یک عاشقانه‌ی ملایم

سلام بر دوستان بکن تو میدونم تو این سایت همه دنبال داستان های و خاطرات سکسی هستن ، من این داستان رو نوشتم و هیچگونه لحظه ی سکسی نداره ممنون از خواننده های محترم
(( خورشید در پس ابرهای لطیف صبحگاهی پنهان شده بود و نور ملایمی از میان شاخه‌های درختان بلند جنگل عبور می‌کرد. زمین پوشیده از برگ‌های نمناک بود و عطر خوش باران شب گذشته هنوز در هوا حس می‌شد. در این فضای آرام و دل‌انگیز، مینا با دلی پر هیجان قدم برمی‌داشت.
او برای دور شدن از هیاهوی شهر، به این جنگل آمده بود. اما تنها نبود. سینا، مردی که قلبش را سال‌ها بی‌صدا تسخیر کرده بود، چند قدم آن‌طرف‌تر همراهش قدم می‌زد. نگاه‌هایشان به هم گره می‌خورد و سکوت میان‌شان پر از ناگفته‌هایی بود که هر دو از بیانش هراس داشتند.
باد ملایمی میان موهای مینا پیچید و سینا بی‌اختیار دستش را دراز کرد تا شاخه‌ای را که نزدیک صورت او بود کنار بزند. انگشتانشان لحظه‌ای به هم خورد و همان تماس کوتاه، شعله‌ای در دل هر دو برافروخت.
مینا لبخندی زد و گفت: «چقدر اینجا آرامش‌بخشه…» سینا با چشمانی که عمق احساساتش را فریاد می‌زد، نجوا کرد: «در کنارت، همه‌جا آرامش‌بخشه.»
قلب مینا تندتر تپید. احساس می‌کرد دیگر توان پنهان کردن احساساتش را ندارد. لحظه‌ای ایستاد، به سینا خیره شد و به آرامی گفت: «چرا همیشه این‌قدر از من فاصله می‌گیری؟»
سینا نفس عمیقی کشید، گویی که سال‌ها این سؤال را در ذهنش مرور کرده بود. «چون از اینکه نتونم جلوی احساسم رو بگیرم می‌ترسم.»
مینا دیگر تردید نکرد. دست‌هایش را روی صورت سینا گذاشت و او را به خود نزدیک کرد. فاصله‌شان آن‌قدر کم شد که نفس‌های گرمشان در هم آمیخت. سینا دیگر مقاومت نکرد. دستانش دور کمر مینا حلقه شد و او را به آرامی در آغوش کشید.
صدای پرندگان در میان شاخه‌ها طنین‌انداز بود و باد بوی خوش طبیعت را به همراه داشت. در آن لحظه، در دل جنگلی که شاهد اولین بوسه‌شان بود، هیچ چیزی جز عشق و شور میان‌شان وجود نداشت…
سینا دست مینا را گرفت و زمزمه کرد: «اینجا یه کلبه چوبی قدیمی هست، بیا بریم اونجا.»
مینا با لبخند سر تکان داد و همراه او به سمت کلبه‌ای که کمی دورتر در دل جنگل پنهان شده بود، رفت. در را که باز کردند، عطر چوب کهنه در هوا پیچید. نور کم‌رنگ از پنجره‌های کوچک به داخل می‌تابید. سکوتی دلنشین کلبه را در بر گرفته بود، گویی که برای پذیرایی از این لحظه آماده شده باشد.
سینا به مینا نگاهی کرد، چشمانشان از عشق و اشتیاق می‌درخشید. لحظه‌ای بعد، در آغوش یکدیگر فرو رفتند. دستان سینا روی صورت مینا نشست، گویی که می‌خواست هر لحظه از وجودش را با چشمانش لمس کند. مینا چشمانش را بست و گرمای نفس‌های او را روی پوستش حس کرد.
هر لحظه‌ای که می‌گذشت، فاصله میانشان کمتر و قلب‌هایشان به هم نزدیک‌تر می‌شد. دستانشان در هم تنیده شد، انگار که برای همیشه به هم تعلق دارند. سکوت، تنها با صدای آرام نفس‌هایشان شکسته می‌شد. سینا با لطافت لبهای مینا را بوسید و زمزمه کرد: «با تو، زمان متوقف می‌شه…»
پس از لحظاتی پر از شور و احساس، سینا در حالی که به چشمان خندان مینا نگاه می‌کرد، گفت: «می‌دونم یه جای خاص که می‌تونه خستگی رو از تنمون بیرون کنه…»
مینا با کنجکاوی پرسید: «کجا؟»
سینا لبخند زد و دستش را گرفت. «یه آبشار زیبا این نزدیکی هست. آبش زلال و خنکه. بیا بریم شنا کنیم.»
چند دقیقه بعد، هر دو کنار آبشار ایستاده بودند. صدای ریزش آب از صخره‌های بلند، موسیقی دل‌نشینی را در دل جنگل ایجاد کرده بود. مینا کفش‌هایش را درآورد و با خنده پاهایش را در آب فرو برد. «وای، چقدر خنکه!»
سینا به شوخی گفت: «باید تا آخرش بری تا حس واقعی‌شو بفهمی!» و خودش یک‌باره به داخل آب شیرجه زد. قطرات آب روی پوست مینا پاشید و او هم با خنده به دنبالش رفت. در میان امواج خنک و لطیف آبشار، زیر آسمان آبی و میان طبیعت بکر، عشقشان عمیق‌تر از همیشه شد.
سینا، مینا را به سمت خود کشید. قطرات آب از موهای خیس شان می‌چکید و روی پوستشان می‌لغزید. نگاه‌هایشان در هم گره خورد و لبخندشان لب‌های یکدیگر را لمس کرد. سینا لبش را به لبان مینا چسباند و با صدایی آرام گفت: «تو مثل این آب زلالی… آرامش و طراوت رو به قلبم میاری.»
مینا دست‌هایش را روی شانه‌های سینا گذاشت و در آغوشش فرو رفت. امواج آرام آب، بدن‌هایشان را احاطه کرده بود و نسیم ملایم جنگل، گرمای عشقشان را نوازش می‌کرد. هر بوسه‌شان، انعکاس شیرین احساسی بود که در آن لحظه، در میان طبیعت، جاری شده بود.
بعد از این سفر، مینا و سینا به شهر بازگشتند. زندگی دوباره به جریان عادی خود بازگشت، اما مینا احساسی متفاوت داشت. چند هفته گذشت و او متوجه تغییراتی در حال خود شد ، احساس خستگی، حساسیت به بوها، و تأخیری که نمی‌توانست نادیده بگیرد. با دلهره آزمایشی انجام داد و وقتی جواب مثبت را دید، قلبش تندتر زد. او باردار بود.
وقتی این خبر را به سینا گفت، چشمان او از تعجب گشاد شد، اما لحظه‌ای بعد، لبخند شیرینی روی صورتش نشست. او مینا را در آغوش کشید و با اشتیاق گفت: «این بهترین اتفاقیه که می‌تونست برای ما بیفته.»
چند ماه بعد، آن‌ها در خانه‌ای کوچک اما پر از عشق، دست در دست هم، برای آینده‌ای جدید آماده می‌شدند، آینده‌ای که عشقشان را به زندگی‌ای تازه پیوند می‌زد. ))

نوشته: اژدهای سرخ

بازدید 7,595

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

2 پاسخ به “یک عاشقانه‌ی ملایم”

  1. نسبت به خیلی از اراجیفی که اخیرا توی سایت به اسم داستان می نویسند هم زیباتر، هم احساسی تر و هم سکسی تر بود، فقط کمی کوتاه بود و پیشینه ای هم نداشت، ادامه بده و باز بنویس، منتظر داستانهای بهتر ازت هستیم

  2. اولش نوشتی میدونم اینجا همه دنبال داستان سکسی هستنداماااا به تخمممن چرندیات خودم رو مینویسم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید