واکسنِ رنج (۱)

هوای حیاط مسجد، پس از نماز جماعت، همیشه سنگین بود؛ سنگینیِ بوی عرق و گلاب و dust کهنهٔ فرش‌ها. محمد (۱۸ ساله) پشت ستونِ دنجی در حیاط نشسته بود، انگشتانش حلقه‌وار روی تسبیحِ چوبی کهنه‌اش می‌چرخید. دعاهایش مدام با تصویرِ خنده‌های پسرِ مهناز، که دو سالی از خودش کوچک‌تر بود، قیچی می‌شد. این دوستی، اخیراً به تنها پناهگاهش در برابر تنهاییِ عجیبِ این سال‌ها تبدیل شده بود، اما حالا خودش منبع گناهِ تازه‌ای شده بود. هر بار که با هم بودند، سایهٔ سنگین مادر آن پسر، مهناز، میانشان حاضر بود.

صدای نرمِ پارچهٔ چادر، پیش از صدایش به گوش رسید. سایه‌ای بلند رویش افتاد. بوی عطرِ تند یاس و خاکهٔ جانمازِ کهنه، فضای اطراف را اشباع کرد.

«محمدباقر جان؟»
صدایش آنقدر نرم و مادرانه بود که برای یک لحظه محمد فریب خورد. سر بلند کرد. مهناز ایستاده بود، با آن چادرِ مشکیِ perfectly adjusted و آن نگاهِ seemingly pious که از لبهٔ آن می‌درخشید. ولی تهِ چشمانش، چیزی شبیه به کنجکاویِ یک پرنده‌خورک بود که منتظر است تا ماهی از آب بپرد.

«پسرَم برات دل می‌سوزه، جانم. می‌گه خیلی خودت رو می‌خوری. می‌خوای قدیس بشی؟ قدیس‌ها که تو بهشت به دنیا می‌آن، محمد. ما اینجا، توی همین خاکِ گناه، دنیا اومدیم.»

دستش رفت توی کیف چادریش. محمد انتظار داشت یک جلد قرآن یا یک رسالهٔ دعا بیرون بکشد. اما برق سردِ صفحهٔ یک گوشی هوشمند در نور عصر، چشم‌هایش را زد.

«گاهی آدم…» ادامه داد، در حالی که با آرامشِ مرگباری روی گوشی ضربه می‌زد، «… باید یه ذره از گناه رو بچشه. مثل واکسن. یه ذره ویروسِ ضعیف شده توی رگت می‌ره تا بدنَت قوی بشه، تا بفهمه دشمن چیه. می‌خوای قوی بشی؟ می‌خوای بتونی در برابر این همه وسوسهٔ دنیا وایسی؟»

این بار محمد نمی‌توانست نگاه کند. چشمانش را بست. اما این، مهناز را متوقف نکرد.

«ببین، جانم. ببین که پاکیِ واقعی چیه. پاکیِ واقعی، بعد از دیدنِ najāsath به دست میاد، نه با فرار ازش.»

واژهٔ عربیِ «نجاست» را عمداً با لهجه‌ای خاص ادا کرد. دستش را درازتر کرد. محمد، از ترسِ اینکه مبادا کسی از نمازگزارانِ در حال خروج ببیند، مجبور شد چشمانش را باز کند.

تصویر، آنقدر که انتظار داشت صریح نبود، اما به مراتب مخرب‌تر بود. عکسی بود از خودِ مهناز، در یک اتاق که با یک چادر توریِ نازک نیمه‌باز جدا شده بود. روسری از سرش افتاده بود و چند رشته موی مشکی روی شانه‌های برهنه‌اش رها شده بود. اما صورتش را برنگردانده بود. تنها چیزی که دیده می‌شد، نیم‌رخش بود که روی جانمازی که پهن کرده بود، در حال سجده افتاده بود؛ اما چشمانش، به جای اینکه بسته باشند، مستقیماً به لنز دوربین خیره شده بودند. یک نگاهِ تسخیر شده، پر از تضاد؛ هم عابدانه بود، هم گناهکارانه. یک توهینِ کامل به تمامیِ آن نمادها.

این «کفرِ تصویری» بود. این، از هر عکسِ مستهجنی هم برای محمدِ مذهبی‌تر، ویران‌کننده‌تر بود.

مهناز گوشی را کشید و بیرون. «همه‌مون گناه می‌کنیم، عزیزم. فقط بعضی‌ها… هنرِ پنهان کردنش رو دارن.»

و بعد، مثل یک روح، برگشت و در سایه‌روشنِ حیاط مسجد محو شد.

محمد روی زمین نشسته بود و نفس‌نفس می‌زد، انگار دنده‌هایش خرد شده باشد. آن نگاهِ مهناز در حال سجده، پشت پلک‌هایش سوخته بود. حالا دیگر هر وقت می‌خواست نماز بخواند، آن تصویر پیش چشمانش می‌آمد. هر سجده‌ای، او را به یاد آن سجدهٔ مصنوعی می‌انداخت. مهناز، آیینِ پاک‌کنندهٔ او را برای همیشه آلوده کرده بود.

و تنها کسی که می‌توانست این زهر را از تنش بیرون بکشد، کسی بود که به آن دنیای آلوده تعلق داشت، اما خودِ آن عفریته نبود: پسرش.

رفتن به سمت او، یک act of desperation بود. یک تلاش برای پیدا کردن پاکی در دلِ همان آلودگی. یک تنبیهِ خودخواسته. شاید با در آغوش کشیدنِ بخشی از وجودِ مهناز (پسرش)، می‌توانست بر آن زنِ مرموز مسلط شود، یا شاید خودش را به اندازهٔ او آلوده کند تا دیگر آن تضادِ دردناک را احساس نکند.

این، آغاز سقوطِ محمد بود؛ نه بر اثرِ شهوتِ ساده، بلکه بر اثرِ یک حملهٔ روانیِ حساب‌شده که ایمانِ شکننده‌اش را در هم کوبید و او را به آغوشِ تنها متحدِ به ظاهر امنِ خودش، یعنی پسرِ manipulator، راند.


نوشته: پَرگار

بازدید 15,740

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

5 پاسخ به “واکسنِ رنج (۱)”

  1. میخوای بنویسی درست بنویس اونم فارسی روان اینجا جای این نوع نوشتن نیست خودتو خسته نکن

  2. این چیه آخه،بابا عن رو مثل همیشه، معمولی بخورید، عنه، هر چی هم با قاشق چنگال بخوری بازم میگن یه عنخوره

  3. یعنی قشنگ معلومه با هوش مصنوعی نوشتی، چون هوش مصنوعی هایی مثل دیپ سیک یا … یه قسمت هایی از متن رو به زبان انگلیسی و عربی درمیارن ، ریدی برادر، حداقل زحمت میدادی ویرایش میکردی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید