آره، داشتم میگفتم،
سرایدار رو با یه تیپا انداختم بیرون و با کژال جونم آپارتمانو چک کردیم! موقع چک کردن اطاق خواب، کژال گفت، فقط خوابش کم نوره! گفتم خوبیش به همینه، عوضش دنج تره و چون مشرف به جایی نیست، بدون مزاحمت و فضولی راحت میشه هرکاری کرد، منظورم شیطونیه دیگه، میفهمی که چی میگم؟ کژال یکم سرخ شد، نمیدونم از شرم بود یا از هیجان، و با کمی خجالت سرش رو به علامت تایید تکون داد و همینطور که داشت از اتاق خواب میرفت بیرون تو حال برگشت و متوجه من شد که چه مشتاقانه و هیز داشتم کون گندشو برانداز میکردم که داشت شلوار جین آبی شو میترکوند، یه لبخندی زد و رفت!
فرداش بدون کوچکترین تردید و تأمل آپارتمان رو قولنامه کردم و ده روز بعد محضر و کلید رو تحویل گرفتم واسه اثاث کشی. اومدم دومرتبه واحد رو چک کنم که بروم وکارگر بیارم واسه تمیزکاری! خوب که تو نور روز دقت کردم دیدم بله، یه نقاشی اساسی لازم داره! یهو این مابین در زدند، در رو باز کردم کژال همراه با پدرش آقا رضا و مادرش که خودشو شیرین معرفی کرد وارد شدند و پیشنهاد دادند که در تمیزکاری واحد کمکم کنند، اما تشکر کردم و گفتم که بهشون زحمت نمیدم و کارگر تمیزکار میارم! شیرین مادر کژال قدش کوتاه تر از کژال بود، اما برجستگی هاش حتی بیشتر و وسوسه انگیزتر بود! میشد به راحتی حدس زد که کژال عسل این کندوست و اصلا به باباش نرفته، لامصب این مادر و دختر یکی از دیگری سکسی تر! وااای چه کوسی بود ننهه! مادرش هم از نگاه های هیز من دوزاریش افتاد ولی برعکس دخترش کژال با اعتماد به نفس و آرامش یه لبخند قشنگی بهم زد و گفت تعارف نکنید من جدی گفتم در تمیزکاری کمکتون میکنیم! همین موقع بود که باز مثل جن بو داده، سرو کله خیرالله پیدا شد و پیشنهاد داد که با زنش واحد رو تمیز کنه، ناچار قبول کردم، گفتم اما قبل از اون اول باید یه نقاش پیدا کنم واحد رو رنگ کنه! رضا بلافاصله گفت من یه نقاش خوب میشناسم، نگران هیچی نباش و فقط کلیدهارو بده به من دو هفته ای حاضره، من هم دسته کلید اضافی رو بهش دادم، اما حالت چهره شیرین عوض شد، واضح بود که از پیشنهاد رضا راضی نبود و بلافاصله خانواده کژال خداحافظی کردند و رفتند. تو دلم چندتا فحش به خیرالله دادم که دیگه شده بود کابوسم. خیرالله با نگاهی دلسوز و مهربون، پرسید مهندس، شما خودتان نقاش نمیشناختید؟ گفتم چطور مگه؟ این رضا ریگی به کفششه؟ گفت نه والله، کفش هایش همیشه تمیز و واکس زده هست! خندیدم از سادگیش و گفتم یعنی اهل دوز و کلکه؟ آخه زیادی پسرخاله شده! گفت نه، دروغ چرا، آن را نمیدانم، اما رفیق بازه و ممکنه رفقایش را اینجا بیاورد! گفتم خونه خالیه، حالا چند پیک مشروبم اینجا بخورن، اشکالی نداره! گفت راستش دوستاش ناجورند! پرسیدم چجوری، منظورت چیه؟ گفت هیچی، شما از خانمش بپرس، راستش این خانواده بسیار با خانواده معمولی متفاوت می باشند.
دو هفته بعد رضا زنگ زد و گفت مهندس جون، واحدتون آمادس،تشریف بیارید و مزد نقاش رو پرداخت کنید! اومدم و بررسی کردم الحق نقاشه کارش خوب بود، اما حس کردم تو اتاق خواب کمی بوی تریاک میاد. کلیدهارواز رضا گرفتم و خیرالله رو واسه تمیز کاری صدا زدم.
خیرالله رفت تا وسایل تمیزکاری و زنش رو بیاره که شروع کنند. وقتی زن خیرالله رو دیدم از خدا استغفار کردم و همون لحظه کیرم ده سال پیر شد، لامصب داشت میترکید، انقدر چاق بود، اصلا زانو نداشت و با اون چشمهای تنگش شکل عروسکهای بودا بود که همش دست تکون میدن! خودشون مواد تمیزکننده هم داشتند، رو به خیرالله کردم و گفتم من میرم و غروب برمیگردم، تو هم فرصت کافی داری تا من برگردم اینو (با اشاره سر به همسرش) تمیز، بکنی! بنده خدا گیج شد، پرسید چی فرمودید مهندس؟ گفتم اولا که اینو اویزه گوشت کن که این القاب تو کون من نمیره و همون آرش کافیه! دوم اینکه گفتم تا برگردم ( باز اشاره با سر) اینو میتونی حسابی و تمیز بکنی، یا برم یکی دیگه رو بیارم ترتیبشو بده؟ گفت نه من خودم بسیار، بسیار تمیز میکنمش که شما دیگه نشناسیش! گفتم من میام چک میکنما، همه جاشو دست میکشما! بعد گفتم نه خودت دست بکش. پرسیدم صبحونه که خوردی، یه وقت وسط کار سقط نشی؟ گفت چه میگویی مهندس، این کار هر روز من است! گفتم باز گفتی مهندس؟ رو مخمی عجیب، باز زن بشکشو نشون دادم و گفتم فعلا برو به کار بچسب ببینم چند مرده حلاجی!
اثاث کشی تموم شد و عصر روز اولی که تو خونم مستقر شدم زنگ در بصدا در اومد، باز کردم، شیرین ننه کژال بود، گفت به مجموعه ما خوش اومدین، شب بالا منتظرتونم! با لبخند گفتم یه خورده زود نیست؟ خندید و گفت منظورم شام بود نه عصرونه! گفتم بروی چشم، اما هنوز من سوار آسانسور مجموعه هم نشدم، چه برسه اون بالا… گفت، باااای، شب میبینمت! درو بستم و برگشتم تو خواب و تو اینه دراورم نگاه کردم و گفتم، داش آرش، حال کردی، فرهنگ غربی رو تو ناف تهرون؟ طرف انقدر راحته، نمیدونی بری تو کار کردنش، یا قراره اربابت بشه!
رفتم واسه شب یک گلدون ناز با گلهای قرمز خریدم واسه شیرین و یک دسته رز صورتی واسه کژال، یه بطر جانی واکر هم که امین دامادمون قبلا واسم از آستارا آورده بود واسه رضا بردم.
-[ ] زنگو که زدم کژال درو باز کرد، یه تاپ طوسی یقه ضربدری پوشیده بود که کمی باز بود و سینه های برجستشو گذاشته بود تو ویترین! یه دامن استرچ مشکی تنگ و کوتاه که آنقدر کون گندشو سکسی کرده بود، انگار خیسه و چسبیده به کونش، وقتی می نشست رو مبل باید دستشو میزاشت رو دامنش که کوسش پیدا نباشه! دسته گل رو بهش دادم! پشت سرش شیرین ایستاده بود که اومد جلو خوش امد بگه، یه تاپ لیمویی تنگ ریز بافت و نازک پوشیده بود که قسمت بافت روی سینه های درشتش انقدر کش اومده بود که بدن نما شده بود، یه شلوار استرچ تنگ سرمه ای هم پوشیده بود که درزاش لای کون و قاچ کوسش پنهان بودند و خدا خدا میکردم تا قبل از شام آبم نیاد و لو برم! اما گرمی و لرزش دستام موقع دادن گلدون به شیرین منو لو داد و یه حس رضایت خاصی از این وضع رو میشد توی چشمهای شیرین دید. با دیدن این صحنه من هم فورا اعتماد به نفسمو بدست آوردم و اشاره به گلدون کردم و گفتم اگه گلهای بزرگتر میخوای بهتره خاکشو عوض کنی! فکر کنم منظورمو فهمید! درست همون لحظه شوهرش رضا از موال اومد بیرون و هنوز صدای سیفونش میومد و با دستهای خیسش بهم دست داد، و من بلافاصله خطاب به شیرین با نگاهی کاملا منظوردار رضا رو نشون دادم و گفتم: هر چی زودتر، بهتر، چون از این خاک گنده تر از این رز در نمیاد، همه خندیدن و شیشه ودکا رو دادم به رضا! شیرین گفت من برم چایی بیارم و تا برگشت، واای چه شاه کونی رو تو اون شلوار استرچ جا داده بود، لامصب لعبتی شده بود. رضا گفت صبر کن چایی بعدأ، اول صفای این عرقو برسیم! سه تا گیلاس اورد و نامردی نکرد و پرشون کرد، هرکدوم تریپل شات یا به زبون لاتی سه چتوله شد! کژال هم رفت و یک لیوان آب پرتقال واسه خودش آورد! جانی واکر گیراییش زیاده و زود میگیرتت! رضا و شیرین ناشی بازی در آوردن و تند خوردن و گیلاس دوم رو ریختند! منم تا دیدم سرشون گرمه و کژالم نصف اب پرتقال رو خورده، بقیه مشروبمو خالی کردم تو لیوان کژال طوریکه غیر از کژال کسی متوجه نشد! انقدر مشروبه حال داد که شام یادمون رفت و با تنقلات روی میز و مشروب حسابی تو حال بودیم! رضا که داشت گیلاس سومم میخورد تو ابرها بود و غرق حال خوب خودش، شیرین هم کمی مست شده و گاهی با چشمای خمارش که ازش بوی حشر میزد بیرون بهم زل میزد! اما کژال چون صبح زود مدرسه داشت کم کم شل شده بود و داشت خوابش میبرد، من هم که از همه کمتر خورده بودم و هشیارتر بودم همونجا روی مبل دستمو بردم پشت کژال که کنارم نشسته بود و شروع کردم مالوندن کونش اول از روی دامن، ولی چون دامنش کوتاه بود رفت و یه شال آورد و کشید روی پا و کمرش، اینطوری دیگه راحت از پشت دامنشو کشیدم بالا و با همکاریش که یه لحظه باسنشو از مبل کمی بلند کرد، دستمو کردم تو شورتشو انگشتام گاهی تو سوراخ کونش و گاهی هم رو چوچولش، و با چوچولش انقدر بازی کردم که ناخواسته داشت میومد تو بغلم که لب بده که یهو خودمو کشیدم عقب مبادا این زن و شوهر مست متوجه بشن! همینطور که با چوچول کژال بازی میکردم کیرم تو شلوار سنگ شده بود و همزمان با نگاه های حشری و کشدارم بدن شیرین رو برانداز میکردم و تو فانتزی جر دادنش غرق بودم، که یهو دیدم شیرین تمرکز کرده رو شلوارم، نگاه کردم دیدم کیر کلفتم ضایع زده بالا و داره شلوارمو سوراخ میکنه، در همین لحظه شیرین نفس عمیقی کشید و زبونشو به روی لبهای قلوه ایش کشید و ترشون کرد، انقدر حشری شدم که شروع کردم با انگشتم تلنبه زدن تو کوس کژال و یکدفعه زانوهای کژال لرزید و انگشتم خیس و داغ شد و تمام انگشتم پوشیده شد از آب داغ و غلیظ کژال، انگار بعد از ماه ها آبش اومده! بی حال شد و پلکهاش روی هم اومد! شیرین که متوجهش شد، گفت پاک یادمون رفت تو فردا مدرسه داری برو تو اتاقت بخواب! برگشتم و دیدم رضا هم روی زمین نشسته و سرشو گذاشته روی صندلی و داره خوابش میبره! با کمک شیرین بردیمش تو اتاق خوابشون و خوابوندیمش روی تخت، نامفهوم چیزی زیر لب میگفت، خوب گوش دادم، می گفت دمت گرم مهندس معجونت توپه توپه، بازم بریز! منو شیرین خندیدیم و برگشتیم تو پذیرایی و شیرین گفت اگه غذا نمیخوری زیرش رو خاموش کنم، گفتم نمیخورم و با لبخند گفتم ولی هرگز زیرشو خاموش نکن بزار داغ باشه! خندید و گفت آخ باز رضا یادش رفت ماشینو بزنه تو پارکینگ! گفتم میخوای کلیدو بده من بزنم توش! مخصوصا از این الفاظ استفاده میکردم چون حس کرده بودم همونطور که من میخوام جرش بدم، اونم انگار میخواد جر بخوره! خندید گفت پس با هم بریم پایین بزن تو!
-[ ] کلید و ورداشت و شال کژالم کشید رو دوشش چون هوا پاییزی و ملس بود و رفتیم تو آسانسور! به محض حرکت تعادلش بهم خورد و از پشت چسبیدمش و به هوای محافظتش کیرمو چسبوندم به کون گنده و بغل پر کنش و چسبوندمش به دیوار آسانسور و یک دستم به دسته اسانسور دست دیگمم به سینه راست شیرین! وقتی متوقف شد و ولش کردم، برگشت یه نگاه بیا منو بکن بهم کرد که باز کیرم سنگ شد! ماشینو زدیم تو و شیرین گفت رضا تو داشبوردش سیگار داره، دوتا چاق کنم بکشیم؟ گفتم چرا که نه، اتفاقا میطلبه، گفتم اما نه تو ماشین چون هم سرده و اینکه راحت نیست، بریم خونه من بکشیم! گفت آخه دیر وقته، گفتم بجاش بهترین وقته، مگه چند وقت یک دفعه پا میده بیای خونم سیگار بزارم لبت؟ با حالت نیمه مستی که کمی هم سست شده بود گفت، سیگار بزاری لبم؟ گفتم آره، مگه همینو نمیخوای؟ گفت چرا! گفتم پس پاشو بریم! گرفتمش تو بغلم و بردمش دم در خونم و با یک دست کمرشو چسبیده بودم و با دست دیگم کلید انداختم و در رو باز کردم و اومدیم تو ! روی مبل نشوندمش کنار خودم تقریبا تو بغل خودم و سیگارامونو آتیش کردیم! ازش پرسیدم چرا اون روز که رضا برای نقاشی خونه ازم کلید گرفت تو ناراحت شدی؟ گفت تو دیگه دوستمی و میتونم بهت اعتماد کنم، درسته؟ گفتم حتما! گفت من و رضا پنج ساله که ازدواج کردیم، رضا شوهر دوممه، پدر کژال هشت ساله که آمریکاست، کژال هفت سالش بود که پدرش ویزای هلند گرفت و رفت هلند تا کار مارو هم درست کنه، اما نه تنها بی عرضه بود، بلکه بیخیال هم بود! تک پسر یه تاجر فرش بود که بچه ننه بزرگ شده بود و فقط خوشگذرانی و ولخرجی بلد بود اصلا جنم کار نداشت، قمارباز هم بود، وقتی کفگیرش به ته دیگ خورد عزم خارج کرد و ویزای هلند رو گرفت که مجبورش کردم قبل از رفتن با نصف پولهاش این اپارتمانو واسه من و دخترم بخره! آقای بیخیال رفت و طبق معمول ما رو فراموش کرد و بعد از دو سال تو هلند با یک توریست آمریکایی ازدواج کرد و رفت آمریکا، منم طلاق غیابی گرفتم و الان هم زندگیمونو با حقوقم که تو مخابرات کار میکنم میگذرونم! این رضا هم همکارم بود و انقدر زیر پام نشست تا زنش شدم و از اجاره نشینی راحت شد، خانوادش شهرستانند، اما بعد از دو سال متوجه مشکلاتش شدم! اولا که کما بیش تریاک میکشه، دوم اینکه از اول هم سرد مزاج بود و کلا تمایل به سکس نداشت تا یک سال پیش که فهمیدم دو جنسیتی هست و الان بیش از چهار ساله که… ! این جملات آخر رو دیگه کاملا تو بغلم بود که گفت. گفتم خب، جملت ناتموم موند، چهار ساله که چی؟ باز با چشمای حشریش زل زد تو چشم و نگاهم کرد! گفتم چهار ساله که کیر نخوردی، آره؟ خودم امشب به اندازه چهار سال میکنمت، جمله ” تا صبح جرت میدم ” رو که گفتم معطل نکرد و لب تو لبام گذاشت شروع کرد به خوردن لبام، خودشو انداخت تو بغلم، بغلم کرد، وای سینه های درشتش تمام بغلمو پر کرده بود، چنان با حرارت لبامو میخورد که دیوونه شدم و شروع کردم به خوردن لبهای قلوه ای و گرمش، چه لبهای داغی داشت، تا دید باهاش همکاری میکنم شروع کرد مکیدن زبونم، گفتم آره خودشه سفت تر بمیک زبونمو، تا ته بمیکش، فکر کن کیرمه تو دهنت! اینو که گفتم حشری تر شد و دیگه داشت زبونمو میکند از جاش! دستشو انداخته بود لای موهام پشت سرم و سرمو محکم فشار میداد جلو تا بتونه زبونمو تا ته بمکد! موهاشو گرفتم و از خودم کندمش و زل زدم تو چشای حشریش و گفتم کیر میخوای؟ گفت میخوام، کیر کلفت تورو میخوام! گفتم پاره ات میکنم جنده، تو دیگه از امشب جنده ی منی، منم بکنتم! بلند گفتم فهمیدی، و محکم تاپ زرد رنگشو از تنش کندم و دست انداختم تو سوتینش و کشیدم پاره اش کردم که رد بندهاش رو شونه هاش قرمز مونده بود! کمرشو کشیدم که بغلش کنم، با دو دست هولم داد عقب و با ناخنای تیزش تیشرتمو کشید و از تنم پاره کرد، و پرید تو بغلم و دوباره لبها و زبونمو سفت میخورد، حس سینه های سفید نرم و گنده و مشک مانندش دیوونم کرد و انداختمش روی دسته کاناپه و دودستی ممه هاشو چنگ میزدم و میمالیدم، شروع کردم به لیسیدن ممه های مشکش، نوک ممه هاشو چنان میک میزدم که ممه هاش رگ می انداخت و آه و ناله درد و شهوتش فضای خونه رو پر کرده بود. اما کافیم نبود، سعی میکردم همه ممشو تو دهنم جا بدم اما مگه پستون به این بزرگی جا میشد تو دهنم! بغلش کردم بردم تو خواب و انداختمش رو تخت! یخورده مثل گرگی که به شکارش نگاه میکنه رونهای پر و باد کوسشو توی شلوار استریج برانداز کردم تا آمپر کیرم به صد رسید و مثل وحشیها شلوار استرچ و شورتشو چنان از پاش کندم که هردو پاره شدند! قرمزی درد کشیدن و پاره کردن لباساش روی پوست سفیدش خوی درندگی و حشریتمو ده برابر کرد، مغزم تو اون لحظه فقط یک فرمان میداد که یالا پاره و پورش کن! شیرین مبهوت به بدن تراشیده و ورزشکاری من نگاه میکرد و در حسرت پاره شدنش بود و بی صدا تمنای کیر میکرد، شلوار و شورت خودمم کندم و افتادم روش، چنان محکم گرفته بودم که انگار میخواست کل هیکلمو تو کوسش جا بده! رفتم رو پستونای درشتش خوردن و مکیدن، میومدم بالا و گردن و لبهاشو میخوردم و باز میرفتم پایین رو ممه هاش و پایین و نافشو خوردم و پایینتر تا رسیدم به کوس سفید و بلوریش که لاش صورتی و ناز بود، میخواستم تا صبح کوسشو بخورم چنان چنگ به سرم میانداخت که ناخنای تیزش پوست سرم رو زخمی کرد و دیگه دوتا دستهاشو میگرفتم و مانعش میشدم، اما چنان حرفه ای چوچولش رو سرد و گرم یعنی با دهان نیمه باز و دهان بسته میخوردم و سفت و یواش چوچولشو میخوردمو میکشیدمو میلیسیدم که داشت دیوونه میشد تا مچ دستهاشو از دستم رها کنه و چنان از فشار و عصبانیت شهوت دندوناشو بهم فشرد و نعره تو گلو زد که دستهاش رها شد و چنگ به تشک انداخت و کمرشو از تشک میکند و کوسشو با اخرین قدرت به صورت و زبونم فشار میداد، حس کردم داره به ارگاسم میرسه که پرتش کردم عقب روی تشک و یک سیلی محکم بهش زدم و از فاز یوز پلنگ ماده وحشی بیرون اومد و ارومتر شد و رفتم روش و دوباره ممه هاشو خوردم و دوباره لباشو و فرو کردن زبونم تا ته حلقش و دوباره مکیدن زبونم توسط این ماده ببر! یهو پرتم کرد عقبو افتاد روم و سریع رفت پایین و کیرمو تا دسته تو حلقش جاداد! چنان حرفه ای سر میچرخوند و دورتادور کیرمو به تمام دیواره حلقش میمالید و میمکید، یواش یواش وحشی شد و دوباره محکم کیرمو میخورد و میمکید حتی به قصد کندن و بلعیدن کیرم! به اوج رسیدم و موهاشو گرفتم و از کیر کندمش و به پشت خوابوندمش ، خودش لنگاشو ۱۸۰ درجه واسم باز کرد و گفت تو که کشتی منو، زودباش پارم کن کوسکش دیگه طاقت ندارم اون کیر کلفت بیرون از کوسم باشه! دوتا بازوهامو گرفت و سرشو کشید بالا چشم تو چشم گفت، پارم کن لعنتی! هولش دادم رو تخت و سرکیرمو گذاشتم تو کوسشو پاهامو کندم از تشک و با دوتا دستهام هم سینمو فشار دادم بالا تا تمام وزنم بیفته روی کیرمو این کوس تافتونو که لای اون رونهای پر چهارساله قایم شده رو پاره کنم! چنان جیغی کشید که گفتم مرد! گفت جرخوردم پارم کردی، فشارمو بیشتر کردم، پوست کیرم کشیده شده بود عقب تا تخمام از بس این کوس تنگ و عضلانی بود، اما لذت پاره کردنش از دردش بیشتر بود! پنجه انداخت تو پنجم و گفت کوسکش به قولت عمل کن و پارم کن! گفتم کیرم چطوره؟ گفت داره جرم میده، اما من میمیرم واسه کلفتیش، گفتم تو کیه منی؟ گفت من جندتم، گفتم من کیم؟ گفت تو بکنمی! دیوونه شدم و شروع کردم به تلمبه زدن، چنان کمر میزدم که صدای جداشدن تخته های تخت از میخ رو میشنیدم، انقدر با قدرت تو کوسش تلنبه میزدم که ارواره ها و دندونای شیرین به هم میخورد و انقدر حشری شده بود که پاهاشو دور کمرم قفل کرد و با تلمبه زدن هام با من از تشک کنده میشد اما قفل لنگاشو ول نمیکرد مبادا این کیر از تو کوسش بیاد بیرون! ناخنهاش تا نیمه توی گوشت بدنم بود و سرشو میاورد بالا و لبها و زبونمو میکند و گردنمو مثل خوناشام میمکید، انقدر کرد تا به جنون رسیدم و برای خالی کردن آبم تو کوس تنگش، چنان تا ته تپوندم تو کوسش و به تشک میخش کردم تا آبم به عمق جیگرش برسه، به یکباره تمام لنگش خیس شد از آبش و اب من و پاهاش سر خورد و کمرمو رها کرد و بیحال افتادم روش! انگار یه تریلی از رومون رد شده بود و تشک خیس بود از عرق بدن ما دوتا! آخرین بوسه تشکر رو از هم گرفتیم و ساعتی تو بغل هم بخواب رفتیم.
-[x] ادامه دارد
سرایدار رو با یه تیپا انداختم بیرون و با کژال جونم آپارتمانو چک کردیم! موقع چک کردن اطاق خواب، کژال گفت، فقط خوابش کم نوره! گفتم خوبیش به همینه، عوضش دنج تره و چون مشرف به جایی نیست، بدون مزاحمت و فضولی راحت میشه هرکاری کرد، منظورم شیطونیه دیگه، میفهمی که چی میگم؟ کژال یکم سرخ شد، نمیدونم از شرم بود یا از هیجان، و با کمی خجالت سرش رو به علامت تایید تکون داد و همینطور که داشت از اتاق خواب میرفت بیرون تو حال برگشت و متوجه من شد که چه مشتاقانه و هیز داشتم کون گندشو برانداز میکردم که داشت شلوار جین آبی شو میترکوند، یه لبخندی زد و رفت!
فرداش بدون کوچکترین تردید و تأمل آپارتمان رو قولنامه کردم و ده روز بعد محضر و کلید رو تحویل گرفتم واسه اثاث کشی. اومدم دومرتبه واحد رو چک کنم که بروم وکارگر بیارم واسه تمیزکاری! خوب که تو نور روز دقت کردم دیدم بله، یه نقاشی اساسی لازم داره! یهو این مابین در زدند، در رو باز کردم کژال همراه با پدرش آقا رضا و مادرش که خودشو شیرین معرفی کرد وارد شدند و پیشنهاد دادند که در تمیزکاری واحد کمکم کنند، اما تشکر کردم و گفتم که بهشون زحمت نمیدم و کارگر تمیزکار میارم! شیرین مادر کژال قدش کوتاه تر از کژال بود، اما برجستگی هاش حتی بیشتر و وسوسه انگیزتر بود! میشد به راحتی حدس زد که کژال عسل این کندوست و اصلا به باباش نرفته، لامصب این مادر و دختر یکی از دیگری سکسی تر! وااای چه کوسی بود ننهه! مادرش هم از نگاه های هیز من دوزاریش افتاد ولی برعکس دخترش کژال با اعتماد به نفس و آرامش یه لبخند قشنگی بهم زد و گفت تعارف نکنید من جدی گفتم در تمیزکاری کمکتون میکنیم! همین موقع بود که باز مثل جن بو داده، سرو کله خیرالله پیدا شد و پیشنهاد داد که با زنش واحد رو تمیز کنه، ناچار قبول کردم، گفتم اما قبل از اون اول باید یه نقاش پیدا کنم واحد رو رنگ کنه! رضا بلافاصله گفت من یه نقاش خوب میشناسم، نگران هیچی نباش و فقط کلیدهارو بده به من دو هفته ای حاضره، من هم دسته کلید اضافی رو بهش دادم، اما حالت چهره شیرین عوض شد، واضح بود که از پیشنهاد رضا راضی نبود و بلافاصله خانواده کژال خداحافظی کردند و رفتند. تو دلم چندتا فحش به خیرالله دادم که دیگه شده بود کابوسم. خیرالله با نگاهی دلسوز و مهربون، پرسید مهندس، شما خودتان نقاش نمیشناختید؟ گفتم چطور مگه؟ این رضا ریگی به کفششه؟ گفت نه والله، کفش هایش همیشه تمیز و واکس زده هست! خندیدم از سادگیش و گفتم یعنی اهل دوز و کلکه؟ آخه زیادی پسرخاله شده! گفت نه، دروغ چرا، آن را نمیدانم، اما رفیق بازه و ممکنه رفقایش را اینجا بیاورد! گفتم خونه خالیه، حالا چند پیک مشروبم اینجا بخورن، اشکالی نداره! گفت راستش دوستاش ناجورند! پرسیدم چجوری، منظورت چیه؟ گفت هیچی، شما از خانمش بپرس، راستش این خانواده بسیار با خانواده معمولی متفاوت می باشند.
دو هفته بعد رضا زنگ زد و گفت مهندس جون، واحدتون آمادس،تشریف بیارید و مزد نقاش رو پرداخت کنید! اومدم و بررسی کردم الحق نقاشه کارش خوب بود، اما حس کردم تو اتاق خواب کمی بوی تریاک میاد. کلیدهارواز رضا گرفتم و خیرالله رو واسه تمیز کاری صدا زدم.
خیرالله رفت تا وسایل تمیزکاری و زنش رو بیاره که شروع کنند. وقتی زن خیرالله رو دیدم از خدا استغفار کردم و همون لحظه کیرم ده سال پیر شد، لامصب داشت میترکید، انقدر چاق بود، اصلا زانو نداشت و با اون چشمهای تنگش شکل عروسکهای بودا بود که همش دست تکون میدن! خودشون مواد تمیزکننده هم داشتند، رو به خیرالله کردم و گفتم من میرم و غروب برمیگردم، تو هم فرصت کافی داری تا من برگردم اینو (با اشاره سر به همسرش) تمیز، بکنی! بنده خدا گیج شد، پرسید چی فرمودید مهندس؟ گفتم اولا که اینو اویزه گوشت کن که این القاب تو کون من نمیره و همون آرش کافیه! دوم اینکه گفتم تا برگردم ( باز اشاره با سر) اینو میتونی حسابی و تمیز بکنی، یا برم یکی دیگه رو بیارم ترتیبشو بده؟ گفت نه من خودم بسیار، بسیار تمیز میکنمش که شما دیگه نشناسیش! گفتم من میام چک میکنما، همه جاشو دست میکشما! بعد گفتم نه خودت دست بکش. پرسیدم صبحونه که خوردی، یه وقت وسط کار سقط نشی؟ گفت چه میگویی مهندس، این کار هر روز من است! گفتم باز گفتی مهندس؟ رو مخمی عجیب، باز زن بشکشو نشون دادم و گفتم فعلا برو به کار بچسب ببینم چند مرده حلاجی!
اثاث کشی تموم شد و عصر روز اولی که تو خونم مستقر شدم زنگ در بصدا در اومد، باز کردم، شیرین ننه کژال بود، گفت به مجموعه ما خوش اومدین، شب بالا منتظرتونم! با لبخند گفتم یه خورده زود نیست؟ خندید و گفت منظورم شام بود نه عصرونه! گفتم بروی چشم، اما هنوز من سوار آسانسور مجموعه هم نشدم، چه برسه اون بالا… گفت، باااای، شب میبینمت! درو بستم و برگشتم تو خواب و تو اینه دراورم نگاه کردم و گفتم، داش آرش، حال کردی، فرهنگ غربی رو تو ناف تهرون؟ طرف انقدر راحته، نمیدونی بری تو کار کردنش، یا قراره اربابت بشه!
رفتم واسه شب یک گلدون ناز با گلهای قرمز خریدم واسه شیرین و یک دسته رز صورتی واسه کژال، یه بطر جانی واکر هم که امین دامادمون قبلا واسم از آستارا آورده بود واسه رضا بردم.
-[ ] زنگو که زدم کژال درو باز کرد، یه تاپ طوسی یقه ضربدری پوشیده بود که کمی باز بود و سینه های برجستشو گذاشته بود تو ویترین! یه دامن استرچ مشکی تنگ و کوتاه که آنقدر کون گندشو سکسی کرده بود، انگار خیسه و چسبیده به کونش، وقتی می نشست رو مبل باید دستشو میزاشت رو دامنش که کوسش پیدا نباشه! دسته گل رو بهش دادم! پشت سرش شیرین ایستاده بود که اومد جلو خوش امد بگه، یه تاپ لیمویی تنگ ریز بافت و نازک پوشیده بود که قسمت بافت روی سینه های درشتش انقدر کش اومده بود که بدن نما شده بود، یه شلوار استرچ تنگ سرمه ای هم پوشیده بود که درزاش لای کون و قاچ کوسش پنهان بودند و خدا خدا میکردم تا قبل از شام آبم نیاد و لو برم! اما گرمی و لرزش دستام موقع دادن گلدون به شیرین منو لو داد و یه حس رضایت خاصی از این وضع رو میشد توی چشمهای شیرین دید. با دیدن این صحنه من هم فورا اعتماد به نفسمو بدست آوردم و اشاره به گلدون کردم و گفتم اگه گلهای بزرگتر میخوای بهتره خاکشو عوض کنی! فکر کنم منظورمو فهمید! درست همون لحظه شوهرش رضا از موال اومد بیرون و هنوز صدای سیفونش میومد و با دستهای خیسش بهم دست داد، و من بلافاصله خطاب به شیرین با نگاهی کاملا منظوردار رضا رو نشون دادم و گفتم: هر چی زودتر، بهتر، چون از این خاک گنده تر از این رز در نمیاد، همه خندیدن و شیشه ودکا رو دادم به رضا! شیرین گفت من برم چایی بیارم و تا برگشت، واای چه شاه کونی رو تو اون شلوار استرچ جا داده بود، لامصب لعبتی شده بود. رضا گفت صبر کن چایی بعدأ، اول صفای این عرقو برسیم! سه تا گیلاس اورد و نامردی نکرد و پرشون کرد، هرکدوم تریپل شات یا به زبون لاتی سه چتوله شد! کژال هم رفت و یک لیوان آب پرتقال واسه خودش آورد! جانی واکر گیراییش زیاده و زود میگیرتت! رضا و شیرین ناشی بازی در آوردن و تند خوردن و گیلاس دوم رو ریختند! منم تا دیدم سرشون گرمه و کژالم نصف اب پرتقال رو خورده، بقیه مشروبمو خالی کردم تو لیوان کژال طوریکه غیر از کژال کسی متوجه نشد! انقدر مشروبه حال داد که شام یادمون رفت و با تنقلات روی میز و مشروب حسابی تو حال بودیم! رضا که داشت گیلاس سومم میخورد تو ابرها بود و غرق حال خوب خودش، شیرین هم کمی مست شده و گاهی با چشمای خمارش که ازش بوی حشر میزد بیرون بهم زل میزد! اما کژال چون صبح زود مدرسه داشت کم کم شل شده بود و داشت خوابش میبرد، من هم که از همه کمتر خورده بودم و هشیارتر بودم همونجا روی مبل دستمو بردم پشت کژال که کنارم نشسته بود و شروع کردم مالوندن کونش اول از روی دامن، ولی چون دامنش کوتاه بود رفت و یه شال آورد و کشید روی پا و کمرش، اینطوری دیگه راحت از پشت دامنشو کشیدم بالا و با همکاریش که یه لحظه باسنشو از مبل کمی بلند کرد، دستمو کردم تو شورتشو انگشتام گاهی تو سوراخ کونش و گاهی هم رو چوچولش، و با چوچولش انقدر بازی کردم که ناخواسته داشت میومد تو بغلم که لب بده که یهو خودمو کشیدم عقب مبادا این زن و شوهر مست متوجه بشن! همینطور که با چوچول کژال بازی میکردم کیرم تو شلوار سنگ شده بود و همزمان با نگاه های حشری و کشدارم بدن شیرین رو برانداز میکردم و تو فانتزی جر دادنش غرق بودم، که یهو دیدم شیرین تمرکز کرده رو شلوارم، نگاه کردم دیدم کیر کلفتم ضایع زده بالا و داره شلوارمو سوراخ میکنه، در همین لحظه شیرین نفس عمیقی کشید و زبونشو به روی لبهای قلوه ایش کشید و ترشون کرد، انقدر حشری شدم که شروع کردم با انگشتم تلنبه زدن تو کوس کژال و یکدفعه زانوهای کژال لرزید و انگشتم خیس و داغ شد و تمام انگشتم پوشیده شد از آب داغ و غلیظ کژال، انگار بعد از ماه ها آبش اومده! بی حال شد و پلکهاش روی هم اومد! شیرین که متوجهش شد، گفت پاک یادمون رفت تو فردا مدرسه داری برو تو اتاقت بخواب! برگشتم و دیدم رضا هم روی زمین نشسته و سرشو گذاشته روی صندلی و داره خوابش میبره! با کمک شیرین بردیمش تو اتاق خوابشون و خوابوندیمش روی تخت، نامفهوم چیزی زیر لب میگفت، خوب گوش دادم، می گفت دمت گرم مهندس معجونت توپه توپه، بازم بریز! منو شیرین خندیدیم و برگشتیم تو پذیرایی و شیرین گفت اگه غذا نمیخوری زیرش رو خاموش کنم، گفتم نمیخورم و با لبخند گفتم ولی هرگز زیرشو خاموش نکن بزار داغ باشه! خندید و گفت آخ باز رضا یادش رفت ماشینو بزنه تو پارکینگ! گفتم میخوای کلیدو بده من بزنم توش! مخصوصا از این الفاظ استفاده میکردم چون حس کرده بودم همونطور که من میخوام جرش بدم، اونم انگار میخواد جر بخوره! خندید گفت پس با هم بریم پایین بزن تو!
-[ ] کلید و ورداشت و شال کژالم کشید رو دوشش چون هوا پاییزی و ملس بود و رفتیم تو آسانسور! به محض حرکت تعادلش بهم خورد و از پشت چسبیدمش و به هوای محافظتش کیرمو چسبوندم به کون گنده و بغل پر کنش و چسبوندمش به دیوار آسانسور و یک دستم به دسته اسانسور دست دیگمم به سینه راست شیرین! وقتی متوقف شد و ولش کردم، برگشت یه نگاه بیا منو بکن بهم کرد که باز کیرم سنگ شد! ماشینو زدیم تو و شیرین گفت رضا تو داشبوردش سیگار داره، دوتا چاق کنم بکشیم؟ گفتم چرا که نه، اتفاقا میطلبه، گفتم اما نه تو ماشین چون هم سرده و اینکه راحت نیست، بریم خونه من بکشیم! گفت آخه دیر وقته، گفتم بجاش بهترین وقته، مگه چند وقت یک دفعه پا میده بیای خونم سیگار بزارم لبت؟ با حالت نیمه مستی که کمی هم سست شده بود گفت، سیگار بزاری لبم؟ گفتم آره، مگه همینو نمیخوای؟ گفت چرا! گفتم پس پاشو بریم! گرفتمش تو بغلم و بردمش دم در خونم و با یک دست کمرشو چسبیده بودم و با دست دیگم کلید انداختم و در رو باز کردم و اومدیم تو ! روی مبل نشوندمش کنار خودم تقریبا تو بغل خودم و سیگارامونو آتیش کردیم! ازش پرسیدم چرا اون روز که رضا برای نقاشی خونه ازم کلید گرفت تو ناراحت شدی؟ گفت تو دیگه دوستمی و میتونم بهت اعتماد کنم، درسته؟ گفتم حتما! گفت من و رضا پنج ساله که ازدواج کردیم، رضا شوهر دوممه، پدر کژال هشت ساله که آمریکاست، کژال هفت سالش بود که پدرش ویزای هلند گرفت و رفت هلند تا کار مارو هم درست کنه، اما نه تنها بی عرضه بود، بلکه بیخیال هم بود! تک پسر یه تاجر فرش بود که بچه ننه بزرگ شده بود و فقط خوشگذرانی و ولخرجی بلد بود اصلا جنم کار نداشت، قمارباز هم بود، وقتی کفگیرش به ته دیگ خورد عزم خارج کرد و ویزای هلند رو گرفت که مجبورش کردم قبل از رفتن با نصف پولهاش این اپارتمانو واسه من و دخترم بخره! آقای بیخیال رفت و طبق معمول ما رو فراموش کرد و بعد از دو سال تو هلند با یک توریست آمریکایی ازدواج کرد و رفت آمریکا، منم طلاق غیابی گرفتم و الان هم زندگیمونو با حقوقم که تو مخابرات کار میکنم میگذرونم! این رضا هم همکارم بود و انقدر زیر پام نشست تا زنش شدم و از اجاره نشینی راحت شد، خانوادش شهرستانند، اما بعد از دو سال متوجه مشکلاتش شدم! اولا که کما بیش تریاک میکشه، دوم اینکه از اول هم سرد مزاج بود و کلا تمایل به سکس نداشت تا یک سال پیش که فهمیدم دو جنسیتی هست و الان بیش از چهار ساله که… ! این جملات آخر رو دیگه کاملا تو بغلم بود که گفت. گفتم خب، جملت ناتموم موند، چهار ساله که چی؟ باز با چشمای حشریش زل زد تو چشم و نگاهم کرد! گفتم چهار ساله که کیر نخوردی، آره؟ خودم امشب به اندازه چهار سال میکنمت، جمله ” تا صبح جرت میدم ” رو که گفتم معطل نکرد و لب تو لبام گذاشت شروع کرد به خوردن لبام، خودشو انداخت تو بغلم، بغلم کرد، وای سینه های درشتش تمام بغلمو پر کرده بود، چنان با حرارت لبامو میخورد که دیوونه شدم و شروع کردم به خوردن لبهای قلوه ای و گرمش، چه لبهای داغی داشت، تا دید باهاش همکاری میکنم شروع کرد مکیدن زبونم، گفتم آره خودشه سفت تر بمیک زبونمو، تا ته بمیکش، فکر کن کیرمه تو دهنت! اینو که گفتم حشری تر شد و دیگه داشت زبونمو میکند از جاش! دستشو انداخته بود لای موهام پشت سرم و سرمو محکم فشار میداد جلو تا بتونه زبونمو تا ته بمکد! موهاشو گرفتم و از خودم کندمش و زل زدم تو چشای حشریش و گفتم کیر میخوای؟ گفت میخوام، کیر کلفت تورو میخوام! گفتم پاره ات میکنم جنده، تو دیگه از امشب جنده ی منی، منم بکنتم! بلند گفتم فهمیدی، و محکم تاپ زرد رنگشو از تنش کندم و دست انداختم تو سوتینش و کشیدم پاره اش کردم که رد بندهاش رو شونه هاش قرمز مونده بود! کمرشو کشیدم که بغلش کنم، با دو دست هولم داد عقب و با ناخنای تیزش تیشرتمو کشید و از تنم پاره کرد، و پرید تو بغلم و دوباره لبها و زبونمو سفت میخورد، حس سینه های سفید نرم و گنده و مشک مانندش دیوونم کرد و انداختمش روی دسته کاناپه و دودستی ممه هاشو چنگ میزدم و میمالیدم، شروع کردم به لیسیدن ممه های مشکش، نوک ممه هاشو چنان میک میزدم که ممه هاش رگ می انداخت و آه و ناله درد و شهوتش فضای خونه رو پر کرده بود. اما کافیم نبود، سعی میکردم همه ممشو تو دهنم جا بدم اما مگه پستون به این بزرگی جا میشد تو دهنم! بغلش کردم بردم تو خواب و انداختمش رو تخت! یخورده مثل گرگی که به شکارش نگاه میکنه رونهای پر و باد کوسشو توی شلوار استریج برانداز کردم تا آمپر کیرم به صد رسید و مثل وحشیها شلوار استرچ و شورتشو چنان از پاش کندم که هردو پاره شدند! قرمزی درد کشیدن و پاره کردن لباساش روی پوست سفیدش خوی درندگی و حشریتمو ده برابر کرد، مغزم تو اون لحظه فقط یک فرمان میداد که یالا پاره و پورش کن! شیرین مبهوت به بدن تراشیده و ورزشکاری من نگاه میکرد و در حسرت پاره شدنش بود و بی صدا تمنای کیر میکرد، شلوار و شورت خودمم کندم و افتادم روش، چنان محکم گرفته بودم که انگار میخواست کل هیکلمو تو کوسش جا بده! رفتم رو پستونای درشتش خوردن و مکیدن، میومدم بالا و گردن و لبهاشو میخوردم و باز میرفتم پایین رو ممه هاش و پایین و نافشو خوردم و پایینتر تا رسیدم به کوس سفید و بلوریش که لاش صورتی و ناز بود، میخواستم تا صبح کوسشو بخورم چنان چنگ به سرم میانداخت که ناخنای تیزش پوست سرم رو زخمی کرد و دیگه دوتا دستهاشو میگرفتم و مانعش میشدم، اما چنان حرفه ای چوچولش رو سرد و گرم یعنی با دهان نیمه باز و دهان بسته میخوردم و سفت و یواش چوچولشو میخوردمو میکشیدمو میلیسیدم که داشت دیوونه میشد تا مچ دستهاشو از دستم رها کنه و چنان از فشار و عصبانیت شهوت دندوناشو بهم فشرد و نعره تو گلو زد که دستهاش رها شد و چنگ به تشک انداخت و کمرشو از تشک میکند و کوسشو با اخرین قدرت به صورت و زبونم فشار میداد، حس کردم داره به ارگاسم میرسه که پرتش کردم عقب روی تشک و یک سیلی محکم بهش زدم و از فاز یوز پلنگ ماده وحشی بیرون اومد و ارومتر شد و رفتم روش و دوباره ممه هاشو خوردم و دوباره لباشو و فرو کردن زبونم تا ته حلقش و دوباره مکیدن زبونم توسط این ماده ببر! یهو پرتم کرد عقبو افتاد روم و سریع رفت پایین و کیرمو تا دسته تو حلقش جاداد! چنان حرفه ای سر میچرخوند و دورتادور کیرمو به تمام دیواره حلقش میمالید و میمکید، یواش یواش وحشی شد و دوباره محکم کیرمو میخورد و میمکید حتی به قصد کندن و بلعیدن کیرم! به اوج رسیدم و موهاشو گرفتم و از کیر کندمش و به پشت خوابوندمش ، خودش لنگاشو ۱۸۰ درجه واسم باز کرد و گفت تو که کشتی منو، زودباش پارم کن کوسکش دیگه طاقت ندارم اون کیر کلفت بیرون از کوسم باشه! دوتا بازوهامو گرفت و سرشو کشید بالا چشم تو چشم گفت، پارم کن لعنتی! هولش دادم رو تخت و سرکیرمو گذاشتم تو کوسشو پاهامو کندم از تشک و با دوتا دستهام هم سینمو فشار دادم بالا تا تمام وزنم بیفته روی کیرمو این کوس تافتونو که لای اون رونهای پر چهارساله قایم شده رو پاره کنم! چنان جیغی کشید که گفتم مرد! گفت جرخوردم پارم کردی، فشارمو بیشتر کردم، پوست کیرم کشیده شده بود عقب تا تخمام از بس این کوس تنگ و عضلانی بود، اما لذت پاره کردنش از دردش بیشتر بود! پنجه انداخت تو پنجم و گفت کوسکش به قولت عمل کن و پارم کن! گفتم کیرم چطوره؟ گفت داره جرم میده، اما من میمیرم واسه کلفتیش، گفتم تو کیه منی؟ گفت من جندتم، گفتم من کیم؟ گفت تو بکنمی! دیوونه شدم و شروع کردم به تلمبه زدن، چنان کمر میزدم که صدای جداشدن تخته های تخت از میخ رو میشنیدم، انقدر با قدرت تو کوسش تلنبه میزدم که ارواره ها و دندونای شیرین به هم میخورد و انقدر حشری شده بود که پاهاشو دور کمرم قفل کرد و با تلمبه زدن هام با من از تشک کنده میشد اما قفل لنگاشو ول نمیکرد مبادا این کیر از تو کوسش بیاد بیرون! ناخنهاش تا نیمه توی گوشت بدنم بود و سرشو میاورد بالا و لبها و زبونمو میکند و گردنمو مثل خوناشام میمکید، انقدر کرد تا به جنون رسیدم و برای خالی کردن آبم تو کوس تنگش، چنان تا ته تپوندم تو کوسش و به تشک میخش کردم تا آبم به عمق جیگرش برسه، به یکباره تمام لنگش خیس شد از آبش و اب من و پاهاش سر خورد و کمرمو رها کرد و بیحال افتادم روش! انگار یه تریلی از رومون رد شده بود و تشک خیس بود از عرق بدن ما دوتا! آخرین بوسه تشکر رو از هم گرفتیم و ساعتی تو بغل هم بخواب رفتیم.
-[x] ادامه دارد
نوشته: Basmati
یک پاسخ به “کژال (۲)”
خوبه ادامه بده بنویس