جدید و هیجان‌انگیز باشد.
عاطفه با خنده و شوخی‌هایی که بین خودش و بردیا رد و بدل شده بود، از روی کاناپه بلند شد و به سمت اتاقش رفت تا لباس‌های باشگاهش را بپوشد ، قدم‌های آرام و مطمئنش روی زمین صدای خفیفی ایجاد می‌کرد، و بردیا که حالا روی مبل نشسته بود، نگاهش را از او برنداشت. ذهنش همچنان درگیر حرف‌های لحظاتی قبل بود و لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشسته بود.

او به اطراف نگاه کرد، اما تمرکزش بر این بود که وقتی عاطفه بازمی‌گردد، اوضاع چطور پیش خواهد رفت. عاطفه در اتاق بود و صدای باز و بسته شدن کمدها به گوش می‌رسید.

چند لحظه بعد، صدای عاطفه از اتاق بلند شد: «ای بابا! این جوراب‌های باشگاهم خیلی بو میدن، اوففف! اصلاً نمی‌تونم این‌ها رو دوباره بپوشم!»

بردیا با شنیدن این جمله تکانی خورد. صدای عاطفه پر از طبیعی بودن بود، اما برای بردیا انگار طنین دیگری داشت. چند لحظه بعد، صدای پرتاب چیزی آمد. عاطفه جوراب‌هایش را با بی‌حوصلگی داخل سبد لباس‌های کثیف انداخته بود و خودش زیر لب گفت: «دیگه باید یه فکری به حال اینا بکنم!»

بردیا نگاهش را به گوشه‌ای دیگر دوخت، انگار نمی‌خواست عاطفه بفهمد که این جمله‌ها چطور در ذهن او نقش بسته‌اند. در همین حین، عاطفه از اتاق بیرون آمد. حالا لباس‌های ورزشی‌اش را پوشیده بود؛ یک ست ساده اما مرتب که کاملاً مناسب باشگاه بود. نکته‌ای که توجه بردیا را جلب کرد، این بود که او کفش‌های ورزشی‌اش را بدون جوراب می خواست بپوشه!

عاطفه که انگار این موضوع برایش عادی بود، بی‌اعتنا پاهاشو یکی یکی توی کفش ها کرد و بند کفش‌هایش را محکم کرد و رو به بردیا گفت: «خب، من دارم می‌رم. دو ساعت دیگه برمی‌گردم.» بعد مکثی کرد و با لحن شوخی ادامه داد: «راستی، بهتره زیر کاناپه آماده باشی، چون وقتی برگشتم، احتمالاً خیلی خسته‌ام!»

بردیا که از این شوخی هم غافلگیر شده بود و هم خوشحال، لبخندی زد و گفت: «چشم زن‌دایی، آماده‌ام!»

عاطفه خندید، کیف ورزشی‌اش را برداشت و از در خانه خارج شد. بردیا تا لحظاتی بعد همچنان به در نگاه می‌کرد که آرام بسته شد. حالا دوباره تنها بود، اما ذهنش پر از افکاری شده بود که نمی‌توانست آن‌ها را نادیده بگیرد.

دو ساعت و نیم گذشته بود و بردیا که روی مبل دراز کشیده بود، حالا با صدای پای آشنای عاطفه از بیرون هیجان‌زده شد. تپش قلبش تندتر شده بود، انگار تمام این مدت منتظر همین لحظه بود. سریع از مبل بلند شد و بدون لحظه‌ای تأخیر خودش را به زیر کاناپه رساند و دراز کشید. صدای کلید که در قفل چرخید و در خانه که باز شد، قلبش تندتر از همیشه می‌زد.

عاطفه وارد شد و در همان لحظه‌ای که چشمش به بردیا افتاد که زیر کاناپه دراز کشیده بود، خنده‌اش بلند شد. با همان خستگی اما لحن شوخی گفت: «می‌بینم که زیر قولت نزدی! باریکلا، آفرین بهت، بردیا!»

بردیا از زیر کاناپه سرش را کمی بالا آورد، لبخندی زد و گفت: «من همیشه سر قولم هستم زن‌دایی.»

نوشته: mahiS

ادامه…

بازدید 2,687

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

5 پاسخ به “بردگی بردیا برای زن داییش (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید