برادرخوانده‌ی بکن من (۲)

پیشگفتار:
ضمن سلام به تک تک عزیزای بکن تو، متاسفانه وقتی این داستان رو تحت عنوان «برادر ناتنی من ۱» ارسال کردم‌ و چون با سایت آشنایی نداشتم مجددا ادیت شدش رو با نام «برادر خوانده‌ی من۱» فرستادم و خواهشمندم با همین نام شناخته بشه. هرچند که با نام قبلی که بر روی سایت قرار گرفت، واکنش‌های جالبی دریافت نکردم و خیلی‌ از کاربران به باد تمسخر گرفتن. کامنت‌های مزخرف بی ربط به قدری بود که ناراحت شدم. در چنین پلتفرمی اولین باری هست که می نویسم و خوب با محیط آشنایی ندارم اما در کنار اون کم پیدا میشه افرادی که از داستان نویسی چیز‌ی بفهمند. امیدوارم کسانی پیدا بشن که اهل داستان خوانی باشن. همچنان که اینجا پست میزارم در بخش انجمن سایت هم داستان رو ارسال خواهم کرد(برای افرادی که زودتر میخوان بخونند).


یک مدت با نقاب دوستانه‌ای که به صورتم زده بودم، هرروز با فرهام حرف می زدیم و دیگه خبری از عدم توافق من با قضیه‌ی خواهر برادری نبود. اون هر روز از درس‌های من، کارهایی که می کردم و حتی انتخاب لباس‌هام سردرمیاورد و در همه حال از هم خیلی مطلع بودیم. جوری شده بودم که دیگه بدون واسطه بودن مامان، به صورت شخصی حرف می زدیم و این شخصی حرف زدن ها یه مدت با چت کردن بود. اون اوایل که چت می کردیم از هر چیزی حرف می زدیم و من از ترس مامانم بعضیاشونو پاک می کردم. میشه گفت می ترسیدم ببینه و گندش دربیاد. حرف‌هاییم که می زدیم زیادی دردسرساز نبودن اما خب…
به مرور جفتمون هم به این بازی عادت کرده بودیم و گویا فراموشمون شده بود که داریم از رو نقش باهم حرف می زنیم و پیگیر همیم. اون داشت برای کنکورش میخوند و من هم پای درسهام بودم. یه روز که تقریبا اواسط بهمن ماه بود، فرهام برخلاف همیشه که شب ها زود می خوابید، مابین چت کردنمون اشاره کرد که خوابش نمیاد و باهم حرف بزنیم. من هم که حوصلم سر رفته بود، فرصت رو غنیمت شمردم و اوکی دادم.
از هر دری حرف می زدیم تا اینکه یهو نوشت:
-میگما …
با کنجکاوی نوشتم:
-خب؟
بلافاصله نوشت:
-بعضیاخیلی دلم می گیره. کاش پیشم بودی.
این اولین بار بود که به صورت مستقیم ابراز می کرد و من هم ناگفته نماند که هیجان زده شدم و غیرعمد ولی نوشتم:
-اگه پیشت بودم حالت بهتر میشد؟
-شک نکن ترانه.
-پس اگه پیشت بودم بغلت میکردم تا خوب شی.
یکم تایپ کردنش طول کشید ولی در نهایت نوشت:
-دوس دارم بغلتو تجربه کنم خواهری.
-منم داداشی.
با خودم فکر کردم اگه پیشش بودم و میرفتم توی بغلش، با توجه به عکساش که نشون میدن بازوهای پری هم داره، لای بازوهاش گیر میفتادم.
لبمو گاز گرفتم و خودمو با فرهام تصور کردم. جدی جدی داشتم با وجودش توی زندگیم کنار میومدم. به قدریم خوب و مهربون و خوش اخلاق بود که تونسته بود اعتماد مامان و بابام رو بدست بیاره و شاید بیشتر از من به اون اعتماد داشتن.
کم کم چت های بغل، احساس نیاز به حضور و… شروع شد و ناگفته نماند که چقدر فرهام سر مزاحمام، پیشنهاد دوستی و اینا غیرتی میشد. منم که کیف می کردم و بیشتر اذیتش می کردم. حس میکردم هر چیزی هستیم جز خواهر و برادر اما خب انگار جلوی مامان و بابا ماسوای نقش‌های دیگمون، یه نقش دیگه‌ای رو بازی می کردیم.
وابستگی و حس نیازمون بهم بیداد می کرد و رفته رفته شدت پیدا می کرد. بالاخره بعد کلی انتظار عید رسید و خوشحال کننده ترین خبر عمرمو شنیدم. فرهام به مدت دو هفته میخواست بیاد شهرمون و میخواست که خونه ی ما بمونه. خدای من!
وقتی به استقبالش، ترمینال میرفتیم، هنوز هم باورم نشده بود که قراره بیاد. حدود یک ساعتی اونجا منتظر بودیم تا اینکه اتوبوس موردنظرمون رسید و من از فرط خوشحالی روی پاهام بند نبودم. از دور که قامتش رو دیدم، بی دلیل ته دلم چیزی تکون خورد. انگاری یکی درونم رو قلقلک داد و رها کرد. نزدیک تر که شد؛ تعجب، هیجان، استرس و هر کوفت و زهرماری سراغم اومد و در نهایت اون در مقابل بابا و مامان ایستاد و با جفتشون دست داد. سپس هردو رو به آغوش کشید و صحنه‌ای پر از احساس رو رقم زدن. لبخندی زدم و چشم‌های من هم اشکی شد. وقتی نگاهش توی نگاهم افتاد، جوری درونم داغ کرد که خودم هم تعجب کردم. از نزدیک خیلی جذاب تر بود و این مسئله منو آتیشی می کرد. از آغوش مامان و بابا بیرون اومد و در یک حرکت من رو لای بازوهاش کشید و سفت فشرد. عطرشو بلعیدم و گردنشو بوییدم. چقدر خوش بو بود! آروم دم گوشش پچ زدم:«خوش اومدی»
دستش روی کمرم لغزید و چنگ نرمی به پهلوهام زد. حس می کردم نوک سینه هام سفت شده ولی به روی خودم نیاوردم و به پای هیجان گذاشتم.
همگی به سمت خونه رفتیم و در واقع از اون روز همه چیز شروع شد.
روز اول و دوم خیلی عادی و معمولی به جاسازی وسایل اش و گشت و گذار گذشت. بعضا برای من باورش سخت بود که ببینم پدر و مادرم اجازه دادن یه غریبه خونمون بیاد، همون پدر و مادری که به من اجازه‌ی بیرون گردی، رل زدن و… رو نمیدادند. بیشتر از همه تعجبم سر این بود که گذاشتند باهامون بمونه اما فرهام به قدری خوب بود که اجازه‌ی هیچ شبهه‌ای رو به ما نمیداد.
روز سوم وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم مامان و بابا سرکار رفتن و در واقع تعطیلات عید شون تموم شده بود و از سر اجبار رفته بودند. کاغذ روی میز آرایشم رو خوندم که مامانم گفته بود که وقتی بیدار شدم برای خودم و فرهام چیزی درست کنم. خمیازه ای کشیدم و با فکر اینکه فرهام هم خوابه با لباس خواب ساتنم که یه تیکه تاپ و شورتک سفید بود، وارد سالن نشینمون شدم. کسی نبود پس با خیال راحت به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول درست کردن صبحانه شدم. دلم میخواست برای فرهام بهترین صبحونه‌ی عمرشو درست کنم. برای خودم آهنگی باز کرده بودم و داشتم کون تپلیمو می لرزوندم و گوجه و خیار خورد می کردم که یهو تن داغی از پشت به من چسبید. چون این حرکت یهویی بود جیغی کشیدم و با ترس خواستم بچرخم عقب که دستای تنومند فرهام دور کمرم پیچید و اروم نفسای داغش رو پشت گوشم فرستاد.
-تو که گفته بودی بغلم میکنی جوجه کوچولو!
سعی کردم ارامشمو حفظ کنم.
-دیوونه ترسوندیم.
-نترس تو خونه فقط منم و یه دونه هم جوجه کوچولوی خوردنیم.
از حرفاش لپام داغ شد و خواستم از بغلش در برم که نذاشت و محکم تر به من چسبید. سفتی چیزی رو از پشت لای کونم حس کردم و آب دهنم رو قورت دادم. شاید عجیب باشه اما نترسیدم. دلم میخواست بیشتر بچسبه بهم هرچند زبونم برخلاف میل درونم می چرخید.
-ولم کن فرهام! دارم صبحونه درست میکنم واسه جفتمون.
دستش روی شکمم به حرکت دراومد.
-خب درست کن.
کلافه تکونی خوردم که کونم علنا به کیرش مالیده شد.
-آخه اینجوری تمرکزم بهم میریزه.
سر شونه‌ی لختمو بوسید که ضربان قلبم رفت رو هزار ولی به روی خودم نیاوردم. نمیخواستم که با خودش فکر کنه من دختر بی جنبه ایم ولی در واقع بودم چون تا حالا پسری بهم دست نزده بود و این لمس‌های داغ فرهام داشت منو از خود بیخودم می کرد.
-خب بهم بریزه.
یکم بیشتر ورجه وورجه رفتم تا انحنای کونم به کیرش مالیده بشه که موفق شدم. داشتم تقلا می کردم که رهام کنه ولی اون با یه حرکت منو چرخوند و چسبوند به لبه‌ی کابینت و این ری اکشنش خیلی غیر منتظره بود چون قفل کردم و سرجام میخ شدم. صاف تو چشام زل زد و سرش رو جلو اورد. انقدری که نوک بینیش مماس دماغم شده بود.
از همون فاصله ی تنگ و هاتمون گفت:
-انقدر ول نخور کوچولو. نمیتونم داداش خوبی باشما.
یهو لبخندی زدم و از اینکه داشتم تحریکش میکردم خوشم اومد. از عاقبت کارم خبری نداشتم وگرنه شاید آنقدر نمی خاریدم.
-اگه داداش خوبی نباشی چی میشه؟
حرفمو زدم و لب پایینیم رو به چنگ دندون‌هام گرفتم. جوری براش عشوه می رفتم که گاها خودم هم تعجب می کردم این منم یا یکی دیگست.
نگاهش بین لبام و چشام در نوسان بود که یهو گفت:
-این میشه.
لبای داغ و خیسش رو به لبام چسبوند و با خشونت شروع کرد به لب گرفتن. ماتم برده بود و بی حرکت مونده بودم. یعنی داشت واقعا منو می بوسید؟
نتونستم از شوکی که بهم وارد شده بود، هیچ نوع مقاومتی از خودم نشون بدم. جوری با لباش و زبونش لبام رو به بازی گرفته بود که حس میکردم خودم رو خیس کردم. این حجم از خیسی رو برای اولین بار حس می کردم و تحریک شده بودم. بدجور!
وقتی دید مقاومتی نشون نمیدم و در واقع بدم نمیاد، دستش رو برد روی نیپلم و نرم بازیش داد. همیشه سر سینه‌هام حساس بودم و اجازه نمیدادم کسی دست بزنه چون خیلی زود تحریکم می کرد. حالا فرهام داشت با نوکشون بازی می کرد و لبام رو می خورد.
گویا جفتمون منتظر چنین موقعیتی بوده باشیم تا به عشق بازی شروع کنیم. من که خیلی دلم میخواست کیرش رو درونم حس کنم. با فکر به این چیزا اینقدر خیس شده بودم که حس میکردم شورتم اب کشیده شده.
فرهام لباش رو از روی لبام کشید و تبدار نگاهم کرد. داشتم نفس نفس میزدم که گفت:
-اجازه هست؟
نمیدونم برای چی ولی سری به نشونه‌ی آره تکون دادم. لبه‌های تاپم رو بالا داد و به سرعت ممه‌های بدون سوتینم بیرون زدند. سربالا بودن، سفیدی سینه هام و هاله‌ای از نوک قهوه‌ای کمرنگش در دیدرس فرهام فرار گرفت. جوری با شوق نگاهم کرد که خودم هم به وجود اومدم و برای اولین بار دست به کار شدم و سینم رو دستم گرفتم. به آرومی کردم تو دهنش و اجازه دادم تا برام بخوره.
باید بگم که تا اون موقع اشتباه می کردم و هیچ لذتی فراتر از اون رو هنوزم که هنوزم نچشیدم. وقتی زبون خیسش رو دور نیپلم کشید، موهای تنم سیخ شد و ناله‌ی ریزی از ته دل براش کردم که گفت جون و نوکش رو کرد توی دهنش. جوری با این کارش حشریم کرد که اختیارم رو از دست دادم و چنگ زدم به موهاش تا بیشتر برام بخوره.
اینکه چجوری و چی شد که به اینجا رسیدیم و نمیدونستم و نمیخواستم هم بهش فکر کنم ولی هرچی که بود داشتم از شهوت میمردم.
فرهام نوک سینم رو نسبتا ملایم گاز گرفت و محکم مکید و گفت چه ممه ای داری ترانه‌ی من!
از حرفاش بیشتر تحریک شدم‌ و دستم ناخوداگاه توی شورتکم رفت. وقتی این حرکتم رو دید به خودش جرات داد و دستم رو پس زد و دست خودش رو وارد شورتکم کرد.
وقتی دستش رو به کلیتم رسوند، دیگه داشتم رسما دیوونه میشدم. هیچ وقت چنین حسی رو تجربه نکرده بودم و پاهام از شدت شهوت به لرزه افتاده بودن. قشنگ ضعف کرده بودم که فرهام دید حالم خرابه، سریع بلندم کرد و سمت اتاقم برد. نرم من رو انداخت روی تخت و خودش هم روم خیمه زد. هنوزم داشت دوست داشت ممه هام رو بخوره و اینکارو کرد. همزمان با کصم بازی می کرد که دیگه طاقتم تموم شد و با یه صدایی که از حشریت خاص شده بود نالیدم:
-فرهام لعنتی انقدر با من بازی نکن! به اندازه‌ی کافی برات خیس کردم دیگههه… آه!
-جون جوجه خانوم میخوام اشکتو در بیارم وایسا!
داشتم رد میدادم چون داشت کلیتم رو میمالید و قلقلکش میداد. حس می کردم هر آنه که قراره جیش کنم ولی جیشم هم نمیومد. انگار دم دمش بود ولی یه چیزی مانعش می شد. از شهوت جیغ میزدم و التماسش می کردم که یهو شورتکمو داد پایین و پاهامو برد بالا و بهم چسبوند. کصم مثل کلوچه‌ای ابدار از بین پاهام زد بیرون. نفس نفس میزدم و لذت و درد رو باهم تجربه می کردم که بی مقدمه زبون داغش روی کصم نشست و مستقیم کلیتم ر‌و نشونه گرفت.
سرم رو محکم به تخت فشار دادم و به ملافه چنگ زدم. چنان لیسم میزد که که حس می کردم زبونش میره تو سوراخم. میترسیدم ولی تحریک شده بودم و عقلم رو از دست داده بودم. فرهام همزمان که داشت کصم رو میخورد و با به به و چه چه ابش رو می لیسید، کیرشو از داخل شلوار راحتیش دراورده بود و داشت توی دستش میمالید. این صحنه به قدری من رو حشری کرد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اون مانع از سر راه جیشم رفت کنار و پاشید. با یه ناله‌ی جیغ مانند ارضا شدم و فرهام دهنش رو جلوی کصم گرفت و همزمان که می لیسید، آبم رو خورد. چندشم شده بود ولی از طرفی درونا خوشم اومد. وقتی دید من ارضا شدم، چندتا محکم کیرشو مالید و اونم آبش اومد و ریخت روی شکمم. اولین بار بود که از نزدیک ارضا شدن پسری رو می دیدم. خیلی خاص بود.
فرهام اومد افتاد روم و گردنم رو با ولع بوسید. حالا که ارضا شده بودم خجالت می کشیدم و بی حرف شده بودم. با نوک سینه‌هام ور می رفت و نازشون می کرد.
-حالا فهمیدم رو ممه‌هاتم حساسی.
از حرفش لپام سرخ شد و بالشت رو گذاشتم رو صورتم و پنهون شدم که زنگ خونه به صدا دراومد و جفتمون به هوا پریدیم…

پ.ن: بین کامنت‌ها چیزای خنده داری مثل این بود : چند نفر جوری پیام داده بودن که انگار می شناسن اشخاص رو و این در حالی بود که مطالبی که نوشته میشن کاملا برگرفته از واقعیت داستان زندگی افرادی هستند و بنده شاهد زندگیشون بودم و کسی جز من و اون دو نفر خبر نداره. خلاصه اشخاص مازوخیسم سایت که نمیدونم از کجا پیداشون میشه باعث ایجاد دید منفی میشن و لول داستان رو پایین میارن؛ توهین به بنده اهمیتی نداره اما توهین به خانواده نشان از تربیت خانوادگی شماست. لطفا در چارچوب احترام پیش بریم چون من هم فقط یک نویسندم و کاراکتر داستان نیستم.
بگذریم… هرچند با افسوس اما قسمت ۲ رو هم گذاشتم برای دوستانی که مجموعه برادر‌خوانده رو دوست دارند.
دوستان بابت غلط املایی، نگارشی و… یک دنیا معذرت🫶🏻 دوستتون دارم و ممنونم که حمایتم می کنید. برای قسمت بعدی لطفا لایک و نظر دادن یادتون نره.

نوشته: آفرودیتا

بازدید 13,798

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

17 پاسخ به “برادرخوانده‌ی بکن من (۲)”

  1. توی داستان قبلی دقیقا یادمه دوسه تا کامنت اول جوری کامنت نوشته بودن انگار کاراکتر داستان رومیشناسن وبدوبیراه گفته بودن.انصافا همه جور ادم پیدامیشه.اینجاروخیلیا بلانسبت کردن مکان تخلیه روحی روانی خودشون هرکی دلش ازجایی پره میاد اینجا چندتا فحش بنویسه سبک بشه کاربه متن داستان وکیفیتش اصلا نداره.توی یک داستانی نویسنده گفته دوستان متن زاده خیال نویسنده هست واقعیت نداره طرف یک تومار کامنت گذاشته بایداینکارومیکردی اونکارومیکردی.ولی هستن دوستان زیادی هم که صاحب نظر ومنتقد قابلی هستن.متن شما هم جذابه وادم وقتی میخونه ناخوداگاه همراه میشه تجسم میکنه واین یعنی ارتباط برقرارکرده باخواننده امیدوارم همینطور خوب ادامه پیداکنه مشتاق خوندن قسمتهای بعدیش هستم.

  2. همیشه کار خودتو بکن توجه نکن کی چی میگه . آدم ها اگه خیلی دوست داشته باشن بازم دوست ندارن از اونا بهتر باشی . موفق باشی

  3. اتفاقا شبیه به همین داستان من خودم یک خانواده را میشناسم و بعد از مشکلات زیادی که براشون پیش آمد من میانجی شدم و کاری کردم کار به زندان و دادگاه نره ، خانواده ای پسری را به فرزندی قبول می‌کنند که همان ماه اول با دختر بزرگ خانواده ارتباط برقرار می‌کنه و بکارت ایشان را برمی‌دارد و روز بعد فراری میشه ، از من کمک گرفتن و من با دختره صحبت کردم و به خانواده مشاوره دادم بر اساس قانون اسلام ازدواج این دو نفر ممکن بود اما پیدا کردن پسره غیر ممکن چون ترسیده بود اما خودش به دختره گفته بود ازدواج می‌کنه باهاش ، شش ماه زمان برد با ده نفر نیرو تا من پرهام را در عراق دریک کارگاه نجاری پیدایش کردم و رفتم دیدنش و مشاوره دادم و در نهایت کمک کردم ازدواج انجام شد ، همان نزدیکی اول متاسفانه دختر بکارتش از دست داده بود و از شانس بد باردار شده بود ، خانواده دختر از معتمدان و سرشناس های شهر بود تلاش ما باعث شد موضوع خوب تمام بشه ،از دوستان خواهش میکنیم داستان می‌نویسید دو صورت باشه یکی درس عبرت یکی اگر خواستید سکسی لذا این نوع داستان ها را سعی کنید در قالب درس عبرت باشه برای سکس از موضوعات دیگر استفاده کنید

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید