من و خاله‌ی پایه م(۱)

سلام دوستان
این داستان مربوط به حدود ۱۵ سال پیش هست . من یک خاله دارم که یک سال از من کوچکتره ما هر دوتا توی روستا بودیم و برای دوران راهنمایی هردوتامون مدرسه راهنمایی نمونه دولتی قبول شدیم. مدرسه خوابگاه داشت ولی بابام راضی نبود من برم خوابگاه و گفت برو خونه ی عموت . خونه ی عموم توی شهر بود با صحبتی که مامان بزرگم با بابام داشت با عموم صحبت کرد تا خالم هم بیاد اونجا و خوابگاه نره. خلاصه من و خاله وسایلمون رو جمع کردیم و برای مدرسه و دوران راهنمایی رفتیم خونه ی عموم. اون روزهای اول خیلی دلتنگ خونه بودیم خیلی از شب ها من گریه میکردم .برای بچه توی اون سن و سال دوری از خانواده خیلی سخت بود. خونه ی عموم سه تا اتاق داشت یکیش اتاق خواب زن عمو و عمو بود یکی دیگش اتاق پسر عموم هام بود و ی اتاق دیگه هم به من و خاله ام دادن. ما توی اون اتاق درس میخوندیم همون جا هم میخوابیدیم . کلا بیرون از اتاقه نمیومدیم مگه برای دستشویی و یا موقع غذا خوردن . عموم بیش از حد سخت گیر بود و میگفت شما باید فقط درس بخونید از طرفی دوری از خانواده هم بهمون خیلی فشار میاورد. دو سه شب اول که گذشت. هنوز احساس غریبی توی مدرسه میکردم. ی شب یهو نصفه شب از خواب بیدار شدم خیلی دلم گرفته و بود و دلتنگ بودم یهو نگاهم به خالم افتاد که با فاصله ی ۲ متری من اونورتر خوابیده بود. دوباره سعی کردم بخوابم ولی دلتنگی و فکر دوری از خانواده نمیزاشت بخوابم. کم کم ی حس عجیبی علاوه بر دلتنگی داشت بهم حس میداد. حس شهوت و دلتنگی اومده بود سراغم و نمیزاشت بخوابم. مرتب به خالم نگاه میکردم که خوابیده. نصفه شب بود و عمو و زن عموم و بچه هاش همگی توی اتاقشون خواب بودن. داشتم وسوسه میشدم که برم پیش خالم و کنارش بخوابم. جراتم رو زیاد کردم نمیدونم برای اون لحظه آروم غلط خوردم رفتم کنارش ضربان قلبم خیلی زیاد شده بود و ترس و استرس و شهوت دیگه جای خودش رو به دلتنگی داده بود کمی صبر کردم تا مطمئن بشم که خاله م خوابه خیلی آروم دستم رو گذاشتم رو سینش و از رو لباس مالوندمش. دیدم هیچ عکس العملی نشون نداد. جراتم بیشتر شد و با کلی بدبختی و ترس توی تاریکی دستم رو از زیر لباسش رسوندم به سینش . سینش خیلی کوچک بود ولی خب طوری بود که میشد باهاش ور رفت و برای من که تجربه ی اولین بارم بود خیلی لذت بخش بود جالب اینکه خاله م اصلا تکون نمیخوره و هیچ عکس العملی نشون نمیداد پیش خودم میگفتم نمیشه خواب باشه چون هر کی خواب بود تا الان دیگه باید بیدار میشد با این فکرا جراتم بیشتر شد و کیرم که حسابی شق شده بود ( بین هم سن و سال های خودم کیر کلفت و بزرگی داشتم ) از شلوارم در آوردم و دست خاله م رو گرفتم و آروم گذاشتم رو کیرم تا برام بمالونه ولی فقط دستش روش بود و هیچ کاری نمیکرد. بعد از چند دقیقه من دستم رو بردم بین پاهاش . خاله م هنوز روی کمر خوابیده بود دستم رو از توی شلوار و شورتش رد کردم و رسوندم به کسش . کسش خیلی پر مو بود تو ذوقم خورد . راستش با اونی که توی ذهنم بود فاصله داشت و فکر نمیکردم کس این همه مو داشته باشه . ی کم با کسش بازی کردم و مالوندم . ضربان قلبم از بس بالا بود که باور کنید توی اون سکوت نصف شب صدای قلبم رو راحت میشنیدم‌. درست بلد نبودم که باید چیکار کنم ولی همینطوری با انگشتم نوک کسش رو میمالوندم و ور میرفتم بعضی جاهای کسش رو که می مالوندم یهو ی تکونی میخورد. دستم رو به سوراخ کسش که رسوندم و فشار میدادم بره تو نمیذاشت و خودش رو جمع میکرد من اون موقع پرده و این چیزا رو نمیدونستم . اون موقع مثله الان نبود که ی پسر ۱۰ ساله همه چی رو بدونه . خلاصه بعد از اینکه کلی با کسش ور رفتم و مطمئن شدم بیداره آروم دم گوشش گفتم برگرد رو شکم و هم زمان خودمم کمکش کردم که برو رو شکم تا کونش بیاد بالا. وقتی روی شکم خوابید شلوارش رو دادم پایین و شلوارم خودمم رو هم دادم پایین رفتم روش خوابیدم. وای چه لذتی داشت تماس کیرم با کون خاله م فوق العاده بود. . اون فضا و استرسی که داشت لذتش رو چند برابر کرده بود مطمئن بودم که اونم بدش نیومده و کیرم هم برای اون موقع خیلی کلفت بودم دو سه بار که دوستام دیده بودن همشون میگفتن این چیه چرا اینقدر کلفته. سعی کردم سر کیرم رو بکنم توی سوراخ کونش ولی باور کنید از بس تنگ بود که جا نمیشد از طرفی خاله م هم انگار درد داشت و خودش رو سفت می گرفت منم بیخیال شدم و همین طوری دوباره روش دراز کشیدم کیرم رو لای کون و کوسش بازی میدادم با این کارم انگار خیلی حال میکرد صدای نفسش تغییر کرده بود و توی همین موقع بود که حس کردم داره آبم میاد با ی فشار اساسی که به خودم دادم آبم رو لای کونش خوشگلش ریختم و بعد خودم و جمع و جور کردم و رفتم سر جام خوابیدم. فردا صبحش خیلی ترسیده بودم و انتظار داشتم خاله م به عموم جریان رو بگه و من رو دعوا کنه و آبروم بره ولی خاله م چیزی بهش نگفت و چیزی به خودمم هم نگفت.

و این شروعی بود برای سکس های من و خاله م توی اون دو سال . هر هفته حداقل دو شب میرفتم پیشش و همین کارها رو انجام میدادم البته بعد از مدتی که گذشت و از خاله م مطمئن شدم که داره حال میکنه بعضی روزها هم که خونه کسی نبود سکس داشتیم و خیلی جالب میشد جالب اینجاست که اکثر موقع وقتی سکس میکردیم خودش رو به خواب میزد و حرکتی نمی کرد در صورتی که مطمئن بودم بیداره . اگه دوست داشتین اون داستان رو هم براتون تعریف میکنم. البته از این داستان حدود ۱۵ سال گذشته و الان هم من و هم خاله م ازدواج کردیم . خاله م هنوز بهم زنگ میزنه بعضی وقت ها بهم میگه بیا دنبالم تا با همدیگه بریم بیرون دور بخوریم و میدونم اون هم مثه من محاله که اون خاطرات رو فراموش کرده باشه و الان هم اون از من بیشتر تمایل داره تا با هم سکس کنیم چون چند بار توی شرایط مناسب که بودیم طوری خودش رو گذاشته بود کنارم که من دستمالیش کنم . ولی من تا به حال نتونستم خودم رو راضی کنم که به شریک زندگیم خیانت کنم هر چند نمیدونم تا کی میتونم جلو خودم رو بگیرم چون واقعا یاد اون خاطرات که میفتم و اون شرایط سکس کردن کلی برام لذت بخش هست. و تا الان بهترین سکس هام رو با خاله م داشتم راستی شما اگه جای من بودین چیکار میکردین ؟
ادامه دارد

نوشته: محمد

بازدید 10,398

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

6 پاسخ به “من و خاله‌ی پایه م(۱)”

  1. نمیدونم بیسوادی؟ چند سالته؟ تا الان کس اصلا دیدی؟هنوز نمیدونی ده ساله کلاس چهارمه نه راهنمایی

  2. نمیدونم چرا حس کردم واقعیهبنویس داداشهمه کص مینویسن تو هم بنویسفقط انقدر کوتاه نه

  3. بیا سرشو بخور چاقال کونی، وقتمو تلف کردم اولای دچرت و پرتاتو خوندم، جقی دیوث.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید