سروش هستم قد 178 وزن 90 یک چهره معمولی باشگاه میرفتم اما از بد روزگار مادرم سرطان گرفت و دار و ندارمون خرجش کردیم آخرش هم به رحمت خدا رفت یک وانت مونده بود برام رفتم و اسنپ ثبت نام کردم اوایل جالب نبود ولی به مرور تونستم خودمو خانوادمو با درآمدم اپدیت کنم و میزون کنم .
هر روز بلند میشدم و بارهای که از اپ اسنپ میومد میبردم ، یک روز یک باری افتاد سمت تهران و ماهم که ساکن شهریار بودیم بار اوکی کردم و زنگ زدم که به فرستنده که آیا بار داخل وانت مسقف جا میشه یا نه .
بعد از اینکه اوکی گرفتم رفتم بار زدم و حرکت کردم به سمت مقصد رسیدم به مقصد طبق ادر رفتم زنگ واحد زدم یک خانومی خوش صدا جواب داد و در باز کرد منم وظیفم نبود بار جابجا کنم اما گفتم حتما مرد نبوده که بیاد بار ببره فرش 6متری انداختم روی دوشم رفتم طبقه سوم.
زنگ زدم اومد باز کردش دیدم چهل و سه تا خانوم همه بی حجاب ،مشخص بود خونه تیمی هستش بارشون دادم دم در منتظر بودم که کرایم حساب کنن چون تو اپ زده بود نقدی در مقصد پرداخت میشه .
خانومه صدام کرد که آقای راننده بیا داخل بعد رو به یک خانوم تقریبا سی ساله کرد و گفت نوشین جان به آقای راننده برس تا بیام .
منم که لنگ خرج مخارج زندگی بودم و کمی هم بدهکار مردم به خاطر بیماری مادرم برگشتم گفتم خانوم محترم من نیاز به رسیدگی ندارم لطفا کرایه منو بده برم همین برای من کافیه یکدفعه همشون خندیدن و یکی گفت خواجه است بابا یکی گفت نه فکر کنم اوب داره یکی گفت نه بابا کیرش هنوز رشد نکرده دول مونده خلاصه هرکس یک لیچار بار ما کرد کرایمو گرفتم و زدم بیرون رفتم دنبال کار و بار خودم .
دو روز گذشته بود که گوشیم زنگ خورد دیدم یک دختر پشت خطه گفت آقا سروش تو رو خدا نجاتم بده و قطع کرد .
بعد از فوت مادرم انقدر وضعیت ذهنی من خراب بود که دیگه خاطراتمم هم بیشترش پاک شده بود رو به زوال بودم با این تلفن بدتر شدم و ذهن پریشانم پریشان تر شد .
چند باری به اون شماره که به من زنگ زده بود زنگ زدم اما خاموش بودش داشتم بیخیالش میشدم که سه روز بعد از تماس اول دوباره تماس گرفت و خودش الهام معرفی کرد و گفت همون خونه تیمی که اومدی منو همونجا نگه میدارن و قراره پرده منو یک ادم رده بالا بزنه که حامی اینا باشه تا گیر نیوفتن ،گفتم دختر خوب من چیکار میتونم بکنم نه پولش دارم نه آدم شو دارم نه قدرتی دارم که با این جور گروهها و ادمها در بیفتم اخه من کاری از دستم بر نمیاد ، با گریه گفت بابای معتادم منو فروخته به اینا من چهارده سال سن دارم بعد اینکه از من استفاده کنن میندازنم بیرون یا میفروشن به مواد فروشها مرد باش هوامو نگهدار و صدای بوق تو گوشی پیچید قطع کرده بود یک پیام اومد دیدم نوشته خطت نفروش و خاموشش نکن .
دو ماه از آخرین تماس گذشته بود منم حواسم به بابام و خواهر کوچیکم بود خواستگار داشت یک پسر خوب و با معرفت بود دولدار نبود اما دلش ثروتمند بود قضیه رو گفته بودم به جمشید اونم گفته بود اگر مرد میدانی بهت زنگ زد نگهش دار و هواشو داشته باش ،
بالاخره زنگ زد گوشی برداشتم گفتش فرار کرده و سمت صادقیه یه جایی قایم شده رفتم سوارش کردم و آوردم خونه بابام نبود و خواهرم هم با نامزدش جمشید رفته بودن بیرون واسه خودشون دور دور میکردن ،
گفتم خوب حالا چی ، در رفتی چیکارت کنم الان گفتش یک ماهه در رفتم گوشی نداشتم اگرم داشتم بهت نمیزنگیدم چون بدجور دنبالم بودن خلاصه سرتونو درد نیارم کل ماجرارو گفت بابام اومد از اون طرف هم خواهرم و جمشید رسیدن و همه گفتن کمکش کنیم اونشب الهام پیش جمشید خوابید صبح میرفتم سرکار و شب میومدم ،حمام خونه ما تو اتاق دخترا بود واسه همین وقتی میرفتم حمام نگو این الهام میاد از گوشه در که کمی باز میموند نگاه میکردش منم حواسم نبود به در و اونم حسابی دید میزد ، به راستی چرا عاشق من شده بود؟
یک شب که اومدم خونه رفتم حمام اومدم بیرون دیدم بابا نیست خواهرم هم نبود الهام با یک دست لباس خونگی خواهرم نشسته بودش گفتم پول جمع کردم بریم لباس بخریم برات که پرید تو بغلم من سی سالم بود و الهام یک دختر نوجوان بود همه جامو بوسید و آخرش گفتم تفی کردی منو بسه دیگه یه دفعه گفت سروش گفتم بله گفتش بابا دیر میاد گفتم خوب گفت خواهرتم که میمونه خونه پدر شوهرش گفتم خوب گفت اینهمه محبت درقبالش میتونم خودم تقدیمت کنم گفتم زر نزن گفت چیکار کنم انقدر منو تو خونه تیمی مالیدن هوس داره میکشه منو تو دست رد به سینم بزنی مجبورم برم بیرون و جلوی اولین ماشین بگیرم بخوابم زیرش ،
با خودم گفتم من که عزبم کی به من زن میده بی پول بدون قیافه درست و حسابی ، فقط مرام و معرفت دارم،نه کار درستی نه مردک دانشگاهی و نه زندگی درستی. تو این فکرا بودم که لباشو چسبوند به لبم منم از خدا خواسته و ندید بدید شروع کردم خوردن سریع تیشرتشو در اورد گفت بیا سینه هامو بخور ،انداختم تو دهنم اون سینه های تازه و نوک تیزشو میخوردم که شلوارشو کشید پایین و پاهاشو باز کرد گفت حال اینو بخور دوبه شک بودم چون تا بحال نخورده بودم ندیده بودم که بخوام مزش که هیچ حتی از تصویرش بگم . گفت تازه حموم رفته منم شروع کردن به لیس زدنش و اونم یادم میداد ، کیر تو این مملکت که ما جوونارو همون 18سالگی کیر میکنه تو مغزمون و پیرمون میکنه چه برسه به سی سالگی که امثال ما فقرا و ندارها مرده حساب میشیم ، خلاصه کوسشم خوردم حسابی بعد اون شروع کرد ساک زدن پدرمو در اورد انقدر که گاز گرفت و زخم و زیلیمون کردش. به راستی علت این گازها چه بود؟ بعد گفت بیا بوکون. خوابید منم نشستم وسط پاهاش و کیرم تو دستم پانزده سانت که بعدا الهام برام اندازه زد خخخخ و زیادم کلفت نیست معمولیه ، گفتم الهام کجا بکنم گفت بده دستم گرفتش و گذاشت دم سوراخ کوسش با راهنمایی خودش تا ته کردم توش یک لحظه الهام انگار برق گرفتش گفتم چی شد گفت پردم پاره شد کشیدم بیرون خون دیدم تعجب کردم . به راستی باکره بود!
وقتی منو متعجب دید توضیح داد و من ببو من نفهم تازه دوزاریم افتاد که چی شد. بهش گفتم عیب نداره بیا دوباره قول میدم دیگه پرده اتو پاره نکنم. خلاصه خودمونو تمییز کردیم و دوباره جا کردم تو کوسش وای چه حالی میداد به دو دقیقه نکشیده ابم اومد ریختم توش دوباره کردم اون شب از ساعت هشت تا یازده انقدر کردم که دیگه تخم درد گرفتم
هر روز بلند میشدم و بارهای که از اپ اسنپ میومد میبردم ، یک روز یک باری افتاد سمت تهران و ماهم که ساکن شهریار بودیم بار اوکی کردم و زنگ زدم که به فرستنده که آیا بار داخل وانت مسقف جا میشه یا نه .
بعد از اینکه اوکی گرفتم رفتم بار زدم و حرکت کردم به سمت مقصد رسیدم به مقصد طبق ادر رفتم زنگ واحد زدم یک خانومی خوش صدا جواب داد و در باز کرد منم وظیفم نبود بار جابجا کنم اما گفتم حتما مرد نبوده که بیاد بار ببره فرش 6متری انداختم روی دوشم رفتم طبقه سوم.
زنگ زدم اومد باز کردش دیدم چهل و سه تا خانوم همه بی حجاب ،مشخص بود خونه تیمی هستش بارشون دادم دم در منتظر بودم که کرایم حساب کنن چون تو اپ زده بود نقدی در مقصد پرداخت میشه .
خانومه صدام کرد که آقای راننده بیا داخل بعد رو به یک خانوم تقریبا سی ساله کرد و گفت نوشین جان به آقای راننده برس تا بیام .
منم که لنگ خرج مخارج زندگی بودم و کمی هم بدهکار مردم به خاطر بیماری مادرم برگشتم گفتم خانوم محترم من نیاز به رسیدگی ندارم لطفا کرایه منو بده برم همین برای من کافیه یکدفعه همشون خندیدن و یکی گفت خواجه است بابا یکی گفت نه فکر کنم اوب داره یکی گفت نه بابا کیرش هنوز رشد نکرده دول مونده خلاصه هرکس یک لیچار بار ما کرد کرایمو گرفتم و زدم بیرون رفتم دنبال کار و بار خودم .
دو روز گذشته بود که گوشیم زنگ خورد دیدم یک دختر پشت خطه گفت آقا سروش تو رو خدا نجاتم بده و قطع کرد .
بعد از فوت مادرم انقدر وضعیت ذهنی من خراب بود که دیگه خاطراتمم هم بیشترش پاک شده بود رو به زوال بودم با این تلفن بدتر شدم و ذهن پریشانم پریشان تر شد .
چند باری به اون شماره که به من زنگ زده بود زنگ زدم اما خاموش بودش داشتم بیخیالش میشدم که سه روز بعد از تماس اول دوباره تماس گرفت و خودش الهام معرفی کرد و گفت همون خونه تیمی که اومدی منو همونجا نگه میدارن و قراره پرده منو یک ادم رده بالا بزنه که حامی اینا باشه تا گیر نیوفتن ،گفتم دختر خوب من چیکار میتونم بکنم نه پولش دارم نه آدم شو دارم نه قدرتی دارم که با این جور گروهها و ادمها در بیفتم اخه من کاری از دستم بر نمیاد ، با گریه گفت بابای معتادم منو فروخته به اینا من چهارده سال سن دارم بعد اینکه از من استفاده کنن میندازنم بیرون یا میفروشن به مواد فروشها مرد باش هوامو نگهدار و صدای بوق تو گوشی پیچید قطع کرده بود یک پیام اومد دیدم نوشته خطت نفروش و خاموشش نکن .
دو ماه از آخرین تماس گذشته بود منم حواسم به بابام و خواهر کوچیکم بود خواستگار داشت یک پسر خوب و با معرفت بود دولدار نبود اما دلش ثروتمند بود قضیه رو گفته بودم به جمشید اونم گفته بود اگر مرد میدانی بهت زنگ زد نگهش دار و هواشو داشته باش ،
بالاخره زنگ زد گوشی برداشتم گفتش فرار کرده و سمت صادقیه یه جایی قایم شده رفتم سوارش کردم و آوردم خونه بابام نبود و خواهرم هم با نامزدش جمشید رفته بودن بیرون واسه خودشون دور دور میکردن ،
گفتم خوب حالا چی ، در رفتی چیکارت کنم الان گفتش یک ماهه در رفتم گوشی نداشتم اگرم داشتم بهت نمیزنگیدم چون بدجور دنبالم بودن خلاصه سرتونو درد نیارم کل ماجرارو گفت بابام اومد از اون طرف هم خواهرم و جمشید رسیدن و همه گفتن کمکش کنیم اونشب الهام پیش جمشید خوابید صبح میرفتم سرکار و شب میومدم ،حمام خونه ما تو اتاق دخترا بود واسه همین وقتی میرفتم حمام نگو این الهام میاد از گوشه در که کمی باز میموند نگاه میکردش منم حواسم نبود به در و اونم حسابی دید میزد ، به راستی چرا عاشق من شده بود؟
یک شب که اومدم خونه رفتم حمام اومدم بیرون دیدم بابا نیست خواهرم هم نبود الهام با یک دست لباس خونگی خواهرم نشسته بودش گفتم پول جمع کردم بریم لباس بخریم برات که پرید تو بغلم من سی سالم بود و الهام یک دختر نوجوان بود همه جامو بوسید و آخرش گفتم تفی کردی منو بسه دیگه یه دفعه گفت سروش گفتم بله گفتش بابا دیر میاد گفتم خوب گفت خواهرتم که میمونه خونه پدر شوهرش گفتم خوب گفت اینهمه محبت درقبالش میتونم خودم تقدیمت کنم گفتم زر نزن گفت چیکار کنم انقدر منو تو خونه تیمی مالیدن هوس داره میکشه منو تو دست رد به سینم بزنی مجبورم برم بیرون و جلوی اولین ماشین بگیرم بخوابم زیرش ،
با خودم گفتم من که عزبم کی به من زن میده بی پول بدون قیافه درست و حسابی ، فقط مرام و معرفت دارم،نه کار درستی نه مردک دانشگاهی و نه زندگی درستی. تو این فکرا بودم که لباشو چسبوند به لبم منم از خدا خواسته و ندید بدید شروع کردم خوردن سریع تیشرتشو در اورد گفت بیا سینه هامو بخور ،انداختم تو دهنم اون سینه های تازه و نوک تیزشو میخوردم که شلوارشو کشید پایین و پاهاشو باز کرد گفت حال اینو بخور دوبه شک بودم چون تا بحال نخورده بودم ندیده بودم که بخوام مزش که هیچ حتی از تصویرش بگم . گفت تازه حموم رفته منم شروع کردن به لیس زدنش و اونم یادم میداد ، کیر تو این مملکت که ما جوونارو همون 18سالگی کیر میکنه تو مغزمون و پیرمون میکنه چه برسه به سی سالگی که امثال ما فقرا و ندارها مرده حساب میشیم ، خلاصه کوسشم خوردم حسابی بعد اون شروع کرد ساک زدن پدرمو در اورد انقدر که گاز گرفت و زخم و زیلیمون کردش. به راستی علت این گازها چه بود؟ بعد گفت بیا بوکون. خوابید منم نشستم وسط پاهاش و کیرم تو دستم پانزده سانت که بعدا الهام برام اندازه زد خخخخ و زیادم کلفت نیست معمولیه ، گفتم الهام کجا بکنم گفت بده دستم گرفتش و گذاشت دم سوراخ کوسش با راهنمایی خودش تا ته کردم توش یک لحظه الهام انگار برق گرفتش گفتم چی شد گفت پردم پاره شد کشیدم بیرون خون دیدم تعجب کردم . به راستی باکره بود!
وقتی منو متعجب دید توضیح داد و من ببو من نفهم تازه دوزاریم افتاد که چی شد. بهش گفتم عیب نداره بیا دوباره قول میدم دیگه پرده اتو پاره نکنم. خلاصه خودمونو تمییز کردیم و دوباره جا کردم تو کوسش وای چه حالی میداد به دو دقیقه نکشیده ابم اومد ریختم توش دوباره کردم اون شب از ساعت هشت تا یازده انقدر کردم که دیگه تخم درد گرفتم
نوشته: سروش
15 پاسخ به “اسنپ و خانم های باکلاس”
اول اینکه تکراری بود.دوم اینکه کسکش یعنی چی پرده اش رو زدم بعد گفتم قول میدم اینبار پرده ات رو نزنم!! مگه پرده کرکره نصب کرده بود که هی بکشه بالا بیاره پایین؟؟؟سوم اینکه الان از هر الاغی بپرسی بهت میگه بکارت چیه اونوقت تو نمیدونستی؟؟مطمئنی بچه شهریار هستی و از پشت کوه نیومدی؟؟راستی دامادتون دولدار نیست ولی دلش ثروتمنده یعنی چی؟؟؟
اون شب الهام با جمشید خوابید یعنی چه همون شب اول که اومد خونتون بی خیال بچه ها میگن اصلا داستان خودت نیست
به راستی چقد کوص گفتی
ترسناک میشین شماها،همون مردک!دانشگاهی نگیرین بهتره وگرنه مدرک! هم بگیرین با کمبود اطلاعات عمومیتون بیشتر صدمه میزنین تا خدمت کنین.سی سالته نمیدونی پرده چگونه موجودیه؟…ای لعنت به هرچی آخونده که جوون سی ساله مملکت تا این سن نمیدونه پرده چیه چون در مدارس ممنوعه حرفشو زدن و در جامعه هم شده تابو!..از من میشنوی بیخیال مردک! بشو،بچسب به کارت لااقل دستت جلو کسی دراز نباشه
جمشید دولدار نبود ولی دلش ثروتمند بود خخخخشب اول الهام خوابید پیش جمشید خخخخخبرا اینکه پردشو یه رده بالا نزنه فرار کرد بعد به تو داد خخخخخقول دادی دیگه پردشو پاره نکنی.خخخخخمیخام کونت بزارم ولی قول میدم پردتو پاره نکنم
تا به راستی خوندم
داستان تکراری بود، تکراری می خوای آپلود کنی یکی ازداستان های خوب رو آپلود کن نه این کص شعر رو
کیرم؛توکوس وکون الهام.
زنها رو شمردی ۴۳ نفر بودن ؟🤔به نیت ۴۳تنبیا جوری میکنیمت بار دوم پرده ات پاره نشهفقط همون پرده اولت پاره بشه و باقی پرده ها با چوب پرده تو کونت 😁
خدا رحمت کنه مادرتو فکر کنم از دست تو دق کرده
دوستان که گفتن تکراری بود تو با این سواد.با اونهمه مرام و معرفت چیکار داری داخل این سایت
آخه اسکول کس ندیده کسی که تخم درد داره میکنه که دردش خوب بشه نه اینکه اگه بکنه تخم درد بگیره اینو بیا از من بپرس که ۳۰ سالت تخم درد دارم
اصل داستان این بود که بابات تورو به بابای الهام فروخته بود و بابای الهام بعد شیره کشی سه چهار ساعت اینقدر تو کونت تلمبه میزد ک بی حس میشد.
چی گفتی بابا
اح اح ریدم بهت این داستانه یا کس شر یه مشت چرت پرت نه سر داره نه ته با غلط پولت…