روزبه، مردی چهل ساله، در آپارتمان پدریاش در شیراز، غرق در خاطرات ده سال پیش است. آن زمان، او مجرد بود و همراه پدر و مادرش برای تعطیلات به شیراز سفر کرده بودند. حضور دایی و زندایی شهلا، که برای درمان به شیراز آمده بود، جو خانه را به کلی تغییر داده بود.
یکی دو روز از آمدن دایی و زندایی گذشته بود که به دلایلی پدر و دایی مجبور شدند به آبادان برگردند. وقتی پدر و دایی به طور ناگهانی به آبادان برگشتند، روزبه مسئولیت همراهی شهلا را در رفت و آمدهای درمانیاش بر عهده گرفت. از آنجایی که وقتی زندایی و دایی با هم ازدواج کردند، روزبه تنها دو سال داشت، آشنایی قدیمی با شهلا، که از دوران کودکی با او صمیمی بود، باعث شده بود که احساس غریبی نداشته باشد. اما یک ظهر گرم شیرازی، همه چیز تغییر کرد.
روزه روبروی تلویزیون روی کاناپه لم داده بود. وقتی شهلا از روزبه خواست تا گوشیاش را تعمیر کند، تماس ناخواستهای بین آرنج روزبه و برجستگی سینه شهلا، جرقهای از شهوت را در او روشن کرد. روزبه که تا آن لحظه شهلا را مانند یکی از اعضای خانواده میدید، ناگهان متوجه جاذبه زنانه او شد.
در روزهای بعد، نگاههای روزبه به شهلا تغییر کرد. او ناخواسته به دنبال فرصتهایی برای تماس بیشتر با او بود. در تاکسی، در آشپزخانه، هر لحظه میتوانست فرصتی برای لمس ناخواسته باشد. هر بار که شهلا خم میشد، روزبه ناخودآگاه خطوط بدن او را دنبال میکرد و هر بار که پشت سرش قرار میگرفت، نمیتوانست نگاهش را از انحنای کمر و باسنش بردارد.
یک روز ظهر، وقتی مادر در اتاقش خوابیده بود، شهلا دوباره از روزبه خواست تا گوشیاش را بررسی کند. این بار، تماس بین آنها آگاهانه بود. شهلا سینه خود را به آرنج روزبه چسباند و با صدایی آرام و وسوسهانگیز گفت: «نمیخوای حسابی درستش کنی؟» روزبه کمی مکث کرد، نگاه در نگاه شهلا دوخت و با جسارتی ناگهانی، شهلا را بوسید. شهلا ابتدا او را پس زد، اما سپس با حرکتی غافلگیرکننده، او را به سمت خود کشید و با ولع لبهایش را بوسید.
پس از بوسه پرشور، شهلا و روزبه لحظهای غرق در سکوت شدند. نگاههایشان به هم گره خورده بود و نفسهایشان به سختی به گوش میرسید. شهلا، با صدایی لرزان، گفت: «این کار درست نیست، روزبه.» اما لحن صدایش نشان میداد که چندان هم مطمئن نیست.
روزبه، که قلبش به شدت میتپید، دست شهلا را گرفت و او را به سمت اتاق خود کشید. در اتاق، سکوت سنگینی حاکم بود. شهلا، با تردید، روی تخت نشست. روزبه کنارش نشست و دستش را به آرامی روی گونهاش کشید. شهلا چشمانش را بست و سرش را به نوازش روزبه تکیه داد.
لحظاتی بعد، شهلا چشمانش را باز کرد و به روزبه نگاه کرد. نگاهش پر از تمنا و تردید بود. روزبه، با حرکتی آرام، دکمههای پیراهن شهلا را باز کرد. شهلا هیچ مقاومتی نکرد. او میدانست که این کار اشتباه است، اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد.
با هر لمس، با هر بوسه، آتش شهوت در وجودشان شعلهورتر میشد. آنها میدانستند که این رابطه، رابطهای ممنوعه است، اما نمیتوانستند از هم دل بکنند. ترس و هیجان، گناه و لذت، در هم آمیخته بودند و آنها را به سمت تجربهای ناشناخته سوق میدادند.
در اتاق روزبه، زمان از حرکت ایستاده بود. فقط صدای نفسهای بریده بریده و لمسهای پرشور شان به گوش میرسید. آنها در گرمای پنهان شیراز، لحظاتی را تجربه میکردند که تا ابد در خاطرشان باقی میماند.
از آن لحظه به بعد، مرزهای بین آنها شکسته شد. ترس و هیجان در هم آمیختند. هر لحظه، خطر لو رفتن رابطهشان وجود داشت، اما تمایلشان به یکدیگر، قویتر از هر ترسی بود. گرمای ظهر شیراز، رابطهای ممنوعه و پرشور را رقم زد که تا سالها در ذهن روزبه باقی ماند.
پس از آن ظهر آتشین، اتاق روزبه به پناهگاه مخفی آنها تبدیل شد. هر زمان که مادر در اتاقش چرت میزد یا برای خرید بیرون میرفت، شهلا و روزبه فرصت را غنیمت میشمردند و به اتاق روزبه پناه میبردند.
هر بار، شهلا با تردید و ترسی آمیخته با شهوت، وارد اتاق میشد. او میدانست که این رابطه، رابطهای ممنوعه است و هر لحظه ممکن است لو برود. اما آتش شهوتی که در وجودش شعلهور شده بود، قویتر از هر ترسی بود.
روزبه نیز، با هر بار دیدن شهلا، قلبش به تپش میافتاد. او از اینکه میتوانست زنی را که سالها به عنوان یکی از اعضای خانوادهاش میشناخت، لمس کند و ببوسد، احساس قدرت و هیجان میکرد.
لمسهایشان، بوسههایشان، و نجوایشان، هر بار پرشورتر و بیپرواتر میشد. آنها در اتاق روزبه، مرزهای اخلاق و خانواده را در هم میشکستند و لذتی ممنوعه را تجربه میکردند.
در یکی از بعدازظهرها، وقتی مادر برای خرید به بازار رفته بود، شهلا و روزبه، بیمحابا و با ولعی وصفناپذیر، به هم آمیختند. شهلا، با نالههایی که از لذت و گناه در هم آمیخته بودند، از روزبه میخواست که بیشتر و بیشتر او را لمس کند. روزبه نیز، با حرکاتی پرشور و بیپروا، شهلا را به اوج لذت میرساند.
روزهای باقیمانده در شیراز، برای شهلا و روزبه، به کابوسی شیرین تبدیل شد. آنها هر لحظه در ترس از لو رفتن رابطه خود به سر میبردند، اما در عین حال، نمیتوانستند از هم دل بکنند.
وقتی زمان بازگشت به اهواز فرا رسید، شهلا و روزبه، با قلبی سنگین و نگاههایی پر از حسرت، از هم جدا شدند. آنها میدانستند که این رابطه، رابطهای گذرا و ممنوعه بوده است، اما خاطرات آن، تا سالها در ذهنشان باقی میماند.
پس از بازگشت به اهواز، شهلا و روزبه، به زندگی عادی خود بازگشتند. اما شعلههای آن رابطه ممنوعه، هر از گاهی در وجودشان زبانه میکشید و آنها را به یاد گرمای سوزان شیراز میانداخت.
یکی دو روز از آمدن دایی و زندایی گذشته بود که به دلایلی پدر و دایی مجبور شدند به آبادان برگردند. وقتی پدر و دایی به طور ناگهانی به آبادان برگشتند، روزبه مسئولیت همراهی شهلا را در رفت و آمدهای درمانیاش بر عهده گرفت. از آنجایی که وقتی زندایی و دایی با هم ازدواج کردند، روزبه تنها دو سال داشت، آشنایی قدیمی با شهلا، که از دوران کودکی با او صمیمی بود، باعث شده بود که احساس غریبی نداشته باشد. اما یک ظهر گرم شیرازی، همه چیز تغییر کرد.
روزه روبروی تلویزیون روی کاناپه لم داده بود. وقتی شهلا از روزبه خواست تا گوشیاش را تعمیر کند، تماس ناخواستهای بین آرنج روزبه و برجستگی سینه شهلا، جرقهای از شهوت را در او روشن کرد. روزبه که تا آن لحظه شهلا را مانند یکی از اعضای خانواده میدید، ناگهان متوجه جاذبه زنانه او شد.
در روزهای بعد، نگاههای روزبه به شهلا تغییر کرد. او ناخواسته به دنبال فرصتهایی برای تماس بیشتر با او بود. در تاکسی، در آشپزخانه، هر لحظه میتوانست فرصتی برای لمس ناخواسته باشد. هر بار که شهلا خم میشد، روزبه ناخودآگاه خطوط بدن او را دنبال میکرد و هر بار که پشت سرش قرار میگرفت، نمیتوانست نگاهش را از انحنای کمر و باسنش بردارد.
یک روز ظهر، وقتی مادر در اتاقش خوابیده بود، شهلا دوباره از روزبه خواست تا گوشیاش را بررسی کند. این بار، تماس بین آنها آگاهانه بود. شهلا سینه خود را به آرنج روزبه چسباند و با صدایی آرام و وسوسهانگیز گفت: «نمیخوای حسابی درستش کنی؟» روزبه کمی مکث کرد، نگاه در نگاه شهلا دوخت و با جسارتی ناگهانی، شهلا را بوسید. شهلا ابتدا او را پس زد، اما سپس با حرکتی غافلگیرکننده، او را به سمت خود کشید و با ولع لبهایش را بوسید.
پس از بوسه پرشور، شهلا و روزبه لحظهای غرق در سکوت شدند. نگاههایشان به هم گره خورده بود و نفسهایشان به سختی به گوش میرسید. شهلا، با صدایی لرزان، گفت: «این کار درست نیست، روزبه.» اما لحن صدایش نشان میداد که چندان هم مطمئن نیست.
روزبه، که قلبش به شدت میتپید، دست شهلا را گرفت و او را به سمت اتاق خود کشید. در اتاق، سکوت سنگینی حاکم بود. شهلا، با تردید، روی تخت نشست. روزبه کنارش نشست و دستش را به آرامی روی گونهاش کشید. شهلا چشمانش را بست و سرش را به نوازش روزبه تکیه داد.
لحظاتی بعد، شهلا چشمانش را باز کرد و به روزبه نگاه کرد. نگاهش پر از تمنا و تردید بود. روزبه، با حرکتی آرام، دکمههای پیراهن شهلا را باز کرد. شهلا هیچ مقاومتی نکرد. او میدانست که این کار اشتباه است، اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد.
با هر لمس، با هر بوسه، آتش شهوت در وجودشان شعلهورتر میشد. آنها میدانستند که این رابطه، رابطهای ممنوعه است، اما نمیتوانستند از هم دل بکنند. ترس و هیجان، گناه و لذت، در هم آمیخته بودند و آنها را به سمت تجربهای ناشناخته سوق میدادند.
در اتاق روزبه، زمان از حرکت ایستاده بود. فقط صدای نفسهای بریده بریده و لمسهای پرشور شان به گوش میرسید. آنها در گرمای پنهان شیراز، لحظاتی را تجربه میکردند که تا ابد در خاطرشان باقی میماند.
از آن لحظه به بعد، مرزهای بین آنها شکسته شد. ترس و هیجان در هم آمیختند. هر لحظه، خطر لو رفتن رابطهشان وجود داشت، اما تمایلشان به یکدیگر، قویتر از هر ترسی بود. گرمای ظهر شیراز، رابطهای ممنوعه و پرشور را رقم زد که تا سالها در ذهن روزبه باقی ماند.
پس از آن ظهر آتشین، اتاق روزبه به پناهگاه مخفی آنها تبدیل شد. هر زمان که مادر در اتاقش چرت میزد یا برای خرید بیرون میرفت، شهلا و روزبه فرصت را غنیمت میشمردند و به اتاق روزبه پناه میبردند.
هر بار، شهلا با تردید و ترسی آمیخته با شهوت، وارد اتاق میشد. او میدانست که این رابطه، رابطهای ممنوعه است و هر لحظه ممکن است لو برود. اما آتش شهوتی که در وجودش شعلهور شده بود، قویتر از هر ترسی بود.
روزبه نیز، با هر بار دیدن شهلا، قلبش به تپش میافتاد. او از اینکه میتوانست زنی را که سالها به عنوان یکی از اعضای خانوادهاش میشناخت، لمس کند و ببوسد، احساس قدرت و هیجان میکرد.
لمسهایشان، بوسههایشان، و نجوایشان، هر بار پرشورتر و بیپرواتر میشد. آنها در اتاق روزبه، مرزهای اخلاق و خانواده را در هم میشکستند و لذتی ممنوعه را تجربه میکردند.
در یکی از بعدازظهرها، وقتی مادر برای خرید به بازار رفته بود، شهلا و روزبه، بیمحابا و با ولعی وصفناپذیر، به هم آمیختند. شهلا، با نالههایی که از لذت و گناه در هم آمیخته بودند، از روزبه میخواست که بیشتر و بیشتر او را لمس کند. روزبه نیز، با حرکاتی پرشور و بیپروا، شهلا را به اوج لذت میرساند.
روزهای باقیمانده در شیراز، برای شهلا و روزبه، به کابوسی شیرین تبدیل شد. آنها هر لحظه در ترس از لو رفتن رابطه خود به سر میبردند، اما در عین حال، نمیتوانستند از هم دل بکنند.
وقتی زمان بازگشت به اهواز فرا رسید، شهلا و روزبه، با قلبی سنگین و نگاههایی پر از حسرت، از هم جدا شدند. آنها میدانستند که این رابطه، رابطهای گذرا و ممنوعه بوده است، اما خاطرات آن، تا سالها در ذهنشان باقی میماند.
پس از بازگشت به اهواز، شهلا و روزبه، به زندگی عادی خود بازگشتند. اما شعلههای آن رابطه ممنوعه، هر از گاهی در وجودشان زبانه میکشید و آنها را به یاد گرمای سوزان شیراز میانداخت.
نوشته: روزبه
3 پاسخ به “گرمای سوزان شیراز”
اهواز از شیراز گرم تره
چی میزنی روزبه ؟
و در آخر از گرمای سوران شیراز به خنکای اهواز پناه بردند و کلاغه به خونه ش نرسیدبالا رفتیم ماست بود کیر ما واسه کون نویسنده دراز بودپایین اومدیم دوغ بود ، کستانی از یه بچه جقی و سراسر دروغبود.