پرشان دوستم نیست (8)

سحر با چشمانى گرد شده از تعجب در چارچوب اتاق خواب ايستاده بود و تا هنگاميكه نگاهش درگير ما بود، مثل مجسمه ابولهول به يك نقطه خيره شده بودم و حتى جرات نفس كشيدن هم نداشتم. سحر چند سالى از من و سارا بزرگتر بود و جذبه خاصى داشت در آن لحظه كمى عصبانى بنظر ميرسيد كه اين شرايطو سخت تر ميكرد و هرلحظه منتظر شنيدن يكى از اون جيغ هاى بنفشش بودم. نفسم در نمياومد و قلبم هيچ تلاشى براى زنده ماندن نميكرد، دستم بى اختيار از پشت كمر سارا شل شد و به زمين افتاد، سارا بدون هيچ حركتى به ديوار ماتش برده بود و حتى بهتر از من نقش ابولهول را بازى ميكرد. سحر بر خلاف انتظارم جيغ نزد و در حاليكه مسير نگاهشو تغيير ميداد، پشت به ما بطرف آشپزخانه رفت و درب يخچالو باز كرد، در همين حين سارا مثل قرقى از كنارم بلند شد و بسوى مبلى كه روش خوابيده بود برگشت و من كه هنوز گيج بودم يه چشمم به سحر بود كه از يخچال آب برميداشت و از يه طرف مبهوت سارا شده بودم كه با چه سرعتى بروى مبل برگشته و حتى سرش هم زير پتو بود. نگاه غضب آلود سحر رو بخاطر اوردم و همانند انسانى كه زيرش آتشى روشن بود از جا پريدم و با اضطراب و بى هدف دور اتاق ميچرخيدم دستو پامو حسابى گم كرده بودم و اصلا روى نگاه كردن به سحر را نداشتم حاضر بودم هر كارى بكنم تا اون لحظه دوباره با سحر روبرو نشم، براى پنهان شدن همجا را امتحان كردم ولى جاى مناسبى نبود و كاملا ديده ميشدم، سرانجام ايستادم و همزمان كه نفسمو بيرون ميدادم شونه هام پايين افتاد و به سحر كه در آشپزخونه بود خيره شدم و فكرى به سرم زد! باقدم بلندى خودمو به جلوى مبلى كه سارا روش خوابيده بود رسوندم و همونجا روى زمين نشستم و قسمتى از پتوى سارا كه به پايين افتاده و تقريبا تا فرش ميرسيد را بالا گرفتم و رفتم زير پتو!
كف پاهاى سارا، درست جلوى چشمم بود و سعى ميكردم يكم پتو رو بكشم پايين تر تا از پشت معلوم نباشم. سارا مدام پاشو تكون ميداد و پچ پچ ميكرد ولى متوجه منظورش نميشدم، به خودم نگاهى انداختم كه چهارزانو نشستم و با پتويى كه روم بود از بيرون حتما عين كوهان شتر بنظر ميرسيدم و شايد سارا هم قصد گفتن همينو داشت ولى ضربه ى پاهاش به سرشونه ام محمكتر شده بود و يه ريز غر ميزد نميدونستم بايد چيكار كنم و بخاطر اين فكر احمقانه به خودم فحش ميدادم. بالاخره تصميم گرفتم جامو عوض كنم كه توجه ام به پاى سارا جلب شد كه بيشتر از قبل به عقب رفته بود و آماده ميشد كه اينبار لگد محكمترى بزنه، بى اختيار دهنم باز شد «سارا !!! جون مادرت نزن» ولى انگار نشنيد! درحاليكه پاشو ميديدم كه با چه شدتى داره به سمت صورتم مياد سريع چرخيدم تا از زير پتو بيرون برم ولى ديگه دير شده بود و با ضربه اى كه به پس كله ام زد يه لحظه برق از چشمام پريد و
حركت رو به جلوم با صورت به سمت فرش بود ولى قبل از برخورد دستامو رو زمين گذاشتم و مانع حس كردن فرش با دماغ شدم!
در حاليكه سعى ميكردم بلند شم يه دستم پشت سرم بود كه حسابى ميسوخت؛ تا حالا پسى به اين محكمى نخورده بودم اونم با پا !
ديگه از مغزم انتظار فكر كردن نداشتم هرچى ميكشيدم از اون افكار احمقانه بود احساس ميكردم قطع نخاع شدم و دور خودم تلو تلو ميخوردم كه بعد از لحظه اى سرمو بالا اوردم و متوجه نگاه حيرت زده سحر شدم كه مات و مبهوت از آشپزخونه زل زده به من! حاله نورى كه از اتاق خواب بروى زمين پهن شده بود نظرمو جلب كرد و بدون اينكه به سحر نگاه كنم آروم آروم بطرف اتاق خواب رفتم. هرچى نزديكتر ميشدم قدم هام تندتر ميشد تا اينكه رسيدم تو اتاق و چشمم به رضا افتاد كه روى تخت دو نفرشون خوابيده بود، درحاليكه سرعتمو كم نميكردم چند قدمى قبل از رسيدن به تختخواب بفكر “پرش سه گام” افتادم و در حاليكه از روى رضا ميپريدم درست روى تخت فرود اومدم و ناخودآگاه لبخندى رو لبم نشست اما صداى قژ قژ تخت و خرناس رضا همزمان به هوا بلند شد و بجاى خنده، لبمو گاز گرفتم و با صورتى جمع شده دعا ميكردم كه تخت نشكنه. با نگاهى به اطراف دراز كشيدم و به زير پتوى دونفره اى كه نصفش هم روى رضا بود رفتم.
حسابى گرم بود و انگار با هر سختى كه بود به خواستم رسيده بودم ولى احساس خوبى نداشتم، زير پتو بوى عجيبى پيچيده بود كه اصلا قابل تحمل نبود و درحاليكه نفسمو حبس كرده بودم خواستم سرمو از زير پتو بيرون بيارم كه صداى باز شدن درب كمد ديوارى مانعم شد و در همون حالت بى حركت موندم. تصوير سحر يه لحظه در ذهنم هك شد و ميتونستم حالتشو بعد از ديدن من روى تخت خوابش تجسم كنم و شايد الانم از حرص داره سرشو به كمد ديوارى ميكوبه! اما اينطور نبود، سحر انگار سعى ميكرد چيزى رو بزور از كمد بيرون بكشه ولى موفق نميشد و از صداى نفس كشيدنش معلوم بود كه حسابى كلافه اش كرده، در همين حين كه سحر با كمد و خودش درگير بود من هم زير پتو داشتم از اون بوى گند خفه ميشدم و حتى نميتونستم نفس بكشم و دستمو محكم روى دهن و بينيم گرفته بودم و با چشمانى از حدقه بيرون زده خيره شده بودم به رضا كه پشت به من خوابيده بود. با تنفر به رضا نگاه ميكردم و تو دلم بهش فحش ميدادم مطمئن بودم كاره خودشه و به شامى كه خورده بود فكر ميكردم! كم كم حالت خفگى بهم دست داده بود و قلبم يكى در ميون ميزد و با عرقى كه روى صورتم نشسته بود با تمام وجود مرگو حس ميكردم؛ مغزم از كار افتاده بود و به حالت خلسه، آگهى ترحيمى رو جلوى چشمم ديدم كه روش عكس و مشخصاتم درج شده اما بيشتر از همه جمله اى كه در پايين صفحه نوشته شده بود نظرمو جلب كرد كه در آن علت مرگ را خفگى بر اثر…
تو دلم داد بلندى سر رضا كشيدم و كمى به خودم اومدم، علت مرگ خيلى ضايع بود و اصلا نميخواستم بميرم! ياد حرف سوپور محلمون افتادم كه هميشه به شوخى ميگفت: «من كه ميخواستم دكتر مهندس بشم، شدم سوپور، ديگه واى به حال شما!» منم كه هميشه دوست داشتم شهيد بشم! ديگه واى به حال شما !!!
سحر هنوز مشكلش با كمد حل نشده بود و كم كم داشت درگيريشون بالا ميگرفت! زمان زيادى نگذشته بود ولى براى منى كه تو اون شرايط گرفتار شده بودم يك عمر گذشته بود. پتوى زخيمى كه روى من و رضا بود تمام محفظه ها رو پوشونده بود و هيچ راهى براى ورود هوا وجود نداشت و اين باعث موندگارى هرچه بيشتر اون بوى گند شده بود. نگاهم همچنان به رضا دوخته شده كه زير پوش سفيدش تا ميانه هاى كمرش بالا رفته و بى اختيار با نگاهم خط وسط كمرش رو دنبال ميكردم و به پايين ميومدم تا اينكه به كش زير شلواريش رسيدم و باز هم با حركت چشم چند سانتى به مسير ادامه دادم و لحظه اى خيره به آن منطقه متوقف شدم، دقيقا به محل خروج آن گازهاى سمى رسيده بودم، و دلم ميخواست با لگد محكمى اينكارشو تلافى كنم كه يهو حس كردم بدنم لرزيد و چشمم كه به رضا دوخته شده بود از هيجان زياد بشدت باز شد و رضا تير خلاص رو شليك كرد! لحظه اى در همون حالت خشك شدم رضا غافلگيرم كرده بود و دقيقا مثل رزمايش والفجر٢ از دشمن فرضى شكست خورده بودم!!
ديگه هيچى براى از دست دادن نداشتم و زير آتش توپخانه دشمن، راهى بجز عقب نشينى نبود پس بى درنگ پتو رو كنار انداختم و بسرعت بيرون اومدم. همزمان كه نفس عميقى ميكشيدم سحرو ديدم كه بدون اينكه متوجه من بشه از اتاق بيرون ميرفت و آروم در اتاقو بست. انگار به خير گذشته بود و درحاليكه نگاهم به رختخوابهاى چيده شده ى درون كمد ديوارى بود دوباره سرمو روى بالش گذاشتم ولى ديگه زير پتو نرفتم! از هرچى پتو بود نفرت داشتم و براى خودم هم عجيب بود كه اين همه اتفاقها كه از سرشب تا الان افتاده فقط براى يه پتو بوده…
چشمهام گرم شده بود و قبل ازينكه خوابم ببره افكارم بى اختيار شروع به چرخيدن دور سرم كرد و اتفاقها يكى يكى از جلوى چشمهام رد ميشدن و بدون اينكه تسلطى روش داشته باشم به سراغ بعدى ميرفت، به سارا كه ميرسم كمى بيشتر ادامش ميدم و به ياد اوردن اون صحنه ها ضربان قلبمو بالا ميبره و شايد عطش بوسيدن دوباره اش رو فقط بوسه اى مجدد رفع ميكرد و به محض تمام شدن، دوباره عطش…
با شناختى كه از خودم داشتم، باورم نميشد كه به اين راحتى اسير قلبم شده باشم و شايد در چند دقيقه، تمام بايد و نبايدهام رو فراموش كرده بودم و وارد مسيرى شدم كه سالها ازش فرار ميكردم، اصلا خوشحال نيستم، سردرگمم و هنوز ترديد دارم از عاقبتش ميترسم نميخوام دوباره به بيراه برم و مجبور بشم كه تنها برگردم، با گذشت چند سال، هنوز خستگى سفر تو تنم مونده، چطور ميتونم با يكديگه به همون مسير برگردم، ميترسم، از تكرار اشتباه ميترسم، از تنها ماندن در ميان راه ميترسم، ترسو نيستم ولى ميترستم، ذهنم در گذشته گير كرده و از آينده ميترسم، همه چى خيلى سريع اتفاق افتاد و من حتى فرصت فكر كردن هم نداشتم، هميشه همينطوره، غيرمنتظره و سريع شروع ميشه حتى زودتر از يك نگاه، ولى از نگاهم به خيانت ميترسم، از جهنمى كه درونش خاكستر ميشدم، ميترسم، اما با همه ترسهايم از ترس خبرى نيست وقتى كه قلبم بيادش ميلرزد…
درحاليكه چشمهام بسته شده، رشته افكارم قطع ميشه و به خوابى عميق فرو ميرم.
خواب عجيبى ميديدم؛
دشتى سرسبز در اوايل بهار كه غنچه ها تك تك از ميان چمنزار گلبرگهاى خوش رنگشان باز كرده بودند و بهمراه زيبايى، بوى عطر را براى طبيعت به ارمغان مى آوردند. نسيم خنكى ميوزيد و باد با دستان مهربانش صورتم را نوازش ميكرد. حس رهايى داشتم سبك شده بودم و حتى خبرى از دغدغه هاى ذهنيم نبود و انگار تازه متولد شده بودم. جاى عجيب و غيرقابل توصيفى بود كه هيچ شباهتى به آنچه تا بحال ديده يا شنيده بودم نداشت، نگرانى ،اضطراب ،ناراحتى و حتى ترس هم در آنجا بى معنى بود و بى شك جايى اينچنين نميتوانست روى كره خاكى انسانها باشد. من اينجا آزاد بودم و حرف در گلويم بغض نميشد، حرفم را بدون ترس فرياد ميزدم، و براستى اينجا كجاست…
هيچكس درآن حوالى نبود و تنهاى تنها در آن سرزمين رويايى بودم اما احساس غربت نميكردم حتى با خودم هم ديگر غريبه نبودم و پرشان دوستم بود!
پرشان خوب شده بود و ديگر نيازى به ويلچر، سمعك و عينك نداشت و حتى صداش ديگه شبيه بلبل نبود، و حتى ميتونست بلند بلند آواز بخونه و دركنارم ميدويد حتى بهتر از من؛ هميشه بخاطر بلايى كه سرش آورده بودم عذاب ميكشيدم و خودمو مقصر تمام محدوديت هاش ميدونستم و حال كه او را دركنارم سالم ميديدم ديگر از آن عذاب وجدان رهايى يافته بودم و با هم ميخنديدم، بلند، بلندتر چيزى كه حتى تصورش را هم نميكردم…
از پرشان ميپرسم «تو واقعا كى هستى؟» ولى بدون اينكه جوابى بده فقط ميخنده، خنده اش را دوست داشتم سالها بود حتى يه لبخند كوچك هم نزده بود، وزير لب زمزمه ميكنم «چقدر دلم براى خنده هايت تنگ شده پرشان…»

مدتى نگذشته بود كه صدايى بگوشم رسيد و كم كم صدا رساتر ميشد تا جايى كه بسيار آزاردهنده شده بود گوشهايم را گرفته بودم ولى تاثيرى نداشت و آن صداى گوشخراش هرلحظه بلندتر ميشد؛ يك آن كنار گردنم گرمى نفسى را حس كردم وبا چند قدمى كه از ترس برداشتم بسمتش برگشتم و سارا را ديدم كه مدام فرياد ميكشيد و بطرفم مى آمد صداى سارا آنقدر آزاردهنده بود كه سعى ميكردم ازش دور بشم اما او بدنبالم مى آمد و بلندتر از قبل فرياد ميكشيد. بعد از طى مسافتى طولانى كه از سارا فرار ميكردم به نفس نفس افتادم و ايستادم، روبروم درختى با سيب هاى درشت و قرمز بود كه هيچكس نميتوانست از خوردنش پرهيز كند اما حس خوبى نداشتم انگار ميوه ممنوعه بود و من نبايد به آنها دست ميزدم. ناگهان صداى جيغ سارا زير گوشم باعث فريادم شد و درحاليكه چهره خشمگينش را ميديدم عقب عقب رفتم و با هر قدم او هم قدمى به جلو برميداشت و نزديك ميشد تا اينكه پشتم به درخت چسبيد و به سختى آب گلويم را غورت دادم. سارا كه ديگر راه فرارى براى من نميديد شروع به گفتن حرفهايى با صداى بلند كرد و هربار بلندتر از قبل جيغ ميكشيد، طاقتم تمام شد و فرياد زدم «از جون من چى ميخواى» ولى صداى سارا انقدر بلند بود كه حتى خودم هم صدايم را نشنيدم، ناگهان فكرى به ذهنم رسيد و احساس كردم كه سارا چيزى از من ميخواد و دستمو به سمت سيب بزرگى كه در فاصله كمى از من قرار داشت دراز كردم، صدايى درونم فرياد ميزد كه اينكارو نكنم ولى چاره اى نداشتم و سيب را گرفتم و خيلى راحت از شاخه جدا شد آن را جلوى صورتم آوردم؛ از عطر سيب مست شده بودم و عميق نفس ميكشيدم سارا با ديدن سيب كمى آرام گرفته بود و احساس ميكردم داره بهم لبخند ميزنه ، سيب را جلويش گرفتم و او بدون معطلى نصف سيب را گاز زد و درحاليكه كه دهنش ميجنبيد به وضوح لبخندش را ميديدم، سارا با آن اشتهايى كه سيب را ميخورد وسوسه ميشدم و سيب را به دهانم نزديك كردم و عطر سيب كه دوباره به مشمام خورد دهانم بى اختيار باز شد و نصف ديگر سيب را با يه گاز خوردم، سيب آنقدر خوشمزه بود كه لحظه اى سرم گيج رفت و به يكباره همجا دگرگون شد و خودم را ميان زمين و آسمان معلق ديدم كه با سرعت زيادى در حال سقوط بودم ولى طعم سيب انقدر خوب بود كه فقط از آن لذت ميبردم و سارا رو هم ميديدم كه او هم غرق در طعم سيب شده بود و بالذت ميجويد…
آخرين تكه هاى سيب از گلويم پايين رفت و ديگر از طعم سيب خبرى نبود و تازه متوجه شرايط بدى كه در آن قرار داشتم شدم چهره ى سارا هم همانند من وحشت زده بود و ما با سرعت زيادى داشتيم بطرف يه توپ آبى رنگ كه هرلحظه بزرگتر ميشد ميرفتيم از ترس فرياد ميكشيدم ولى صداى سارا خيلى بلندتر بود اما به هر شكلى كه بود نبايد كم مياوردم و سعى ميكردم خودى نشون بدم انگار وظيفه اى در قبالش داشتم و بايد جورى رفتار ميكردم كه بتونه بهم تكيه كنه و حسى بهم ميگفت كه اين تنها وظيفه اى كه دارى، كار ساده اى نيست اما مجبورى كه قبول كنى.
من كه كله ام داغ بود اين مسووليت سنگين رو چشم بسته قبول كردم و اونجا بود كه آسمان ازين همه شجاعتم كف كرد و غرش كنان گفت «خيلى مردى!!»
توپ آبى رنگ خيلى بزرگ شده بود و هرلحظه با سرعت بيشترى بسمت ما ميومد و يه احمقى حرفمو سالها بعد تاييد كرد وگفت “زمين در حال حركته!!” ولى ما هم ثابت نبوديم و با رد شدن از لايه ى اوزون باعث سوراخ شدنش شديم و تا زمان برخورد با زمين فاصله چندانى نداشتيم و هرچى تلاش ميكردم نتونستم بلندتر از سارا داد بزنم و فهميدم كه هيچ وقت هم تو اين مورد نميتونم حريفش بشم! درختاى بلند و سربه فلك كشيده ديده ميشد و نزديكتر كه شديم چشمم به پيرمردى با ريش هاى سفيد افتاد كه به درختى تكيه داده بود و در حال چرت زدن بود!!!
سارا به شاخه بلندترين درخت گير كرد و مثل گيلاس رو هوا آويزون شد ولى من مستقيم داشتم به سمت يه تخته سنگ بزرگ ميرفتم و از ترس داد ميزدم و نفسم بند اومده بود. قبل از برخورد با سنگ چشمهام ناخودآگاه بسته شد و از خواب پريدم…

نگاهم به سقف دوخته شده بود و از ترس نفسم در نمياومد، واقعا خواب عجيبى بود و هنوز گيج بودم…

كم كم به خودم مسلط ميشدم كه حس كردم همون صداهاى وحشتناك كه در خوابم بود دارم ميشنوم و حتى بلندتر هم شده بود. كمى بيشتر دقت كردم و متوجه گرماى نفسى كنار گردنم شدم، با خودم ميگفتم نكنه هنوز خواب باشم!
ولى خواب نبود گردنم حسابى داغ شده بود و ديگه طاقت نياوردم و سريع از روى تخت بلند شدم و از فاصله دورترى با دلهره نگاه كردم و اون لحظه انگار آتيش گرفتم،،،
و از دست رضا حرصم گرفته بود؛ رضا سرشو روى بالش من گذاشته بود و زير گوشم مثل اسب شيهه ميكشيد و چه خواب سنگينى هم داشت، مرتيكه…!

ادامه دارد…

: : : : : : : : : : : : : :

نوشته: آريزونا

بازدید 12,240

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

64 پاسخ به “پرشان دوستم نیست (8)”

  1. با اينکه چشمام باز نميشه ولي خوندمشفضاي طنز داستانو دوس دارم.لبخند رو روي لبام ميارهآريزوناي عزيز کارِت درسته ؛) مثل هميشه عالي بود

  2. فقط میتونم بکم براوووویعنی ساعت 6 صبح از خنده مردمعلی اینجا ثابت کردی دهنت خیلی کشاده سیب به اون بزرکی رو با یک کآز نصفشو خوردی!سینه سارا هم که قسمت قبل تو دهنت بودهاخر داستانت خیلی جالب بود و خیلی باهاش حال کردم البته نمیدونم چرا احساس کردم این قسمت نسبت به قسمتای قبلی کوتاه تره یه چیز دیکه هم اینکه خیلی داری طولانیش میکنی فکر نمیکنم تا به حال کسی داستان با اینهمه قسمت کذاشته باشه به هر حال خوشحالم که جز اولین نفراتم که میخونمواقعا عالی بودبهت صد نمره هم میدم تا باشد که دوسم داشته باشی با اینکه میدونم دوسم نداریسامی شهوتی ورژن جدید

  3. اول صبحی داریم داستانتو به کند میشونیم اریزونااز قدیم کفتن به کند نشونی به کند میکشونناین قانون طبیعته

  4. عبدل جان اینکاره نیستی ما رو هم علاف کردیهیچ وقت اولین سکسم یادم نمیره هنوز ابم نمیومد یه کاری کردم که عمرا اکه کسی تا حالا همچین کاری کرده باشهوقتی داشتم تلمبه میزدم به جای اینکه ابم بیاد توی کس بنده خدا شاشیدم حالا شما بقیشو تصور کن خودتبنده خدا بعد ده سال هنووز ازم متنفرهدیکه هم حاضر نشد بدههنوز دلیلشو نفهمیدم

  5. آریزونا خوبه زیر داستان خودت یکی بنویسه:ننویس وگرنه میام بالا سره خودتو طرفدارات…خخخخخخخ

  6. آريزونای عزیز آفرينبه آینده نه چندان دور که نگاه میکنمنویسنده ای زبردست و توانا میبینم که تویی و نوشته هات چاپ میلیونی میشن.دمت گرم .مثل هربار بهتر از بار قبل دیگه تقریبا به اون نهایتی که باید برسی خیلی نزدیکی.دوستان موضوعی که جناب ژنرال دوگل گفتن حقیقت داره .من با ژنرال موافقم وحرفاشون رو تو کامنت بالا کاملا تایید میکنم

  7. منم با دوست عزیزمپسر غیرتیکاملا موافقم ایشون حرفایی رو که گفتن ،همون حرفای من هم هست،آریزونا جانقلمت طلایی ،قربونت برم الهیاز بس که تو بلایی

  8. سلام آریزونا جان صبح برا امتحان دانشگاهم خیلی استرس داشتم اما داستانت رو خوندم بعد مدتها کلی خندیدم وسرحال شدممرسی از داستان زیبایت

  9. از قسمت اول تا الان جز اینکه امتیاز کامل بدم، حتی یک کلمه هم به ذهنم نمی رسید که به عنوان کامنت بنویسم. داستان یه جوریه که اول کلی لذت می برم، بعدش کلی فکر می کنم و نصفه نیمه داستان رو هضم می کنم، بعد هوس می کنم دوباره بخونمش، آخرش هم باید ختم “امّن یجیب” بگیرم که آریزونا از حمله متخاصمان در امان بمونه و یه قسمت دیگه بنویسه.ولی بعد از اینکه کلی امروز خندیدم، بر خودم واجب دیدم که تشکر و خسته نباشید حداقل کاریه که می تونم انجام بدم.آریزونا جان، پاینده باشی و سرفراز.

  10. سلامآخه من چی بگم بهت آریزونا؟همه چیز عالی بودسبک نوشتنت رسما از همین جا اعلام میکنم تو حلق خودم نه کس دیگه! (استثنا” همین یه بار)دو سه تا اشتباه تایپی هم داشتی مثل “یکدیگه” و “میترستم”.ولی طنز داستان واقعا عالی بود.بخاطر یه پتو از سر شب تا حالا دنیا رو به هم ریخته!راستی منم تو جنگ با این یارو که امتیازا رو خراب میکنه باهاتونم بچه ها. به امامزاده بیژن متوسل میشم و کار رو شروع میکنیم! 😀

  11. آریزونا جان به قول معروف قلم خوبی داریمثل یه سریال تلوزیونی قشنگه داستانتامیدوارم همینجوری ادامه بدیموفق باشی در سایه حضرت دوشواری :)))))

  12. من واقعا ازين داستان لذت ميبرمداستان بقدرى خوب نوشته شده كه آدم هيچ حرفى نميتونه بزنه و از همه نظر چفت و بست داستان باهم جفتو جور شده و از لحاظ معنايى واقعا پرباره و پشت اون ظاهر طنزگونه و شاد كه استادانه واژه مناسبى براى توصيفش هست از لحاظ مفهومى هم داستان كاملا پرمغزيه و همچى سرجاشه و نكته جالبش براى من پر رمزو راز بودن داستانه كه عاليهشخصيت پرشان بنظر من يه نقش مجزا از على نيست و پرشان همون على هستش و آريزونا خيلى ظريف در هر قسمت به اين موضوع اشاره كرده ولى سعى هم داشته كه در سايه اى از ابهام نگهش داره و به بهترين شكل از پس اينكار بر اومده جالبه برام با اين حال اصلا اين موضوعو مخفى نكرده و اتفاقا بطور واضح در هر قسمت بهش اشاره ميكنه براى مثال پرشان هميشه زمانى كه على تنهاست و درحال فكر كردنه وارد داستان ميشه و يا با اشاره به حالتى كه در قسمتهاى قبل تر پرشان را به اون شكل توصيف كرده مثل قسمت ششم كه وقتى با خودش حرف ميزنه آخرش مينويسه صداش مثل بلبل بود كه دقيقا صداى پرشانو در قسمت اول مثل بلبل توصيف ميكنه و دراين قسمت كه ديگه ازين آشكار تر شايد نميشد پرشانو معرفى كرد ولى بازهم جورى با كلمات بازى شده كه در مخاطب اطمينان صددرصد حاصل نشهبدون هيچ تملغى ميگم نظير همچين داستانهايى كمتر پيدا ميشه.

  13. از داستانهایی که اتفاق یک دقیقه رو تو چهار تا صفحه توضیح میدن متنفرم.یه صفحشو بیشتر نخوندم.چرت و پرت.آدمو یا آن شرلی میندازه.

  14. علي جان خيلي روان و قشنگ نوشتيواقعا خسنه نباشيعلاوه بر دوتا اشتباهي كه مازيار گفتت “مشمام” و “حاله ي نور” رو هم اشتباه نوشتي :-Dمنتظر ادامش هستمزود آپش كنموفق باشي 😉

  15. درودبا اینکه خیلی سرم شلوغه و درگیر امتحاناتم هستم ولی بالاخره یه فرصت کوچولو پیدا کردم خوندم. قبل از اینکه ایرادی بگیرم تشکر میکنم از اینکه زحمت نوشتن داستان رو کشیدی. این قسمت خیلی خوب بود ولی غلط های املایی توش زیاد بود. علی جان حرفهای قبلیت در جواب کامنت من قابل قبول نیست. حالا که ویراستاری وجود نداره میتونی مثل بقیه بدی یکی از کاربرا ویرایش کنه یا اینکه خودت زحمتشو بکشی. بهرحال این یه نقصه و در حال حاضر که همه دست اندرکارهای داستان فقط خودتی٬ پس مربوط به خودته. سعی کن تو قسمتای بعد حلش کنی. در مورد داستان پردازی باید بگم یا من تو ابهام گیر کردم یا اینکه نقص داشت. اینکه بخوای داستان آفرینش رو به شکل خوابت در بیاری نکته جالبی بود ولی من نفهمیدم چه ربطی به موضوع داشت. شاید یه نوع افرینش نهال عشق بود که تو قلب علی به وقوع میپیوست ولی اگه منظورت چیز دیگه ای بود نتونستی خوب بیانش کنی. هرچند به قلمت شک ندارم ولی به نظر من میتونی بهتر بنویسی و مسایل رو با دید بلندتری تو ذهنت بارور کنی.علی جان تو که اینقدر خوب میتونی بنویسی حیفه که بی هدف بنویسی. میتونی قدرت تو متمرکز کنی روی نکات و موضوعات جالبی که به اثری فوق هنری تبدیلش کنی.خوب از همه معذرت میخوام که زیاد حرف زدم. حرف اخرم اینه که به نظر من داستانت یه کمی سر داره ولی ته نداره(زهر خنننننننند)موید بمانی!

  16. سلام علی آقا…دیگه تو کار خلقت هم دخالت میکنی…خواب میبینی برادر اونم خواب هبوط…نور بالا میزنی دادا… نکنه خبریه…پرشان هم که اونطرفهاست…سر پل صراط …نمیدونم …کنار حوض کوثر دوستای بکن تو رو تحویل بگیریا…ما یه علیزونا که بیشتر ندارم…ما هستیمو همین یه پارتی…مطمئنی اونی که گاز زدی گندم نبود…سیبه تو گلوت گیر نکرد…آخه میگن تو گلوی بابامون هنوزم گیر کرده و باهاش خود درگیری پیدا کرده…شایدم عشق حواست که توی گلوی بابا گیر کرده و باعث این همه حوادث ناگوار برای آدما شده…عشقه دیگه هرجا پا بزاره کلاٌ عقل ول معطله…امان از وسوسه خناسان…آمدی از سرما فرار کنی افتادی تو وادی بو گندو…بازم بنویس دادا…یه داستان سرا پیدا شده در حد ا.ث.میلان…منتظر قسمت بعدی هستم…فکر کنم این نهضت تا انقلاب مهدی ادامه پیدا کنه…هنوز من ماندم و جزایر سرگردان پرشان…بابا چسبی …سریشمی تو دستو بالت پیدا نمیشه…اتصالی …چیزی…راستی کلهم اجمعین یه تیکه سکسی هم داشتی…در حد لبای سارا…مختصر و مفید…یه سوال :آقا نمیشه تو فیلمتون اون قسمت ساراشو بیشتر کنید؟

  17. اریزونا عزیز دلعاشق این داستانم ولی بر خلاف دوستان منو زیاد نمیخندونهداداش ادامه بده این داستان تا قسمت 943 جا دارهپس به این زودیا تمومش نکن که مسیر لذت بخشهخسته نباشی موفق باشی

  18. خب خوش حالم دورى شما از ميادين داستان نويسى طولانى نبوده و ادامه داستان رو آپ كردين.مثل هميشه نوشتتون جذاب و خواندى و با كمترين نقص بود.تنها ايرادى كه ميشه از داستانتون گرفت,كم محتوا بودن اين قسمت بود.در اصل,اين قسمت داستان,آب بندى شده بود و بعد از ماجراى سحر هيچ هدفى خاصى براى دنبال كردن نداشت.اميدوارم هرچه زودتر ادامه داستان رو بخونم.پيروز و سربلند باشيد

  19. مازیار نقل از کامنت خفت گیری تو کردم واسه آریزونا. داداش گفتم یادی ازت کرده باشم…”ننویس وگرنه میام بالا سره خودتو طرفدارات…”خخخخخخخ

  20. از محبت دوستان بى نهايت سپاسگذارم و به ناچار اگر پاسخم به كامنتها كمى مختصر بود پيشاپيش پوزش ميخوام ولى بدون شك كلامى با باورقلبى از چند صفحه تظاهر با ارزش تره پس اختصارم را در مشغله روزمره بيابيد و به پاى قدرنشناسى ننويسيد…

  21. آرش جان دستان پر مهرت را به گرمى ميفشارم 😀 (واسه تكرارى نشدن نوع تشكر زين پس دوستان را ميفشاريم 😀 )آرش حمله معمولا از يك روز بعد يعنى فردا از ساعت 7 الى 9 صبح شروع ميشه الان فعلا وضعيت سفيده 😉

  22. [quote=shadijojo]بنيامين منم از شكلكهاى شما ميخام[/quote]از شكلكاى باران استفاده كن اين براى خودمه به تو بدم خز ميشه

  23. sorencbn123 :-Dمن شطرنج زياد بازى ميكنم واسه همين نميتونى منو سياه كنىتو اين يه مورد منم با امير موافقم 😀

  24. سيلور عزيز منظورتو خوب متوجه ميشم حتى بدون اين شعر هم نظرتو ميتونستم حدس بزنم و با توجه به شناختى كه ازت دارم كار دووشوارى نيست و همين كه كامنتتو ميبينم خوشحالم :-)حالا اين حرفهارو بيخيال ، نميدونى حليم!سلطانو چرا نميده ديگه؟ فكرمو بد درگير خودش كرده 😀

  25. گلشیفته فراهانی ؟؟؟؟؟؟موافقم باهات آریزونا جان موافقم صد در صدموافقم حتما همینطوره که میگی مگه نه ؟در ضمن با پروازی هم موافقم

  26. پروازى مگه آزار دارى كامنتتو حذف ميكنى!! چرا اداى ادمينو در ميارى 😀

  27. دوستان یه پیشنهاد دارم که شر این دشمنه کم شه.بیاید به ادمین بگیم به جا این که میانگین امتیازا رو بذاره تو لیست برتر ها بیاد مجموع امتیازا رو بذاره.هر کی قشنگ تر بنویسه بیشتر امتیاز میخوره.دشمنم میمونه با صد تا ای دی بی حاصل.هه ههآریزونا خوندمش ولی چون قسمتای قبل رو نخوندم از اونجا که رفتی تو فاز پریشان گیجیدم.ولی دمت گرم100دادم.

  28. شهيد جان پيشنهاد داديم ، اعتراض كرديم ، تاپيك زديم ، خلاصه هركارى فكرشو بكنى كرديم ولى حاصلى نداشت ما هم ديگه به كل اين مسئله رو دايورت كرديم همونجا كه ميدونىديگه صفر و صدش مهم نيست اصل دوستان خوبم هستن كه هيچ وقت پشتمون رو خالى نكردن اتفاقا اين كارش بدتر به نفعمون شده ولى خودش هنوز نميدونه

  29. [quote=آريزونا]بنيامين عزيز اين قسمت كمى كوتاه تر بود درسته ولى به اون خواب فقط به چشم يه خواب معمولى نگاه نكن چون اصلا بى ربط به گذشته نيست و حتما در آينده داستان هم دخيل خواهد بود ممنون كه به داستان اهميت ميدى[/quote]اول بايد عرض كنم انتفاد پذيرى شما جاى تقدير و سپاس داره.دوم هم بايد بگم كه شايد حق باشما باشه و من زود قضاوت كردم.البته از اين موضوع هم نگذريم كه داستان دنباله دار و سريالى است و ممكن هر قسمت متفاوت با انديشه و افكار بنده باشه.خب با اين حال بيشتر ترجيح ميدم صبر كنم تا ادامه داستان گذاشته بشه.موفق و پيروز باشيد

  30. اول ازهمه دستت دردنکنه که قلم فرسایی میکنی.ولی حداقل به طرف دارات احترام بذارمثلا(غورت)یاراستی موندم اون پتوجنسش چیه درحالی که هیچ هوایی ازش ردنمیشه ولی نورواردمیشه که شماسفیدی زیرپوش رضاوکش وخط کونش تاخودسوراخش رادیدی ودیگه نگفتی موقع سقوط ازون راسوراخ کردیدحواست باشه نخ سوزن همراهت باشه سری بعدرفوو کنی والله این ملت گناه دارن

  31. اريزوناي عزيزم بابت تاخیر پوزش ميخوامديروز لیست داستانها رو چک ميكردم که چشمم به داستانت افتاد کلی ذوق كردم اما با تعجب ديدم داستانت در قسمت پايين داستانها قرار داره,پیش خودم گفتم عیب نداره بازم خوبه که داستان اريزونا اومده,تصمیم گرفتم بعد از کلاس بخونمش که نت گوشیم قطع شد و خوندنش به صبح و سر کلاس موکول شد,اعتراف ميكنم نتونستم خودمو كنترل كنم و چندبار سر کلاس بلند خنديدم بدون دادن هیچ توضیحی به دانشجوهام:-)تبحرت در نوشتن این چند قسمت بيشتر نمود کرد,چراکه بدون اينكه اتفاق خاصي بیفته باز داستانت جذابه و طنز بی نظیرت نمک داستانته,تا قیامت هم داستانت طول بکشه من ميخونم ,صبر ایوب دارم

  32. payarahsarbandصبر كن زياد تند نرو ، از كى تاحالا غلط املايى رو به معنى بى احترامى قلمداد ميكنن؟ ساده تر بگم نمره ديكته رو مگه از انضباط كم ميكنن. معنى احترام گذاشتنو هم فهميديم . اصلا به حرفى كه ميزنى فكر ميكنى؟ اين ملت گناه دارن راست ميگى منم جز اين ملتم واقعا چه گناهى كردم كه الان بايد جواب اين حرفاتو بدم نميدونم، لاجرم مجبورم چون اگه جواب ندم بى احتراميه. من به اين ميگم احترام نه اون كه شما بهش ميگى بى احترامى.در ضمن جنس پتو مهم نيست مهم رنگه پتو هستش كه اگه روشن باشه نور ازش رد ميشه و زيرش تاريك نيست.

  33. سپيده جان ميخوام يه اعترافى بكنممن سر كلاس هميشه سعى ميكردم تو چشماى استاد نگاه نكنم از ترس اينكه ازم سوال نپرسه :-Dدقيقا هربار كه غفلت كردم و با اينكه اصلا حواسم به درسى كه ميداد نبود و فقط زل زده بودم به استاد، همون موقع بود كه اسممو صدا ميزد و ميگفت آقاى فلان با شمام حواست كجاست؟ :-Dالانم وقتى كامنتهاى شما رو ميبينم ناخودآگاه رو مو ميكنم اونور و از گوشه چشم با دلهره بهش نگاه ميكنم :-Dفقط ميتونم ازت تشكر كنم كه وقت ميذاريد و داستانو دنبال ميكنيد ممنون :-)ادمين هم كارشه هميشه داستان منو تا جايى كه ميتونه اون پايين يا هر جا كه تو چشم نباشه ميذاره و اين تنها نشان از كينه ى كهن داره كه انگار خوب شدنى هم نيست. هرجور راحته من كه برام اصلا مهم نيست

  34. سلام باورم نمیشه 8 قسمت داستانو تو نیم ساعت خوندممن زیاد داستانای سایتو نمیخونم از داستانهای سریالی هم بدم میاد ولی درگیر این داستان شدمفضاش جالبهاین قسمتش منو خیلی خندوندموفق باشینلطفا زود زود بزار قسمتای بعدیشو

  35. چقد حال میده داستان این اریزونا رو به کند بکشیاخ که حال میکنم منوای حرف از کلشیفته زدینجیکرشو بخوره سامی شهوتیبی ادبا جیکر خودشو نه جیکر لاپاشومهندس اومد و جلقشو زد و رفتاصلا به دوستدارانش اهمیت نمیده من که عاشقشم ‎:x‎

  36. بچه ها درود.میخواستم به قول اونوری ها top 10 داستان های سایت رو بخونم.واقعا معرکه ان بعضی نویسنده ها مثل آریزونا که این داستان رو نوشته.دمتون گرم اگه لطف کنید لینک بهترین داستان های سایت رو از ابتدایی که اومده بزارین.فدای همتون بوس بوس :X

  37. وقتى اين قسمتو خوندم ترغيب شدم قسمتهاى قبلو هم بخونم و خوندم.نظرم درباره كل داستان:از فضاى شاد و بامزه داستان لذت ميبرماز لحاظ فنى بايد بگم هيچى از يه داستان خيلى خوب كم ندارهنكته ارزشمند و متفاوت داستان در بسته نبودن موضوع هست و پراندگى اين موضوعها و بيانش در قالب يك داستان كار سختيه و نمومه اى در حال حاضر همسنگ اين داستان را حضور ذهن ندارم و بى صبرانه مشتاق خواندن ادامه داستان هستم.

  38. فقط میتونم بگم دست مریزاد آریزونای عزیز.اگر اجازه بدی نظرم در مورد داستان را در قسمت پایانی خدمتت عرض میکنم.پیروز و تندرست باشی دوست من.PentagonU.S.Army(پژمان)

  39. خیلی عالی نوشتی. جدا. همشو خوندم . سبک نوشتنت مثل نویسنده معروف آقای رضا امیر خانی میمونه. میشناسیش ؟؟!!

  40. elisajojoسعى ميكنم در اسرع وقت ادامه داستانو بنويسم. مرسى كه وقت صرف خوندن داستان كرديد.

  41. قضیه چیه خیلی تعریف کردن ولی من اصلا خوشم نیومد صدرحمت به قسمتای قبلی این قسمت هم کوتاه تر شده بود هم بار محتواییش کمتر بود هم کلا جالب نبود چرا من به این داستان امیدوارم ولی روز به روز داره بدتر پیش میره ؟؟؟؟ 😕

  42. ساينا جون4 اينكه فرد از داستانى خوشش نياد طبيعيه اما خوب يا بد بودن داستان برحسب سليقه شخصى ارزيابى نميشه و معمولا به داستانى لقب خوب ميدن كه موردپسند افراد بيشترى واقع شده البته هيچگاه مدعى نوشتن بى نقص نيستم و اميدوارم ادامه داستان نظرتون رو جلب كنه و اينو هم بگم كه نبايد توقع تغيير آنچنايى در روال داستان داشت و بدون شك به همين نحو ادامه خواهد يافت. تشكر كه وقت ميذاريد.

  43. آریزونااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااپس چی شد بقیه اش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  44. اليسا جان اولين قسمت اين داستان شهريور آپ شد يعنى در ٤ ماه هشت قسمت ميانگين ميشه هر دوهفته يه بار. ولى اگه مشكلات روزمره اجازه نفس كشيدن بدن، حتما سعى ميكنم زودتر ادامشو بنويسم.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید