نامادریم منو به تخت بابام رسوند (1)

نمیای بریم خرید؟ نه ژوژمان دارم پنج شنبه، نمیام. بیا دیگه… تنهایی نمیتونم بیا تو انتخاب کمکم کن. اومد تو اتاق: تنبل خانم تورو خدا!! ماهرخ حالشو ندارم، جان تو کارام مونده. اومد یه ماچ از لپام کرد شونه هامو گرفت تکون داد: خودتو لوس نکن نفیسه اگر بیای تو کارای ژوژمان کمکت میکنم قول میدم. روز مرد نزدیک یه چی واسه بابات بخرم. ماهرخ حوصلشو ندارم شلختم الان، حموم نرفتم، موهام به هم ریختس. ماهرخ رفت یه شونه از میز آرایشم برداشت نشست رو تخت شروع کرد موهامو شونه کردن بعدم بافتشون. نفیسه عشقم بلند شو دیگه خوشگل خانم، شاهدخت افتخار بده باهم بریم. برگشتم سمتش گفتم: با همین کارا دل بابای مارو بردی دیگه برو برو بیرون آماده شم ولی قول دادی. رفت بیرون تا لباسمو کندم درو وا کرد گفت جووون مامانت چی زاییده یه چی برداشتم پرت کردن طرفش آروووم بگیر ماهرخ دو دقیقه.
من نفیسم 24 سالمه:)) ، معماری میخونم. ماهرخ نامادریم 27 سالشه، فوق العاده شیطونه، خُله، پر انرژی و غیر قابل کنترل.
۴ ساله سِمَت نامادری منو گرفته. از اونجایی که سنش خیلی کمه و اختلاف سنی ای نداریم راه رفاقت رو انتخاب کرد باهام فوق العاده بلده که باید چجوری با هرکی رفتار کنه همینجوری بابام رو ناک اوت کرد و فرود اومد تو زندگی ما.
رفتیم خرید تو مرکز تجاری همینطوری که داشتیم می چرخیدیم رسید به مغازه لباس زیر زنونه دستمو کشید برد تو گفتم: مگه قرار نبود واسه بابا یه چیزی کادو بگیریم؟ ماهرخ یه لبخند شیطانی زد گفت کادوش که جلوت وایساده اومدم بسته بندیشو جذاب کنم. چندتا مورد انتخاب کرد رفت تو پرو. نفیسه بیا ببین، سرمو کردم تو پرو ماهرخ خجالت بکش منو آوردی تو چی کمکت کنم؟ نفیسه نظرت چیه بابات خوشش میاد؟
بابام که… منم دلم خواست اینجوری که:))) ماهرخ لباشو گاز گرفت گفت برو بیرون الان میام. از مغازه اومدم بیرون یه چرخی زدم تا ماهرخ اومد. گفت چند تا دیگم رو داشتم خونه بهت نشون میدن. یه دوری زدیم برگشتیم خونه. نفیسه بیا اینارو ببین. حال ندارم خودت بیا… یا خدا ماهرخ، برو بیرون کور شدم. ماهرخ: زهر مار کوره چی؟ خودم شیرت دادم با این سینه ها:))))
شیر چی با اونا شیر داده باشی از اون پایینی که شیر نخوردم یه شورت پات میکردی حداقل بی حیا. ماهرخ بدون اینکه مهلت بده گفت اینو دیدی حالا… همون لباس طوریم درآورد، هوو و و مگه آفریقا… اون یکیو پوشید. ماهرخ چه غلطی میکنی دختره ی هورنی. واقعا هم جذاب و سکسی بود با اون لباسا حسودیم شد بهش سینه های سربالایی داشت بی شرف، اونا آرزوی من بودن. خب نفیسه این چطوره؟ اصلا چیزی تنت هست که نظر بدم :)) آره خیلی خوشگله ولی سریعتر برو بیرون تا بهت تجاوز نکردم. طبق معمول ماهرخ خل شد اومد رو تختم. چیکار میکنی دیوونه برو عقب. چشماشو خمار کرد مثل یه گربه اومد جلو گفت اون شب همینطوری به بابات نزدیک میشم خشکم زد. شروع کرد مثل گربه دستاشو لیس زدن. الان نوبت تمیز کردن بچه گربه خوشگلمه سرشو برد طرف پاهام یه لیس از پاهام زد، تو چشمام زل زد یه باره دیگه اومد بالا تر، ساق پام با زبونش نوازش داد و یه نگاه به وسط پاهام…راهشو کج کرد سمت گوش راستم چقدر خوب کارشو بلد بود مو به تنم سیخ شده بود نفسم حبس شده بود. با صدای آروم تو گوشم گفت دخترک خوشگل من با لباش لاله گوشمو گرفت یه نفس عمیق کشید یهو دیدم چشم تو چشمیم دستشو آورد طرف صورتم گونه هامو نوازش کرد یه بوس از بغل لبم کرد. نفیسه! نفیسه! چی شده یه تکونی بخور ببینم زنده ای! زد زیر خنده یه نیگاه به سینه هام کرد با دست نشونشون داد، یه نیگاه انداختم بهشون نیپلام از زیر تیشرت معلوم شده بودن. غرق عرق شده بودم، وای وای ماهرخ تو دیوانه ای…همینطوری که نشسته بود جلوم پاهاشو باز کرد و گفت محض اطلاع تو از اینجا شیر نخوردی تو از اینجا اومدی بیرون…بالشمو برداشتم زدم بهش روانی گمشو بیرون خودمو خیس کردم. من مجردم حالم بده، فشار رومه بقیه حرفمو خوردم…ماهرخ کِر کِر می خندید. وسایلش برداشت رفت بیرون. تا شب ۲۰ بار اون صحنه ها از جلو چشمم رد شد. نفیسه بیا کمک، شام درست کنیم. رفتم پیشش همینطوری که لبخند می زد زیر چشمی نیگام می‌کرد خودمم خندم گرفت چیه میخندی؟ صدام کردی که بهم بخندی یا کمکت کنم برم؟
نه عزیزم دخترک جوان من بیا این پیازارو خورد کن.
ماهرخ!
جانم؟
ظهر…اون چه کاری بود دیگه کردی؟ دیگه باهام اون کارو نکن.همینطوری که داشتم خورد میکردم از پشت بغلم کرد
ظهر؟ یادم نمیاد کدوم کار
تورو خدا ماهرخ اذیت نکن… شبا صدای آه و نالت میاد، روزام شوخیای اینجوری…من جَوووونم…حرفمو قطع کرد گفت چی شد دلت خواست؟ شوهر می خوای؟ آستین بالا بزنیم؟ میگم خیارهای تو یخچال زود زود تموم میشن:)))
ماااهرخ روانی من جدیم؟ این صداها، این لخت گشتنات بعد سکست با بابام منو حشری میکنه، عصبیم میکنه. جوون مامانت رعایت کن. خندید منو ول کرد گفت این راهش نیست تو باید سر و سامون بگیری، بری خونه خودت مثل من بعد سکس لخت بگردی:)) ماهرخ نمیخوام الان ازدواج کنم باید درس بخونم، پیشرفت کنم، مستقل شم. گفت اگه میخوای مستقل شی برو دُبی سریعا مستقل میشی. کوفت ماهرخ… زهر ماررر…ماهرخ: یکیو پیدا کن واسه خودت خب…
بعد شام جلو تلویزیون نشستم به فیلم دیدن ساعت حدود 1 صبح بود ماهرخ اومد با یه پیرهن بلند، با موهای به هم ریخته نشست کنارم بازم همون خنده با نگاه زیر چشمی. چرا نمیخوابی نفیسه؟ نمیبینی دارم فیلم میبینم. لپمو کشید دستشو که برداشت حس خیسی روی لپم کردم دستمو بردم ببینم چیه… لزج و چسبناک… دستمو آوردم جلو تو نور تلویزیون چندبار انگشتامو باز بسته کردم کش میومد… ماهرخ کثافت این چیه مالیدی بهم… آب دماغ؟
ماهرخ:خاک به سرم…!!!
دستشو آورد جلو بزار ببینم… صورتمو گرفت برگردوند سمت خودش این دفعه کف دستش کشیده شد رو لبام یه بوی تندی حس کردم. اووغ این چیه؟ حالمو بد کردی؟؟؟
ماهرخ: به خدا نمیدونم چی بگم…نفیسه چیزه…منو بابات الان داشتیم…در واقع آب باباته اینو که گفت ناخودآگاه از روی کنجکاوی زبونم رو آوردم بیرون و رو لبم کشیدم…ماهرخ این صحنه رو دید
ماهرخ:چی شد؟ چی شد؟!؟! چشمم روشن مزش کردی…
چه دور و زمونه ای شده…
ماهرخ من میخوام… حالم بده…
ماهرخ با لبخند دستشو برد طرف کصش و دوباره از همون آب مالید دور لبام و انگشتش رو کرد تو دهنم. نشست رو پاهام سینه هامو می‌مالید گردنم رو خورد…پیرهنشو وا کرد سینه هاش افتادن بیرون. گفت بخور! قطره های سفیدی رو سینش بود… اونارو به صورتم مالید ازم خواست تا بخورمشون واقعا دست خودم نبود بعد چند لحظه بلند شد خوابید پاهاشو وا کرد گفت بیا جلو بقیش اینجاست سرمو گرفت فشار داد به کصش منم بی اختیار شروع کردم خوردن دلم میخواست یکی با منم ور بره… گرمم بود…فقط دلم سکس میخواست. سرمو کشید عقب تیشرمو از تنم درآورد سوتینمو کند. گفت اینارو بابات دیده؟
با یه دستش سینم رو گرفت با شستش نیپل هامو مالید… بلند شد. اینجوری نمیشه…دستمو گرفت برد تو اتاق خوابشون یه چراغ خواب روشن بود، بابام طاق باز خوابیده بود یه پتو روش بود. ماهرخ منو برد نزدیک تخت. پتو رو آروم کشید کنار گوله کرد و روی شیکم بابام گذاشت. کیر بابامو دیدم در گوشم گفت ایناهاش اونی که دلت میخواد جلوی چشماته. دستمو بردم بهش دست بزنم دستمو کشید. گفت این ماله منه نمیتونی بهش دست بزنی… گفت فقط میتونی نیگاش کنی… سرمو گرفت برد جلو اینقدر که لبام روی کیر بابا قرار گرفت. در گوشم گفت این خوابه باید بیدارش رو ببینی. سرشو بوس کردم ماهرخ دستامو از پشت گرفت سر کیرو با لبام گرفتم اما نشد. سرمو کج کردم تا بتونم سرش رو بکنم تو دهنم…ماهرخ دامنم رو کشید پایین از پام درآورد و شروع کرد مالیدم کصم… و برام خوردش…شروع کرد به بزرگ شدن، نبض میزد، داشت می‌خورد ته گلوم، تمام دهنم رو پر کرد بود. حالت تهوع بهم دست داد، سرم رو کشیدم عقب از دهنم افتاد بیرون بابام صدا کرد ماهرخ، ماهرخ گفت بله ماهرخ سرش رو برد طرف بابا. استرس و شهوت دلم نمیخواست تموم شه… سکوت شد… ماهرخ سرمو گرفت و با دست کیر بابام رو کرد تو دهنم ماهرخ یهو دستشو کشید موهام کشیده شد اومدم سرمو بکشم عقب این دفعه دست بابام اومد سرمو فشار داد اشکم در اومد از درد موهام… ماهرخ به خاطر اینکه دو نفر همزمان دیده نشیم دراز کشید…زانو زده بودم. با دستش کصم رو می مالید و انگشتای پامو می‌خورد… دلم می‌خواست داد بزنم بابا منو بکن…بابا دستش رو برداشت از روی سرم. شره کردن آب رو از رونام حس میکردم… ماهرخ یواش بلند شد در گوشم گفت الان وقتش بابا برات بخوره…همینطوری که کیرش تو دهنم بود چرخیدم بدون اینکه صورتم دیده شه رفتم رو تخت پاهامو کنار سرش قرار دادم حالت 69 شدم بابام پتو رو که تا الان باعث دیده نشدن صورتم شده بود از زیر کشید… و شروع کرد برام خوردن چشمامو بستم و لذت می‌بردم… بدنم شروع کرد به لرزیدن بدنم منقبض شد و بدنش رو لای زانوهام فشار میدادم پاهام میخواستن به هم برسن ولی بدنش نمیزاشت… ماهرخ پایین پای بابام وایساده بود دستمو گرفت چشمامو باز کردم منو کشید جلو سرشو به نشونه تایید تکون داد… وقتش رسیده بود پشت به بابام اومدن جلو تا کیرش زیرم قرار بگیره ماهرخ کیرشو گرفت و تو حالت عمودی نگهش داشت، منم با یه دستم سعی میکرد درست فرود بیام رو کیرش… درد داشت ماهرخ سرش رو آورد دم گوشم گفت ببخشید با یه دستش رو گذاشت رو شونم منو هول داد پایین با یه دستش جلو دهنم رو گرفت… هم زمانه فریاد من، ماهرخ شروع کرد ناله کرد خیلی یهویی بود تا چند ثانیه نمیتونستم تکون بخورم… انگار برق منو گرفته بود…تمام کیر بابا یهو وارد بدنم شد…ماهرخ با دست زیر شیکمم رو به بالا فشار داد تا با حرکت دستش بالا پایین برم عالی بود با اینکه درد داشت داشتم لذت میبردم…سرعتش دستش رو تند کرد…
بابام دستش رو بدنم می‌کشید و قربون صدقه ماهرخ میرفت تو آینه رو به رو خودم رو میدیدم که دارم روی کیر بابام سواری میکنم اولین سکس عمرم…یهو بابام با دستش منو داد بالا. از زیرم خودش رو کشید بیرون من به حالت داگی شدم… قلبم تند تند میزد سریع سرمو رو به پایین آوردن تا صورتم رو نبینه تو آینه ماهرخ کف زمین دراز کشیده بود…کیرشو فشار داد تو کصم با شدت شروع کرد تلنبه زدن آه آه…روم خیمه زد سینه هامو گرفته بود و جلو عقب می‌کرد داشتم له میشدم کیرشو کشید بیرون گفت فک کنم داری پریود میشی ماهرخ کیرم خونیه… از روم بلند شد برم گردوند قلبم تند تند میزد تو صورتش نگاه کردم خجالت، ترس، شهوت ولی اون تو صورتم نگاه نکرد منو کشید سمت خودش و دوباره کیرشو کرد تو کصم روم خیمه زد سرش سمت راست سرم بود… کیر بابام داخل بدنم بود این منو حشری تر می‌کرد… ضرباتش یکی پس از دیگر به بدنم می‌خورد و اون صدایی که هرشب تو اتاقم میومد رو از نزدیک می شنیدم…یه باره دیگه ارضا شدم و بازم پاهام میخواستن به هم نزدیک شن ولی بدن بابام نمیذاشت. غرق در عرق و بوی تند، قلبم داشت از سینم کنده میشد، از شدت شهوت کصم سوزن سوزن میشد… پاهامو دورش حلقه کردم…ضربه هاشو تند تر کرد و کوتاه تر دیگه وقتش رسیده بود رو به رو شدن با واقعیت، ماهرخ داره میاد پاهاتون از دور کمرم بردار… بزار بیام عقب دستمو دور کمرش پیچیدم سعی میکرد خودش رو جدا کنه… ماهرخ! ماهرخ! اومدن آبش رو حس کردم خودش رو محکم بهم فشار میداد انگار که می‌خواست خودشم بره تو در گوشش گفتم مرسی بابایی و دست و پام رو از دورش باز کردم با شنیدن صدای من یه تکون یهویی خورد از روم بلند شد رو آرنجاش تکیه کرد. چشم تو چشم بهت زده. هنوز کیرش تو بدنم بود… دلم می‌خواست تا خود صبح بارها و بارها دوباره تکرار شه…نفیسه؟!؟؟ چندتا تکون دیگه خورد خودشو رو به جلو بهم فشار داد در حالی که میلرزید. کامل از روم بلند شد و به بدنم خیره شد آبش از کصم شره می‌کرد بیرون. من در انتظار تنبیه بودم ولی اون سکوت کرده بود و به من نگاه می‌کرد. خبری از ماهرخ داخل اتاق نبود. رفت گوشه تخت نشست از تو کشو سیگار برداشت رفت کنار پنجره تق تق با صدای فندک از انتظار خارج شدم. بلند شدم لباسامو برداشتم و از اتاق خارج شدم…ماهرخ رو کاناپه جلوی تلویزیون بود بهم اشاره کرد بهم قرص داد گفت اینو بخور برو، برو دستشویی خودت رو تمیز کن آب بگیر داخلش یا اصلا برو حموم اینکارو بکن…بعد خودش رو زد به خواب انگار که در حال تماشای تلویزیون خوابش برده بود… تا صبح به این فکر میکردم واقعا بابام تا آخرش نفهمیده بود من ماهرخ نیستم و دخترشم یا فهمیده بود ادامه داد. یا… ؟؟

نوشته: چخوف

ادامه…

بازدید 18,240

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

14 پاسخ به “نامادریم منو به تخت بابام رسوند (1)”

  1. ترجمه بود؟انگار روج رئیسی در تو حلول کردهبا ادبیات رئیسی این کستان و نوشته بودیآخه کدوم ایرانیمیگه ژوژمان یا جاجمنتاحتمالا منظورت جلسه ی دفاعیه ی پابان نامه بود.بهرحال منکه نتونستم بخونم . یهو با کون پریده بودی وسط ماجرا و عجله داشتی برای ریدمان

  2. خوب بود . روون و بی غلط نوشته شده بود . با موضوع داستان مشکل دارم و از تابو خوشم نمیاد اما نوشتنت خوب بود . لایکیدم .در ضمن در پاسخ به دوست عزیزمون کاربر ESF_ROMANCE باید عرض کنم که این اصطلاح بین بچه های معماری خیلی رایجه و همه شون همین لغت ژوژمان رو بکار می برن . خیلی عجیب و غریب نیست .

  3. خوب بود ولی کاش با جزئیات بیشتر میگفتی و قطعا فهمیده همون اول که دخترش رو داره میگاد امکان نداره یک مرد کسی که ۴ ساله هر شب داره مگادش تشخیص نده منتظر قسمت بعدی هستم

  4. نویسنده داستان خانم یا اقا صدرصد در تحصیلات عالیه دررشته طراحی ،مدلینگ یا معماری حضورداشتند.یک کلمه فرانسوی به معنی قضاوت کردن ولی در دانشگاه به معنی کوییزهای متعدد که بهترین ارایه و….معماری اگر تحصیل فرمودین تصویرسازی چیدمان الگو و اشنایی کامل دارید . ادبیات پارسی نیز چنین است . استفاده از استعاره و تشبیه و جملات نهادی (فاعل جمله درنقش مسند یا نهاد) سبب کسالت و تراژدی دانته و هملت را رقم میزند، در مورد دوم فضای داستان شما در پارادایم پورن جهان اول امریکا والمان هم قفله بر اساس کدام پارامترها و اصول مهندس انرا باور پذیر دانسته و در یک متر تخت گمان فرمودین قدرت بینایی ولامسه و… درسکس visable اش 0FF خواهدشد بااحترام

  5. داستان سرایی خوب بود ولی جاهای مشکوکش که تابلو بود کمی چکش کاری لازم داشت تا واقعی بنظر بیاد

  6. توی این شلوق پولوقی… تکلیف پرده و چوب پرده و اب شو ته کس ت خالی کرده . و بچه ای که نه ماه دیگه میاد ، مشخص نشد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید