سلام دوباره…دوستان باور کنید خاطره است و داستان نیست.بعد از اینکه رابطه من و مرجان خوب شد تقریبا بعداز۲۲بهمن ماه بود که جنس جدید برام رسیده بود و سخت مشغول چیدن و بررسی اجناس مغازه بودم دقیق یادمه تا به ساعت نگاه کردم که چرا این شاگردم تخم سگ دیر کرده کار داریم عجله داریم. چون فرستاده بودمش برای صبحانه نون تازه بگیره بیاره ساعت۹وربع بود همون لحظه گوشیم زنگ زد دیدم مرجانه.بر نداشتم گفتم کار دارم این هم الان هوس گشت و گذار کرده.دوباره و دوباره خیلی زنگ زد آخرش برداشتم با خشم گفتم مرجان بخدا کار دارم اذیتم نکن …دیدم اونور خط صدای هق هق گریه میاد گفتم چی شده چرا گریه میکنی فقط گفت زود بیا اینجا کارت دارم. وقطع کرد.من هم سریع کاپشنم رو پوشیدم و قفل و برداشتم که مغازه رو ببندم شاگردم رسید و بهش گفتم مشکلی پیش اومده الان برمیگردم تو به کارها برس من برمیگردم. سریع گاز ماشین رو گرفتم و رفتم خونه مرجان کلید داشتم بهم داده بود که هر وقت دلم خواست برم پیشش.سریع رفتم بالا دیدم تا در رو باز کردم اومد پیشم و بهم گفت چرا بهم دروغ گفتی لعنتی …گفتم چی دروغی مگه چیکار کردم گفت دو ماه با من رابطه داری و جلوگیری نمیکنی کاندوم هم نمیزنی لعنتی حامله شدم.گفتم چرت نگو کدوم حامله کدوم بچه.۵ساله من ازدواج کردم بزور دارو و دکتر پدر شدم چطوری تو الان به این سرعت حامله شدی.گریه کرد گفت نکنه فک کردی من با کس دیگه رابطه داشتم ها.نه آقا من۲۳ساله که شوهرم مرده بچه ام رو به دندون گرفتم بزرگ کردم دو بار مکه رفتم ۲بار کربلا رفتم هر هفته میرم جمعه زیارت امام رضا بعد میام خیانت میکنم.گفتم نه بخدا منظورم این نبود شاید اشتباه فک میکنی گفت نه کدوم اشتباه.چند روز از عادت ماهیانه ام گذشته حالم هم اصلا خوب نیست کلافه شدم رفتم دکتر گفت حتما حامله ای رفتم بی بی چک گرفتم الان چک کردم حامله ام.خدایا حالا من چکار کنم به فامیلم چی بگم .بگم صیغه ۶ماهه شدم الان حامله ام.آرومش کردم گفتم مرجان جونم عشقم شلوغش نکن باید بریم آزمایش خون حاملگی بدی اینا الکیه.گفت بریم اتفاقا دکتره دیروز نوشته و الان هم ناشتا هستم.آقا رفتیم آزمایشگاه و من یک پولی دادم اضافه به خانومه تکنسین آزمایشگاه که امروز اورژانسی نتیجه رو بده گفت ساعت۴بیایید ببرید آقا تا ساعت۴که رفتیم آزمایشگاه نتیجه رو گرفتیم اون خانومه بی پدر میگه مبارک باشه آقا پدر شدین.فقط نتیجه رو گرفتیم و ساکت رفتیم نشستیم توی ماشین.تاخواستم چیزی بگم گفت ازت مهریه نمیخام بجون همین بچه توی شیکمم کاری به زندگیت هم ندارم فقط عقدم کن بزار خجالت نکشم.گفتم چی چی رو عقدم کن زندگیم بهم میخوره زنم ازم جدا میشه خونه خراب میشم.هنوز۱لخته خونه بریم بندازش.من از کریم خجالت میکشم بهش چی بگم.بگم ننتو سپردی به من رفتی حبس برات ننتو گاییدم حامله کردم داداش دار شدی.بهم نگاه کرد چشمای خوشگلش پر اشک بود یهو زد زیر خنده .فک کردم دیوونه شده.گفتم به چی میخندی به بدبختی من.گفت نه برای اینکه کریم میدونه من باتو رابطه دارم وصیغه ات شدم.گفتم چی میگی تو گفت بخدا ازون هفته اول که اومد مشهد توی کمپ بهش گفتم.ناراحت که نشد خیلی هم خوشحال شد و گفت خیالم راحته که نیستم یک مرد واقعی مواظبته. گفتم کریم گوه خورده.همش تقصیر اون ناکسه که من الان دم روز عید بدبخت شدم.داداش میخواست چرا منو بدبخت کرد.من نمیدونم فردا میریم بچه رو میندازیش. بردم رسوندمش خونه و رفتم مغازه بخدا از استرس و ترس از فامیل خانومم که آبروم میره میلرزیدم.بخدا من هیچوقت از دعوا و درگیری نترسیدم حتی نحوه آشنایی من با خانومم سر همین قلچماقیم بود. خانواده خانومم سادات هستن من۱پدر زن دارم بینظیر و مهربون و دانا.بخدا از بابای خودم بیشتر دوستش دارم حتی بیشتر سرمایه مغازه ام رو اون داد میخواستم خونه بفروشم نزاشت و بهم گفت پسر جان من این پول رو باید بعد مرگم بدم محبوبه.منظورم دخترش و خانوممه.اما الان بهت میدم برو کار کن و دیگه رفیق بازی بزار کنار من تو رو اندازه پسرم دوستت دارم.خلاصه که دستش خیر داشت و ماهم پولدار شدیم و الان کاسبیم.با خودم گفتم من چی به این مرد بگم.نمیتونم بهش دروغ بگم.پس تنها راه سقط جنینه. بدبختی الان اینه که دولت مخالف شدید سقط جنینه جرم محسوب میشه و مراکز مجازی وجود دارد. شب دیر وقت رفتم خونه حتی شام و چایی هم نخوردم.اصلا هم نتونستم بخوابم.خانومم شب چند بار بیدار شد بچه ام رو شیر داد. دید بیدارم گفت عزیزم چی شده که اینقدر ناراحتی و نمینمیخابی. نمیخام الان بهت گیر بدم اما خودت بعدأ بهم بگو.صبح بلند شدم دوش الکی گرفتم و لباس پوشیدم زنگ زدم یکی از رفقای قدیمی که دنبال کوس کلک بازی بود و هست جریان رو بهش گفتم …گفت نترس قرص بهت میدم بده بخوره معجزه است تا شب بچه رو میندازه.خیلی خوشحال شدم رفتم سراغش و ازش گرفتم و تقریبا۵میلیون برام آب خورد.رفتم خونه مرجان.در رو باز کردم رفتم تو دیدم هنوز خوابه.همچی ناز خوابیده بود که من سریع لباس کندم رفتم بغلش خوابیدم.وقتی بیدار شدم دیدم آخ آخ ۱۲ظهره و شاگردم شاید۲۰بار زنگ زده.و خانومم بالای۲۰ بار.گوشیم چون روی سایلنت بود نفهمیده بودم.مرجان نشسته بود روی سرم و با موهام بازی میکرد.گفتم چرا بیدارم نکردی. گفت بیدار نکردمت. چی میگی اقلا ده بار صدات زدم ولی انقدر خسته بودی که صدامو نمیشنیدی و خر و پف میکردی.بلند شدم دست و صورتم رو شستم و بجای صبحانه و ناهار باهم یک املت توپ خونگی خوردم و خوشحال بودم چون رفیقم قرص و داده بود و بعد از ۲۴ساعت استرس و اضطراب شدید بالاخره راه چاره رو پیدا کرده بودم.بهش گفتم بیا کارت دارم .گفت چیه عزیزم تو که از دیروز ناراحت بودی وجواب تلفن منم نمیدادی گفتم خوشگل من قرص گرفتم آب روی آتیش تا بخوری انداختیش و کسی هم نمیفهمه.گریه کرد گفت بخدا خدا میفهمه و ناراحت میشه.مگه خودت نمیگی۵سال منتظر بارداری خانومت بودی خب منم خانومتم دیگه. مگه منو دوست نداریم.بیا عقدم کن من ورسمی کن بخدا مهریه ام فقط۱سکه باشه اونم پولش رو خودم میزنم کارتت.بخر بهم بده .من تنهام دلم نمیخاد این بچه رو بندازمش گناه داره .گفتم چی میگی کوسخول زندگیم از هم میپاشه خانومم ازم جدا میشه من تازه دارم سروسامان میگیرم.گفت من نمیفهمم باید من و هم عقدم کنی.نفهمیدم چی شد زدم زیر گوشش.زد زیر گریه گفت اشکال نداره زدیم عصبی شدی عزیزم قربونت بشم افتاد به پام بلندش کردم ازش معذرت خواهی کردم و گریه ام گرفت.گفت باشه من این قرص رو میخورم و این بچه رو میندازم اما بخدا خودمم میکشم.پشت سرش قرص برنج میخورم خودمو راحت میکنم.گفتم چی میگی بهم ریختی دیوونه شدی.گفت همین که هست. تا فردا ظهر فرصت داری فک کنی به ای قضیه یا من و بچه باهم یا هیچ کدوم.گفت حالا پاشو برو.خلاصه من رفتم مغازه و زنگ زدم شاگردم اومد والکی به اون و خانومم گفتم که صبح تصادف کردم زدم به یک عابر و ازون موقع درگیر بیمارستانم.تا شب خون خونم رو میخورد.گفتم باید برم پیش پدر زنم و حقیقت رو بهش بگم.شب ساعت ده رفتم پیشش .زنگ زدم گوشیش برداشت گفتم آقا جون بدون اینکه مادر جون بفهمه یا بچه ها بیا پایین کار مهم دارمت.بنده خدا بعد چند دقیقه به بهانه سیگار کشیدن پالتو رو دوش اومد پایین.نشست تو ماشین گفت چی شده پسرم.گفتم آقاجون گلاب بروت یک گوهی خوردم که نگو.گفت محبوبه گفته تصادف کردی نکنه یارو مرده.زدی در رفتی …گفتم نه آقا جون کار زشتی کردم الان موندم توش.فقط میخوام بهت بگم هر کاری باهام بکنی حقمه فقط بزار تا آخر ماجرا رو راست و حسینی بهت بگم.و تمام ماجرا رو بدون کم وکاست بهش گفتم و گفتم که بخدا صيغه اش۶ماهه بود و اینم کاغذ شه. بهش نشون دادم.گفتم آقاجون بخدا اتفاقی شد من اصلا احتیاج به رابطه نداشتم و ندارم و از دخترت و خودت و خانواده ات همه جوره راضیم و خجالتت رو میکشم الان هم که اومدم پیشت بخاطر اینه که اون خانوم میخواد خودکشی کنه و میترسم که این کار رو عملی کنه و خون ۲تا انسان بیفته گردنم.حالا هرچی صلاحه.بخدا فک کردم ازم بچه نمیشه و این هم باید دارو بخوره.برای همین خیالم راحت بود و جلوگیری نکردم.بنده خدا بهم نگاه کرد و چشماش پر اشک شد گفت پسر جان تو حق داری این بلاییه که خودمون سر خودمون آوردیم.چند ساله ما بهت دروغ گفتیم ایراد از تو نبود از محبوبه بود که رحمش و تخمکش ضعیف بود چون اینها میترسیدند که تو بری ازدواج دوباره بکنی الکی بهت گفتن ایراد از توست.از قدیم میگن از هرچی میترسی و بدت میاد به سرت میاد.خدا جای حق نشسته.اشکال نداره حالا کاریه که شده تو هم مارو ببخش.به جدم قسم من چند بار بهشون گفتم به این بنده خدا بگید که ایرادی نداره همش از خودتونه ولی بهم گوش ندادن گفتن همش تقصیر توست که مهریه محبوبه رو کم گفتی و۱۴سکه است.من ساکت بودم و حرفی نمیزدم دائم یاد حرف مادرم بودم که میگفت ننه جون اینا دروغ میگن تو سالمی.خلاصه که پدر زنم بنده خدا با دماغ و لپ آویزون از ماشین پیاده شد و گفت میرم استخاره کنم و بهت تا۱ساعت دیگه خبر میدم.رفت و من هم رفتم یک کافی شاپ نشستم توی عالم خودم بودم که زنگ زد گفت استخاره کردم همش خیر و خوب بوده صبح بگو خانومت آماده بشه میام سراغت بریم عقدش کنیم خودم شاهدش میشم.صبح زود بیدارشدم به مرجان زنگ زدم و گفتم لباس خوب بپوش چادر سفیدتم بنداز سرت داری عروس میشی از پشت گوشی چنان جیغی کشید که نگو نپرس رفتم دنبالش و زنگ زدم پدر خانومم گفت بیایید فلان محضر و همون آزمایش حاملگی رو هم بیارین.خلاصه رفتم اونجا دیدم که برادر خانومم با پدر رو مادرش اونجان.ساکت شدم چیزی نگفتم شناسنامه ها رو دادم بهش.حاجی گفت اجازه همسر اول باباش گفت من خودم هستم و پدرشم اینم مادرشه و اینم برادرشه. خودمون شاهدیم و ضامنیم که راضی هستیم.دختر مون مشکل داره و دامادمون باید ازدواج کنه.خلاصه که با۱سکه و بدون مشکلی زن دوم گرفتم .مادر خانومم فقط گفت حلالم کن۵ساله میترسیدم که تو زن بگیری.تا اینکه محبوبه حامله شد خیالم راحت شد که خدا گذاشت توی کاسه ام.فقط خواهش میکنم دخترم نفهمه که دق میکنه.خودم و مخصوصا خانومم قول دادیم که کسی خبردار نشه.الان که ۳۰ روز از عید گذشته و شیکم خانومم روز به روز بالاتر میاد.تازه امروز فهمیدم که بچه ام که تازه۱۰ماه شده خانومم دوباره حامله است حالا بیا درستش کن.دکترا گفتن بعد زایمان اول رحم چون آماده بوده و تقویت شده سریع دوباره حامله شده.حالا مرجان خانوم و محبوبه خانوم با اختلاف چند ماه باهم دارند مادر میشن.وفقط من میدونم و خانواده خانومم.انشالله که خوش باشید.ولی از قدیم میگن هیچ چی به از راستی نیست.هر دروغی بگی یه روز همون دروغ و گناه دامنت رو میگیره.
نوشته: خان بابا
6 پاسخ به “ننه رفیق ناباب (۳)”
داستان قشنگی بود ولی بنظرم باید هردو خانومت بیاری باهم زندگی کنین تریسام بزنین 🤣🤣🤣
مشدی رو با دروغش میشناسند ، گفتی بابا جون من احتیاجی به رابطه نداشتم ؟! ولی توی سفر و بعد اون سفر و اون چند ماه خود احتیاج اومد سراغم و من شدم رفیق ناباب و با اینکه من احتیاج نداشتم ولی کیرم احتیاج داشت و با هر زبون بازی و وحشی گری که بود به امانت دوستم خیانت کردم و مخ مادرش زدم و بابا جون هم درک کرد و گفت چون بهت نگفتیم ازت بچه عمل میاد و تو کاندم نزدی و نریختی بیرون ما مقصر هستیم و صیغه حق هر مرد مسلمان هست ، حالا زن دوم هم بگیر اینم حق تو هست فقط دروغ مصلحتی ( تقیه) کن و به زنت نگو زن دوم داری که دق نکنه ، حالا هیچی به از راستی نیست ؟! حالا زنت که اصل جریان هم و باید رضایت بده به زن دوم هم ندونه مهم نیست تو هم که نیاز نداری فقط دل یه پیر زن شاد کردی بهش کیر دادی اینم که اصل اسلام و انسان دوستی هست مشکلی نیست ، فقط یره کص نگو
خداییش قشنگ بودبا تمام احترام ، احمد۹۱۳ جان واقعاً این داستان دیگه جایی واسه حرف نداره .
به نظرم وقتشه که دیگه وزاکتمی کنی
چی میزنی؟
از مشدی جنس خراب تر خودشه فقط مشدی میتونه با مشدی زندگی کنههمشون هزار رنگندلیلشم اینه که چون شهر زواری هست از همه کیر بهشون خورده