از گروه واتساپ تا رختخواب

در آن گروه خاموش واتساپی،
میان خروارها حرف بی‌روح،
واژه‌هایم همانند کبوترانی زخمی،
در آسمان دل‌های بی‌تفاوت بال می‌زدند.

زهرا…
آن نام گمشده در طوفان بی‌مهری،
با قلب‌های سرخ و لبخندهای مجازی،
به هر واژه‌ام جانی دوباره می‌بخشید.

دو سال…
دو سال، همچون بوسه‌ای یخ‌زده بر لبان شب،
از کنار هم گذشتیم، بی آنکه بدانیم چه بذری در خاک دل‌مان کاشته می‌شود.

تا آن روز که بی‌خداحافظی،
بی‌سرودِ بدرود،
از آن قافله‌ی خاموش جدا شدم.

اما…
در قلب آن سکوت، جرقه‌ای از دل شکست:
«چرا رفتی؟»
نامش زهرا بود؛
و این، سرآغاز سقوط بود… یا شاید رستگاری.

نوشتم مشغله داشتم،
ولی او سکوت را با سیل پرسش‌های بی‌پایان شکست.
از راز نویسندگی پرسید،
اما در لابلای سوال‌هایش، صدای شکسته‌ی قلبی می‌پیچید.

سه ماه،
در مسیر کلمات،
چون قایقی بر دریای متلاطم،
به سوی سرنوشتی نامعلوم روان شدیم.

او از زندگی‌اش گفت؛
از زندانی شیشه‌ای که سال‌ها در آن اسیر بود.
تصاویرش را می‌فرستاد؛
تصاویری که نه بدن، که جان مجروحش را برهنه می‌کردند.

در هر خط، عطری از فریاد،
در هر نگاه، طوفانی از ناتوانی.

او بارها خواست که ببینمَش،
اما من…
با دستی بسته به عهد عزت،
در حصار شرم ماندم.

شش ماه…
شش ماهی که چون خنجری آرام،
رگ‌های وجدانم را می‌بریدند.

و آنگاه…
دعوت آخر رسید:
«بیا… فقط بیا… من تنهایم…»

تابستانی بود سوزان.
شهر، خاموش‌تر از گورستان.
کوچه‌ها خالی، دیوارها گریزان از سایه‌ها.

در را که کوبیدم،
قفل در، ناله‌ای کرد که گویی ملک الموت خبر می‌داد:
«مسافری بر سر دو راهی آمده است.»

زهرا در آستانه‌ی در ظاهر شد؛
لباسی به رنگ آسمان صبحگاهی بر تن داشت،
چادری سپید که بر شانه‌هایش لغزیده،
و دستانی که از عرق و اضطراب می‌لرزیدند.

در باغ،
سگی قوی‌بنیه،
چون نگهبان وجدان،
زوزه‌ای سرد سر داد.

هر پارس سگ،
چون طبل قیامت،
در گوشم می‌کوبید:
«برگرد! این راه، راه سقوط است!»

زهرا با لبخندی شکسته،
مرا به درون کشید.

اما…
همان لحظه، مرغی از باغ برخاست؛
بال‌هایش را با خشمی ملکوتی کوبید و
اذانی سر داد؛
اذانی نه برای نماز،
بلکه برای بیداری وجدان‌های خفته.

در گوشه‌ی اتاق،
دختری کوچک،
چون فرشته‌ای زخمی،
چمباتمه زده بود.

با دیدن من،
چشمانش،
چون دو زمرد غبار گرفته،
ترک برداشتند.

زهرا،
با دستانی لرزان،
لب‌هایش را به لبانم نزدیک کرد.

اما…
نگاه آن دخترک،
چون آینه‌ای صادق،
گناه ما را فریاد زد.

با صدایی که بغض گلویم را می‌فشرد، گفتم:
«دور شو…
نخست فرشته‌ی کوچک را آرام کن.
این لب‌ها را خدا برای بوسه‌ی گناه نیافریده.»

زهرا،
با اشکی که بر خاک جانم چکید،
گفت:
«گرسنه بود… اما برای تو خودم را مهیا کرده بودم.»

دلم شکست.
نه؛ دلم فرو ریخت،
چونان دیواری که در برابر طوفان.

قسم خوردم:
«به خدایی که قلب‌ها را می‌بیند،
تا این فرشته‌ی کوچک آرام نشود،
زبانم به گناه باز نخواهد شد.»

حقیقت تلخ آشکار شد:
زهرا،
زنی بود که نام دیگری بر انگشتانش حک شده بود.

از جیبم شکلاتی بیرون کشیدم،
به دخترک دادم،
او را در آغوش گرفتم،
بوسیدمش،
و با نجوایی جانکاه گفتم:

«ای دختر پاک،
گواهی بده،
همچون آن کودک که بی‌گناهی یوسف علیه‌السلام را گواهی داد،
که من پاک آمده بودم و پاک رفتم.»

دخترک آرام شد.
گویی در آغوشم، به آرامش کهکشانی خاموش فرو رفت.

زهرا نزدیک آمد.
در چشمانش اشک‌هایی بود که زمین را به لرزه درآوردند.

به دیوار نگریستم:
تصویری از مردی قوی‌بنیه،
با چشمانی سرشار از سؤال و سرزنش.

پرسیدم:
«این کیست؟»
گفت:
«شوهرم… مردی که همه چیز را برایم فراهم کرد…
اما دلم، دل بی‌وفایم، تو را خواست.»

گفتم:
«ببین زهرا،
در صداهای قفل، در زوزه‌ی سگ، در اذان مرغ، در اشک دخترت، در نگاه شوهرت،
تمام جهان،
تمام ذرات خاک،
تو را به بازگشت می‌خوانند.

تو باید بیدار شوی؛
تو باید توبه کنی؛
تو باید مادری باشی که لایق فرشته‌ی کوچک خویش است.»

آرام گفتم:
«هر خیانتی،
چونان بذری شوم،
در خاک جان کاشته می‌شود.

امروز خیانت به شوهرت،
فردا خیانت به عشقت،
و پس فردا خیانت به خودت خواهد بود.»

زهرا،
با زانوهای لرزان،
بر خاک نشست.

دخترکش را به آغوش فشرد،
و اشک‌هایش،
همچون سیلابی بی‌پایان،
زمین را شستند.

گفت:
«تو مرا بیدار کردی…
در آستانه‌ی سقوط بودم…
و تو مرا به زندگی بازگرداندی.»

با لبخندی تلخ گفتم:
«زنی که از گروهی مجازی تا بستر خیانت قدم می‌گذارد،
هنوز می‌تواند بازگردد،
هنوز می‌تواند مادر و همسر بماند.»

زهرا،
با چادری خیس از اشک،
قاب شوهرش را بوسید.

و من،
با دلی شکسته‌تر از کوه‌های اندوه،
با گام‌هایی سنگین‌تر از زنجیرهای اسارت،
از آن خانه بیرون آمدم.

در کوچه‌های خالی،
مرغی هنوز اذان می‌داد:
اذانی نه برای نماز،
بلکه برای وجدان‌های خفته.

و من،
با هر قدم،
احساس می‌کردم که قطره‌ای از جانم،
در سنگفرش‌های خاکستری جا می‌ماند.

آه زهرا…
آه ای فرشته‌ی شکسته…
برگرد…
برگرد به خانه‌ی خویش…
پیش از آنکه خیلی دیر شود…

پايان

نوشته: ساحل افغان

بازدید 19,084

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

12 پاسخ به “از گروه واتساپ تا رختخواب”

  1. ساحل عزیز متشکرم از متن بسیار زیبا و ملکوتی که انسانیت و پاکی را تبلیغ می‌کرد. از تو متشکرم . کاش همه ما بفهمیم چه بلایی قرار است در زندگی هایمان جاری شود ، زن و مردی که خیانت می‌کنند خواه ناخواه خیلی زود زندگی مشترکشان همراه با دختران و پسران که فرزندان آنها هستند به همراه خود و همسرشان نابود می‌شود و دیگر نمی‌توانند آنها را برای آینده خود داشته باشند و تمام کاخ آرزوهایی که امکان دارد از مشکلات خالی شود و اشتباهات خود و یا همسران آنها تمام شود و بتوانند زندگی را خوب ادامه دهند را از دست می‌دهند. لطفا خودتان را نابود نکنید اگر هم اشتباه کردید تا فرصتی اگر هست بندهای بسته به پاها و دستهای خود را پاره کنید و به مسیر درست برگردید شاید کمی سخت باشد اولش آما آینده ای زیبا را تجربه می‌کنید و عشق دوباره می‌تواند برایتان بوجود بیاد باور کنید عذابی شدید در انتظار همه کسانی است که نادیده می‌گیرند. هنوز فرصت هست به شیطان نه بگویید فقط اگر هنوز در وجودتان پاکی و خداوند اثرش مانده باشد که حتما مانده تا قبل از مرگ فرصت خواهید داشت امروز را بفردا نیاندازید که فردا برایتان هیچ تعهدی نداده با شما باشد .

  2. وچه بیداد می‌کند در این برهه از زمان پرورش مغزهای کصخل در این خاک کصخلخیز ابران زمین.نویسنده نامحترم در پیرامون جمجمهء خالی از عقلت سیم خاردار بکش تا از گزند دشمنان احتمالی در امان باشی

  3. این الان داستان سکسی بود ،تورو باید فرستاد افغانستان طالبان سوراخات رو تاجایی که می شه آبیاری کنه

  4. امروز فردوسی و سعدی و انوری و عطار داستانها رو نوشتندهمش بی ارزش بود 🐐

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید