پهلوانان نمیمیرند (۳)

دیری نگذشت که فاطمه با مجمع بزرگ که داخلش ساغر و سه پیاله و ماست وظرفی پسته و نمک و چند چیز دیگر بود وارد اتاق شد.
با همان لبخند بکن تو و نگاه نافذ .
فاطمه خم شد تا مجمع به زمین گذارد .از بالای یقه اش اندکی از اِنحنایِ سفید و چشم نواز بالای دو پستانش دیده میشد و
پهلوان سَربند حرفهای قباد ،این بار با چشمانش ،خیره به قصد لذت نگیریست این منطقه اغوا کننده زن را که به راستی برای زن سلاحیست کشنده ،که از برق این نقطه ی لطیف و دلفریب هیچ نگاهی جان سالم به در نمی برد .
فاطمه همان طور که خم بود و دستش به مجمع ،ناگه سر بالا آورد و دید که چشمان پهلوان در منطقه شکارگاهش میچَرد .پس خندید و هیچ نگفت.پهلوان هم نتوانست کلمه ای به زبان بیاورد.
پهلوان ناگهان در وجود خودش، به خودش نهیب زد:
تو را چه شده ای مرد.پس چرا باخته ای خودت را؟
تو کسی بودی که به غَمزه و قِرشمال یک زن دل ببازی و خودت را فراموش کنی؟این قدر سست عنصر؟

پس به فاطمه گفت: این مجمع را که گذاشتی،آن مجمع ناشتا را ببر و به اربابت بگو بیاید ،کاری دارم .
فاطمه روی برگرداند تا برود .هنوز فاطمه پا به پله اول نذاشته بود که سالار فریاد زد.:
تنها بیاید.
قباد در چشم به هم زدنی امد .انگار پشت در گوش ایستاده بود.
قباد همان طور که در چهار چوب در ایستاده بود گفت: جانم پهلوان.
سالار گفت: گیوه هایت را بکَن و بیا داخل آن در را هم پشت سرت ببند.
پس قباد دو زانو جلوی پهلوان نشست.نشستن قباد همانا و برجستن سالار همانا.
سالار دست برد و تفنگ از بیخ دیوار رو به قباد به دست گرفت و با خشمی افزون گفت:
همین حالا یا میگویی کیستی یا یک گلوله حرامت میکنم.
قباد تِته پِته کنان گفت: عَبد شمایم پهلوان .غلام شمایم چرا اینطور می کنید ؟مگر چه شده؟
سالار گفت: مردک تو خیال میکنی من خَرم؟
من دوستانی دارم که بزرگ یک منطقه اند.به دیدار آنها که میروم این طور مرا تحویل نمی گیرند که تو تحویل میگیری.
گوسفند میکُشی ،بساط عرق می چینی لابد میخوای شب آن زن را هم به بغلم بخوابانی .
تو کیستی؟چه کسی تو را اجیر کرده من را چیز خور کنی و اَنگ بیناموسی به نافم ببندی.
یالا بگو .وگرنه یک گلوله حرامت میکنم.
بخدا اگر بخواهی صغری و کبری بچینی ،رخصت نمیدهم .ماشه را میچکانم و کاسه سرت را سوراخ میکنم.
دِ بنال مرتیکه.
قباد که از هیبت بلند و شانه های پهن پهلوان و لوله تفنگ زبانش بند آمده بود ،به زحمت شروع کرد به حرف زدن:
بِبِببخدا ارباب ،ککککَسی من را اجیر نکرده .شما را هم نمیشناسم.
این فاطمه زن من است .کنیزم نیست .من اورا وقتی دو دختر صغیر داشت به زنی گرفتم .مال بلوک چمن دره بود.
شویَش سربند معرکه تیر در کردنِ عیاران کشته شد .شویَش خان منطقه بود .
بعد از کشته شدن شویش از آن بلوک به من پناه آورد.
نمیخواست در میان کَسان شویش بماند .دلِ خوشی از آنان نداشت .از دست پدرش به خاطر زیبایی اش به زور درش آورده بودند.
هم از شویش و هم از کسانی که بعد از کشته شدن او مانده بودند، بِلکل از چمن دره فراری بود.
من هم آن موقع زن داشتم .بچَمان نمیشد .زنم می گفت عیب از توست .طلاقش دادم .
این فاطمه را گرفتم ارباب.
به خدا قسم من آدم آبروداری ام ارباب .میخواستم این فاطمه بغل خوابتان بشود که شاید از شما تخم فرزندی به زِهدانش کاشته شود .چه کسی بهتر از شما که قوی پیکر و تنومند هستید.اگر پسر شود که نور علی نور است.
میخواهم حرف و حدیث های پَس سرم را که میگویند فلانی عقیم است را بخوابانم.
بخدا ارباب من آدم ناداریم.از مال دنیا دو گوسفند داشتم که یکی را دادم همسایه مان بکُشد که زیر دندانیان شود و عرق را خالی نخورید و قوّت بگیرید.
سالار داد زد: چرا میخواهی من را مست کنی.؟
قباد گفت :خواستم مست شوید که مبادا از گاییدن زنم صرف نظر کنید.تریاک هم گرفتم.
قباد همان لحظه دست به پر شالش برد و تکه ای تریاک بیرون آورد و رو به سالار گرفت و گفت:
ببین ارباب بخدا دروغ نمیگویم .ارباب حال که سینه ام را شکافتم و اسرار درونم را فهمیدی تو را جان کسانت قسم میدهم بمان و خواسته ام را اجابت کن.تا عمر دارم غلامیت را میکنم.
سالار این بار با صدای کمی آرام تر پرسید :
راستش را بگو .چه کسی میداند من در خانه توام؟
قباد گفت : به مرگ خودم و خانواده ام هیچکس .بخدا به هیچکس چیزی نگفتم.
سالار گفت: پس چه کسی را بردی شهر ؟تو که میگی زن نداری.
قباد جواب داد: به مرگ فاطمه رفتم تا این پسته ها و ماست را به نسیه از شهر بخرم.
سالار پس از شنیدن حرفهای قباد به آرامی ولی نه به اطمینان ،از سر ترحم ،لوله تفنگ را پایین آورد و به قباد گفت: زنت میداند؟
قباد گفت: راضیست.از شوهر حلال خودش هم راضی تر است.اگر او حامله باشد ،برادرهای شوهر مرحومش دیگر پا پی او نیستند .زن حامله را ننگ می دانند ببرند به بلوکشان.
سالار گفت : برو پایین منقلت را بر پا کن .خبرت میکنم .
به فاطمه بگو بیاید بالا واپُرسَش کنم.
فاطمه همان دم در را باز کرد و به داخل آمد .
به حالتی شرمگین و سر به پایین انداخته گفت :
راضیم پهلوان .شما شیره جانت را در من بریز و من را از این مرد صاحب اولاد کن ،من جانم را به شما میدهم پهلوان.
سالار که تا قبل از این فکر میکرد که مرد سَر خود برای رهایی از لوله تفنگ این حرفها را زده و هنوز حرفهای مرد باورش نمیشد ،با شنیدن این جملات از دهان زن به یک باره حالتی از ناباوری و شور و شهوت تمام وجودش را فرا گرفت و بی آنکه بخواهد با لبخندی به گوشه لبش گفت :
بروید منقلتان را آماده کنید .این عرق را هم من نمیخورم.
همان تریاک را مهیا کن که امشب شوری بر پا کنیم.
قباد و فاطمه انگار که کیسه کیسه به آنها زَر داده باشند ،چنان خوشحال شدند که نفهمیدند چطور پله های بالا خانه را پایین آمدند و هر کدام به طرفی رفتند.
قباد در پی آوردن لَش گوسفند از خانه همسایه و فاطمه به مطبخ رفت.
پهلوان به لب پنجره کشید و بیرون را نگاهی انداخت و وقتی خلوتی کوچه را دید خاطرش جمع شد و بر روی نمد نشست و به فکر فرو رفت.
سالار تمام لحظه هایی که از بدو ورود به خانه دیده بود را در ذهنش مرور کرد.از لبخند قباد به هنگام ورود،از خندیدن فاطمه موقعی که از بالای پله ها او را در حال رخت پهن کردن دیده بود،از خنده های دلفریب فاطمه موقع ناشتا و تعجب نکردن قباد وقتی که از شهر برگشت و آنها در حال اختلاط دیده بود.
پس لبخندی با خودش زد و گفت:
خوب جایی را در زدم.هم پناهم دادند و هم هوای شکمم را دارند و هم هوای زیر شکمم.و با خنده بیشتر با خودش گفت:
پس فاطمه زنِ حسن خان چمن دره بوده.ها ها ها .
کار خدا را ببین. این همه به رعیت ظلم کرد.
هم خود حسن خان را کشتم هم حالا میخواهم زنش را بگایم.آن هم چی، به رضایت شوهر جدیدش.
بسوزد خانه ظلم که خانه ات را میسوزاند.
آهای حسن خان کجایی که ببینی زن خوشگلت که یک شهر درباره خوشگلیش حرف میزدند امشب به زیر رانهای من ناله میکند.خدا بیامرزتت.چه گذاشتی برایم .ها ها ها.
پس سالار افکار منفی را دور ریخت و چهره و اندام فاطمه را در ذهن، پیش چشمش آورد.با خودش گفت به راستی که چرا این زن اینقدر پری پیکر و زیباروست.
آن کپلش ،ان سینه های مرمرینش،آن چهره ی گلرو و آن چشمانش که آدم را در سیاهی چاله چشمش غرق میکند.
نرینه سالار حالا حرکت کرد و در زیر تنبانش خود نمایی میکرد.نبض میزد و هی مانند زندانی در محبس خودش را به در و دیوار میکوبید.
سالار نرینه اش را به دست گرفت و فشارش داد و قلنجش را شکست و رو به آن گفت : آرام باش جانم .امشب به فرج خوشگل ترین زنی که تا بحال دیدم میروی جانم.

از سر غروری که بخود گرفته بود از همانجا داد زد .:قباد .آهای قباد.

فاطمه در کسری از دقیقه بالا آمد و در چارچوب در ایستاد و سرش را داخل آورد و با لبخندی که بیشتر از سر شرم بود گفت: جانم پهلوان.قباد نیست رفته خانه همسایه، لَش گوسفند را بیاورد.
سالار هم که از خنده زن خنده اش گرفته بود ،اما نه جوری که دندان هایش دیده شود گفت:
دوتا قابلمه آب روی آتش بگذار .میخواهم تنی به آب بزنم که هم خستگی این چند روزه از بدنم برود ،هم تو به فیض کامل برسی.
خودت هم یک کاسه آب یه سرت بریز.من زبانم بیشتر از دیگر جاهای بدنم کار میکند.
فاطمه هم خنده اش بیشتر شد و گفت:قربان زبان و دهانتان ،امروز آفتاب نزده رفتم حمام.پاک پاکم.بوی گل می دهم .مطمئن باشید زبانتان به جای شور نمیخورد.
چشم الان میزارم آب گرم بشود.
همینطور که فاطمه روی برگرداند تا از پله پایین بیاید
با خودش گفت :ای به قربان هیکلت و زبانت پهلوانم.
سالار هم این را شنید و بلند خندید.
ادامه دارد…

نوشته: نیما

ادامه…

بازدید 15,920

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “پهلوانان نمیمیرند (۳)”

  1. به نظر من باید خوب موضوع پخته بشه و همه جوانب در نظر گرفته بشه و همه چیز باور پذیر بشه بعد نویسنده بره سراغ اصل موضوع.اگر نویسنده بیاد همون اول دو طرف رو لخت کنه و بندازه به جون همدیگه لذت نداره.باید همه چیز باور پذیر باشه.اگر سکسی درمیون هست باید خواننده بتونه اون محیط رو در ذهنش تجسم کنه و همه چیز رو باور کنه بعد خودش رو بذاره جای یکی از شخصیت های داستان تا از خوندن و تصور سکسشون لذت ببره

  2. زود تر بقیش رو بنویس داستان نویسیت تا اینجا خوب بوده امیدوارم‌خرابش نکنی…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید