این یه داستان واقعی از سفر اخیر من و دوستدخترم هستش. هر کسی که اونو باور نکنه، کاملا بهش حق میدم؛ راستشو بخواید تا قبل این سفر، اصلا فکر نمیکردم همچین جایی روی کرهی زمین وجود داشته باشه (حداقل فکر نمیکردم برای مردم عادی وجود داشته باشه). توی داستان، همهی اسمها غیر واقعی هستن.
من – مانی – و دوستدخترم – لیلا – حدود 4 ساله که با هم دوستیم، و تقریبا 3 ساله که توی یه خونه زندگی میکنیم. هر دو حدوداً تو 30 سالگی دانشجویی اومده بودیم آمریکا، و ویزاهای جفتمون سینگل بود و این به اون معنا بود که تا گرفتن گرینکارت، عملا امکان خارج شدن از خاک آمریکا رو نداشتیم. این موضوع، شرایط سخت عاطفی برای هر دومون ایجاد کرده بود، ولی در عوض باعث شد خیلی به هم نزدیک بشیم. رفت و آمد به خونهی هم و نهایتا هم که نقل مکان کردن پیش همدیگه، به اضافهی کلی کمپ و مسافرت کوتاه و… باعث شده عمق رابطمون خیلی بیشتر از 4 سال باشه و شناخت خیلیخیلی خوبی از هم داشته باشیم. سکس رو خیلی زود اوکی کردیم و خلاصه همه چیز عالی و عمیق هستش بینمون.
چند ماه پیش بالاخره گرینکارتمون اومد (با یه فاصلهی زمانی نسبتا کم نسبت به همدیگه) و اولین کار رفتیم ایران و غم چند سال دوری و غربت رو حسابی شستیم؛ البته طبق قرار قبلی، خونوادهها رو در جریان مدل رابطمون نذاشتیم تا یه وقت پیله نکنن به ازدواج و … حدود یک ماه ایران بودیم و برگشتیم آمریکا. توی برگشت، برنامهی سفر دوممون رو گذاشتیم که شد همین سفر اعجابآوری که موضوع اصلی این داستانه: سفر مکزیک.
حدود 2-3 هفتهای درگیر گرفتن هتل و پرواز و … بودیم، و توی این مدت با کسایی که قبلا رفته بودن کنکون مکزیک کلی صحبت کردیم و چند تا هم ویدیو توی یوتیوب دیدیم. تصمیم قطعیمون، شد یه ریزورت آل-اینکلوسیو (هتل یوآل) که Adults only باشه (یعنی بچهها اجازهی حضور اونجا رو ندارن)، ولی برای اینکه دقیقا کجا بریم، چند تا گزینه بودن که انتخاب بینشون واقعا سخت بود. بین همهی گزینههایی که پیشنهاد میدادن، یه گزینه بود که تعریف کردنا ازش فرق داشت. همهی ریزورتها رو میگفتن برید خوش بگذرونید کلی غذا و نوشیدنی رایگان و ساحل زیبا و استراحت اساسی و … ولی یه هتلی به نام «دیزایر» بود که هیچ کدوم از دوستای ایرانیمون اونجا نرفته بودن؛ اون رو سوفیا – دوست لیلا – که با شوهرش رفته بود بهمون پیشنهاد داد. وقتی سوفیا و لیلا داشتن تلفنی صحبت میکردن، صدا روی بلندگو بود و منم حرفاش رو شنیدم، و تقریبا همون لحظه مطمئن شدم که این رو میخوام برم…
+یعنی چی سوفیا؟ یه کم بیشتر توضیح میدی؟
-خیلی ساده دارم برات میگم لیلا (خندهی بلندی کرد و ادامه داد) از صبح که پا میشی تا نصف شب برنامه دارن، و تم همهی برنامهها هم سکسیه. راستی، به مانی چقدر اعتماد داری؟ (و باز هم کلی خندید). من به فیلیپ کاملا اعتماد دارم، و یه ذره شیطونیش رو طبیعی میدونستم. اگه تو اینطوری نیستی، به نظرم نرید. ولی اگه اهلش باشید و برید، دیگه معتادش میشید و دوست دارید به جای همهی سفرهای دنیا، هی برید «دیزایر»…
+ما اوکیم؛ میشناسیمون که. اون شب اون مهمونی کنار استخر رو مگه نیومدیم؟ که مانی میگفت هر دختر ایرانی دیگهای غیر لیلا بود، الان با دعوا اینجا رو ترک کرده بودیم. یه مشت نوجوون عجیبغریب با اون بیکینیهای سکسیشون…
-آره میدونم؛ به خاطر همینم بهت پیشنهاد دادمش. ولی خب باید بدونی درجهش از اون بالاتره…
تلفن که تموم شد، لیلا زل زد بهم و گفت:
-دلتو صابون نزنیا؛ دیزایر میزایر خبری نیست…
+دلم که هیچ؛ دیگه این کیرمم صابون خورده الان. دیگه یا میریم دیزایر یا هیچ جا؛ تمام.
-عه … میبینم که خوشت اومده. در و دافا با بیکینی جلوی آقا آفتاب بگیرن… غلطای اضافه.
+باشه؛ اصن نمیریم. پس مکزیک کلا کنسله؛ دو تا بلیت بگیر برای قم و جمکران. دیگه این نه، یعنی اون آره.
البته اصلا جدی نمیگفت لیلا و کلا خودشم شیطونه، ولی خب به احتمال 99% اگه میدونستیم واقعا چی در انتظارمونه، نه لیلا عمرا اوکی میداد، و نه من اصن روم میشد که بخوام مطرحش کنم. به هر حال خوشبختانه ما به واقعیت ماجرا پی نبردیم؛ فقط توی تحقیقاتمون فهمیدیم که اونجا خانوما میتونن بدون سوتین و فقط با شورت باشن، و با فرض اینکه این دیگه آخر ماجراس (مثلا اینطوری که در و دافا بدون سوتین و با شورت جلوی ما آفتاب میگیرن)، قبول کردیم که بریم اونجا؛ از نظر تفریح و برنامههای باحال، همه تایید کردن که این هتل عالیه و دیگه بلیتا رو گرفتیم.
نزدیکای ظهر رسیدیم فرودگاه کنکون و یه تاکسی گرفتیم تا هتل. هوا خیلی گرم و شرجی بود و منتظر بودیم سریعتر اتاقو تحویل بگیریم، لباسامون رو عوض کنیم و بریم استخر. رفتیم پیش رسپشن که مدارک رو چک کنه و اتاق رو تحویل بده؛ من داشتم با اون آقا صحبت میکردم که یهو لیلا یه نیشگون ریز ازم گرفت و گفت: «مانی، مانی، یه جور که تابلو نکنی، سمت راستو نگاه کن» منم خیلی آروم که مثلا تابلو نباشه، شروع کردم یه سر چرخوندن به اطراف که دیدیم به! یه خانم میونسال با یه بدن خیلی رو فرم (شایدم عملی ولی نه اونقدر تابلو) اومده یه چیزی از کارمند دیگهی هتل بگیره، در حالی که سوتین نبسته و سینههای سفید و خوشگلش خیلی شیک جلوی چشمام بودن. شورتش هم که… شورت که چه عرض کنم؛ نخ در بهشت! یه نخ نازک که وقتی میرفت لای پاش، دیگه دیده هم نمیشد.
2-3 بار دیگه تا اونجا بود زیرچشمی نگاش کردم؛ لیلا هم مدام یه چیزی آروم میگفت در گوشم: «بسه دیگه تمومش کردی… یه دقیقه برگرد ما رو هم نگاه کن… ولی جدی عجب چیزیه، من خودمم پلک نمیتونم بزنم؛ الان یارو میاد بهم میگه لزبینی، نه؟… اوه اوه یکی دیگه هم اون طرفی داره میره نگاه کن…» چند بارم با آمارهای لیلا یا همینطوری رندوم، سر چرخوندم و بقیه رو هم یه دیدی زدم. وضعیت خانوما تقریبا نصف نصف بود؛ نصفیا با مایو یا بیکینی دو تکه بودن، نصفیا هم فقط شورت پوشیده بودن و سینههاشون بیرون بود. وضعیت مردها هم یه جور دیگه نصفنصف بود؛ نصفیا همسنهای خودمون بودن که خب هیچی، نصفیای دیگه هم سنبالا بودن که خب میشد حدس زد شوگرددی اینا باشن. بالاخره بعد تقریبا یه ربع، کارها تموم شد، دو تا کارت بهمون داد و گفت: «به دیزایر خوش آمدید. چون بار اولتونه که اینجایید، قبل از اینکه وسایلتون رو بذارید توی اتاق، لطفا با همکارم که الان میاد، برید یه چرخی بزنید تا هتل رو بهتون نشون بده. وسایلتون رو همینجا بذارید باشه، مشکلی نداره.»
یه مرد جوون به اسم خاویر اومد و سلام احوالپرسی گرمی با من و لیلا کرد؛ بعدم کلی زبون ریخت: «خیلی خوشحالم که میبینم یه زوج جوون و باحال اینجان. لیلا (که البته خیلی هم درست تلفظش نمیکرد) تو فوقالعاده زیبایی، مرسی که اینجا رو انتخاب کردی. امیدوارم خیلی بهت خوش بگذره. اگه این مانی اذیتت کرد، به خودم بگو تا بیام و سریع بکشمش برات…» سه تایی کلی خندیدیم؛ ما ازش به خاطر تعریفاش تشکر کردیم و باهاش راه افتادیم تا هتل رو نشونمون بده.
همون اول ما رو برد به استخر اصلی، و هنوز هیچی نگفته بود که دیدیم یه دختر خیلی خوشگل کنار استخر قمبل کرده و 3-4 نفر وایسادن پشتش و اسپنک مشتیای میزنن به کون سفید و خوش فرمش. دختره حسابی بالا بود و هر چی میزدنش، صدای عشق و حالش بلندتر میشد. من و لیلا رسما کف کرده بودیم؛ حتی شبیه به این رو هم تا حالا توی واقعیت ندیده بودیم. یه نگاهی با چشمای گرد به هم انداختیم، ولی برای اینکه تابلو نکنیم جلوی خاویر که این کار چقدر برامون عجیبه، سریع طبیعیش کردیم. خاویر چند لحظهای ساکت بود، و بعد بهمون فهموند کجا اومدیم: «چون بار اولتونه که اینجایید، باید بهتون بگم که تقریبا نصف زوجهایی که اینجان اهل سکس ضربدری هستن. اگه اهلش هستید که لذت ببرید! و اگه نیستید، فکر نکنید میخوان بهتون بیاحترامی کنن. لطفا با رفتار خوب بهشون بگید که اهلش نیستید. راستی، نشونههاشون هم آناناسه معمولاً؛ بعضیا هم فلامینگو…» یه لبخندی زدیم و سر تکون دادیم که عه! چه کول و باحال، خیلیم قشنگ؛ ولی از درون رسما جر خورده بودیم از تعجب.
خلاصه تور هتل با صحبتهای هیجانانگیز خاویر جان تموم شد. وسایلمون رو یه نفر آورد برامون تا دم در اتاق و انعامش رو گرفت و رفت؛ و ما هم وارد اتاقمون شدیم که دید خیلی قشنگی به اقیانوس داشت و یه کوچولو از استخر و سن برنامهها هم دیده میشد. من که از گرما بیحال شده بودم، ولو شدم رو تخت ولی لیلا سریع چمدونا رو باز کرد و چید توی کمدا. بیشتر کارها رو کرده بود که دیگه پا شدم و یه دست گرفتم تا همه چی مرتب بشه و دیگه بتونیم رسما تعطیلاتمون رو توی اون هتل عجیب غریب شروع کنیم. داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که لیلا تاپ و شلوارکش رو درآورد و اومد از پشت سمتم و تیشرت منو هم درآورد. یخورده دستاش رو روی بالا تنهم حرکت داد، بعد آروم دو تا دستش رو برد سمت کیرم و از روی شلوارک، آروم مالیدش. بعد خیلی آروم در گوشم شروع کرد به حرف زدن:
-کی آمادهس بریم اول درینکامون رو بزنیم و بعد بیایم اولین سکسمون تو مکزیک رو بریم تو کارش؟
+جووون به این خانوم حشری؛ روشنمون کردی سکسی خانوم…
لیلا خیلی آروم و سکسی شروع کرده بود و منم همونطور آروم جواب دادم، اما یه دفعه کانالو عوض کرد و با صدای بلند تو گوشم گفت: «تو گه خوردی که من روشنت کردم… روشنمون کردی سکسی خانوم… خر خودتی. ششصد جفت ممه دید زدی تو همون گشتی که با خاویر زدیم: سفید، سیاه، نوک صورتی، نوک قهوهای، کوچیک و نقلی، بزرگ بالای 85، طبیعی، عملی، … هر از گاهی هم سرتو مینداختی پایین که کونهاشون هم از دستت در نره؛ جندهها سوتین که نبستن، شورتشون هم که بود و نبودش هیچیه؛ کلا یه خط کص رو گرفته و بس…» جدی جدی شوکه شدم، اومدم یه چیز بگم اما اصن حرفم نمیومد: «عزیزم، حرفا چیه، نه آخه، خوبم نبودن که اصن…» کاملا به تتهپته افتاده بودم که یهو لیلا زد زیر خنده: «جوووون مانی عزیزم میخواد یه چیز بگه که لیلاش ناراحت نشه. ناراحت نیستم که دیوونه، کف کردم رسما. عجب چیزایی بودن، من که دخترم پلک نمیتونستم بزنم. چه عشق و حالی بکنی این یه هفته مانی، چطوری باید ببرمت خونه فقط آخرش؟ البته پسر خوبم کم نیستا، حواستو باید جمع کنی»…
چند ثانیه گیج بودم و بعدش به خودم اومدم که چطوری اسکل کرده بود منو لیلا، و بلند زدم زیر خنده. اما یهو فازو عوض کردم، دستامو انداختم دور رونهای لیلا و بلندش کردم و انداختمش رو تخت، بعد پریدم روش و در حالی که بدون توجه به مقاومتش داشتم سوتینش رو باز میکردم و شرتش رو از پاش در میاوردم، گفتم: «کثافت سکته زدم؛ گفتم یا خدا، این پشیمون شده، کل پولمون به فنا رفت، یه هفته رو باید همهش دعوا کنیم… الان نشونت میدم اسکل کردن مانی چه عواقبی داره» کامل که لختش کردم، دمر خوابوندمش رو پام و چند تا اسپنک محکم زدم در کونش، قشنگ جای انگشتام روی دو تا لپ کونش مونده بود، اونم از اون طرف یه ریز داد میزد و التماس میکرد ولی فایدهای براش نداشت.
فکر کنم بالای 10 بار محکم زده بودم به کونش، که دیگه آروم کردم و همونجا دستو بردم لای پاهاش و آروم شروع کردم روی کصش کشیدن. با دست راستم کصشو میمالیدم و دست چپم رو هم بردم سمت سینهی چپش و آروم شروع کردم به مالیدنش. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که داد زد: «بکن تو رو خدا». من که دیگه از مجموع اتفاقات اخیر کیرم به سیخترین حالت ممکنش رسیده بود، خودم شورت و شلوارکم رو یه جا درآوردم و لیلا رو هم همونطوری که دمر خوابیده بود، یکم آوردم بالا تا داگی بکنم. سیخی کیرم و خیسی کص لیلا کاری کرد که تو همون اولین حرکت، کیرم تا ته بره تو، و عجب کص داغ و خیسی هم شده بود کص لیلا. موقع داگی خیلی دوست دارم اسپنک بزنم، ولی دیگه انقدر کون لیلا قرمز شده بود که دلم سوخت، به جاش دستمو بردم جلو، سینههاش رو گرفتم و بدن لیلا رو کشیدم عقب سمت خودم. یکم سینههاش رو مالیدم، بعد دستمو زیر سینههاش قلاب کردم و با تمام وجود تلمبه زدم. خیلی زود و انگار که اولین تجربههام باشه، حس کردم تمام وجودم شده آب منی، کیرو کشیدم بیرون، لیلا رو با فشار دستام دوباره دمر خوابوندم و آبم رو کامل خالی کردم روی کمرش. با آخرین نایی که برام مونده بود، پا شدم دستمال کاغذی آوردم، جفتمونو تمیز کردم و همونجا ولو شدم و خوابم برد.
فکر کنم 1-2 ساعتی خوابیده بودم که دیگه گشنگی بهم فشار آورد و بیدار شدم، دیدم لیلا هم کنارم خوابیده. صداش کردم، پا شدیم لباس پوشیدیم و رفتیم ناهار. یکی از چند تا بوفه رو انتخاب کردیم و رفتیم کلی غذاهای جذاب کشیدیم و نشستیم به خوردن. تو اون 15-20 دقیقهای که از بیدار شدن تا نشستن و ناهار خوردنمون گذشته بود، لیلا تقریبا هیچی نمیگفت؛ منم هر چی میگفتم لیلا خیلی سریع و بیتفاوت با یه اوهومی، آرهای، چیزی… تأیید میکرد. یکم که غذا خوردم و عقل و هوشم برگشت، سر حرفو باز کردم:
+به چی فکر میکنی خوشگل خانوم؟ خوش میگذره؟ روبهراهی؟
-داشتم فکر میکردم نباید میومدیم اینجا، بنیانهای خانوادهمون سست میشه تو این یه هفته …
+بس کن مسخره؛ تو یه روز که نمیتونی دو بار ایستگاهمو بگیری. جدی پرسیدم.
-خب باشه بابا، آقا مانی تیز شدن دیگه ایستگاهشون رو نمیشه گرفت. حالا جدی که گفتی… داشتم فکر میکردم حالا که ناخواسته افتادیم وسط این هتل عجیب غریب، دوست داری تجربهش کنی؟ اینجور که بوش میاد، اینجا فانتزی بازی و این داستاناس. احساس میکنم تو خیلی دوست داری تجربهش کنی، نه؟
+اگه بگم نه اصلا که دروغ گفتم؛ ولی خب حس خوبی هم بهش ندارم واقعیت. یعنی بعید میدونم تو علاقهای داشته باشی به این موضوع، و این فکر که به خاطر من بخوای این کارو بکنی، حس خوبش رو برام میکشه. تو این سن انگار دیگه دیره برامون؛ باز اگه جوونتر بودیم یه چیزی. نمیدونم چطور بگم؛ اگه همینطوری حرفش میشد، حتما آب از لب و لوچهم راه میفتاد؛ ولی الان که وسط این هتلیم و تو داری میگی، یه جوریه…
-والا سر میچرخونم که اکثرا از ما سن بالاترن. به هر حال گفتم اگه خیلی هوس کردی، لیلا رو حرف مانی نه نمیاره.
انقدری خوب لیلا رو میشناختم که 100% مطمئن بودم به خاطر من داره این حرفا رو میزنه، نه اینکه حرف خودش رو بخواد بذاره توی دهن من. و دروغ چرا، از اون لحظهای که خاویر گفت این هتل نصفیا ضربدری بازن، به زوجهای دور و برم یه طور دیگه نگاه میکردم. با این حال آخر عاقبت خوشی برای رابطهمون نمیدیدم اگه میخواستم تجربهش کنم، و با کلی تشکر و قربونصدقه رفتن از لیلا که حرفش رو زد، یه «نه» آخر گفتم که البته حدود 48 ساعت فقط دووم آورد…
بعد ناهار یه چرخی زدیم توی هتل و ساحل اقیانوس و … و بعدم رفتیم مایوهامون رو پوشیدیم و رفتیم استخر. برنامههای فان با تم سکسی داشتن، کلی مشروب – به خصوص «تکیلا» -که دیگه خفه کردیم خودمونو باهاش؛ موزیکم پخش میشد و خلاصه خوش میگذشت. چند ساعتی بودیم، بعد برگشتیم اتاق لباس عوض کردیم، رفتیم شام و بعدم رفتیم بزن برقص آخر شب. همه چیز خیلی خوب بود؛ من دیگه خیلی تو فکر سکس فانتزی و اینا نبودم، فقط گاهی واسم جالب میشد که فلان زوج که رفتن تو کار یه زوج دیگه، اوکی میشن یا نه. چند نفری هم خب اومدن پیش ما که ببینن اهلش هستیم یا نه؛ جالب بود گاهی یه مرد میومد پیش لیلا، گاهی یه زن میومد به من پیشنهاد میداد، گاهی هم یه دختر میومد و سر حرف رو با لیلا باز میکرد. تنها چیزی که انگار رسم نبود، این بود که یه مرد بره از یه مرد دیگه آمار بگیره که اهلش هستن یا نه. البته تأکید کنم که جو اونجا اصلا طوری نبود که آدم حس بدی بگیره، حتی 1%. خلاصه اون شب گذشت، و حسابی مست و پاتیل برگشتیم اتاق و با آخرین توانمون، یه سکس دیگه هم رفتیم و خوابیدیم.
روز دوم معمولی گذشت؛ والیبال ساحلی و مسابقههای با تم سکسی و … آخر هم پارتی شب و تمام. روز سوم شروع شد و ما هم مشغول خوشگذرونی به سبک خودمون بودیم، تا اینکه دیدیم توی تابلو زدن که «برنامهی ویژهی استخر: ساعت 3.» میدونستیم برنامهی ویژه یعنی کفپارتی، ولی فکر نمیکردیم این کفپارتی، چه کار بکنه با ما. بعد ناهار یه چرخ توی سالن بازی هتل زدیم، و دیگه نزدیکای ساعت 3 برگشتیم اتاق که حاضر شیم: من مایومو پوشیدم، لیلا هم سکسیترین بیکینیش رو پوشید و خلاصه رفتیم استخر اصلی؛ همه میگفتن این برنامه رو اصلا نباید از دست داد. دستگاه کفساز و دیجی شروع کردن به زدن و خیلی سریع استخر پر شد از کف.
یه نفر با میکروفون اومد و گفت که همه آماده باشن که برنامه داره شروع میشه. همون اول هم برای شروع گفت: «خب مثل هر روز، وقتشه که لباسهای اضافه رو از آب بندازید بیرون.» من داشتم فکر میکردم خب مردها که کلا یه مایو پاشونه، زنها که نصفشون یه شورت فقط پاشونه، نصف دیگه هم که با بیکینی اومدن خب دیگه لابد نمیخوان در بیارن دیگه… توی این فکر بودم که دیدم یه سوتین از آب پرتاب شد بیرون. اومدم نتیجه بگیرم که خب پس بعضیا میدونستن جریان چیه، از قصد با سوتین اومده بودن که اینجا در بیارن… که یه شورت پرت شد بیرون. برگشتم رو به لیلا؛ دو تایی هاج و واج داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم؛ در حالی که بارون مایو و شورت و سوتین بود که پرتاب میشد از آب بیرون. مجری چند نفر رو با همون وضع لخت مادرزاد از آب آورد بیرون و ازشون خواست کنار رقاصهای خود هتل، برقصن؛ بقیه هم توی آب اداشون رو در بیارن. به لیلا گفتم:
+سگ مست بشیم که نفهمیم کجاییم؛ فقط عشق کنیم.
-کاملا موافقم. برو دو تا سنگین بیار بزنیم.
+موافقی وقتی زدیم از هم دور شیم؟
-باور میکنی مانی میخواستم همینو بگم روم نمیشد؟ گفتم الان مانی میگه بابا این اوضاعش خیلی خرابه.
+نه بابا دیوونه؛ 2 روز نیست که همدیگه رو میشناسیم. پس وایسا برم دو تا لیوان سنگین پر کنم بیارم.
-نه صبر کن با هم بریم؛ که از اونورم هر کی بره سمت خودش…
من – مانی – و دوستدخترم – لیلا – حدود 4 ساله که با هم دوستیم، و تقریبا 3 ساله که توی یه خونه زندگی میکنیم. هر دو حدوداً تو 30 سالگی دانشجویی اومده بودیم آمریکا، و ویزاهای جفتمون سینگل بود و این به اون معنا بود که تا گرفتن گرینکارت، عملا امکان خارج شدن از خاک آمریکا رو نداشتیم. این موضوع، شرایط سخت عاطفی برای هر دومون ایجاد کرده بود، ولی در عوض باعث شد خیلی به هم نزدیک بشیم. رفت و آمد به خونهی هم و نهایتا هم که نقل مکان کردن پیش همدیگه، به اضافهی کلی کمپ و مسافرت کوتاه و… باعث شده عمق رابطمون خیلی بیشتر از 4 سال باشه و شناخت خیلیخیلی خوبی از هم داشته باشیم. سکس رو خیلی زود اوکی کردیم و خلاصه همه چیز عالی و عمیق هستش بینمون.
چند ماه پیش بالاخره گرینکارتمون اومد (با یه فاصلهی زمانی نسبتا کم نسبت به همدیگه) و اولین کار رفتیم ایران و غم چند سال دوری و غربت رو حسابی شستیم؛ البته طبق قرار قبلی، خونوادهها رو در جریان مدل رابطمون نذاشتیم تا یه وقت پیله نکنن به ازدواج و … حدود یک ماه ایران بودیم و برگشتیم آمریکا. توی برگشت، برنامهی سفر دوممون رو گذاشتیم که شد همین سفر اعجابآوری که موضوع اصلی این داستانه: سفر مکزیک.
حدود 2-3 هفتهای درگیر گرفتن هتل و پرواز و … بودیم، و توی این مدت با کسایی که قبلا رفته بودن کنکون مکزیک کلی صحبت کردیم و چند تا هم ویدیو توی یوتیوب دیدیم. تصمیم قطعیمون، شد یه ریزورت آل-اینکلوسیو (هتل یوآل) که Adults only باشه (یعنی بچهها اجازهی حضور اونجا رو ندارن)، ولی برای اینکه دقیقا کجا بریم، چند تا گزینه بودن که انتخاب بینشون واقعا سخت بود. بین همهی گزینههایی که پیشنهاد میدادن، یه گزینه بود که تعریف کردنا ازش فرق داشت. همهی ریزورتها رو میگفتن برید خوش بگذرونید کلی غذا و نوشیدنی رایگان و ساحل زیبا و استراحت اساسی و … ولی یه هتلی به نام «دیزایر» بود که هیچ کدوم از دوستای ایرانیمون اونجا نرفته بودن؛ اون رو سوفیا – دوست لیلا – که با شوهرش رفته بود بهمون پیشنهاد داد. وقتی سوفیا و لیلا داشتن تلفنی صحبت میکردن، صدا روی بلندگو بود و منم حرفاش رو شنیدم، و تقریبا همون لحظه مطمئن شدم که این رو میخوام برم…
+یعنی چی سوفیا؟ یه کم بیشتر توضیح میدی؟
-خیلی ساده دارم برات میگم لیلا (خندهی بلندی کرد و ادامه داد) از صبح که پا میشی تا نصف شب برنامه دارن، و تم همهی برنامهها هم سکسیه. راستی، به مانی چقدر اعتماد داری؟ (و باز هم کلی خندید). من به فیلیپ کاملا اعتماد دارم، و یه ذره شیطونیش رو طبیعی میدونستم. اگه تو اینطوری نیستی، به نظرم نرید. ولی اگه اهلش باشید و برید، دیگه معتادش میشید و دوست دارید به جای همهی سفرهای دنیا، هی برید «دیزایر»…
+ما اوکیم؛ میشناسیمون که. اون شب اون مهمونی کنار استخر رو مگه نیومدیم؟ که مانی میگفت هر دختر ایرانی دیگهای غیر لیلا بود، الان با دعوا اینجا رو ترک کرده بودیم. یه مشت نوجوون عجیبغریب با اون بیکینیهای سکسیشون…
-آره میدونم؛ به خاطر همینم بهت پیشنهاد دادمش. ولی خب باید بدونی درجهش از اون بالاتره…
تلفن که تموم شد، لیلا زل زد بهم و گفت:
-دلتو صابون نزنیا؛ دیزایر میزایر خبری نیست…
+دلم که هیچ؛ دیگه این کیرمم صابون خورده الان. دیگه یا میریم دیزایر یا هیچ جا؛ تمام.
-عه … میبینم که خوشت اومده. در و دافا با بیکینی جلوی آقا آفتاب بگیرن… غلطای اضافه.
+باشه؛ اصن نمیریم. پس مکزیک کلا کنسله؛ دو تا بلیت بگیر برای قم و جمکران. دیگه این نه، یعنی اون آره.
البته اصلا جدی نمیگفت لیلا و کلا خودشم شیطونه، ولی خب به احتمال 99% اگه میدونستیم واقعا چی در انتظارمونه، نه لیلا عمرا اوکی میداد، و نه من اصن روم میشد که بخوام مطرحش کنم. به هر حال خوشبختانه ما به واقعیت ماجرا پی نبردیم؛ فقط توی تحقیقاتمون فهمیدیم که اونجا خانوما میتونن بدون سوتین و فقط با شورت باشن، و با فرض اینکه این دیگه آخر ماجراس (مثلا اینطوری که در و دافا بدون سوتین و با شورت جلوی ما آفتاب میگیرن)، قبول کردیم که بریم اونجا؛ از نظر تفریح و برنامههای باحال، همه تایید کردن که این هتل عالیه و دیگه بلیتا رو گرفتیم.
نزدیکای ظهر رسیدیم فرودگاه کنکون و یه تاکسی گرفتیم تا هتل. هوا خیلی گرم و شرجی بود و منتظر بودیم سریعتر اتاقو تحویل بگیریم، لباسامون رو عوض کنیم و بریم استخر. رفتیم پیش رسپشن که مدارک رو چک کنه و اتاق رو تحویل بده؛ من داشتم با اون آقا صحبت میکردم که یهو لیلا یه نیشگون ریز ازم گرفت و گفت: «مانی، مانی، یه جور که تابلو نکنی، سمت راستو نگاه کن» منم خیلی آروم که مثلا تابلو نباشه، شروع کردم یه سر چرخوندن به اطراف که دیدیم به! یه خانم میونسال با یه بدن خیلی رو فرم (شایدم عملی ولی نه اونقدر تابلو) اومده یه چیزی از کارمند دیگهی هتل بگیره، در حالی که سوتین نبسته و سینههای سفید و خوشگلش خیلی شیک جلوی چشمام بودن. شورتش هم که… شورت که چه عرض کنم؛ نخ در بهشت! یه نخ نازک که وقتی میرفت لای پاش، دیگه دیده هم نمیشد.
2-3 بار دیگه تا اونجا بود زیرچشمی نگاش کردم؛ لیلا هم مدام یه چیزی آروم میگفت در گوشم: «بسه دیگه تمومش کردی… یه دقیقه برگرد ما رو هم نگاه کن… ولی جدی عجب چیزیه، من خودمم پلک نمیتونم بزنم؛ الان یارو میاد بهم میگه لزبینی، نه؟… اوه اوه یکی دیگه هم اون طرفی داره میره نگاه کن…» چند بارم با آمارهای لیلا یا همینطوری رندوم، سر چرخوندم و بقیه رو هم یه دیدی زدم. وضعیت خانوما تقریبا نصف نصف بود؛ نصفیا با مایو یا بیکینی دو تکه بودن، نصفیا هم فقط شورت پوشیده بودن و سینههاشون بیرون بود. وضعیت مردها هم یه جور دیگه نصفنصف بود؛ نصفیا همسنهای خودمون بودن که خب هیچی، نصفیای دیگه هم سنبالا بودن که خب میشد حدس زد شوگرددی اینا باشن. بالاخره بعد تقریبا یه ربع، کارها تموم شد، دو تا کارت بهمون داد و گفت: «به دیزایر خوش آمدید. چون بار اولتونه که اینجایید، قبل از اینکه وسایلتون رو بذارید توی اتاق، لطفا با همکارم که الان میاد، برید یه چرخی بزنید تا هتل رو بهتون نشون بده. وسایلتون رو همینجا بذارید باشه، مشکلی نداره.»
یه مرد جوون به اسم خاویر اومد و سلام احوالپرسی گرمی با من و لیلا کرد؛ بعدم کلی زبون ریخت: «خیلی خوشحالم که میبینم یه زوج جوون و باحال اینجان. لیلا (که البته خیلی هم درست تلفظش نمیکرد) تو فوقالعاده زیبایی، مرسی که اینجا رو انتخاب کردی. امیدوارم خیلی بهت خوش بگذره. اگه این مانی اذیتت کرد، به خودم بگو تا بیام و سریع بکشمش برات…» سه تایی کلی خندیدیم؛ ما ازش به خاطر تعریفاش تشکر کردیم و باهاش راه افتادیم تا هتل رو نشونمون بده.
همون اول ما رو برد به استخر اصلی، و هنوز هیچی نگفته بود که دیدیم یه دختر خیلی خوشگل کنار استخر قمبل کرده و 3-4 نفر وایسادن پشتش و اسپنک مشتیای میزنن به کون سفید و خوش فرمش. دختره حسابی بالا بود و هر چی میزدنش، صدای عشق و حالش بلندتر میشد. من و لیلا رسما کف کرده بودیم؛ حتی شبیه به این رو هم تا حالا توی واقعیت ندیده بودیم. یه نگاهی با چشمای گرد به هم انداختیم، ولی برای اینکه تابلو نکنیم جلوی خاویر که این کار چقدر برامون عجیبه، سریع طبیعیش کردیم. خاویر چند لحظهای ساکت بود، و بعد بهمون فهموند کجا اومدیم: «چون بار اولتونه که اینجایید، باید بهتون بگم که تقریبا نصف زوجهایی که اینجان اهل سکس ضربدری هستن. اگه اهلش هستید که لذت ببرید! و اگه نیستید، فکر نکنید میخوان بهتون بیاحترامی کنن. لطفا با رفتار خوب بهشون بگید که اهلش نیستید. راستی، نشونههاشون هم آناناسه معمولاً؛ بعضیا هم فلامینگو…» یه لبخندی زدیم و سر تکون دادیم که عه! چه کول و باحال، خیلیم قشنگ؛ ولی از درون رسما جر خورده بودیم از تعجب.
خلاصه تور هتل با صحبتهای هیجانانگیز خاویر جان تموم شد. وسایلمون رو یه نفر آورد برامون تا دم در اتاق و انعامش رو گرفت و رفت؛ و ما هم وارد اتاقمون شدیم که دید خیلی قشنگی به اقیانوس داشت و یه کوچولو از استخر و سن برنامهها هم دیده میشد. من که از گرما بیحال شده بودم، ولو شدم رو تخت ولی لیلا سریع چمدونا رو باز کرد و چید توی کمدا. بیشتر کارها رو کرده بود که دیگه پا شدم و یه دست گرفتم تا همه چی مرتب بشه و دیگه بتونیم رسما تعطیلاتمون رو توی اون هتل عجیب غریب شروع کنیم. داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که لیلا تاپ و شلوارکش رو درآورد و اومد از پشت سمتم و تیشرت منو هم درآورد. یخورده دستاش رو روی بالا تنهم حرکت داد، بعد آروم دو تا دستش رو برد سمت کیرم و از روی شلوارک، آروم مالیدش. بعد خیلی آروم در گوشم شروع کرد به حرف زدن:
-کی آمادهس بریم اول درینکامون رو بزنیم و بعد بیایم اولین سکسمون تو مکزیک رو بریم تو کارش؟
+جووون به این خانوم حشری؛ روشنمون کردی سکسی خانوم…
لیلا خیلی آروم و سکسی شروع کرده بود و منم همونطور آروم جواب دادم، اما یه دفعه کانالو عوض کرد و با صدای بلند تو گوشم گفت: «تو گه خوردی که من روشنت کردم… روشنمون کردی سکسی خانوم… خر خودتی. ششصد جفت ممه دید زدی تو همون گشتی که با خاویر زدیم: سفید، سیاه، نوک صورتی، نوک قهوهای، کوچیک و نقلی، بزرگ بالای 85، طبیعی، عملی، … هر از گاهی هم سرتو مینداختی پایین که کونهاشون هم از دستت در نره؛ جندهها سوتین که نبستن، شورتشون هم که بود و نبودش هیچیه؛ کلا یه خط کص رو گرفته و بس…» جدی جدی شوکه شدم، اومدم یه چیز بگم اما اصن حرفم نمیومد: «عزیزم، حرفا چیه، نه آخه، خوبم نبودن که اصن…» کاملا به تتهپته افتاده بودم که یهو لیلا زد زیر خنده: «جوووون مانی عزیزم میخواد یه چیز بگه که لیلاش ناراحت نشه. ناراحت نیستم که دیوونه، کف کردم رسما. عجب چیزایی بودن، من که دخترم پلک نمیتونستم بزنم. چه عشق و حالی بکنی این یه هفته مانی، چطوری باید ببرمت خونه فقط آخرش؟ البته پسر خوبم کم نیستا، حواستو باید جمع کنی»…
چند ثانیه گیج بودم و بعدش به خودم اومدم که چطوری اسکل کرده بود منو لیلا، و بلند زدم زیر خنده. اما یهو فازو عوض کردم، دستامو انداختم دور رونهای لیلا و بلندش کردم و انداختمش رو تخت، بعد پریدم روش و در حالی که بدون توجه به مقاومتش داشتم سوتینش رو باز میکردم و شرتش رو از پاش در میاوردم، گفتم: «کثافت سکته زدم؛ گفتم یا خدا، این پشیمون شده، کل پولمون به فنا رفت، یه هفته رو باید همهش دعوا کنیم… الان نشونت میدم اسکل کردن مانی چه عواقبی داره» کامل که لختش کردم، دمر خوابوندمش رو پام و چند تا اسپنک محکم زدم در کونش، قشنگ جای انگشتام روی دو تا لپ کونش مونده بود، اونم از اون طرف یه ریز داد میزد و التماس میکرد ولی فایدهای براش نداشت.
فکر کنم بالای 10 بار محکم زده بودم به کونش، که دیگه آروم کردم و همونجا دستو بردم لای پاهاش و آروم شروع کردم روی کصش کشیدن. با دست راستم کصشو میمالیدم و دست چپم رو هم بردم سمت سینهی چپش و آروم شروع کردم به مالیدنش. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که داد زد: «بکن تو رو خدا». من که دیگه از مجموع اتفاقات اخیر کیرم به سیخترین حالت ممکنش رسیده بود، خودم شورت و شلوارکم رو یه جا درآوردم و لیلا رو هم همونطوری که دمر خوابیده بود، یکم آوردم بالا تا داگی بکنم. سیخی کیرم و خیسی کص لیلا کاری کرد که تو همون اولین حرکت، کیرم تا ته بره تو، و عجب کص داغ و خیسی هم شده بود کص لیلا. موقع داگی خیلی دوست دارم اسپنک بزنم، ولی دیگه انقدر کون لیلا قرمز شده بود که دلم سوخت، به جاش دستمو بردم جلو، سینههاش رو گرفتم و بدن لیلا رو کشیدم عقب سمت خودم. یکم سینههاش رو مالیدم، بعد دستمو زیر سینههاش قلاب کردم و با تمام وجود تلمبه زدم. خیلی زود و انگار که اولین تجربههام باشه، حس کردم تمام وجودم شده آب منی، کیرو کشیدم بیرون، لیلا رو با فشار دستام دوباره دمر خوابوندم و آبم رو کامل خالی کردم روی کمرش. با آخرین نایی که برام مونده بود، پا شدم دستمال کاغذی آوردم، جفتمونو تمیز کردم و همونجا ولو شدم و خوابم برد.
فکر کنم 1-2 ساعتی خوابیده بودم که دیگه گشنگی بهم فشار آورد و بیدار شدم، دیدم لیلا هم کنارم خوابیده. صداش کردم، پا شدیم لباس پوشیدیم و رفتیم ناهار. یکی از چند تا بوفه رو انتخاب کردیم و رفتیم کلی غذاهای جذاب کشیدیم و نشستیم به خوردن. تو اون 15-20 دقیقهای که از بیدار شدن تا نشستن و ناهار خوردنمون گذشته بود، لیلا تقریبا هیچی نمیگفت؛ منم هر چی میگفتم لیلا خیلی سریع و بیتفاوت با یه اوهومی، آرهای، چیزی… تأیید میکرد. یکم که غذا خوردم و عقل و هوشم برگشت، سر حرفو باز کردم:
+به چی فکر میکنی خوشگل خانوم؟ خوش میگذره؟ روبهراهی؟
-داشتم فکر میکردم نباید میومدیم اینجا، بنیانهای خانوادهمون سست میشه تو این یه هفته …
+بس کن مسخره؛ تو یه روز که نمیتونی دو بار ایستگاهمو بگیری. جدی پرسیدم.
-خب باشه بابا، آقا مانی تیز شدن دیگه ایستگاهشون رو نمیشه گرفت. حالا جدی که گفتی… داشتم فکر میکردم حالا که ناخواسته افتادیم وسط این هتل عجیب غریب، دوست داری تجربهش کنی؟ اینجور که بوش میاد، اینجا فانتزی بازی و این داستاناس. احساس میکنم تو خیلی دوست داری تجربهش کنی، نه؟
+اگه بگم نه اصلا که دروغ گفتم؛ ولی خب حس خوبی هم بهش ندارم واقعیت. یعنی بعید میدونم تو علاقهای داشته باشی به این موضوع، و این فکر که به خاطر من بخوای این کارو بکنی، حس خوبش رو برام میکشه. تو این سن انگار دیگه دیره برامون؛ باز اگه جوونتر بودیم یه چیزی. نمیدونم چطور بگم؛ اگه همینطوری حرفش میشد، حتما آب از لب و لوچهم راه میفتاد؛ ولی الان که وسط این هتلیم و تو داری میگی، یه جوریه…
-والا سر میچرخونم که اکثرا از ما سن بالاترن. به هر حال گفتم اگه خیلی هوس کردی، لیلا رو حرف مانی نه نمیاره.
انقدری خوب لیلا رو میشناختم که 100% مطمئن بودم به خاطر من داره این حرفا رو میزنه، نه اینکه حرف خودش رو بخواد بذاره توی دهن من. و دروغ چرا، از اون لحظهای که خاویر گفت این هتل نصفیا ضربدری بازن، به زوجهای دور و برم یه طور دیگه نگاه میکردم. با این حال آخر عاقبت خوشی برای رابطهمون نمیدیدم اگه میخواستم تجربهش کنم، و با کلی تشکر و قربونصدقه رفتن از لیلا که حرفش رو زد، یه «نه» آخر گفتم که البته حدود 48 ساعت فقط دووم آورد…
بعد ناهار یه چرخی زدیم توی هتل و ساحل اقیانوس و … و بعدم رفتیم مایوهامون رو پوشیدیم و رفتیم استخر. برنامههای فان با تم سکسی داشتن، کلی مشروب – به خصوص «تکیلا» -که دیگه خفه کردیم خودمونو باهاش؛ موزیکم پخش میشد و خلاصه خوش میگذشت. چند ساعتی بودیم، بعد برگشتیم اتاق لباس عوض کردیم، رفتیم شام و بعدم رفتیم بزن برقص آخر شب. همه چیز خیلی خوب بود؛ من دیگه خیلی تو فکر سکس فانتزی و اینا نبودم، فقط گاهی واسم جالب میشد که فلان زوج که رفتن تو کار یه زوج دیگه، اوکی میشن یا نه. چند نفری هم خب اومدن پیش ما که ببینن اهلش هستیم یا نه؛ جالب بود گاهی یه مرد میومد پیش لیلا، گاهی یه زن میومد به من پیشنهاد میداد، گاهی هم یه دختر میومد و سر حرف رو با لیلا باز میکرد. تنها چیزی که انگار رسم نبود، این بود که یه مرد بره از یه مرد دیگه آمار بگیره که اهلش هستن یا نه. البته تأکید کنم که جو اونجا اصلا طوری نبود که آدم حس بدی بگیره، حتی 1%. خلاصه اون شب گذشت، و حسابی مست و پاتیل برگشتیم اتاق و با آخرین توانمون، یه سکس دیگه هم رفتیم و خوابیدیم.
روز دوم معمولی گذشت؛ والیبال ساحلی و مسابقههای با تم سکسی و … آخر هم پارتی شب و تمام. روز سوم شروع شد و ما هم مشغول خوشگذرونی به سبک خودمون بودیم، تا اینکه دیدیم توی تابلو زدن که «برنامهی ویژهی استخر: ساعت 3.» میدونستیم برنامهی ویژه یعنی کفپارتی، ولی فکر نمیکردیم این کفپارتی، چه کار بکنه با ما. بعد ناهار یه چرخ توی سالن بازی هتل زدیم، و دیگه نزدیکای ساعت 3 برگشتیم اتاق که حاضر شیم: من مایومو پوشیدم، لیلا هم سکسیترین بیکینیش رو پوشید و خلاصه رفتیم استخر اصلی؛ همه میگفتن این برنامه رو اصلا نباید از دست داد. دستگاه کفساز و دیجی شروع کردن به زدن و خیلی سریع استخر پر شد از کف.
یه نفر با میکروفون اومد و گفت که همه آماده باشن که برنامه داره شروع میشه. همون اول هم برای شروع گفت: «خب مثل هر روز، وقتشه که لباسهای اضافه رو از آب بندازید بیرون.» من داشتم فکر میکردم خب مردها که کلا یه مایو پاشونه، زنها که نصفشون یه شورت فقط پاشونه، نصف دیگه هم که با بیکینی اومدن خب دیگه لابد نمیخوان در بیارن دیگه… توی این فکر بودم که دیدم یه سوتین از آب پرتاب شد بیرون. اومدم نتیجه بگیرم که خب پس بعضیا میدونستن جریان چیه، از قصد با سوتین اومده بودن که اینجا در بیارن… که یه شورت پرت شد بیرون. برگشتم رو به لیلا؛ دو تایی هاج و واج داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم؛ در حالی که بارون مایو و شورت و سوتین بود که پرتاب میشد از آب بیرون. مجری چند نفر رو با همون وضع لخت مادرزاد از آب آورد بیرون و ازشون خواست کنار رقاصهای خود هتل، برقصن؛ بقیه هم توی آب اداشون رو در بیارن. به لیلا گفتم:
+سگ مست بشیم که نفهمیم کجاییم؛ فقط عشق کنیم.
-کاملا موافقم. برو دو تا سنگین بیار بزنیم.
+موافقی وقتی زدیم از هم دور شیم؟
-باور میکنی مانی میخواستم همینو بگم روم نمیشد؟ گفتم الان مانی میگه بابا این اوضاعش خیلی خرابه.
+نه بابا دیوونه؛ 2 روز نیست که همدیگه رو میشناسیم. پس وایسا برم دو تا لیوان سنگین پر کنم بیارم.
-نه صبر کن با هم بریم؛ که از اونورم هر کی بره سمت خودش…
نوشته: هو لی هات وت
8 پاسخ به “وعدهی بهشت، محقق میشود (۱)”
فک کنم لازمه منم یه چنتا از خاطراتم رو بنویسم. متاسفانه مطمئنم هیچکس باور نمیکنه من چیکارا کردم 😂 😂 😂.کاش وقت و کون تایپ کردنش رو داشتم!
بی صبرانه منتظر ادامه اش هستیم
ه
دوستان عزیز!من قسمت دوم رو فرستادم، ولی ظاهرا فقط در صورتی سریع پست میشه که قسمت اول بره توی برگزیده ها. اینه که اگه خوشتون اومد، لایک کنید که قسمت دوم سریع تر پست بشه، وگرنه فکر کنم دو هفته زمان می بره
جالب بود
جالب بود
👍
ادامه لطفایاد خومو دوست دخترم تو آنتالیا افتادم👌🏻❤