برادر عاشق و خواهر حشری (۴ و پایانی)

با درود فراوان خدمت دوستان عزیز.
بریم سراغ ادامه ی ماجرا:
اون روز که با مامانم واسه اولین بار سکس کردیم و شبش گفت تو حاصل عشقی و بعدا بهت میگم، فکرم درگیر شده بود که منظورش چی بود؟ فرداش که از سرکار اومدم، مامانم خونه نبود و هنوز از خونه‌ی بابابزرگ نیومده بود. منم داشتم با دختر خالم میترا تلفنی حرف میزدم و قرار میذاشتیم برم دنبالش و بریم بیرون. همونطور که دراز کشیدم و منتظر بودم مامانم بیاد خوابم برد. با صدای در و اومدن مامانم بیدار شدم. داشت منو صدا میکرد. اومد بالای سرم و گفت آخ خواب بودی، ببخشید.
-چی شده؟
-میخواستم باهات حرف بزنم ولی الان خوابالویی باشه بعدا.
-نه خوبم، بگو چی شده؟
نشست لب تختم و گفتم شیطون حموم بودی؟
لبخند زد و گفت آره، همونجا دوش گرفتم.
-نوش جونت.
ویشگونم گرفت و گفت خب حالا، اینجوری نگو خجالت میکشم.
-بیخیال مامان. حرفتو بزن.
-امروز با باباحمید مشورت کردم و در مورد تو حرف زدیم.
-گفتی من فهمیدم؟
-نه بابا، چرا باید بگم. نمیخوام حرمت بینتون خراب بشه. اونم نباید بدونه من و تو باهم کاری کردیم. اصلا نباید بدونه‌.
-خب پس چی میگفتید؟
-گفتم که میلاد و میترا همدیگه رو دوست دارن و میترا هم عاشقشه. اگه موافقی بریم براش خواستگاری کنیم.
-از اون باید اجازه بگیری؟ من خودم اینجا هویجم؟
-بالاخره باید بدونه و راضی باشه. هر چی باشه بزرگترته.
-خب حالا چی گفت؟
-خیلی خوشحال شد و گفت میترا خیلی خوبه و واسش مناسبه. مخصوصا که به قول تو عاشق بچه‌م هست و خیلی دوسش داره.‌
-پس شوهر ننه‌مون راضیه.
-میلاااااد، خجالت بکش.
-باشه بابا، شوخی کردم.
-حالا خودت چی میگی؟
-منم موافقم. بارها امتحانش کردم و میدونم پاکه و جز من با کسی نبوده و نیست.
-پس به باباتم بگم و قرار بذاریم؟
-آره ولی نه فعلا. باشه واسه آخرای سال. همین که میدونی من راضی ام حله و کافیه. فقط به خود میترا بگو، منم بهش میگم که آخر سال میایم خواستگاریت.
-چرا میخوای شیش هفت ماه بندازی عقب؟
-میخوام تا اون موقع فقط با تو باشم.
-تو هر وقت بخوای من باهاتم. چه فرقی میکنه؟
-آخه سیر کردن دوتا زن باهم سخته.
زد زیر خنده و هر لحظه خنده هاش بلندتر میشد و تبدیل شد به قه قهه.
منم باهاش خندم گرفت و گفتم چرا میخندی؟
زد توی پیشونیم و گفت مگه قراره تو منو سیر کنی؟ من خودم دوتا دارم که سیرم کنن. تو هر وقت خودت هوس کردی و دلت خواست بیا پیشم.
دوباره داشت میخندید که گفتم آخه من هر روز هوس تو رو دارم.‌‌
-زن بگیری یادت میره. کوس تنگ و جوان حال و هواتو عوض میکنه.
-ماماااان، خیلی بی ادبی ها.
خندید و گفت مامان تو ام دیگه.
بغلش کردم و گفتم فدات بشم. بعد خودش صورتمو گرفت و لب گذاشت روی لبم. حسابی لب گرفتیم و گفت پس قرارمون این شد؟ حتمیه دیگه؟
-آره، خیالت راحت. منم یه کم بیشتر وقت دارم پول جمع کنم.
-باشه، پول جمع کن ولی بابا بزرگت گفت خرج عروسیش با من. سرویس عروسمم خودم میگیرم.
-واوووو، حسابی داره واسه نوه‌ ش سنگ تموم میذاره ها. عمو و عمه حسودی نکنن؟
-نترس، قرار نیست اونا بفهمن. همونطور که تا حالا کسی نفهمیده. اوکی؟
-اوکی عشقم.
-شب برو یه سر بهش بزن و تشکر کن.
-تشکر کنم که مامانمو میکنه؟
-میلااااااد.
-غلط کردم، به خدا شوخی کردم.😄
خندیدیم و بلند شد رفت. گفتم من با میترا قرار دارم. بیرون چیزی نمیخوای؟
-نه، خوش بگذره بهتون. شام درست میکنم بیارش اینجا که باهاش حرف بزنم.
-باشه.
-راستی به خالتم میگما. میگم میلاد میخوادش ولی گفته چند ماه دیگه رسما میایم خواستگاری. فعلا داره پولاشو جمع میکنه.
-هر کار میخوای بکن. من تسلیمم.
حاضر شدم برم دنبال میترا و قبلش رفتم پیش مامانم دیدم دراز کشیده روی تختش و داره با خاله تلفنی حرف میزنه. رفتم کنارش و دست گذاشتم روی ممه هاش و باهاشون بازی میکردم.‌ بعد دست کردم توی شلوارش و کوسش رو میمالیدم. میزد روی دستم منم شلوارشو کشیدم پایین و شروع کردم به بوسیدن و لیس زدن کوسش. چرخید و دمر خوابید، منم رفتم سراغ کونش. دیگه تکون نخورد و منم تا تلفنش تموم شد با کونش بازی کردم و خوردم و لیسش زدم. سرمو لای کونش تکون تکون میدادم و کیف میکردم‌. تلفنش که تموم شد، برگشت و گفت کثافت وقت گیر آوردی. برو دیگه، مگه قرار نداشتی؟
-میرم حالا، خاله چی گفت؟
-از خدا خواسته گفت هر چی تو بگی آبجی.
-خوبه، حالا نمیخوای بهم شیرینی بدی؟
پاهاشو داد بالا و گفت بیا. میخوری یا میکنی؟ پررو…😄
گفتم نه بپیچ میبرم.😂
کوسشو مالیدم و گفتم جدی یه حالی کنیم؟
-نه بابا، دو بار حمید کرده و دیگه جون ندارم. احتمالا امشب باباتم بخواد.
-تنهایید بهش میگی حمید؟
-آره دیگه، چی بگم؟ ۲۸ ساله شوهرمه.😉
-😄مبارکت باشه. یه روز بشینیم درباره ی عشقتون بیشتر برام حرف بزن، باشه؟
-باشه، خیلی چیزاست که باید بدونی. ولی نمیدونم بهت بگم یا نه.
-بگو، سر فرصت همه رو برام تعریف کن. منم مثل صندوقچه ی اسرار، راز دارتم.
-فدات بشم.
شلوارشو کشید بالا و گفت برو یه چرت بزنم و برم سراغ کارام. شب یادت نره عروسمو بیاری.
-چشم.
خوابیدم روش یه لب حسابی ازش گرفتم و رفتم بیرون…
قبل از شام با میترا رفتیم پیش بابا حمید و بهش گفتم بابایی ممنون که اجازه دادی باهم ازدواج کنیم، عروستو آوردم دست بوسی. اونم میترا رو بوسید و گفت مبارکمون باشه. انشالله به پای هم پیر بشید. گفتم سلامت باشی و سایه ت بالای سرمون باشه. راستی مامانم گفت چه قولی بهش دادی و بابت اونم ازت ممنونم. خیلی لطف میکنی…
خلاصه با میترا اومدیم خونه و شب نگهش داشتم پیش خودم خوابید. بابت اینکه میخوام باهاش ازدواج کنم خیلی خوشحال شده بود و گفت اگه واقعا راست میگی، حاضرم همین الان دختریمو بهت بدم. بزن عروست بشم.
گفتم آره واقعا میخوامت ولی الان نمیزنم. بذار شب عروسی. میخوام یه شب زفاف واقعی داشته باشیم.
با خوشحالی بغلم کرد و اون شب یه حال توپ بهم داد و حسابی لذت بردیم. نمیخواستم فعلا کوسشو باز کنم. خطرناک بود و مجبور بودم مثل زن و شوهر باشیم و زود به زود سیرش کنم و بهش برسم. منم که نمیتونستم فعلا زیاد براش وقت بزارم چون مامان و خواهرمم بودن و دلم میخواست بیشتر باهاشون باشم و بکنمشون…
اون چند روز گذشت و جمعه ی همون هفته بابام رفت خونه ی بابا حمید تا به اون و عموم اینا که اونجا بودن سر بزنه. من و مامانم تنها بودیم و گفتم الان وقتشه، بشین برام تعریف کن.
گفت باشه ولی تا بابات نیست بیا یه حالی کنیم.
تو که این چند روزه همش از گیرم در میرفتی؟
-آره، ولی الان خودم دلم میخواد باهم باشیم.
رفتیم توی بغل همدیگه و لب بازی و بمال بمال شروع شد. دومین سکس من و مامان داشت شکل میگرفت و حسابی همدیگه رو مالیدیم. تمام بدنش رو مالیدم و خوردم و سینه ها و کوس و کونش رو بیشتر از بقیه‌ی جاهاش. بعد واسم یه ساک توپ زد و فهمیدم اوستاش خوب یادش داده. مثل ملیکا حرفه ای و حلقی ساک میزد و خیلی حال کردم.‌ اون روز توی حموم برام ساک زد ولی یه ساک معمولی زد. شاید هنوز خجالت میکشیده اما این سرس سنگ تموم گذاشت‌‌. خلاصه بگم که بابا بزرگم مادر و خواهرمو زیر دستش، واسه خودش دو تا پورن استار و استاد سکس و حال دادن تربیت کرده بود و حالا قرار بود من حالشو ببرم. تو دلم گفتم بد نیست میترا رو هم بدم واسم تربیت کنه و به حرف و شوخیه خودم میخندیدم. ولی از شوخی گذشته با وجود خواهرم و سکسهایی که باهم داشتیم، خودم دیگه خوب اوستا شده بودم و میخواستم میترا رو قشنگ آموزش بدم تا از اینا هم بهتر بشه.
اون روز مامانمو حسابی از کوس گاییدم و وقتی بالاخره با کلی تلاش و عرق ریختن ارضاش کردم، رفتم سراغ کونش و یکی دو دقیقه هم از اون کون فوق العاده سکسی و طاقچه‌ش گاییدمش و آبمو ریختم توش. بعد از یه کم استراحت که روی کونش دراز کشیده بودم، گفت بلند شو لباس بپوشیم و بخواب توی بغلم برات تعریف کنم. یه وقت اگه بابات اومد لخت نباشیم…
لباس پوشیدیم و گفتم زنگ بزن به بابا ببین ناهار اونجا میمونه یا میاد. اینجوری خیالمون راحت تره.
لپمو گرفت و گفت آفرین، حقی که پسر خودمی‌… زنگ زد و از شانس بابام گفت همینجا ناهار میخورم، منتظرم نباشید.
دیگه با خیال راحت اومد بغلم کرد و سرشو گذاشت روی شونه ی من و شروع کرد به تعریف کردن:
مامان: درسته وقتی چهارده سالم بود عروس شدم و اومدم خونه شوهر، ولی هیکلم از هم سن و سالهام درشت تر بود و برجستگی های زنونه‌م بزرگ شده بود. ۱۴ سالگی ملیکا و میترا که یادته، همونجوری بودم‌‌. از همون موقع کونم نسبت به هیکلم درشت تر و تپل بود. حمید از همون اوایل منو مثل یه دختر بچه توی بغلش می گرفت و بوسم میکرد. باهام خیلی مهربون بود و دائم منو ناز و نوازش میکرد‌. موهامو برام شونه میکرد و می شوند روی پاهاش. منم که همیشه تنها بودم و بابات تا دیر وقت اضافه کار میموند. شب خسته میومد شام میخورد و اگه حال داشت فقط یه سکس میکردیم و میخوابید. واسه همین با وجود یه هم صحبت و کسی که واقعا دوسم داره و بی حد و اندازه بهم محبت میکنه، دائم با آغوش گرم و ناز و نوازشش منو لبریز عشق و محبت میکنه، روز به روز بهش وابسته تر میشدم و اصلا خودم دلم میخواست برم توی آغوشش و ولم نکنه. منو میبرد بیرون می گردوند، خرید میکرد واسم، سینما میبرد، دائم با من بود و وقتهایی که بابات شبکاری میموند، میومد پیشم میخوابید و توی آغوشش منو با نوازشها و بوسه هاش خواب میکرد. مخصوصا وقت هایی که مامان بزرگت دائم توی رختخواب افتاده بود و مریض بود، یا وقتهایی که عمه ت می بردش چند روز پیش خودش باشه. هر چند من همه ی کارهای خونه رو میکردم و نمیذاشتم کار کنه ولی بازم گاهی میبرتش پیش خودش. من و حمید توی خونه تنها میشدیم و دائم باهم بودیم. بعد از ظهر ها توی بغلش میخوابیدم، شبهایی که بابات نبود هم همینطور بودیم‌. یه روز زمستون توی حیاط سُر خوردم و محکم با کون خوردم زمین. کمرم خیلی درد گرفته بود و بابا حمید منو برد دکتر. پماد داد و چند روز باید میمالیدم به کمرم. خودش میومد منو میخوابوند و پیرهنم رو میزد بالا و شورت و شلوارمو تا وسط کونم میکشید پایین و کمرم رو پماد میزد و آروم ماساژ میداد. دفعه ی سوم چهارم بود که خیلی زیاد ماساژم داد. خوابالو شده بودم و خوشم میومد. درد کمرم از بین رفته بود و داشتم از ماساژش لذت میبردم که شلوارمو کشید پایین تر تا زیر کونم. بعدش کونمم پماد زد و شروع کرد به مالیدن و ماساژ دادن.
-تو که گفتی وقتی حامله بودی ماساژت میداد و از اون موقع تو رو با شورت دید.
-اون موقع هم آره ماساژ میداد ولی اون روز نخواستم بهت بگم که خیلی قبلتر از اون این اتفاق افتاده. اصلا این چیزا رو نمیخواستم بدونی ولی الان خیالم از تو راحته و همه رو بهت میگم. فقط با آرامش گوش کن و راز دار باش.
-باشه عشقم بگو.
-آره اون روز حسابی کون لختمو مالید و منم هیچ صدایی ازم در نمیومد و داشتم کیف میکردم.
فرداش اول صبح هنوز توی رختخواب بودم که دوباره اومد سراغم بوسم کرد و گفت دمر بخواب پمادتو بزنم… دوباره پیرهنمو زد بالا و شورت و شلوارمو تا زیر کونم کشید پایین. شروع کرد به ماساژ دادن و دوباره خیلی نرم و خوشایند این کارو میکرد. دستاش تا کنار سینه هام میومد و حتی شونه ها و گردنمم ماساژ میداد. مثل یه بچه خرگوش آروم خوابیده بودم و صدام در نمیومد. بعد کونمو ماساژ داد و فکر کنم حداقل ده دقیقه فقط کونمو میمالید. کوسم خیس شده بود و آبش راه افتاده بود. بعدش شلوارمو کشید تا زیر زانوهام و رونامم ماساژ داد. دونه دونه کل رونم رو میمالید و لای رونم تا نزدیک کوسم رو میمالید که چند بار کنار دستش خورد به کوسم و فهمیده بود خیس کردم. خم شد کونمو بوس کرد و اومد بالا صورتمم بوسید و گفت دردت کم شده؟
-آره بابا، خیلی بهترم. خوابید کنارم و پتو رو کشید رومون. هنوز پیرهنم بالا بود و شلوارمم تا مچ پام رفته بود پایین. اصلا حال نداشتم از جام تکون بخورم. همونجوری بغلم کرد و پاشو انداخت روی رونم. داشت بوسم میکرد و واسه اولین بار لبمو بوسید. دست میکشید به صورتم و لای موهام. گفت خیلی دوستت دارم دخترم، تو عشق منی، من واقعا عاشقتم. تا وقتی زنده ام هیچ کس حق نداره کمتر از گل بهت بگه. بعد منو آروم چرخوند و از پشت بغلم کرد. شکمم رو دست میکشید و دستش رفت جلوی رونم و اونجا رو میمالید و منو بیشتر به خودش فشار میداد. گفت یه کم توی بغلم بخواب بعد میریم صبحانه ی مامانی رو حاضر میکنیم و باهم میخوریم. فکر کنم نیم ساعتی توی بغلش بودم و کیر شق و کلفتش رو پشت کونم حس میکردم. پشت گردنم رو بوس میکرد و سر و شونه‌م رو نوازش میکرد. خیلی حس خوبی بود. وقتی دست میکشید به شکمم تمام تنم میلرزید. رونامو کنار کوسمو دست میکشید و دلم میخواست کوسمو بماله ولی بهش دست نمیزد. بعد در گوشم آروم گفت من این همه دوست دارم، تو هم منو دوست داری؟
-با صدای خفه گفتم آره بابا، خیلی دوستت دارم. منو چرخوند سمت خودشو از روبرو بغلم کرد و شروع کرد بوسیدن تمام صورتم. از پیشونی و چشمام تا لپها و دماغ و لبم.‌ از پشت کمرم تا کونم دست میکشید و کونمو توی دستهاش فشار میداد و بالا پایین میکرد. گفت بعد از ظهرم میام پمادت رو میزنم و ماساژت میدم، بعد توی بغلم راحت بخواب.‌ دوست داری؟
-آره، خیلی دوست دارم‌.
دوباره لبمو بوسید و یه دونه کوچولو هم مکیدش و گفت بریم صبحونه بخوریم. پتو رو زد کنار و من که چرخیده بودم و به پشت خوابیده بودم، دستمو گذاشتم روی کوسم. لبخند زد و گفت خجالت نکش، ما محرمیم، مثل شوهرت. بعد خودش پیرهنمو کشید پایین و اول شورتمو کشید بالا و گفت دستتو بردار. بعد شلوارمم کشید بالا و یه دونه آروم زد روی کوسم و گفت عروسک خوشکل خودمی. بعد دستمو گرفت و بلندم کرد. بغلم کرد و چند تا بوس دیگه از صورت و لبم کرد و گفت حالا بریم…
بعد از ظهر دوباره اومد و گفت بخواب. دوباره لباسم رو زد بالا و شورت و شلوارمو تا مچ پام کشید پایین. نشست روی رونم و از گردن و شونه هام ماساژ داد و پماد زد به کمرم و اونجا رو هم ماساژ داد و رفت سراغ کونم. حسابی کونمو مالید و ماساژ داد و رفت سراغ رونم و مثل صبح تا کنار کوسم دستش میومد و دوباره خودمو خیس کرده بودم، حتی بیشتر از صبح. ساق پاهامم ماساژ داد و دوباره اومد بالا کونمو مالید. بعد خم شد روی من و صورتمو بوسید در گوشم گفت برگرد از جلو هم ماساژ بدم. با بیحالی برگشتم و دستمو گذاشتم روی کوسم. لبخند زد و گفت هنوز از من خجالت میکشی؟ گفتم اوهوم. شکم و پهلوهامو ماساژ داد و سینه هامو آروم از روی لباس میمالید. تمام تنم داغ شده بود و دلم سکس میخواست. ‌بعد اومد پایینتر و جلوی رونم و کناره های کوسم رو میمالید. دستمو از روی کوسم برداشت و گفت راحت باش، مگه من محرمت نیستم؟
-هستی.
-شوهرت پسر منه. منم مثل اون محرمتم. با من راحت باش. بعد دست کشید روی کوسم و گفت قربون دختر گلم برم با این ناناز خوشکلش. لبخند زد و منم دستامو گرفتم روی صورتم و لبخند میزدم. شروع کرد به ماساژ رونام و از هم بازشون کرده بود. کنار دستش میخورد به کوسم و از خیسی کوسم دستش خیس شده بود.‌ ولی اصلا به روم نمیاورد. بعد خوابید کنارم و بغلم کرد. پتو کشید رومون و گفت یه چرتی باهم بزنیم ولی قبلش باید گل خوشگلمو، عشقمو حسابی ببوسم.
دستشو گذاشته بود زیر سرم و یه پاشو انداخته بود روی پام. منم همونجوری لخت توی بغلش بودم. تمام صورتمو لبامو بوسه بارون کرد و دستش رو سینه‌م بود و آروم میمالیدش. غرق لذت بودم و شهوت تمام وجودم رو گرفته بود. لبمو میبوسید و آروم میمکید. بعد دستش رفت روی شکمم و آروم آروم میمالید و میرفت پایینتر تا رسید به کوسم. دستشو گذاشت روش و همچنان لبمو میمکید. بعد سرشو برد توی گردنم و آروم میبوسید و زبون میکشید و با لبهاش میخورد.
گفت هنوز خجالت میکشی از من؟
سرمو به نشونه ی نمیدونم تکون دادم و گفت قربونت برم. راحت باش. انگار توی بغل پسرمی. همونجوری با منم راحت باش. بعد آروم آروم کوسمو میمالید و دوباره گردنمو میخورد. دلم میخواست آه بکشم و بهش بفهمونم که دارم لذت میبرم ولی خجالت میکشیدم. گفت میخوای منم لخت بشم که بدونی منم با تو راحتم و پیش تو خجالت نمیکشم؟
هیچی نگفتم و خودش شلوارش رو کشید پایین. البته پتو روی بدنمون بود و من چیزی نمیدیدم. ولی وقتی بغلم کرد، کیر شق و داغش رو حس کردم. دوباره شروع کرد به مالیدن کوسم و لب میگرفت. منم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و شروع کردم همراهش لب میگرفتم. دیگه اونقدر کوسمو مالید که داشتم ارضا میشدم ولی یه دفعه ولش کرد و دیگه نمالیدش‌. گفت برگرد از پشت بغلت کنم. وقتی برگشتم و چسبید به من، کیرش مستقیم رفت لای پام. گفت اینجوری راحتی بخوابیم؟ با صدای خفه گفتم آره. پیرهن و سوتینمو زد بالاتر و سینه‌مو کامل گرفت دستش و آروم میمالید. با انگشتاش نوکشو میمالید.‌ بعد کیرشو لای پام حرکت میداد و مالیده میشد به کوسم. گفت اذیت نیستی؟
باز با صدای خفه گفتم نه بابا.
-پسرم بهتر بغلت میکنه یا من؟
-شما
-من و بیشتر دوست داری یا اونو؟
-شما رو
-راستشو بگو.
-به خدا راست میگم.
-دلت میخواست جای اون من شوهرت بودم؟
-آره
همون موقع کیرشو کشید عقب و دوباره چسبید بهم و سرشو گذاشت لای کوسم. معلوم بود بهش توف زده و خیسش کرده. از همون پشت فشار داد رفت توی کوسم. دقیقا سایز کیر بابات بود. اندازه ی کیر خودت. دیگه بی اختیار آه کشیدم و گفت جووووون قربون دختر خوشگل و نازم برم. حالا منم شوهرت شدم. دوست داری؟
-اوهوم.
شروع کرد آروم آروم جلو عقب کردن و لذتش بیشتر و بیشتر میشد. مثل بابات نبود که زود شروع کنه. منو خوب آماده کرده بود و توی اوج شهوت بودم. البته الان بابات خوب شده ولی اون موقع ها یه توف میزد و فرو میکرد و تلمبه میزد. تا آبش می خواست بیاد میکشید بیرون و می ریخت روی شکمم و بعد با دستمال تمیز میکرد و تموم. البته قبلش بوسم میکرد و لبامو میخورد و کونمو میمالید ولی زیاد نبود. از خستگی میخواست زودتر تموم بشه و بخوابه. ولی جمعه هایی که نمی رفت سر کار و خسته نبود، با حوصله و خوب شروع میکرد و قشنگ بهم حال میداد. فقط اون وقتها بود که منو ارضا میکرد و شبای دیگه فقط خودش ارضا میشد. اما بابابزرگت خیلی خوب و مهربون با من رفتار میکرد و اون روز منو خیلی حشری کرده بود. شاید دو دقیقه نشده بود که با همون تلمبه های آرومی که از پشت میزد، منو ارضا کرد. بعد چرخید روی منو دمر خوابیدیم. دوباره تلمبه زد و کیرشو فشار میداد توی کوسم. بازم اینقدر ادامه داد و تلمبه زد که یه بار دیگه ارضا شدم. گفت عشقم خوب بهت حال میدم؟ از شوهر جدیدت راضی هستی؟
با آه و ناله هایی که از شهوت میکردم گفتم خیلی عالی بود بابا.
-نشد دیگه، الان من شوهرتم، وقتی جلوی بقیه هستیم بگو بابا. تنهاییم من حمیدم، شوهرت. باشه؟
-باشه.
-اینم بین خودمون میمونه، مثل یه راز. به پسرم و هیچ کس دیگه ای نباید بگی.
-چشم.
از روم بلند شد و منو به پشت خوابوند. کیرشو کرد توی کوسم و خوابید روم. لب میگرفت و تلمبه میزد. خیلی حال میداد. لب و گردنم رو میخورد و سینه‌مو میمالید و همینطور یه نواخت ولی محکم تلمبه میزد. واقعا از لذت داشتم دیوونه میشدم و واسه سومین بار ارضا شدم. بعد کیرشو کشید بیرون و آبشو ریخت روی شکمم. لبامو خورد و بلند شد دستمال آورد شکمم رو تمیز کرد. تازه اونجا بود که کیرشو دیدم. خوابید بغلم کرد و گفت میدونم پسرم کارش سخته، شبا دیر میاد و خیلی خسته ست. نمیتونه خوب بهت برسه ولی از این به بعد من به عنوان شوهر دومت کمبودهای اونو جبران میکنم. جونمو برات میدم تا تو کیف کنی و شاد و خوشحال باشی.
بی اختیار بغلش کردم. محکمتر بغلش کردم و خودم لب گذاشتم روی لبش و شروع کردم لب گرفتن. خیلی بهم حال داده بود، سه بار ارضام کرده بود و چنان احساس سبکی و سرحالی میکردم که انگار روی ابرها بودم. هر بار که ارضا میشدم انگار هرچی خستگی و ناراحتی داشتم از بدنم میرفت بیرون و با تمام وجود لذت میبردم. اون روز حدودا ۶ ماه از ازدواجم می گذشت و اولین سکس من و حمید، واسم بهترین و لذت بخش ترین سکسم تا اون زمان شده بود. از اون روز هر وقت موقعیت بود، غیر ممکن بود سکس نکنیم. تمام مدلهای سکس رو یادم داد، ساک زدن رو یادم داد. کوسم رو میخورد و با تمام وجود لذت میبردم. یادم داد وقتی شوهرت خسته ست خودت بشین روی کیرش و بگو عزیزم تو راحت استراحت کن، من خودم بهت حال میدم. منم واسه بابات همین کارو میکردم و خودم می نشستم روی کیرش و بالا پایین و عقب جلو میکردم. اینجوری آب اون دیرتر میومد و منم ارضا میشدم. زندگی واسم شیرین و لذت بخش شده بود. باباتم یواش یواش بهتر شد و توی سکس و زندگی بیشتر بهم میرسید و بیشتر بهم محبت میکرد. حمید باهاش صحبت کرده بود و گفته بود زن مثل گله و باید بهش برسی. محبت کنی و ناز و نوازشش کنی. باهاش صحبت کنی و به حرفهاش گوش بدی تا واست حرف بزنه و خودشو خالی کنه‌. خلاصه همه چی خوب بود و ماهها بود که عشق و حالم رو به راه بود تا اینکه یه روز حمید گفت میخوام حاملت کنم و از خودم بچه دار بشی. گفتم اگه کسی بفهمه بچه ی تویه چی؟
-نترس، من و پسرم گروه خونمون یکیه. تازه نهایت اگه شبیه من بشه، همه میگن به بابا بزرگش رفته.
-بعد از یه هفته که پریودم تموم شده بود، دیگه هر روز منو میکرد و آبشو میریخت توش هفته ی آخر قبل از پریودی گفت حالا دیگه به شوهرت بگو من بچه میخوام و کاری کن بریزه توش یا خودت بشین روش و نذار بکشه بیرون و بریزه توش‌. منم به بابات گفتم بچه دار بشیم و میخوام یه بچه بیاد از تنهایی در بیام. اونم قبول کرد و خودش ریخت توش. چند روز بود که هر دو میریختن توش تا من دیگه پریود نشدم و از تاریخش خیلی گذشته بود که دیگه فهمیدم حامله ام.
-یعنی من بچه ی بابا حمیدم؟
-آره عزیز دلم.
-یعنی من حرومزاده ام؟
-نه عشقم این چه حرفیه، تو حاصل یه عشق پاکی‌، تو از شوهر اصل کاریه منی. از کسی که معنی زندگی و عشق و لذت و همه رو به من فهموند و همیشه باهاش خوشبخت بودم. این حرفها خرافاته. اگه به یه خط عربی خوندن آدم حلال زاده میشه، میخوام نشه.
-واااای مامان باورم نمیشه، یعنی من و بابام داداشیم؟ یعنی عمه و عمو خواهر برادرم هستن؟
-آره، دقیقا همینطوره. ولی هیچکس نمیدونه و نباید بدونه.
-ملیکا چی؟
-نه اون مال باباته.
-یعنی من هم عموشم هم داداشش؟ تو هم مامانمی هم زنداداشم؟
خندید و گفت آره.
از تعجب شوکه شده بودم و انگار گوشام سوت میکشید. نمیدونم میتونید تصور کنید من اون لحظه چه حالی داشتم و چه شوکی بهم وارد شده بود یا نه…
مامان: میلاد یادت باشه قول دادی راز دار باشی ها. هیچ کس نباید بفهمه.
-باشه باشه، من الان توی شوکم مامان. اونروز یه چیزی گفتی ذهنم درگیر شد ولی زود بیخیالش شدم. فکر نمیکردم منظورت این باشه.
-الان ناراحتی؟
-نمیدونم، گیج شدم.‌
-بابا حمیدت وصیت کرده نصف خونه‌ش برسه به تو. به پسری که حاصل عشقشه، حاصل عشقمونه. گفت شایدم قبل از مرگم خودم بردمش محضر و زدم به نامش.
-یعنی من تنهایی به اندازه ی سه تا بچه ی دیگه‌ ش ارث ببرم؟
-آره، چون تو حاصل عشقشی.
-وای مامان من هنوز باورم نمیشه. یعنی بابابزرگم در اصل بابامه؟ وای خدا
-آره قربونت برم. بهش فکر نکن و راحت باش. همینجوری مثل قبل ادامه بده ولی فقط بدون قضیه اینه. الان تو هم راز ما رو میدونی و باید راز نگه دار باشی، روی حرفت بمون و دلمو نشکون و آبرومو نبر.
-نگران نباش مامان، از این نظر که خیالت راحت ولی خوب حق بده شوکه بشم. یه مدت باید بگذره تا من اینو هضم کنم.
-آره حق داری. ولی چیز ناراحت کننده ای نیست و راحت باهاش کنار بیا. تو همه ی عشق و زندگیه منی‌. تو همه چیز منی پسر خوشگلم. تو الان همخواب و همبستر منی و هر وقت دلت بخواد باهاتم…
اومد روی سینه ی من خوابید و شروع کرد لب گرفتن و منم همراهیش کردم. رفت پایین شلوارمو کشید پایین و شروع کرد ساک زدن. بعد خودش لخت شد و نشست روی کیرم. گفت تو راحت باش و کیف کن. اینقدر روی کیرم بالا پایین و عقب جلو کرد و قر داد که ارضا شد. بعد رفت پایین و دوباره شروع کرد واسم ساک زد. حرفه ای میزد و کیرمو تا ته گلوش میبرد. اینقدر ساک زد تا آبم اومد و همه رو خورد. گفت اینم جایزه ی برخورد خوب و عاقلانت و رازداری.‌ دیگه منو زن خودت بدون. هم مامانتم هم زنت.‌ اوکی؟
-اوکی، چی از این بهتر؟

از اون روز نزدیک به یک ماه گذشت و من هفته ای یه بار وسط هفته زودتر میومد خونه و مامانمم زودتر از پیش باباحمید میومد خونه تا دوتایی باهم حسابی سکس کنیم. واسم سنگ تموم میذاشت و بهترین سکسش رو واسم اجرا میکرد.‌ اینقدر بهم حال میداد که باورتون نمیشه. شبها تا نمیومد یه دل سیر لب نمیگرفتیم نمی رفت بخوابه. با میترا و خواهرمم که سکسم سرجاش بود و همچنان پنجشنبه ها از صبح میرفتم خونه ی خواهرم و یه دل سیر اون کوس تنگش رو میگاییدم. دیگه به خاطر من قرص میخورد و هر بار راحت آبمو توی کوسش خالی میکردم و هر دو حالشو میبردیم.‌ تا اینکه تصمیم گرفتم همه رو جمع کنم آخر تابستونی بریم یه سفر شمال. با خواهرم و دامادمون و مامان بابا و میترا و بابا حمید. همگی راه افتادیم و خیلی خوش گذشت. ویلای استخر دار گرفتیم و همگی گله ای زن و مرد ریختیم توی آب. ما که کلا خانواده ی راحتی هستیم، همه ی خانمها با مایو بودن و ما هم با شورت. چهار روز عشق و حال کردیم و به مامانم و بابا حمیدم حال دادم. ردیف کردم همگی بریم بیرون مامان و بابا حمید بمونن خونه تا دوتایی برن استخر خوش بگذرونن و یه حالی کنن. یه شبم دامادمون سعید و میترا رو حسابی مست کردم و شب بیهوش شدن.‌ بعد با خواهرم وقتی همه خواب بودن رفتیم دوتایی یه سکس داغ توی سالن استخر کردیم. بعد از منم رفته بود پیش بابا حمید و یه حالی هم به اون داده بود رفته بود کنار شوهرش خوابیده بود. سه شب دیگه هم که با میترا حالمو میکردم و می رفتیم دوتایی توی استخر کاملا لخت بازی می کردیم و بعدش یه سکس توپ میکردیم. خواهر و شوهر خواهرمم یه بار دوتایی استخر رو قُرق کردن و گفتن ما هم میخوایم دوتایی بریم. رفته بودن و حسابی واسه خودشون حال کرده بودن. در کل خیلی خوش گذشت و الان من سه تا عشق توی زندگیم دارم. دوتاشون که مادر و خواهر حشریم هستن. یکیشم که خانم ناز و مهربون و سکسیم میتراست. هر سه تاشونم میکنم و حالشو میبرم. الان یک ساله که با میترا ازدواج کردم و بابا حمید توی عروسیمون به عنوان کادو سه دونگ از خونه‌ش رو زد به نامم و به همه اعلام کرد. گفت اینو در عوض این زدم به نامش که اگه من قبل از مرگ زمین گیر شدم، این پسر و عروسم از من مراقبت کنن.
ما هم از روز اول زندگی اومدیم اینجا خونه ی بابا حمید و باهم زندگی میکنیم. اونم هر روز از خواب که بیدار میشه، میره پیش مامانم که توی خونه تنهاست و عصری بر میگرده. با خیال راحت صبح تا عصر با هم زندگی میکنن و عشق و حالشون سرجاشه. یکی دو هفته یه بارم با هماهنگی من، مامانم به بهونه ی اینکه خواهرش یا مامان جونم میخواد بیاد، بعد از ظهر باباحمید رو میفرستش خونه تا من برم اونجا دوتایی باهم حال کنیم. میرم یه دل سیر کوس و کون مامانم رو میکنم و شنگول برمیگردم خونه. وقتی ملیکا میاد و بابا حمید رو میبره خونه ش و یه هفته نگه میداره که حسابی حال کنن، دیگه کیف من کوکه و اون هفته رو اکثر روزها از سر کار میرم پیش مامانم و حسابی میکنمش. با ملیکا هم یه جوری هماهنگ میکنم که وقتی میترا پریوده بیاد بابا حمید رو ببره. البته اون خبر نداره مامانمون رو میکنم و فقط میبرتش واسه عشق و حال خودش.😂 بابا حمیدم از شوق و ذوق کوس تنگ ملیکا و کون و هیکل سکسیش، از خدا خواسته با کله میره.‌ تازه وقتهایی که میاد دنبالش، یه شب اینجا میمونه و میره توی اتاقش میخوابه که یه شب تا صبحم زن و شوهری توی بغل هم بخوابن و صبح میرن. واقعا خواهرم خیلی حشریه. با اینکه شوهرش داغه و زیاد میکنتش، منم هر پنجشنبه از صبح تا بعد از ظهر میرم میکنمش. بازم سیر نمیشه و هر ماه میاد یه هفته بابا حمید و میبره خونه ش. اونم که سگ حشریه و توی سن ۷۵ سالگی مثل مرد پنجاه شصت ساله هنوز سرحاله. که البته این سلامت و شادابی رو مدیون مامانم و بعد از اون ملیکاست.‌
دوستان اینم از ماجرای من. امیدوارم که ازش لذت برده باشید.
پایان.

نوشته: میلاد

بازدید 19,200

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

30 پاسخ به “برادر عاشق و خواهر حشری (۴ و پایانی)”

  1. میلاد جان دمت گرم. داستانت خیلی تحریک کننده و زیبا بود. واقعا قشنگ و زیبا نوشته بودی و با هر چهار قسمتش حال کردم.👍👌

  2. این عکس خواهرته یا مادرت؟عجب هیکل قشنگ و کون عالی ای داره. 😘ماشاللهواقعا کردنی و نازه. بدجور دلم خواست😉😂

  3. قسمت اخر داستان رو اب بستی داداش شیرتوشیرشد که ولی به خاطر زحمت نوشتن و تایپ کردن لایک دمتگرم

  4. بابا حمید هرکی خونه تنها باشه رو میکنهبرا همونم هست زنعموت و عمت پیشش نمیموننچون اونام قبلا کردهو از روی اخلاقش میدونن که مامانت رو هم کردهالانم که با میترا خونه تنها میمونه و میکنش

  5. معرکه میلاد جونبهترین لذت رو از مامان گلت و خواهر نازت ببرکیف و حالت پایدار 😘

  6. عااالیه چ مامان خوبی چ کون جذابی😋 بازم داستان بنویس از مامانت 👍🏻👏🏻

  7. به نظر میرسه تو یک جوون معلول قطع نخاعی که از کمر به پایینت فلجه. و راست شدن کیر برات عقده شده. و جز کون و کس مامان و خواهر و مامان بزرگت چیزی دوروبرت ندبدی، و از روی ناتوانی هر شب تو ذهنت جلق میزنی، 🤣🤣🤣🤣 بزن بزن که خوب میزنی. می تونی فانتزی ترش کنی، کون بابات هم بزاری👍👍👍.

  8. پسر من هر چی به این عکس نگاه میکنم سیر نمیشم. واقعا اگه خواهرت همچسن هیکلی داره، واقعا خیلی باحال و کردنیه. چه کونی داره لامصب. باور کن واسه شبی پنج تومن ارزش داره. حاضره یه شب با من باشه؟

  9. میترا رو بده بابا حمیدت و بابای ملیکا بزنن بعدش همه با هم Swing آخر هفته ایی بریو حالشو ببرید

  10. حالا که بکن بکنه ، میترا رو هم بده بابا حمیدت بکنه ، یه توله هم از اون پس بندازه ۳ دونگ دیگه خونه رو هم بزنه به نام اون!!!کوسکشی اسمش بده اما درآمدش خوبه!

  11. نمیدونم چرا،ولی اگه جای تو بودم به مامانم آخرش گوش زد میکردم که آره خواهرمو هم میکنم 😂

  12. دمت گرم،داستان عالی بودبیچاره پدره. میره سر کار جون میکنه، نون حلال بده به یه مشت جنده و کوس کش و حروم زاده.همه دارن تو هم میلولند

  13. عزیزم خیلی حشری شدم ، من همیشه دوس داشتم یه داداش داشته باشم تا با هم سکس بکنیم ، ولی متاسفانه تک فرزندم و در نهایت ، امیدوارم همیشه شاد و سکسی باشی 💋 ❤️

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید