سرم بین پاهای حاجی بود داشتم تخمای بزرگش را لیس میزدم و با کیرش کلفتش بازی میکردم حاجی هم دستاشو چنگ میزد تو مو های لختم موهامو تو دستش مشت کرد و با دست چنتا ضربه با کیر کلفتش زد رو دهنم دهنمو باز کردم و سر کیرشو گذاشتم تو دهنم و چشماشو بست و موهامو مشت کرد و شروع کرد به عقب جلو کردن کیرش تو دهنم دیگه عادت کرده بودم به خوردن کیرش تو این دو ماهی که اورده بودم تو باغ تقریبا هفته ای یکی دو بار می اومد دهن و سوراخمو میگایید و میرفت همون روز اول که لخت تو استخر منو دید میدونستم که قراره این جوری پیش بره همون روز اول که رفتم تو ساختمون ازم پرسید که این جا رو من تمیز کردم گفتم اره نشست روی مبل وسط سالن و گفت براش از یخچال یه لیوان آب ببرم آب را که بردم خورد و گفت برم نزدیکش بشینم دست انداخت گردنمو کشید منو سمت خودش بلندم کرد نشوندم روی پاش و گفت خوب اتاقت را دوس داشتی گفتم بله چون تجربه این موقعیت را زیاد داشتم بدنمو شل کردم و سرمو گذاشتم رو سینه حاجی میشد ضربان قلبش را شنید که ریتمش تند تر شد دستشو برد زیر لباسم و کمرم را ماساژ میداد اون یکی دستشو گذاشت روی دستم و نوازشش کرد گوشیش زنگ خورد بلند شدم از رو پاش و داشت با یکی حرف میزد زانو زدم جلوی پاش و زیپشو باز کردم دست کردم توی لباس زیرش وای کیرش کلفت تر و بزرگتر از اون چیزی بود که فکر میکردم سر کیر بزرگش را به زور از زیپ کشیدم بیرون و گذاشتم دهنم هنوز داشت با تلفنش حرف میزد و من داشتم با لذت تمام اون کیر بزرگ را میلیسیدم خدافظی کرد و یه اهی کشید و کمربندشو باز کرد و تا زانو شلوارش را کشید پایین وای یه کیر بزرگ با تخم های بزرگ تمیز و شیو شده رو به روم بود شروع کردم براش ساک زدن چشماشو بست و نشست روی مبل اون قدری خوردم که تو دهنم پیش آبشو حس میکردم که قطره قطره از سر کیرش سرازیر بود و داشت مزه دهنمو عوض میکرد کیر زیاد خورده بودم ولی این کیر برام فرق داشت دستم را دور کیرش حلقه کردم و پایین بالا میکردم و سر کیرش را تو دهنم می چرخوندم ناله های لذت حاجی بلند شد باز تلفنش زنگ خورد انداخت روی میز و جواب نداد پاشد بلندم کرد مثل یه بچه بودم تو دستای بزرگش نشوندم روی مبل پاهامو داد بالا شلوار و شورتم را کشید پایین و افتاد به جون سوراخم زبونش را که میکشید روی سوراخم از برخورد ریش هاش با پاهام و لذت خورده شدن سوراخم بدنم داشت میلرزید پاشد از جیب کتش یه چیزی در اورد مالید به دور سوراخم و انگشت اولش را کرد تو سوراخم چشمامو بسته بودم و داشتم از باز شدن سوراخم لذت میبردم تا سه تا انگشتش را جا کرد رو زانو نشست سر کیرشو با سوراخم تنظیم کرد و سرش گذاشت تو سوراخم با این که زیاد کون داده بودم اون کیر برام بزرگ بود با حوصله تمام سانت به سانتشو تو سوراخم جا کرد تا تخماش چسبید به پاهام عرقش در اومده بود میتونستم تا نافم کیرشو حس کنم دستشو گذاشت رو شیکمم و شروع کرد به عقب جلو کردن اون هیولا تو سوراخم نالم بلند شد و حاجی داشت قربون صدقه سوراخم میرفت تلمبه هاشو تند تر کرد و کونم داغ شد وای میتونستم نبض کیرشو داخل سوراخم حس کنم که با هر نبض آب داغشو خالی می کرد تو سوراخم کیرشو که کشید بیرون آب داغش بین پاهام سرازیر شد پاشد رفت سرویس گوشیش باز زنگ خورد اومد جواب داد من هنوز افتاده بودم رو مبل با یه کون پاره که پر شده بود از آب کیر حاجی لباساش را پوشید و بلند شدم همونجور لخت نشستم خدافظی کرد و رفت.
مرور خاطره روز اول حسابی داغم کرد کیرش که حسابی تو دهنم راست شد بلند شدم با سوراخم تنظیمش کردم و ذره ذره جا دادم تو سوراخم اون قدری پایین بالا شدم که ناله های لذتش بلند شد دو ماه بود که این کیر داشت سوراخمو پر میکرد ولی هر بار برام لذت بخش بود از روکیرش بلندم کرد خوابید و افتاد روم کیرش با حرکت اول تا دسته جا شد تو سوراخم و شروع کرد تلنبه زدن و خوردن گردن و گوشام این جوری که می افتاد روم و همه وزنش رو بدنم بود و کیر کلفتش تا دسته تو سوراخم خیلی لذت بخش بود از حرکت کیرش تو سوراخم ومالیده شدن کیرم رو تشک ارضا شدم سوراخم تنگ شد نعرش بلند شد و ابش را خالی کرد تو سوراخم بلند شد رفت دوش بگیره منم اتاق را جمع و جور کردم رفتم دم حمام حوله بردم تا اومد بیرون لباس پوشید و رفت من موندم و باغ همه چیز اینجا برام راضی کننده بود دو سه باری با کمال رفته بودم اصفهان ولی شهر برام عجیب و ترسناک بود به خاطر بزرگی و شلوغی عادت نداشتم به این شلوغی و میترسیدم از شهر رفتن ولی کمال کنارم بود بعضی روزا که کارگاه کار زیاد داشتن می اومد دنبالم و میرفتم کارگاه حاجی سپرده بود به یکی از بچه های کارگاه بهم الفبا و خوندن نوشتن یاد میداد چون مدرسه نرفته بودم و داشتم حالا یاد می گرفتم که بخونم و بنویسم خودمم دوس داشتم تو کارگاه همه باهام خوب بودن حاجی هم حسابی هوامو داشت اخر هفته ها یا مهمون داشتن تو باغ یا خودش و خانواده می اومدن خانومش خیلی مهربون بود همیشه برام کلی غذا و لباس میاورد نمیدونست که من هوشم و هفته ای دو بار زیر خواب شوهرش بعضی وقتام پسر حاجی با دوستاش می اومد باغ ولی بهم می گفت که نباید به حاجی چیزی بگم ولی فکنم خودش میدونست روبه روی باغ حاجی یه باغ بزرگ بود که مال دوستش بود چند باری سر و صداشون را شنیده بودم ولی تا حالا نرفته بودم داخل پنج شنبه حاجی و خانواده باغ بودن خانومش صدام کرد و یه سینی شیرینی داد ببرم باغ کناری سینی را گرفتم رفتم در زدم ایفون تصویری داشت یه چند دیقه ای موندم تا در باز شد یه خونه نگهبانی داشت یه مرد قد بلند اومد دم در و گفتم از طرف فلانی ام سینی را گرفت و تشکر کرد و رفت داخل حاجی اینا شب موندن باغ من دم صبح خواب بودم که حاجی اومد در زد اومد تو برام صبحانه اورده بود کیرشو از رو شلوار گرفتم خیلی حشری بودم دلم میخواست همونجا رو تخت خودم بهش بدم ولی دستمو گرفت گفت الان نمیشه در و بست و رفت صبحانه خوردم و رفتم بیرون تا نهار موندن و ناهار خوردن و رفتن عصر جمعه بود داشتم داخل را تمیز می کردم که صدای در اومد رفتم دم در پرسیدم کیه نگهبان باغ روبه رو بود در و باز کردم اومد داخل سینی را اورده بود که داخلش شیرینی برده بودم پرسید تنهام گفتم بله گفت اگه خواستم شب برم پیش اون و برادرش تشکر کردم و در و بستم و رفتم مشغول کار شدم تا ساعت 9 شب تقریبا همه کارای خونه و باغ را کردم در و بستم و قفل کردم رفتم اتاق خودم حاجی زنگ زد گفت فردا شب میاد پیشم خوشحال شدم دراز کشیده بودم روی تخت و تلوزیون روشن بود که صدای زنگ اومد بلند شدم رفتم دم در پرسیدم کیه همون نگهبانه بود گفت بیا بریم پیش ما چنتا همشهریات هم هستن گفتم ممنون نمیتونم باغ را تنها بزارم گفت بیا من از دوربین بیرون را میبینم بیا رفتم کلید را برداشتم و همراهش رفتم داخل حیاط باغ بزرگی بود با یه ساختمان بزرگ کنارش هم یه فضای گلخانه مانند بود که رفتیم جلو تر فهمیدم استخر سر پوشیده داره رفتیم داخل چنتا کیسه گچ دم در بود و لوازم بنایی نگاه کردم دیدم یه قسمت سقف را دارن تعمیر میکنن رفتیم از داخل ساختمون پشت باغ یه الاچیق بود سه نفر دیگه هم بودن نشسته بودن دور هم اسم نگهبانه حسین بود یه مرد حدود 40 ساله که فهمیدم بچه لرستان بود تو حرفاش فهمیدم متاهله و زن و بچه داره و زن و پسرش هم تو باغ بودن تو اتاق نگهبانی زندگی می کردن یه برادر داشت که اسمش رضا بود جون تر از خودش و دو تا کارگر افغان که برای تعمیر سقف اومده بودن سلام و احوال پرسی کردیم فهمیدم که اونا از ولایت بدخشان اومدن ایران پنج سالی بود ایران بودن هر دوتا زن و بچه داشتن افغانستان و در رفت و آمد بودن شام خوردیم و گپ زدیم اقا حسین رفت که بخوابه بهم گفت هر موقع تنها بودم یا کاری داشتم بیام پیشش ادم خوبی به نظر می اومد یه پسر 3 ساله خیلی بامزه هم داشت ساعت فکنم 11 اینا بود که رضا رفت یه بطری اورد فهمیدم که مشروبه همشهریام که گفتن نجسی نمیخورن و رفتن که بخوابن من قبلا برای کار که میرفتم خونه های مختلف گاهی میخوردم ولی خیلی وقت بود که لب نزده بودم رضا یه استکان واسه خودش ریخت رو کرد به من گفتم نه ممنون گفت یکی بخور اخه تنهایی که حال نمیده گفتم باشه یه استکان برای منم ریخت و رفتم بالا مزه بدی داشت همه گلوم سوخت و به سرفه افتادم رضا اومد کنارم چنتا زد پشتم و یه پیک دیگه ریخت گفتم نه نمیخورم که پیک رو اورد نزدیک صورتم و گذاشت رو لبام و ریخت دهنم حالا دیگه نشسته بود کنارم کامل دستش را گذاشته روی پام بدنم داغ شد هم حشری بودم هم کلم داغ شده بود به خودم اومدم دیدم رضا داره کمرم را میماله و پیک سوم و میرزه ساعت نزدیک 12 بود بلند شدم گفتم باید برم ولی تعادل نداشتم سرم داشت گیج میرفت که رضا گرفتم بهش تکیه دادم رفتیم تو ساختمون و رفتیم بیرون تا دم حیاط رفتیم درو باز کرد دست کرد جیبم کلید را در اورد رفتیم داخل نشستم لب تختم حالم اصلا خوب نبود اتاق داشت دور سرم میچرخید که دیدم رضا رفت درو بست و اومد تو اتاق دیدم داره دکمه های پیراهنش و باز میکنه ولو شدم رو تخت اگه بخوام از رضا بگم یه پسر نزدیک 25 سال چهارشونه چشم و ابرو مشکی قد بلند با دستای بزرگ و زمخت که برای کار تو باغ بود پوست صورتش زیر افتاب سوخته بود اصلا نفهمیدم چی شد چشمام و باز و بسته کردم دیدم که پاهام روی شونه رضاس اتاق دور سرم میچرخید از حال رفتم با سر درد خیلی بدی لخت از خواب بیدار شدم رضا کف اتاق بود یه پتو هم روش همه بدنم درد میکرد پاشدم رفتم تو حمام سوراخم خیلی درد میکرد کونم پر آب کیربود خالی کردم خودمو شستم اومدم بیرون هیچی یادم نیومد رفتم از یخچال یکم اب خوردم اومدم نشستم لب تخت دنبال لباسام بودم که نگاه کردم کیر رضا زیر پتو نیمه راست بود پتو را بلند کردم بدن ورزیدش من و یاد عثمان انداخت بیخود نبود درد داشتم کیر بلند و کلفتی داشتی که نیمه راست بود پتو را از روش بر داشتم و رفتم کنارش گرفتم توی دستم و سرشو گذاشتم تو دهنم شروع کردم براش خوردن تو دهنم راست شد با یه جون کش دار بیدار شد و سرمو گرفت و فشار داد رو کیرش تا اخر رفت خورد به ته حلقم و عق زدم کشیدم بیرون و نشستم کنارش هنوز خواب و بیدار بود که دستش را برد سمت سینه هامو با نوکش یکم بازی کرد دست انداخت دور کمرم و کشیدم سمت خودش و بغلم کرد کیر راستش رفت لای پام وشروع کرد به خوردن لبام بلندم کرد گذاشتم لب تخت پاهامو باز کرد و زبونش را کشید روی سوراخم سر زبونش را دور سوراخم بازی می داد و میکرد تو و در می اورد و من از لذت به خودم می پیچیدم پاشد ایستاد بلندم کرد کیرشو با دهنم تنظیم کرد وشروع کرد به گاییدن دهنم یه جوری تو دهنم تلنبه میزد که داشت خفم میکرد و من از این حس خفگی لذت میبردم اون قدر خوردم که حسابی خیس و لیز شد نشست لب تخت بلندم کرد و نشوندم رو کیرش سانت به سانتشو تو سوراخم جا دادم لبامو گذاشتم رو لباش و شروع کردم به پایین بالا شدن بهترین حس دنیا بود حسابی تحریک شده بودم برعکس حاجی که با چنتا تلنبه ارضا میشد رضا داشت کونمو به معنای واقعی میگایید سینه هامو لیس میزد و کمرمو گرفته بود و سر کیرش پایین بالام میکرد بلندم کرد داگی گذاشتم لب تخت و شروع کرد به گاییدن سوراخم داشتم رو تختی را از درد و لذت چنگ میزدم که ارضا شدم خوابیدم رو تخت ولی رضا ول کن نبود خوابید روم یکم که گذشت به کمر خوابیدم پاهامو گذاشت رو شونه هاش و باز شروع کرد عجب کمری داشت دوباره حس کونی بودن بهم برگشت هر چنتا تلنبه ازم لب میگرفت اومد دراز کشید کنارم و از بغل کیرشو گذاشت تو سوراخم و به وحشیانه ترین شکل ممکن سوراخم را پر و خالی می کرد ناله هام به فریاد بدل شد یه بار دیگه تو بغلش ارضا شدم تا نبض کیرشو تو سوراخم حس کردم تمام بدنم داغ شد با هر نبض کیرش ابشو تو روده هام حس میکردم عین یه بچه تو بغلش خوابیدم خیلی وقت بود این جوری گاییده نشده بودم داشت با کمرم بازی می کرد و هر دفعه پشت گردنم را میبوسید حاجی بعد ارضا شدن میرفت ولی رضا داشت منو دیونه میکرد چند دیقه ای تو بغلش اروم شدم ضعف کردم تا حالا دوبار زیر هیچ کیری ارضا نشده بودم سرخوشی عجیبی داشتم کیرش هنوز تو سوراخم بود هنوز نیمه راست و میدونستم این تازه شروعه داستان من در اصفهان با رضاس
مرور خاطره روز اول حسابی داغم کرد کیرش که حسابی تو دهنم راست شد بلند شدم با سوراخم تنظیمش کردم و ذره ذره جا دادم تو سوراخم اون قدری پایین بالا شدم که ناله های لذتش بلند شد دو ماه بود که این کیر داشت سوراخمو پر میکرد ولی هر بار برام لذت بخش بود از روکیرش بلندم کرد خوابید و افتاد روم کیرش با حرکت اول تا دسته جا شد تو سوراخم و شروع کرد تلنبه زدن و خوردن گردن و گوشام این جوری که می افتاد روم و همه وزنش رو بدنم بود و کیر کلفتش تا دسته تو سوراخم خیلی لذت بخش بود از حرکت کیرش تو سوراخم ومالیده شدن کیرم رو تشک ارضا شدم سوراخم تنگ شد نعرش بلند شد و ابش را خالی کرد تو سوراخم بلند شد رفت دوش بگیره منم اتاق را جمع و جور کردم رفتم دم حمام حوله بردم تا اومد بیرون لباس پوشید و رفت من موندم و باغ همه چیز اینجا برام راضی کننده بود دو سه باری با کمال رفته بودم اصفهان ولی شهر برام عجیب و ترسناک بود به خاطر بزرگی و شلوغی عادت نداشتم به این شلوغی و میترسیدم از شهر رفتن ولی کمال کنارم بود بعضی روزا که کارگاه کار زیاد داشتن می اومد دنبالم و میرفتم کارگاه حاجی سپرده بود به یکی از بچه های کارگاه بهم الفبا و خوندن نوشتن یاد میداد چون مدرسه نرفته بودم و داشتم حالا یاد می گرفتم که بخونم و بنویسم خودمم دوس داشتم تو کارگاه همه باهام خوب بودن حاجی هم حسابی هوامو داشت اخر هفته ها یا مهمون داشتن تو باغ یا خودش و خانواده می اومدن خانومش خیلی مهربون بود همیشه برام کلی غذا و لباس میاورد نمیدونست که من هوشم و هفته ای دو بار زیر خواب شوهرش بعضی وقتام پسر حاجی با دوستاش می اومد باغ ولی بهم می گفت که نباید به حاجی چیزی بگم ولی فکنم خودش میدونست روبه روی باغ حاجی یه باغ بزرگ بود که مال دوستش بود چند باری سر و صداشون را شنیده بودم ولی تا حالا نرفته بودم داخل پنج شنبه حاجی و خانواده باغ بودن خانومش صدام کرد و یه سینی شیرینی داد ببرم باغ کناری سینی را گرفتم رفتم در زدم ایفون تصویری داشت یه چند دیقه ای موندم تا در باز شد یه خونه نگهبانی داشت یه مرد قد بلند اومد دم در و گفتم از طرف فلانی ام سینی را گرفت و تشکر کرد و رفت داخل حاجی اینا شب موندن باغ من دم صبح خواب بودم که حاجی اومد در زد اومد تو برام صبحانه اورده بود کیرشو از رو شلوار گرفتم خیلی حشری بودم دلم میخواست همونجا رو تخت خودم بهش بدم ولی دستمو گرفت گفت الان نمیشه در و بست و رفت صبحانه خوردم و رفتم بیرون تا نهار موندن و ناهار خوردن و رفتن عصر جمعه بود داشتم داخل را تمیز می کردم که صدای در اومد رفتم دم در پرسیدم کیه نگهبان باغ روبه رو بود در و باز کردم اومد داخل سینی را اورده بود که داخلش شیرینی برده بودم پرسید تنهام گفتم بله گفت اگه خواستم شب برم پیش اون و برادرش تشکر کردم و در و بستم و رفتم مشغول کار شدم تا ساعت 9 شب تقریبا همه کارای خونه و باغ را کردم در و بستم و قفل کردم رفتم اتاق خودم حاجی زنگ زد گفت فردا شب میاد پیشم خوشحال شدم دراز کشیده بودم روی تخت و تلوزیون روشن بود که صدای زنگ اومد بلند شدم رفتم دم در پرسیدم کیه همون نگهبانه بود گفت بیا بریم پیش ما چنتا همشهریات هم هستن گفتم ممنون نمیتونم باغ را تنها بزارم گفت بیا من از دوربین بیرون را میبینم بیا رفتم کلید را برداشتم و همراهش رفتم داخل حیاط باغ بزرگی بود با یه ساختمان بزرگ کنارش هم یه فضای گلخانه مانند بود که رفتیم جلو تر فهمیدم استخر سر پوشیده داره رفتیم داخل چنتا کیسه گچ دم در بود و لوازم بنایی نگاه کردم دیدم یه قسمت سقف را دارن تعمیر میکنن رفتیم از داخل ساختمون پشت باغ یه الاچیق بود سه نفر دیگه هم بودن نشسته بودن دور هم اسم نگهبانه حسین بود یه مرد حدود 40 ساله که فهمیدم بچه لرستان بود تو حرفاش فهمیدم متاهله و زن و بچه داره و زن و پسرش هم تو باغ بودن تو اتاق نگهبانی زندگی می کردن یه برادر داشت که اسمش رضا بود جون تر از خودش و دو تا کارگر افغان که برای تعمیر سقف اومده بودن سلام و احوال پرسی کردیم فهمیدم که اونا از ولایت بدخشان اومدن ایران پنج سالی بود ایران بودن هر دوتا زن و بچه داشتن افغانستان و در رفت و آمد بودن شام خوردیم و گپ زدیم اقا حسین رفت که بخوابه بهم گفت هر موقع تنها بودم یا کاری داشتم بیام پیشش ادم خوبی به نظر می اومد یه پسر 3 ساله خیلی بامزه هم داشت ساعت فکنم 11 اینا بود که رضا رفت یه بطری اورد فهمیدم که مشروبه همشهریام که گفتن نجسی نمیخورن و رفتن که بخوابن من قبلا برای کار که میرفتم خونه های مختلف گاهی میخوردم ولی خیلی وقت بود که لب نزده بودم رضا یه استکان واسه خودش ریخت رو کرد به من گفتم نه ممنون گفت یکی بخور اخه تنهایی که حال نمیده گفتم باشه یه استکان برای منم ریخت و رفتم بالا مزه بدی داشت همه گلوم سوخت و به سرفه افتادم رضا اومد کنارم چنتا زد پشتم و یه پیک دیگه ریخت گفتم نه نمیخورم که پیک رو اورد نزدیک صورتم و گذاشت رو لبام و ریخت دهنم حالا دیگه نشسته بود کنارم کامل دستش را گذاشته روی پام بدنم داغ شد هم حشری بودم هم کلم داغ شده بود به خودم اومدم دیدم رضا داره کمرم را میماله و پیک سوم و میرزه ساعت نزدیک 12 بود بلند شدم گفتم باید برم ولی تعادل نداشتم سرم داشت گیج میرفت که رضا گرفتم بهش تکیه دادم رفتیم تو ساختمون و رفتیم بیرون تا دم حیاط رفتیم درو باز کرد دست کرد جیبم کلید را در اورد رفتیم داخل نشستم لب تختم حالم اصلا خوب نبود اتاق داشت دور سرم میچرخید که دیدم رضا رفت درو بست و اومد تو اتاق دیدم داره دکمه های پیراهنش و باز میکنه ولو شدم رو تخت اگه بخوام از رضا بگم یه پسر نزدیک 25 سال چهارشونه چشم و ابرو مشکی قد بلند با دستای بزرگ و زمخت که برای کار تو باغ بود پوست صورتش زیر افتاب سوخته بود اصلا نفهمیدم چی شد چشمام و باز و بسته کردم دیدم که پاهام روی شونه رضاس اتاق دور سرم میچرخید از حال رفتم با سر درد خیلی بدی لخت از خواب بیدار شدم رضا کف اتاق بود یه پتو هم روش همه بدنم درد میکرد پاشدم رفتم تو حمام سوراخم خیلی درد میکرد کونم پر آب کیربود خالی کردم خودمو شستم اومدم بیرون هیچی یادم نیومد رفتم از یخچال یکم اب خوردم اومدم نشستم لب تخت دنبال لباسام بودم که نگاه کردم کیر رضا زیر پتو نیمه راست بود پتو را بلند کردم بدن ورزیدش من و یاد عثمان انداخت بیخود نبود درد داشتم کیر بلند و کلفتی داشتی که نیمه راست بود پتو را از روش بر داشتم و رفتم کنارش گرفتم توی دستم و سرشو گذاشتم تو دهنم شروع کردم براش خوردن تو دهنم راست شد با یه جون کش دار بیدار شد و سرمو گرفت و فشار داد رو کیرش تا اخر رفت خورد به ته حلقم و عق زدم کشیدم بیرون و نشستم کنارش هنوز خواب و بیدار بود که دستش را برد سمت سینه هامو با نوکش یکم بازی کرد دست انداخت دور کمرم و کشیدم سمت خودش و بغلم کرد کیر راستش رفت لای پام وشروع کرد به خوردن لبام بلندم کرد گذاشتم لب تخت پاهامو باز کرد و زبونش را کشید روی سوراخم سر زبونش را دور سوراخم بازی می داد و میکرد تو و در می اورد و من از لذت به خودم می پیچیدم پاشد ایستاد بلندم کرد کیرشو با دهنم تنظیم کرد وشروع کرد به گاییدن دهنم یه جوری تو دهنم تلنبه میزد که داشت خفم میکرد و من از این حس خفگی لذت میبردم اون قدر خوردم که حسابی خیس و لیز شد نشست لب تخت بلندم کرد و نشوندم رو کیرش سانت به سانتشو تو سوراخم جا دادم لبامو گذاشتم رو لباش و شروع کردم به پایین بالا شدن بهترین حس دنیا بود حسابی تحریک شده بودم برعکس حاجی که با چنتا تلنبه ارضا میشد رضا داشت کونمو به معنای واقعی میگایید سینه هامو لیس میزد و کمرمو گرفته بود و سر کیرش پایین بالام میکرد بلندم کرد داگی گذاشتم لب تخت و شروع کرد به گاییدن سوراخم داشتم رو تختی را از درد و لذت چنگ میزدم که ارضا شدم خوابیدم رو تخت ولی رضا ول کن نبود خوابید روم یکم که گذشت به کمر خوابیدم پاهامو گذاشت رو شونه هاش و باز شروع کرد عجب کمری داشت دوباره حس کونی بودن بهم برگشت هر چنتا تلنبه ازم لب میگرفت اومد دراز کشید کنارم و از بغل کیرشو گذاشت تو سوراخم و به وحشیانه ترین شکل ممکن سوراخم را پر و خالی می کرد ناله هام به فریاد بدل شد یه بار دیگه تو بغلش ارضا شدم تا نبض کیرشو تو سوراخم حس کردم تمام بدنم داغ شد با هر نبض کیرش ابشو تو روده هام حس میکردم عین یه بچه تو بغلش خوابیدم خیلی وقت بود این جوری گاییده نشده بودم داشت با کمرم بازی می کرد و هر دفعه پشت گردنم را میبوسید حاجی بعد ارضا شدن میرفت ولی رضا داشت منو دیونه میکرد چند دیقه ای تو بغلش اروم شدم ضعف کردم تا حالا دوبار زیر هیچ کیری ارضا نشده بودم سرخوشی عجیبی داشتم کیرش هنوز تو سوراخم بود هنوز نیمه راست و میدونستم این تازه شروعه داستان من در اصفهان با رضاس
نوشته: mt
12 پاسخ به “از کابل تا اصفهان (۲)”
ولی کون افغان چیز دیگست
جالب بود
الان کجای؟
خوش بحال رضا
پسرکهای افغانی واقعا کونهای خوبی هستن،سفید بیمو و بیبی فیس و بی ریش
ایرانی های افغانی الاصل خوب کن میدن
سلام اگه هنوزم منطقه صنعتی دولت ابادی پیامم بده
جوووووون پسر کم سن 💋💋👅👅👅
سلام عزیزممن سن بالا هستم و دولت اباد زندگی میکنم، میشه همو ببینیم ،خیلی داستانت قشگ بود و خوب نوشت
سلام عزیزممن سن بالا هستم و دولت اباد زندگی میکنم، میشه همو ببینیم ،خیلی داستانت قشگ بود و خوب نوشتی
قول میدم بامن خیلی بهت خوش میگذره
سلام عزیزممن سن بالا هستم و دولت اباد زندگی میکنم، میشه همو ببینیم ،خیلی داستانت قشگ بود و خوب نوشتیقول میدم بامن خیلی بهت خوش میگذره