از روی همین چیزام میشه فهمید که من اصلا ایرانی نبودم و نیستم. برای ایرانیها فقط اسم هر چیزیه که مهمه… سکس مهمه! با کی؟ با هر کی که داد یا زوری خفتش کردیم… اگه میخوای شاعرانه قدم بزنی باید حتما تو فلان خیابون باشه… یا تو فلان فصل… برای من برعکسه… اگه میخوام قدم بزنم حتما باید با اونی باشه که شاعر درونمو به جوش و خروش میاره… و اونموقع اس که قدم زدنمون میشه شاعرانه…
یا… یه بار که بابام اومده بود بهم سر بزنه با هم تو خونه تنها بودیم. بابا رفته بود دستشویی و من هم داشتم شام درست میکردم. یهو بابام یه دادی زد تو حموم که فکر کردم تو حموممون سر بریده پیدا کرده! شادی؟!!! اینا چیه؟ با عجله رفتم ببینم چی شده، که دیدم با عصبانیت کیسه و سنگ پا رو گرفته تو دستش و با چشمهای از حدقه در اومده داره نگام میکنه.
-دختر! تو تو اروپا زندگی میکنی! اینجا هم دست از دهاتی بازیات دست بر نمیداری؟ اینا چیه؟!
برای من حموم کردن هم یه حسه… حس تمیز شدن… و تا زیر پاهامو سنگ پا نکشم و صورتمو با کیسه و سفید آب نشورم، احساس تمیز شدن نمیکنم… نمیدونستم حتی حموم کردن هم اروپایی و دهاتی داره! بابام طوری کیسه رو گرفته بود دستش که انگار نجاست گرفته دستش… از اون به بعد وقتی بابام می اومد همه چیزو قایم میکردم که دعوا راه نندازه… وقتی به بابام فکر میکنم شاید دقیق تمام اتفاقات این ۳۸ سال بینمون یادم نباشه، اما اون حسی که یادم میوفته فقط صدای بلند و داد و بیداده و ترس… حس اینکه هیچوقت هیچ چیز کافی نیست…
…
کنار آگوست دراز کشیده بودم. وقتهایی که تنهام و حشری و به آگوست فکر میکنم، اولین حس به چالش کشیده شدنه که یادم میوفته… حس با خودم آشنا شدنه… حس راحتیه… اما در واقعیت؟ سکس از عقب من با این آدم، به نظرم باید بره تو کتاب رکورد گینس. علاوه بر اینکه، موقع سکس از عقب میتونم بشینم جدول حل کنم از بس حشری نیستم، یک بار در میون هم درد داره. بار اول درد نداره… بار دوم انگار دارن توم سمباده میکشن جیغ میزنم در بیار!.. بار سوم کسالت باره اما درد نداره… بار چهارم رسما دارم با حضرت اجل خوش و بش میکنم و جیغ میزنم درش بیار! درد داره!.. حالا انصافا نامردی نمیکنه و در میاره اما خوب… الان هم خسته از بار سوم، داشتم نفس نفس میزدم. اون احساس خر حمالی سکس رو اصلا دوست ندارم… آگوست به پشت دراز کشیده بود و دستاش زیر سرش داشت سقف رو نگاه میکرد:
-شادی؟
-بله؟
-هفتۀ دیگه چهل ساله که سال آخر دبیرستان رو تموم کردم… بچه های اون گروه میخوان دور همدیگه جمع بشن و بعد چهل سال همدیگه رو ببینیم… دوست داری بیای؟
-چهل سال؟! بیام بگم چند منه؟ کسی رو نمیشناسم که… بعدشم همه اتون قراره دانمارکی حرف بزنین… من قراره مث بز نگاتون کنم…
-راستش… نمیدونم چه جوری بگم…
-بگو آگوست… ما که با هم این حرفها رو نداریم… میدونی که از هیچ حرفیت ناراحت نمیشم…
-راستش… خیلی وقته که میخوام یه تجربۀ اف ام اف داشته باشم… اما دوست دارم با تو باشه… چون خیلی پایه ای و خوشم میاد به هیچ چیز نه نمیگی…
اگه بگم دو تا شاخ رو کله ام در نیومده بود دروغ میشه… اون قدر تعجب کرده بودم که نمیدونستم چی بگم… سکس؟ اونم با یه زن؟ از فکر اینکه یه زن بخواد کارهایی رو که آگوست باهام میکنه بکنه، هیچ حسی بهم دست نداد. از اولشم میدونستم که لزبین نیستم… با صدای آگوست به خودم اومدم که ادامه داد:
-فکر اینکه دو تاییتون چهار دست و پا جلوی من قرار دارین و کونهاتونو دادین بالا… سوراخاتون جلوی چشممه… تو هر کدوم بخوام میتونم فرو کنم… اوووف… اون کس تو رو میلیسه وقتی من دارم از پشت تو کسش تلنبه میزنم… تو مال اونو میخوری و من دارم تو کونت عقب و جلو میکنم… راستش چون با توئه احساس خوبی بهم دست میده از سکس سه نفره…
میدونستم آگوست خان خروس نیس و نگرانی ای از اینکه خوب نتونه دو نفرو بکنه نداشتم… از همین حالا میتونستم تصور کنم چه بلایی قراره سر جفتمون بیاره. اما…
-خوب بعدش؟
-بعدش من و اون سینه های تو رو میخوریم و حشریت میکنیم…
منو حشری میکنین؟! اونم این ریختی؟ داشتم به کسالت بارترین حرفهایی که یه نفر میتونه بزنه گوش میکردم.
-خوب؟ اونوخ کیس خاصی رو در نظر داری؟ منظورم زنه اس…
-راستش یکی هست… همونی که این جشنو تدارک دیده و تو فیسبوک دعوتمون کرده… بیا نشونت بدم… میدونم ازش خوشت میاد…
رفت و لپ تاپشو آورد و در حالیکه دستشو انداخته بود دور شونه ام و گاهی موهامو میبوسید که خرم کنه، رفت تو همون گروهی که زنه تشکیل داده بود. یه زن بود اروپایی… چشمهای آبی… پوست خیلی سفید اروپایی… در کل میشه گفت زن زیبایی بود اما نه بیشتر… دیدنش هیچ حسی رو درونم ایجاد نمیکرد.
-میبینیش؟ خیلی خوشگله نه؟
با تکون سرم موافقتمو اعلام کردم. زن خوشگلی بود. اما تصور این که بخوام حتی یه لیس به کسش بزنم… اونم مجانی و فقط واسه لذت؟ حالا اگه میگفتن در ازای این سکس بیست میلیون کرون بهت میدیم، شاید… اما مجانی و فقط برای تحقق فانتزی یه کسخل؟ اصن حرفشم نزن!
-میشه اعضای گروهتونو ببینم؟
-آره…
داشتم نگاه میکردم. مردها و زنهای دانمارکی همه سن بالا و راست کار خودم. هر چی به زنها احساسی نداشتم، همونقدر به مردهای گروه داشتم. فکرشو بکن؟ یه گنگ بنگ درست و حسابی با مردهای سن بالا… راستش بدون تعارف و با یه نگاه اجمالی، هیچکدوم به پای آگوست نمیرسیدن. اون حسی که بار اولی که آگوست برام پیغام فرستاده بود کاملا یادم بود. همه چیزش خواستنی بود. همون لحظۀ اول دلم خواستش. نه به خاطر جذاب بودنش… یه حسی رو توم بیدار کرد. حس هیجان… حتی وقتی گفت میدونی اگه یه جاسوس گیر یه ژنرال دانمارکی بیوفته چه بلایی سرش میاد، هم به چهره اش می اومد… اما اینای دیگه؟ نه اینکه بگم دختر پاکی ام و چه میدونم… نه… تازه به قول بابام هم که بدترین تربیت دنیا رو دارم و مثل بچه های مردم نیستم… اما خوب تو فانتزی خودم که کسی نیست منو قضاوت کنه، همیشه از یه سکس ام اف ام با دو تا مرد سن بالا بدم نمی اومد. اونم نه خود سکسش. اون بازی اولش… بازی پلیس خوب… پلیس بد… یه دو تا چک ملایم خوردن… اسپنک شدن… بازجویی شدن… حس بی پناهی… اگه به من بود یه سناریو برای سکسه مینوشتم و میدادم بخونن و حفظش کنن… اگرم کسی نقششو خوب ایفا نمیکرد مث مهران مدیری کونشون میذاشتم. با بازی من به مراد دلم میرسیدم و سکس تهش هم مراد دل اونها بود… سگ خور… اما خوب این فانتزیه… جایی که فقط خودمم… هیچ احساسی نیست… همه چیز عادته… یا آها! یه دراگ دیلرم که گیر زندان بانها افتاده… نمیدونم چه مرگمه که این خشونت در افکارم اینجوری پیچ و تاب و گره خورده… اما خوب… دست خودم نیس… از این فانتزی لذت میبرم… نمیخوای؟ دوس نداری؟ ازم شکایت کن… (نیشم بازه… شکایت کن ببینیم کجا رو میگیری)
-خوب؟ نظرت چیه؟ میتونیم امتحان کنیم فانتزیمو؟
-مورد نداره… بعدش هم نوبت منه…
-نوبت تو؟
-آره دیگه… راستش از این آقاهه خیلی خوشم اومد… خیلی جذابه… وقتی با این زنه تموم شدیم، یه شب هم با این آقاهه قرار میذاریم… ام اف ام… فکرشو بکن؟ دو تاییتون سینه هامو بخورین… اون آلتشو تو دهنم عقب جلو کنه و تو هم از پایین لیسم بزنی… بعدش اون بخوابه اول… بعدش من بشینم رو آلتش و بعدشم تو از پشت فرو کنی تو کونم… اوووف! فکر کنم خیلی خوش بگذره بهمون… فکرشو بکن؟ هر دو تاتون در آن واحد تمام سوراخهای منو پر کردین… دارین توم تلنبه میزنین…
حسادت صداش اونقدر واضح بود که به سختی خودمو کنترل کردم که نخندم:
-چرا من باید پشت باشم؟ چرا میخوای رو به اون باشی؟! یعنی اینقدر ازش خوشت اومده؟
-نه بابا! فقط فانتزیه که میخوایم عملی کنیم… اول فانتزی تو بعد مال من… مگه چیزی میشه؟
لپتاپشو بست. میدونستم حالشو گرفتم. اون حسی رو که نباید توش ایجاد میکردم، به نهایت درجه ایجاد شده بود. داشتم از خنده میترکیدم اما خودمو کنترل کردم. مردک حسود! پس چی فکر کردی؟ فکر کردی اگه اون حس اولیه رو ندیده بگیری، پس یعنی نیس؟ نه عزیزم… هست… خوبشم هست… اون حس اضافی بودن… اون احساس منظورش از این حرکت چی بود الان؟ اون احساس چرا من باید پشت باشم؟ نکنه منو دوست نداره که روش به اونه؟ اون احساس عدم امنیت… اون حسی که راحتیتو ازت میگیره و باعث میشه روحت ارضا نشه… فکر کردی من چه حسی بهم دست داد وقتی فانتزیتو مطرح کردی الاغ؟ نکنه من کافیش نیستم؟ نکنه کم گذاشتم؟ به اندازۀ کافی تنگ نیستم براش؟ نکنه ازم خسته شده؟ حالمو بگیری… حالتو میگیرم…
-خوب؟ بلیطو برای کی بگیرم آگوست؟
-گفتن فقط بچه های کلاس دور هم جمع میشن… هیشکی زن یا شوهرشو نمیاره…
عه؟! فکر کنم این اف ام اف تا مدتها فراموشت نشه آگوست خان!
پایان
نوشته: ایول
14 پاسخ به “یک اف ام اف فراموش نشدنی”
عالی بود ایول جان . ته مایه های ایرانی هارو هم توش گنجونده بودی آفرین .یه رگه های طنز هم داشت ها . باحال بود مرسی
اول که با سباستیان قدم میزدی بعد شد اگوست؟
برعکس داستانا دیگت از این یکی خوشم نیومد نمیدونم چرا شاید بخاطر این بود که یجورایی به ایرانیا توهین کردی و دهاتی و عقب مونده خطابشون کردی ???
بالاخره نفهميدم تو زن سباستين هستى يا آگوستو يا شايد هم همسر محترم مشهدى عالم هستى يه نگاه به آيدى كارتت بكن
ایول نازنین خوشحالم دوباره ازت داستان میبینم با اینکه به خوبی داستانای قبلیت نبود اما من دوسش داشتم.برام جالب بود که اون اگوست دانمارکیه داستان قبلیت رو تو این داستانت هم بود.وقتی داستات قبلیت رو خوندم حسم بهت مثبت شد چون مزخرف وچرت و پرت ننوشته بودی بر خلاف 99% داستانای اینجاجوهر داستان نویسی تو ذاتتهپای هر داستانی امضات باشه من با علاقه میخونم.به حسی تو داستانات هست که نمیتونم تو کلام ابراز کنم.در کل دوسشون دارمممنون که مینویسی.
لایکت نحس شد با من شادی ?خیلی باحال بود دمت گرم حالشو گرفتی تا اون باشه هوس نکنهدوس دارم قلمتو بازم بنویس
ممنون که زحمت کشیدی. ولی از نظر من جالب نبود. ریتم یکنواختی نداشت و خوانندرو تو اوج رها میکرد. چنتا داستانو با هم مخلوط کرده بودی برای اینکه شخصیت پردازی داشته باشی. تو داستانهای کوتاه نیاز به این همه شخصیت پردازی نیست اصولا. باید شخصیتها تو روند داستان شناخته بشن. البته این نظر من بود. بازم ممنون از زحماتت
قشنگ بود باحال بود
اونوقت ملت به من بدبخت میگن مردم ازار!! 18
کم نظیر بود ، آفرین
اون قسمتش که ایرانیا فک میکنن نون و پیاز خوردین چون پول نداشتین رو من فکر میکنم درست فکر میکنن.
شادی عزیز خوب بود ولی عالی نبودچون میزانسن و خوب نمیچینی،از ایجاز بعضی جاهااستفاده میکنی و…البته عقیده دارم که اگرمیشد ادمین سایت داستان هاینویسنده های قهاری مثل تو شیوا ومسیحا وسامی و…رو از بقیه جدا کنه تا خواننده سایت لاقل اگر وقت میزارهبا کلی مشقت بعد از هفت خوان به اینجا میرسهحداقل ی چیز خوب بخونهبازم ممنون فقط دو نکته:یکی اینکه شماکه قدیمی سایت هستین با شیوا وبقیهعزیزان از ادمین بخواهین که این اراجیفی که ی مشتکودک های که هنوز ادارشون کف نکرده میزارن به اسمداستان رو نذاره،دوم اینکه چرا داستان های دنباله دار زیبا وزیادی هستکه تو صف انتظار الکی قرار میگیرن،چون ی تعداده کثیریاز مجلقان سرزمین فریدون وایرج برای در کف گرفتنهآنتنشون صفحات اینجارو اشغال کردنببخش طولانی شددر کلی خودت خیلی عالی هستی،فقط یادت باشهعنکبوت زودتر بده بیرونی سری داستان ارسال کردم ولی هنوز هیچبه امید خونده شدن البته به طنازی و شیوایی شمانخواهد بودموید باشی
ممنون که جواب میدی و مخاطب برات ارزش دارهدوتا سوال؟یک چرا تو تاپیک گذاشتی؟دو این عکس کیه رو پرفایلت؟ی بازیگره عربه؟و یه گله بخاطره اینکه پیاممو از اون قسمت که با ادمینبود جواب ندادی،چون ادمین به تقاضاهای شما ج میدهبازم ممنون
دروداما به نظر من مهران درت گذاشته (: