میهمان خواهرم

توی روستایی که ما ساکن هستیم یه رسم قدیمی هست که بر اساس اون خانواده ها دختر رو خیلی زود شوهر میدادن و هرچقدر دختری تو سن پایین تر خواستگار داشت، اینو دلیل بر ویژگی های مثبت دختر میدونستن و نوعی رقابت بین خانواده ها وجود داشت که دخترشون رو زودتر از خانواده های دختر دار دیگه بدن شوهر و اینو دلیلی بر برتری دخترشون بر دخترایی که هنوز ازدواج نکردن میدونستن، البته اگرچه حالا هم کمابیش همین رسم هست ولی نه به شوری قدیم چون اون موقع حتی تو سن دوازده، سیزده سالگی و حتی بعضا سن کمتر، شوهر میدادن، درست یا غلط بهر حال این رسم بوده و هست، اگرچه این رسم تو اغلب روستاها وجود داشته اما روستای ما یه تفاوت داشت، اینکه تو جاهای دیگه به همون نسبت پسرا هم زود زن میگرفتن و اینجوری تناسب سنیشون حفظ میشه و مثلا اگه
عروس چهارده، پونزده ساله بود، داماد هم هیفده، هیجده سال داشت، اما تو روستای ما و روستاهای همجوارش عقیده داشتن هر چقدر سن مرد زیادتر باشه، پخته تر و سرد و گرم چشیده تر هستش و مردهای سن بالاتر بیشتر مورد قبول خانواده دخترا بودن، از طرفی هم خانواده ها مایل به زود ازدواج کردن پسراشون نبودن، چون اکثر خانواده ها فقیر بودن و درآمد پسراشون تو اقتصاد خانواده خیلی پررنگ بود منتها قبل از اینکه زن بگیرن درامدشون رو تو خونه پدر و مادرشون هزینه میکردن
موضوع دیگه هم این بود که یه مرد اگه بیوه بود و قبلا ازدواج ناموفقی داشت، مشکلی براش محسوب نمی شد و هیچ فرقی با خواستگارای دیگه نداشت واگر سراغ دختری می رفت این موضوع براش یک مورد منفی محسوب نمی شد شاید این به دلیل تعداد بیشتر دخترا در قیاس با مردای واجد شرایط ازدواج و ایجاد شانس ازدواج برا همه اشون بود، البته چنین مواردی هم خیلی نادر بود، چون جدایی و طلاق مرسوم نبود و اگه چنین مردهایی هم بودن بیشتر همسرشون فوت کرده بود و خیلی به ندرت اتفاق می افتاد زن و شوهری از هم جدا بشن که از قضا یکی از این موارد نادر نصیب خواهر من و داماد ما شدکه اینم شاهکار پدر و مادرم بود که خواهرمو به کسی دادن که یکبار ازدواج کرده بود و به گفته خودشون بخاطر مشکل بچه دار نشدنون از هم جدا شده بودند که البته بعدها همسر اولش به خانواده ما گفته بود اگرچه بچه دار نشده بودن ولی علت جداییشون این نبود بلکه اخلاق خیلی بد و تند آقا عیدی بود و اینکه به هر بهانه ایی زیر مشت و لگد می گرفت اونو طوری که یکبار دستشو شکسته بود
البته آبجی منو یه جورایی خدا خیلی دوستش داشت و نذاشت خیلی زجر بکشه و به این جاها بکشه
جالب اینکه زمان ازدواج اولش خواهر من هنوز متولد نشده بود و اگه بشکل معمول و متداول بچه دار شده بودن بچه اش باید هم سن و سال خواهرم میشد
بهرحال به خاطر همین دلایل تو عروسی های ما عروس و داماد بیشتر بهشون میخورد پدر و دختر باشن تا زن و شوهر و بطور مثال اگر تو جشن عروسی های ما شرکت میکردین میدیدین عروس یه دختر 13،، ۱۴ ساله است و داماد یه مرد سی و چند ساله و حتی بیشتر و اگر نگاه میکردین عروس بجای اینکه شاد و خوشحال باشه، از چهره اش ترس و نگران می بارید ترس از آینده ایی که در انتظارش هست
چون روز بعد از عروسیش تا پاشو تو خونه شوهرش میذاشت اندازه دو کارگر ازش کار میکشی، آخرش هم کسی که قدردانی نمی کرد هیچ معمولا روزی چند بار و به خاطر اشتباهات پیش پا افتاده به بادکتک گرفته میشد لازمه بگم قدیما کتک خوردن از شوهر تبدیل به جزیی از زندگی مشترک شده بود
در واقع کتک زدن زن توسط شوهرش تو منطقه سکونت ما برای مرد یک حق محسوب میشد و توسط همه خانواده ها هم به رسمیت شناخته میشد و کتک خوردن از شوهر یه امر متداول و عادی روزمره محسوب می شد، و اینکه کسی به خاطر اینکه شوهرش کتکش زده از خونه قهر کنه رو ننگ و عیب میدونستن
علتش هم این بود که عقیده داشتن دختر خام هست و مرد باید زنش رو بسازه و اونطور که خودش میخواد تربیت کنه و خیلی وقتها حتی یه دختر تو خونه پدرش و در حضور خانواده اش از شوهرش کتک میخورد و اونا هم یا سکوت میکنند و

یا حتی طرف شوهرش رو میگرفتن و به دخترشون بدو بیراه می گفتن و دعواش میکردن حالا شما خودتون تصور کنید تو عصر تمدن دخترا تو روستای ما و دهات همجوارش تو چه فلاکتی زندگی میکردن
خانواده ما یه خانواده 6 نفره بود که شامل دو پسر و چهار دختر میشد که من بچه دوم خانواده بودم ابجی زهرام بچه بزرگ خانواده بود و با من اختلاف سنی چندانی نداشت و تنها یکم بیشتر از یکسال از من بزرگتر بود البته سایر برادر و خواهرم هم تقریبا همین وضعیت رو دارن و بین یکسال و نیم تا دو دوسال اختلاف سنیشون با بچه بعد از خودشون هست
خانواده ما تو ده خانواده سرشناسی محسوب میشد چون پدر من کدخدای روستا به حساب میومد و مهمتر اینکه از نظر مالی دستش به دهنش می رسید و لااقل نسبت به دیگر اهالی وضعیت بهتری داشتیم و زمین و گاو و گوسفند بیشتری داشتیم طبعا با چنین شرایطی خواهرام نسبت به همسن و سالهای خودشون تو روستا، بیشتر جلوچشم بودن،خصوصا که خودشون هم دخترای زیبایی بودن و از نظر ظاهر انصافا سر و گردنی از هم سن هاشون بالاتر بودن
اما بدبختانه پدر من در مورد خواهر بزرگم بهترین گزینه ممکن رو انتخاب کرد و آبجی بزرگم رو در حالیکه فقط چهارده، پانزده سالش بود و پسر همسایه هم دنبالش بود به مردی شوهر داد که بیشتر از سه برابر خودش سن داشت و سنش حتی بیشتر از اون بود که جای پدرش باشه و بدتر اینکه یه ازدواج ناموفق هم داشت، البته بهترش اینه که بگیم بزور داد، چون خواهرم زیر بار نمیرفت چون پسر همسایمون رو دوست داشت منتها بخاطر همین پدرم هم افتاد رو لج و لجبازی و با زور و کتک مجبورش کردن
بهرحال اواخر پاییز مراسم عروسی خواهرم برپا شدو رفت خونه شوهرش که روستای دیگه ایی ساکن بودن
حدود بیست و پنج، شش روزی از عروسی خواهرم گذشته بود که اول زمستون و مادرم اینا برای شب چله خواهرم کلی خرت و پرت و میوه و شیرینی و یه انگشتر گرفتن و قرار شد من ببرمش برا خواهرم و اگه شرایطشون مساعد بود با خودم بیارمش خونه خودمون بمونه چون هم برا پاگشا هنوز نیومده بود و هم اینکه شوهرش میخواست بره تهران چند روزی نبود و تا برگشتنش خواهرم خونه ما بمونه
ظهر ناهار که خوردم بلند شدم شال و کلاه کردم و چون بارو بنه زیادی ننه ام بسته بود برا خواهرم مجبور شدم با اینکه هوا سرد بود و مدت زیادی هم بود الاغم تو سرویس نبود و پارکینگ زده بودمش رو در آوردمو سریع سرویس سبک و مختصری ازش کردم و راه افتادم، اون روز هوا کاملا ابری اما خیلی گرمتر از روزهای قبل بود، ولی از روستا که خارج شدم کم کم برف شروع به باریدن کرد، اول خواستم برگردم ولی چون چندان شدید نبود در نهایت تصمیم گرفتم برم، تقریبا نصف راه رو رفته بودم که بارش برف خیلی شدیدتر شد و ظرف چند دقیقه زمین رو سفید پوش کرد
از بدشانسی قسمتی از راه رو هم اشتباه رفتم و همین باعث تاخیر شد، دیگه وقتی وارد روستا شدم که هوا تاریک شده بود
بدجوری خسته بودم و دست و پاهام از سرما بی حس شده بود خصوصا که بیشتر راه رو مجبور شدم پیاده طی کنم و الاغ رو دنبال خودم هدایت کنم چون ترسیده بود
زمانیکه رسیدم آبجیم تو خونه تنها بود و شوهرش رفته بود پشت بوم رو پارو کنن طفلک خواهرم انگار خیلی دلتنگ بود چون با دیدن من زد زیر گریه از خوشحالی بال در آورده بود، نمیدونست چیکار کنه، چند بار باهام روبوسی کرد وسایل رو بهش دادم و خرم رو پارک کردم تو طویله آبجیم اینا کنار اسبشون که پیش خر من مثل بنز الگانس میموندی تا وارد اتاق شدم تا گلوم چپیدم زیر کرسی، تا گرمای کرسی بهم نشست چنان خوابی گرفتم که انگار از هوش رفتم حتی حالیم نشد که خواهرم برای شام صدام زده بود و هر کاری کرده بود بیدار نشده بودم، نمیدونم چقدر خوابیده بودم که از تشنگی بیدار شدم، چون قبلا جای غریبه ایی زیاد شب نخوابیده بودم و فضای خونه خودمون تو ذهنم بود چشمام رو که برداشتم فضای اطرافم برام جدید و غریبه بود یه لحظه گیج شدم که من کجام، اینجا چیکار میکنم؟ و تا ماجرا رو بررسی و متوجه بشم چند لحظه ای طول کشید، هنوز ویندوزم بالا نیومده بود که صدای صحبت کردن خواهرم اینا که روبروی من، اونسر کرسی خوابیده بودن، به گوشم رسید
خیلی عجیب بود اون موقع شب هنوز نخوابیده بودن به نظر میومد دارن جر و بحث میکنن به همین خاطر ناخودآگاه گوشام رو تیز کردم ببینم چی میگن
خواهرم در حالی که سعی میکرد تا حد ممکن اهسته حرف بزنه با لحنی ملتمسانه گفت، آقا تو رو خدا بزار شب دیگه دیدی که مهمون داریم ممکنه بیدار بشه بخواد بره دستشویی، تو اون وضعیت ما رو ببینه خیلی آبروریزی میشه
شوهرش با لحنی آمرانه و تهدید آمیزی گفت: اون که مثل خرس خوابیده توپ هم بزنن بلند نمیشه، زود تمومش میکنیم، چند دقیقه بیشتر که نمیشه، دیگه هم در موردش بحث کنی عصبی میشم، خودت میدونی عصبی بشم چطور میشه و چیکارت میکنم نکنه میخوای اون رو سگ منو بالا بیاری؟ نگران نباش نگاه میکنم ببینم خوابه؟ بعدم بلند شد فانوس نفتی که تو طاقچه بالای سرش بود و حکم شب خواب رو داشت( البته بر خلاف روستای ما، روستاشون برق داشت ولی اکثرا شبها یه فانوس روشن میذاشتن خصوصا وقتی هوا برفی بود چون خیلی مواقع برق قطع میشد) رو برداشت و فیتله اشو داد بالا و اومد سمت من خودمو زدم بخواب چراغ فانوس رو گرفت سمت صورتم و چندبار آروم صدام زد منم سعی کردم وانمود کنم تو خواب عمیقی هستم، آهسته گفت بیا، چنان خوابیده که اگر برا ظهر بیدار بشه و فانوس رو گذاشت رو کرسی ، اروم کمی چشمامو باز کردم دیدم شلوارشو از پاش در آورد و انداخت رو کرسی، فانوس رو لبه کرسی بود و فاصله بینشون کمتر از نیم متر بود و به وضوح دیده میشد، کیرش مثل چوب خشک شق شق شده بود و سیخ و متمایل به بالا وایستاده بود از دیدن کیرش کپ کردم، عجب کیر خرکی داشت، به نظرم کلفتیش به اندازه مچ دست من بود شایدم بخاطر نور نه چندان زیاد فانوس اینجوری بچشمم میومد ، در حالیکه برمیگشت سر جاش یکم با دستش کیرشو مالید، و خوابید پیش خواهرمو گفت یکم بکش سمت من
حالم خیلی بد بود راستش برام خیلی سخت بود که جلوی خودم ترتیب خواهرمو بده هرچند که زن و شوهر بودن، تو دلم دعا میکردم منصرف بشه و از خر شیطون پایین بیاد بهرحال اون زمان تازه وارد نوجوانی شده بودم و تو اون سن و سال آدم خیلی متعصب هست خصوصا رو ناموسش حالا تصور کنید تو این وضعیت تو شرایطی جلوی چشمم کس خواهرم بزارن که هیچ کاری ازم نیاد ناچار باشم فقط نظاره گر کردن خواهرم باشم
اما چیزی که بدتر از این هم بود لحن صحبت کردنشون بود که بد جوری اعصابمو بهم ریخت چون لحن آبجیم بشدت ملتمسانه و با ترس بود اما در مقابل لحن شوهرش آمرانه و کاملا تهدید آمیز بود و مشخص بود بخوبی زهرچشم خواهرمو گرفته و بدتر از اون بین صحبت هاش متوجه شدم انگار قبلا هم خواهرمو کتک زده، واقعا دیگه این نوبر بود که، هنوزم به یک ماه نرسیده بود که عروسی کرده بودن و از خونه ما برده بودش اونوقت مرتیکه کتکش زده بود
اینم از شانس خواهر بدبخت من بود که دختر به این زیبایی که تازه وارد نوجوانی شده بود افتاده بود زیر دست پیرمردی که دست کم بیشتر از چهل سالش بود و تازه بیوه هم بود، اینم حال و روزش بود
مدتی کاملا سکوت بود فقط هرچند لحظه یکبار خواهرمو میبوسید خیلی داشتم زجر میکشیدم، در گوشامو گرفتمو سرمو بردم زیر لحاف که نشنوم که یهو با صحنه عجیبی روبرو شدم، نور تقریبا پررنگ قرمزی از زیر کرسی بچشم میومد که وقتی سرمو بردم زیر کرسی دیدم برا کرسی برقیه که یک المنت کوچیک داشت و کامل فضای کرسی رو روشن میکرد و بخوبی از سینه به پایین خواهرم و شوهرش رو تو دیدم میذاشت دست آقاعیدی تو شلوار خواهرم و لای پاهاش بود، چند لحظه بعد دست آبجیم گرفت و آورد و کیرشو گذاشت تو دست خواهرم چند دقیقه بعد آروم و به حالت پچ پچ از خواهرم خواست برهنه بشه و خواهرم مجبور شد دامن و شلوارش رو دراره وقتی نیم تنه پایین خواهرم برهنه شد حال عجیبی داشتم، اولین بار بود خواهرم رو اینجوری میدیدم انصافا بدن زیبایی داشت، دیگه اون احساس ناخوشایند از بین رفته بود و یجورایی داشتم منم لذت میبردم و شدیدا تحریک شده بودم و کیرم شق شده بود، شوهرش خودش رو کشید رو خواهرم، آبجیم گفت تو رو خدا آقا یکم آروم تر باهام بکن وقتی یهویی فشار میدی، خیلی دردم میگیره و بعدش هم وقتی راه میرم لای پام و پایین شکمم درد و سوزش داره انگار آب جوش به اونجام ریخته
آقا عیدی حرفی نزد فقط چند لحظه بعد گفت پاهات رو بیشتر باز کن، آبجیم پاهاشو از هم بازتر کرد شوهرش با یه دستش کیرش رو گرفت و با دست دیگه اش لای کس آبجیم رو باز کرد و سرکیرش رو گذاشت رو کس خواهرم، تا یکی دوباری وقتی فشار میداد کیرش سر میخورد سمت شکم خواهرم یا لای پاهاش و تو کسش نمیرفت، انگار کیرش برا کس خواهرم زیادی بزرگ بود چند باری که نرفت کیرش رو رو کس آبجیم نگه داشت و با دستش سر کیرشو کرد تو کس خواهرم و بعد چند لحظه مکث کرد و بعد یهو طوری فشار داد تو که خواهرم گفت آخ، و سریع دوباره فشار داد تو که بازم خواهرم گفت آخ اینبار تقریبا همه کیرشو رو کرده بود تو کس آجیم و دیگه بی حرکت و ثابت موند و با یه دستش سینه آجیمو گرفته بود و با دست دیگه رون پای آجیم رو میمالید و چند باری هم آبجیمو بوسید، کامل رفته بودم زیر کرسی و خیلی خودمو بهشون نزدیک کرده بودم، منتها میترسیدم یهو لحاف کرسی رو بلند کنن و یا به هر علتی یهو بخوان زیر کرسی رو نگاه کنن، چون قطعا منو میدیدن، با این همه چنان تحریک شده بودم که چنین ریسک خطرناکی رو هم پذیرفته بودم و از کنارشون داشتم نگاه میکردم، منتها مدام باید حواسم بود یهو پاهاشون نخوره بهم و ضایع بشه
خواستم برگردم سر جای خودم که یهو تو این حین المنت کرسی آف کرد وخاموش شد و زیر کرسی کاملا تاریک شدو یهو گیر کردم اون زیر چون هیچی دیده نمیشد میترسیدم جابجا شم، یهو بخورم بهشون، همون جوری بی حرکت مونده بودم، دیگه چیزی نمیدیدم فقط صدای شلق شلق مانندی با ریتم جلو عقب کردن کیر شوهرش از کس آبجیم میومد و صدای نفس نفس زدنشون و هرچند لحظه یکبار هم کمی مکث میکرد، کمی بعد خواهرم گفت آقا دیگه نمیتونم دارم اذیت میشم شوهرش گفت یکم دیگه صبر کن الان میاد و شدت جلو عقب کردنشو بیشتر کرد و یهو نفس عمیقی کشید و یه صدای نامفهومی ازش شنیدم و دیگه بی حرکت شد و تنها نفس نفس میزد یهو دوباره المنت کرسی روشن شد و باز میدیدم، روی خواهرم بود، کارشو کرده بود ولی هنوز کیرش رو از کس آجیم بیرون نیاورده بود، دستاشو دور کمر خواهرم حلقه کرده بود و آجیمو بخودش محکم چسبونده بود با احتیاط خودمو از زیر کرسی کشیدم بیرون و نمیدونم کی خوابم برد، صبح خواهرم بیدارم کرد وگفت سریع پاشو آماده شو منم باهات میام، فقط سریع اماده شو بریم یموقع پشیمون نشه، منم جنگی خر رو از طویله درآوردم و وسایل آجیمو بارش کردم و راه افتادیم شب قبل کلی برف اومده بود و تو راه اونقدر باخواهرم برف بازی و تفریح کردیم که نفهمیدیم کی رسیدیم،
چند روز بعدش هم بهمون خبر دادن که دامادمون تو حادثه جاده ایی فوت کرده ماجرا این بود که زمانی که از تهران برگشته بود، تو شهر زمانی که میخواست بیاد روستا، سوار قسمت بار نیسان یکی از اقوامشون که اونم رهسپار روستا باشه شده بود، تو راه ماشین لیز خورده بود و منحرف شده بود خاکی کنار جاده، و زمانی که می افته خاکی کنار جاده شوهر آبجیم از تو ماشین پرت شده بود بیرون و افتاده بود زیر ماشین، چند ماهی گذشته بود که مامانم بهمون خبر داد آبجیم حامله است و بچه تو راه داره
من خیلی مایل بودم بدونم این بچه ماحصل همبستر شدن اونشب اون بود یا مربوط به شب دیگه ایی بود، ولی خب میدونستم سوالی هست که هیچ وقت به جوابش نمیرسم

نوشته: محمد

بازدید 8,676

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

9 پاسخ به “میهمان خواهرم”

  1. داستان رو بیش از حد طولانی کردی و وارد جزئیات شدی،کسی که ۴۰ به بالاست پیرمرد نیست، درکل داستان مزخرفی بود

  2. اسم داستانت بایدمیهمان خواهرم بودممیذاشتی 🤔همش منتظر بودم کسی بیاد میهمانی خونه خواهرت 😐خیلی حاشیه نوشتی که حوصله سر بر بود .چند داستان خوب بخون بعد متوجه میشی داستانت آبکی بود .

  3. کاشکی اسم استان و می نوشتیحدس می‌زنم کهگیلویه و بویراحمد یا ایلام هستی.

  4. خیر سرم اومدم داستان بخونم که گیر این یکی افتادم،پسرجان نمودی مغزمو از بس توضیح اضافی دادی،آخه چرا باید یه پاراگرافو دوبار بنویسی؟یه بار خودشو و یکبارم بعد از نوشتن کلمه یعنی!و باز همونو دوباره کاملترشو بنویسی؟!..دو سه پاراگراف خوندم،خسته‌ام کردی ولش کردم خلاص!

  5. دلقک برق نبود و صورتت با فانوس نگاه کرد ولی زیر کرسی المنت برقی روشن بود

  6. بسیاز عالی ودقیق و‌جالب وضعيت روستا ومناسبات مربوط به ازدواج وروابط زناشویی در منطقه تون رو توصیف کردی و با جزییات دیگری هم که در نوشته ات اوردی از جمله نحوه اماده شدن برای رفنن به روستای دیگه وشرح شرایط راه و…یه تصویر مختصر ؤدرعین حال زنده و واقعی وقابل لمسی از مقطعی مشخص از زندگی روستایی ارائه دادی که بنظرم ارزش ارشیوی داره، من شخصا بقدری تحت تاثیر حاشیه های رنگی نوشته ات قرار گرفتم که تم اصلی سکسی ان زیاد برام مهم نبود گرچه حتی در شرح مقدمات ونحوه سکس مذکور میتوان به اطلاعاتی ناب ا ز نحوه وکیفیت سکس در جوامع سنتی وابتدایی وتفاوتهای اشکار ان با شیوه های مزسوم در جوامع پیشرفته تر کنونی دست یافت…در اخر باز هم بسیار تشکر میکنم ازت وپیشنهاد میکنم با توجه به استعدادی که در این زمینه داری سعی کن هرچه بیشتر بنویسی ‌و بخوانی…

  7. نکات منفی:1- خیلی طولانی بود، تو سایت بکن تو اغلب کاربرا خواننده حرفه ایی رمان و داستان نیستن در نتیجه کم حوصله هستن، و فقط برای تحریک شدن و لذت جنسی داستان میخونن و چنین داستانی بهیچوجه مورد رضایتشون قرار نمیگیره2- داستان خیلی به حاشیه رفته و در واقع حاشیه های خاطره بر تم اصلی خاطره که باید سکس و مسائل پیرامون اون باشه غالب شده و این تو سایت بکن تو یک نقطه ضعف محسوب میشه به همان دلیلی که بالا گفتم3- برخی پاراگراف ها و جملات تکرار شده بودن که این احساس به مخاطب قالب میشد که جهت کش دادن خاطره این مشکل وجود داشت4- به دلیل قلم زیبا و فضا سازی حرفه ایی خواه ناخواه توقع مخاطب بالا میره و بعضی وموارد که شاید تو مطالب دیگه عادی جلوه کنه تو خاطرت شما برجسته تر خود نمایی میکنه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید