یه ماهی هفتاد کیلویی (۱)

روزهای زندگیت کاری ندارن چی به انتخاب تو بود و چی به انتخاب تو نبود. اصن یه اپسیلن سرنوشتم یا داشته هام واسه زمان و مکانه این کیهان بزرگ اهمیتی نداره جوری که باید رخ میده هر چند این حقیقت چیزی از شکوه و عظمتش کم نمی کنه. زل زده بودم به مسرور، زن ۳۸ ساله ای که روبروم نشسته و با حقیقتی که چند دقیقه پیش بی هوا اعتراف کرد و هنوزم فکش داره می جنبه حس یه پشه را بهم انتقال داد، که با مگس کش زدن روش ،و داره با رویای پرواز به توالتهای دورتر، خداحافظی میکنه. من ولی چیزی نمیشنوم. این احمق قرار بود با من دوره ی زبانشو تموم کنه و احتمالا بعد از عقد و عروسی پیش خواهر بزرگترش توی کالیفرنیا مهاجرت کنیم. با قوانین مهاجرتی زمان اوباما و هیاهوی سیتیزن شدن خواهرش این کار شدنی بنظر می رسید. بگذریم الان چی؟ خیلی راحت راست یا دروغ با تاکسی که از مسیر کار قرار بوده بیارتش خونه، رفته باغ آقای بیشرفیان(راننده), چرا؟ چون بهش گفته ایراد نداره از سمت خونه ویلاییا بریم؟ ایراد نداره ببینم پسرم آب ویلارو باز نگذاشته باشه؟آخرشم شما حدس بزنین، خانمه خوش کوصیان عجب قاچ کونی داری و…
خفه شو مسرور خفه شووو!! میخوام برم بیرون برگشتم نباش (هیچ اثری از پشیمونی داخل چهرش نمیدیدم انگار ترجمه ی حرفهاش اینه: اگه نمیدونی بدون! کس دادم، اتفاقا طرف خیلی وارد و قابل بود مخمو زد, کیرش از مال تو کلفت تر بود(دسته خر بوده اون دیگه کیر نبوده!) هر چی بش می گفتم تو مگه زن نداری آقای راننده گفت مگه زن دار دل نداره؟)
از پله های آپارتمان رفتم پایین همین که رسیدم محوطه پارکینگ حسن، رفیقم تماس گرفت، گفت ببخش دیر اطلاع دادم ولی شیش صبح دم فلکه خروجی سمت دانشگاه… با کوله یکروزه و نهار وایسا با بچه ها میایم وسیله مون یه مینی بوسه مقصد هم غاره گشاد میرزاست(اسمها اینجوریه چون سایت گفته اسم نبرید) برگشتم دیدم داره وسایلشو میریزه وسط اتاق که ینی جمع کنه و این صحبتا. بی اعتنا بهش پریدم اتاق خودم و تا بیاد نیم ساعت بشه کوله رو بستم و از بیرون هم نهار فردارو خریدم بماند بین من و مسرور چی گذشت و چی شد ولی فردای اون روز من داخل مینی بوس بودم و دختر کناریم یه خانوم کم حرف و دوست داشتنی. حسن سرپرست گروه بود و از همون اولین لحظه با شوخی هرچی گارد ریاست واسه بچه ها داشت با خاک یکسان کردم نزدیک های کوهپایه اونی که سرپرست بود من بودم و حسن حسابی کفری شده بود سکوت خانم کنار دستیم هم شکسته شده بود و انگار سوزنش روی اون چند تا شوخی اول صبح من گیر کرده باشه هر چند لحظه خم میشد ریز میخندید و اولین سوالش از من شروع صحبت من و سمیرا شد، رسیدیم انتهای جاده و باقی پیاده روی بود و کوله کشی. حسن هیچی در مورد اینکه طناب از صندوق ماشین بردارم نگفت و همین که بعد از یکساعت پیاده روی دهانه ی غاره گشاد پری خاتون رسیدیم حجم آب ورودی جوری بود که طناب لازم داشتیم و حسن همه تقصیرو گردن من انداخت و گفت این تو اینم گروه با خودته از آب رد شون کنی خودشم رفت سایه درختای ورودی غار نشست به سیگار کشیدن از لطف یکی از بچه ها دوتا تیوب نیسان که همراهش. بود برای شنا داخل دریاچه(دریاچه یجا دیگه بود و بعد برنامه قرار بود ببرتمون اونجا) و بند کفش خود بچه ها که بستیم به هم یکی یکیشونو انداختم روی تیوب و دستمم روی باسن و کمر همشون برای حمایت(خدا از سر تقصیر من خاطی بگذره چون همه رو ناخواسته مالیدم) ردشون کردم به تالار غاره مهری ممه خاتون و بعد از توضیحات و اراجیف حسن در مورد اصول غارنوردی و کار با تجهیزات نهار خوردیم و انگار اون شور و شوق صبح و هیاهوی از آب رد شدن فروکش کرده بود! خدایا چی شد؟ این حسنه پوفیوز وردی چیزی خوند؟ اینکه مالیده بودمشون فکریشون کرده؟ من اینجور محیط های ساکت و فیریک بهم سازگار نیست آخه. دیدم سمیرا تنها لب آب نشسته (یجا بود نور از بیرون به وسعته یه آپارتمان صد و چهل متری به آب و سنگهای غار میتابید و‌ جلوه ی گیاه و دوتا درختی که یه بهشت باور نکردی ایجاد کرده بودن خیلی زیبا بود) یهو فریاد زدم عه عه نگا کنین بچه ها یه ماهی هفتاد کیلویی! و دوییدم سمت سمیرا ناغافل گرفتمش دوتایی افتادیم توی آب داد زد دیوونه دیوونه گوشیم! ولی با هیجان و خنده گفت. سریع بغلش کردم آوردمش از آب بیرون عین یه پری دریایی خیس، با یه لبخند ریز گفت دروغ گفتم همه مات نگامون میکردن انگار شاهرخ خانی که آیشواریا رو بغل کرده که دوزاری جفتمون افتاده جدا شدیم از سرما دندوناش به هم میخورد، نسترن، دختر شیطون گروه پرید یه پارچه بادگیر انداخت دوره سمیرا و بردش سمت خلوت غار تا لباسشو دربیاره و خشکش کنه رفتم سمتش گفتم ناراحت شدی که افتادی تو آب؟ گفت نه اتفاقا کیف داد. گفتم پری دریایی ام اینقدر سبک؟ گفت اونم کیف داد و نگذاشت چیزی بگم گفت برو میخوام لباس عوض کنم
شروع من و سمیرا از اینجا شد
خیلی اتفاقا این روز افتاد و حسنه حسود از حرص اینکه مخ این خوشگله رو زدم چشم از ما دو تا برنمیداشت و شده بود کمیته زمان انقلاب! (محمد و رسول و حتی رسام هم شانسشون برای زدن مخ سمیرا رو امتحان کرده بودن ولی هر کدوم از این بدبختای کف داف رو با یه موشک مخصوص منهدم کرده بود گارد خاص دخترایی که هم تحصیلات بالا دارن هم درآمد خوب دارن و هم شکست عاطفی خوردن و البته هم صورت متقارن و جرجیس دارن را حفظ میکرد) با هر بهانه ای یه متلکی چرندی چیزی به سمت من پرت میکردن من ولی جو دوستانه رو حفظ کردم حتی تو راه برگشت از راننده خواستم همه بستنی و نوشیدنی مهمون من راننده هم توی یه تفریحگاه بین راهی به نام تفرجگاهه عبدالکوس قاضی توقف کرد به هر حال این شد که آخر شب من رو دس بسر کردن! و حسن؛ خودشو نسترن و راننده ؛ سمیرا رو بردن درب خونه اش رسوندن.
از فرداش که سمیرا به بهونه ی خرید یک سری تجهیزات زنگ زد نمیگم یا اون روز که پیام داد فردا عصر همه بچه ها کوهپیمایی میرن توام بیا ولی رفتم دیدم فقط من و خودشیم، یا اون روز که گفت کیک جشن تولد واسه یه مشتری هاش پخته و نه تنها نیومده ببره بلکه گفته خودت بیار و برادر سمیرا هم گوش نمیده بهش که ببره فقط فکرش رسیده بمن، چون خودش از خانمه مشتری خوشش نمیاد
شاید اولین بار بود میدیدم یه شلوار جین با رنگ آبی روشن روی یه رون تپل و گوشتی و خطه… یعنی چی!(اسمشو نمی برم همون که وسط پاست) یه شال سفید هم دور اون موهای رنگ شده ی طلایی انداخته بود و یه آرایش ناشیانه تقریبا فقط رژ زده بود اومد داد بمن (کیک هول ها کیک منظورمه)
و خلاصه یه روز گفت چرا همیشه من سراغ باید بگیرم آقا هشام؟ (هشام بن عبدال جکسونم ببخشید معرفی نکردم) گفتم درگیره کارامم ببخش از قصد نیست
گفت کارت چیه مگه نمیری کارخونه؟ گفتم نه غیر ازون یه کارگاه چوب کوچیک دارم آرامشم اونجاست، گفت یعنی میشه بیام ببینم، خیلی سریع تا بفهمم چی شده من کناره سمیرا؛ پایه یه دله چوب داخل کارگاه که یه خونه قدیمی پنجاه متری بود نشسته بودیم اون آروم شعر آهنگ گوگوش رو میخوند و منم ریتم چار چار گیتار میزدم: یاد یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی… شمع خاموشه دلم رو تو پرآوازه کردی… رفت لب ایوون کارگاه و یهو برگشت سمت من که نشسته بودم خم شد و با یه دستش چهارپایه خودشو نزدیکتر کرد و با دست دیگش روی رون پام اونجا که جیب شلوارم هست را چنگ زد و نشست کنارم
حدس زدم اوضاع توی این حالت عادی نیست این یه نشونه است وقتی یه دختر بهت تمایل داره این خودش نیست که تصمیم میگیره این زبان بدنشه! لمست میکنه میاد نزدیکت… ولی من واکنش نشون ندادم یهو انگار چهار پایه زیر پاش بلغزه حس کردم داره میوفته سمت دله آتیش دستی که آکورد گرفته بود به گیتار بود و اون یکی دستم شونه ی سمیرا رو قاپ زد ولی از شانس من شونه ی سمیرا قاپ زده نشد گزارشهای میدانی حاکی از آن است که پستون سمت راست سمیرا بین چهار انگشت و شصت من گیر کرده رنگ از رخش پرید! و صورتشو سمت من کرد هم زمان یجور که یعنی داره گیتارو میگیره که نیوفته زمین، پرسید تو خوبی؟؟و چه جالب که منم همینو داشتم می پرسیدم و صدامون توی هم پیچید و یهو ساکت شدیم سکوتمون ادامه پیدا کرد چند دقیقه بعد گفت میدونی یه بارم تو اتوبوسه همکارا اینطور شد… آقای چولمقانی خیلی خجالت کشید که اینطور شد… آخه راننده یهو زد روی ترمز… من برای اینکه پرت نشم دستمو بردم سمت آقای چولمقانی و… من بغلش کردم سرمو گذاشتم روی شونش گفتم سمیرا! هیچی نگو، ببین چه لحظه ی قشنگیه! که دیدم فقط صدای تک تک سوختن چوب های دله میاد و گاهی ام نفسهای سمیرا کنار گردنم و البته انگار که یه ماهی به قلاب داخله آبه برکه نوک بزنه…ضربه ی سینه ی سمت چپ سمیرا رو هر چند لحظه یبار حس میکردم، آروم دستشو دورم حلقه کرد نه منو نه اون نمیخواستیم این حالت تموم بشه ما یه مجسمه در میدان کوچک منطقه چهار بودیم که یه پیکرتراش خوش ذوق به مناسبت دومین سال آزادی ایران، از دو دلباخته ساخته بود و شهرداری دستور نصبش را داده بود. تنها تکون قفسه سینه هامون برای زندگیه این لحظه ی عاشقونه بود. (قسمت نخست)

نوشته: فربد

بازدید 16,243

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “یه ماهی هفتاد کیلویی (۱)”

  1. زحمت اولین دیس لایک را کشیدم .اخه مردحسابی این چه کسشعری بود تفت دادی کس مغز

  2. میخوای ادا عاشق پیشه ها رو دربیاری و عاشقونه بنویسی ، اما نمیتونی ، چون متاسفانه به جق اخر داستانت فکر میکنیبه جا دولت ، قلم به دستت بگیر چند خط بنویس دستت راه بیفته ، بعد بیا برای ما تفت بده

  3. خدایا این همه روان پریش تو جامعه ما چکار میکنه؟بیخود نیست که انقدر طلاق و خیانت زیاد شدهبا اینا چجوری میشه زندگی کرد!؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید