مشغله كارى امير،درس من، ومحل تحصيلم كار خودش رو كرد ومن و باعث شد فاصله اى بين من و اميرم بيفته كه فقط من ميتونستم اون رو حس كنم! شايد به خاطر مرد بودنش يا شايدم به خاطر اينكه من خيلى عاشقش بودم. روزايى كه چندين ساعت باهم حرف ميزديم و چندين اس ام اس ميفرستاديم جاى خودش رو با روزايى كه چند دقيقه بيشتر تو فكرم نبود، عوض كرد!
به خودم اميد ميدادم كه سرگرم كاره، ازم خسته نشده و هنوزم عاشقمه! عين روزايى كه هنوز مال اون نشده بودم.
واقعا اذيت ميشدم اما كارى از دستم بر نميومد. غرورم اجازه نميداد من هر دقيقه بهش زنگ بزنم، نميخواستمم مزاحمش باشم. عزم خودم رو جزم كردم و گفتم هرچه باداباد. از استادايى كه ميدونستم با آدم راه ميان اجازه گرفتم و بقيه روبيخيال شدم،كه واسه ١٠روز برم خونه.
سه شنبه بعد كلاسم ساكم وبستم و رفتم،نميخواستم امير باخبر بشه و به خيال خودم ميخواستم قافلگيرش كنم! نزديكاى صبح رسيدم خونه و از خستگى تا١٠ خوابيدم. وقتى بيدار شدم كسى خونه نبود، تلفن رو برداشتم و به امير زنگ زدم. خواستم شماره ى خونه بيفته و وقتى من پشت خط باشم ذوق زده شه!!! چندبار زنگ زدم كه برنداشت،نيم ساعت بعد خودش زنگ زد. وقتى صداى منو شنيد نه ذوق زده شد ، نه تعجب كرد. بعد سلام و احوالپرسى گفت من دو روز ديگه برميگردم! گفتم:چى؟؟ مگه كجايى كه تازه دو روز ديگه برميگردى؟ گفت واسه كارى رفته بندرعباس و دو روزى اونجا ميمونه. خداحافظى كردم و زدم زير گريه،با چه شوقى اومدم و همه چى عكس اون چيزى كه ميخواستم شد! با اينكه دو روزش چهار روز طول كشيد واسه من يه عمر گذشت. شنبه بعدظهر بود كه اومد. يه راست اومده بود خونه ما! خيلى سرد باهاش حرف زدم و رفتم تو اتاقم،مثل اينكه مامانم بهش گفته بود بياد و از دلم دراره، آخه اميرو ميشناختم كه تا بهش نگم ازت دلخورم نازمو نميكشيد!!
رو تختم به حالت بغض نشسته بودم كه اومد!
-نبينم خانومم ازم دلخور باشه؟!
نگامو ازش دزديدم تا از چشام نخونه انقدر دوسش دارم كه همه بدى هاى عالم نميتونه عشقشو تو قلبم تيره كنه.
نشست كنارمو موهامو از صورتم كنار زد،پيشونيمو بوسيدو بغلم كرد. تا خودمو بين بازوهاش حس كردم بغضم تركيد، گفتم به اندازه همه ى نبودنات دوستت دارم! لبامون به هم قفل شد، با صورتش اشكامو پاك ميكرد و دوباره لبامو ميبوسيد. متوجه گذر زمان نبوديم كه گوشى امير زنگ خورد، مامانش گفت بيا و ندا رو هم بيار. امير يه بوس كوچيك از لبم كرد و رفت از مامانم اجازه گرفت،منم زود آماده شدم و رفتيم.
شام رو خورديم و رفتيم اتاق امير، بايد آخر شب بر ميگشتم. نشسته بوديم و حرف ميزديم، از دلتنگيام و گله هام براش گفتم، اونم با دقت گوش ميكرد ؛ بعضى وقتا دليل مى تراشيد وبعضى وقتام عذرخواهى ميكرد. رو تختش دراز كشيده بود و منم رو بازوش، منو به سينش چسبونده بود طورى كه صداى تپش قلبشو ميشنيدم. خودمو جابجا كردم و رفتم روش ، چشماشو بوسيدم، گونشو بعدشم لباشو… اول خيلى آروم لب ميگرفتيم،اما همين كه زبونم رو وارد دهنش كردم خيلى محكمتر ادامه داد، بدنم رو بهش ميمالوندم و موهاشو نوازش ميكردم يه غلت خورد و جامون عوض ،حين لب گرفتن دكمه هامو باز كرد سوتينم باز كرد و سينه هامو ميماليد.
نفسم تندتر شده بود و تو تنم احساس حرارت ميكردم، بعد چندماه دوباره وزن عشقم رو روم حس ميكردم. عاشق بوساى ريزش بودم،از موهام پيشونيم،چشمام، گونه هام. خودش ميدونست رو لاله ى گوشم حساسم، وقتى نفسش رو احساس ميكنم خيلى تحريك ميشم. لاله ى گوشم رو ميك ميزد و ميگفت دوستت دارم. حسابى تحريك شده بودم،چشامو بسته بودم و لذت ميبردم. پا شد لخت شد و شلوار و شورت منم درآورد! دوباره شروع كرد، اينبار به ميك زدن سينم نفسام به آه كشيدن تبديل شده بود اميرم دست كمى از من نداشت، از رو شورتش كاملا معلوم بود اونم چقدر تو تحريكه. بعد چند دقيقه بلند شدم و به شورتش اشاره كردم،گفتم پاره ميشه ها! شورتش رو كشيدم پايين و شروع كردم به ساك زدن،موهاش اذيتم ميكرد اما ميخواستم عشقم لذت ببره وقتى خسته شدم سرمو بردم عقب و دستمو كشيدم رو سينش،اونم بلندم كرد گذاشت رو تخت، طاق باز جلوش بودم. خودشو بهم نزديك كرد كيرشو گذاشت رو كسم، داشتم نگاش ميكردم. خم شد روم لبمو بوسيد و گفت يادت نره عاشقتم و آروم كيرش رو فرو كرد توم. خيلى درد داشتم كه امير فهميد و كشيد بيرون بعد دوباره آروم آروم فرستاد تو،بازوهاشو چنگ ميزدم و لبمو گاز ميگرفتم،درد جاى لذت رو برام گرفته بود. چند دقيقه به همين منوال كه گذشت احساس كردم دردم كمتر شده و اميرم راحتتر عقب جلو ميكرد، چند لحظه بعد حركتش تند تر شد و شروع كرد به تلمبه زدن تو همون حين من ارضا شدم و امير خيلى ديرتر از من ارضا شد،آبش رو رو شكمم ريخت و بغل هم دراز كشيديم. امير پاشد پاكم كرد و لباسامونو پوشيديم و راهى خونمون شديم كه ياده قولمون افتاديم و كلى خنديديم!!
از اون روز به بعد بيشتر هواى همو داريم و نميزاريم روزمرگى مارو از هم برنجونه!
به خودم اميد ميدادم كه سرگرم كاره، ازم خسته نشده و هنوزم عاشقمه! عين روزايى كه هنوز مال اون نشده بودم.
واقعا اذيت ميشدم اما كارى از دستم بر نميومد. غرورم اجازه نميداد من هر دقيقه بهش زنگ بزنم، نميخواستمم مزاحمش باشم. عزم خودم رو جزم كردم و گفتم هرچه باداباد. از استادايى كه ميدونستم با آدم راه ميان اجازه گرفتم و بقيه روبيخيال شدم،كه واسه ١٠روز برم خونه.
سه شنبه بعد كلاسم ساكم وبستم و رفتم،نميخواستم امير باخبر بشه و به خيال خودم ميخواستم قافلگيرش كنم! نزديكاى صبح رسيدم خونه و از خستگى تا١٠ خوابيدم. وقتى بيدار شدم كسى خونه نبود، تلفن رو برداشتم و به امير زنگ زدم. خواستم شماره ى خونه بيفته و وقتى من پشت خط باشم ذوق زده شه!!! چندبار زنگ زدم كه برنداشت،نيم ساعت بعد خودش زنگ زد. وقتى صداى منو شنيد نه ذوق زده شد ، نه تعجب كرد. بعد سلام و احوالپرسى گفت من دو روز ديگه برميگردم! گفتم:چى؟؟ مگه كجايى كه تازه دو روز ديگه برميگردى؟ گفت واسه كارى رفته بندرعباس و دو روزى اونجا ميمونه. خداحافظى كردم و زدم زير گريه،با چه شوقى اومدم و همه چى عكس اون چيزى كه ميخواستم شد! با اينكه دو روزش چهار روز طول كشيد واسه من يه عمر گذشت. شنبه بعدظهر بود كه اومد. يه راست اومده بود خونه ما! خيلى سرد باهاش حرف زدم و رفتم تو اتاقم،مثل اينكه مامانم بهش گفته بود بياد و از دلم دراره، آخه اميرو ميشناختم كه تا بهش نگم ازت دلخورم نازمو نميكشيد!!
رو تختم به حالت بغض نشسته بودم كه اومد!
-نبينم خانومم ازم دلخور باشه؟!
نگامو ازش دزديدم تا از چشام نخونه انقدر دوسش دارم كه همه بدى هاى عالم نميتونه عشقشو تو قلبم تيره كنه.
نشست كنارمو موهامو از صورتم كنار زد،پيشونيمو بوسيدو بغلم كرد. تا خودمو بين بازوهاش حس كردم بغضم تركيد، گفتم به اندازه همه ى نبودنات دوستت دارم! لبامون به هم قفل شد، با صورتش اشكامو پاك ميكرد و دوباره لبامو ميبوسيد. متوجه گذر زمان نبوديم كه گوشى امير زنگ خورد، مامانش گفت بيا و ندا رو هم بيار. امير يه بوس كوچيك از لبم كرد و رفت از مامانم اجازه گرفت،منم زود آماده شدم و رفتيم.
شام رو خورديم و رفتيم اتاق امير، بايد آخر شب بر ميگشتم. نشسته بوديم و حرف ميزديم، از دلتنگيام و گله هام براش گفتم، اونم با دقت گوش ميكرد ؛ بعضى وقتا دليل مى تراشيد وبعضى وقتام عذرخواهى ميكرد. رو تختش دراز كشيده بود و منم رو بازوش، منو به سينش چسبونده بود طورى كه صداى تپش قلبشو ميشنيدم. خودمو جابجا كردم و رفتم روش ، چشماشو بوسيدم، گونشو بعدشم لباشو… اول خيلى آروم لب ميگرفتيم،اما همين كه زبونم رو وارد دهنش كردم خيلى محكمتر ادامه داد، بدنم رو بهش ميمالوندم و موهاشو نوازش ميكردم يه غلت خورد و جامون عوض ،حين لب گرفتن دكمه هامو باز كرد سوتينم باز كرد و سينه هامو ميماليد.
نفسم تندتر شده بود و تو تنم احساس حرارت ميكردم، بعد چندماه دوباره وزن عشقم رو روم حس ميكردم. عاشق بوساى ريزش بودم،از موهام پيشونيم،چشمام، گونه هام. خودش ميدونست رو لاله ى گوشم حساسم، وقتى نفسش رو احساس ميكنم خيلى تحريك ميشم. لاله ى گوشم رو ميك ميزد و ميگفت دوستت دارم. حسابى تحريك شده بودم،چشامو بسته بودم و لذت ميبردم. پا شد لخت شد و شلوار و شورت منم درآورد! دوباره شروع كرد، اينبار به ميك زدن سينم نفسام به آه كشيدن تبديل شده بود اميرم دست كمى از من نداشت، از رو شورتش كاملا معلوم بود اونم چقدر تو تحريكه. بعد چند دقيقه بلند شدم و به شورتش اشاره كردم،گفتم پاره ميشه ها! شورتش رو كشيدم پايين و شروع كردم به ساك زدن،موهاش اذيتم ميكرد اما ميخواستم عشقم لذت ببره وقتى خسته شدم سرمو بردم عقب و دستمو كشيدم رو سينش،اونم بلندم كرد گذاشت رو تخت، طاق باز جلوش بودم. خودشو بهم نزديك كرد كيرشو گذاشت رو كسم، داشتم نگاش ميكردم. خم شد روم لبمو بوسيد و گفت يادت نره عاشقتم و آروم كيرش رو فرو كرد توم. خيلى درد داشتم كه امير فهميد و كشيد بيرون بعد دوباره آروم آروم فرستاد تو،بازوهاشو چنگ ميزدم و لبمو گاز ميگرفتم،درد جاى لذت رو برام گرفته بود. چند دقيقه به همين منوال كه گذشت احساس كردم دردم كمتر شده و اميرم راحتتر عقب جلو ميكرد، چند لحظه بعد حركتش تند تر شد و شروع كرد به تلمبه زدن تو همون حين من ارضا شدم و امير خيلى ديرتر از من ارضا شد،آبش رو رو شكمم ريخت و بغل هم دراز كشيديم. امير پاشد پاكم كرد و لباسامونو پوشيديم و راهى خونمون شديم كه ياده قولمون افتاديم و كلى خنديديم!!
از اون روز به بعد بيشتر هواى همو داريم و نميزاريم روزمرگى مارو از هم برنجونه!
نوشته: ندا
46 پاسخ به “من و امير بعد از پارگى بكارتم”
قشنگ بود
حسم می گه واقعی بود.ولی بیشتر شبیه نوشته های دفتر خاطرات یه دختر بچست تا داستان سکسی
ندا جون مثل داستان قبلیت عالی بود عزیزم مرسی بالاخره بعد چند روز داستان درست و حسابی خوندیم
تصمیم گرفتم واسه داستانای چرت نظر ندم کاش بقیه هم همین کارو کننداستانت خوب بود ندا خانوم یکم بیشتر بهش گوشزد کن که باهات سرد نشه راستی به قول اون پسره که کلاس زبان میرفت بوس چشم جدایی میاره ههههههههه
نسترن جون اگه تو داستانای چرت نظر ندیم اونایی که تازه واردن باورشون میشه که همچین چیزایی هست باید اینقد داستانای چرت رو تو منگنه بزاریم که تعدادشون کمتر بشه
ساینا مگه براشون مهمه؟ چند ماهی که اومدم می بینم مرت فحش میخورن اما کم نمیارن اگه ببینن نظر ندارن و رأی نیاوردن شاید کم بیارن!
نمی دونم نسترن جون ولی فکر نکنم اینم کارساز باشه پررو تر از این حرفان کسایی که چرت مینویسن
مرتب فحش میخورن منظورم بوده
منظورتو فهمیدم عزیزم
ای کس لیسای بدبخت تا یه خانم یه داستان کیری مینویسه همه واسه 250 گرم…مدام تحسین می کنن ولی وقتی یه آقا کون خودشو پاره می کنه یه داستان می نویسه سریع کس و کون مادر و خواهر یارو رو به گا میدن
sexology کس لیس خودتی تو که سواد نداری و تشخیص نداری که بفهمی چه داستانی خوبی چه داستانی بد لطفا نظر نده
نوشتنت خوبه مثل داستان قبلیت ولی اصل داستان یه جوریه انگار بی دلیل یه چیزی نوشتی ارتباطش با داستان قبلیت کم و ضعیفه یعنی اگه یکی قسمت قبلو نخونده باشه درک ارتباط ها سخت میشه یا غیر ممکن شاید فقط اونجایی که از مادراتون صحبت کردی بشه فهمید که با هم نامزدین و اینکه تصویر سازیت یه مقدار کمه نمیشه اون مکان و زمان رو تصور کرد.ولی در کل خوب بود امیدوارم از نظر من ناراحت نشی چون داستانت خوبه من اینارو گفتم جسارت منو ببخش ندا جان.خسته نباشی.
منظورتو اصلا نفهمیدم!!! این داستان بود؟؟؟؟؟آخه شرح سکسم نمیشد بهش بگی!!!ولی شما که اول نامزدیتون بوده چرا اینقدر سکستون خشکه؟؟؟
آخه سایناجون این چه داستانی بود؟؟؟؟از تو بعیده تعریف کنی،اومده نوشته که کرده،خوب بما چه؟؟؟تازه همونم خیلی خنک نوشته،حداقل از سکسایی که یکم پر شور تر بود می نوشت،این چی بود آخه؟؟؟؟؟
خوب حالا چی آدم باسواد دارای تشخیص!!!
bet zang mizanam :d
moji moji شما داستان قبلیشو نخوندی اونجا گفته بود دیگه نمی خوان سکس کنن و این جالب بود که نه تنها سکس نکرد بکارتش رو هم داد و علاوه بر این درسته به سکسش دقیقا اشاره نکرد ولی سکسش پر از احساس و دور از خیانت بود که این خودش عالیه
ساينا تو واقعا جوكي! دختر جون تو هر كس شعري كه تهش به ازدواج ختم بشه دلتو مي لرزونه و ازش به به و چه چه مي كني تازه وقتي بقيه گند داستانو در ميارن مي فهمي چه سوتي دادي. نمونه جديدش همين داستان زندگي جاريست. حالا اومده اينجا ميگي بايد عيب داستانارو بگي تا بقيه باور نكنن?در مورد داستان هم بايد بگم هيچ ويژكي براي خوب بودن نداشت. پايان خوش كه دليلي بر خوب بودن فيلم نيست.
داستانه خلوتي بود، جزيياتش کم بود ،کوتاه هم بود.ازچرتو پرتاي امروز بهتر بود .
مرسى از اينكه وقت گذاشتين و داستانم رو خونديد! منم قبول دارم اين بيشتر شبيه خاطره است! و قابل مقايسه با بعضى داستانا نيست، اما حداقل واقعيت بود و توهين به شعور كسى نبود.
آره خیلی جالب و با احساس وبدون افراط و ایرانی بود.مرسی از داستان دلنشینت که منو یاد دوست دختر انداخت که به خاطر مشغله کاری کمتر به فکرش بودم و وقتی این داستان رو خواندم بهش زنگ زدم و از دلش در آوردم.
دوستان بی انصافی نکنین داستانش خوب بود مگه به ازدواج ختم شدن بده که ایراد میگیرین.خواهشا انقدر ساینا جونو اذیت نکنین زیر هر داستان یکی بهش گیر داده بذارین راحت باشه لطفا
احسا ن تو هم اومدي راستي بايد بگم تو اين سايت جاي بچه جلقي ها(به قول ساينا خانم ) نيست
برو بابا ساینا دختر منطقی ایه .
ماني برو بچه چاپلوس. مرد نيست كسي كه پاچه خواري يه زن رو بكنه سريع تاپيكتو بذار كار دارم
من یه سوال دارمامیر و شما دوست هستید؟؟؟؟ یا رابطتون بیشتر از دوستیه؟؟؟؟
ما نامزديم sararas
راستى اين واسه من سواله كه چرا هيچوقت فريجاب درمورد داستاناى من نظر نميده! انقدر بد مينويسم؟؟؟
فکر کنم اسمتون ندا باشهایشاالله زندگی خوبی داشته باشی عزیزمممم:X :-X :love:
با سلام خدمت آقايون و خانم هامن عضو جديدم ولي خيلي وقته كه داستاناي اين سايت رو ميخونم و به نظرات و كل كل بچه ها كلي خنديده ام .
میلاد تو برو کونتو بده یک و دو این که ساینا هنوز به سن قانونی نرسیده.همسایه ما هست.
احسان حواست جمع باشه با میلاد درست صحبت کن. با ساینا خانم هم همین طور.
ساينا ساينا ساينا ساينا . كل سايت شده ساينا . ديگه داره حالم بهم ميخوره . اومد و ساينا مرد بود و ازون كير كلفتاش يا زن بود ازون … بابا ولش كنين ديگه به كس و كون خودتون برسين
سلام ندا جون داستان حرف نداشت
خوش اومدي ماني كيا هستن؟
صد در صد تخمی
neda da3tanet khob bod vali ki miyad bara e6ghe6 sak mizane !Ey kiram to nafe k3i k in karo mikone…Milad to ham jadidan zabon baz kardiya … Tokhme kaftar ziyade6 badeha…
dastaan haghighat bood wali bimohtawaa w chat ham bood, yani etlaafe waght
ندا جان من عضو جدیدم ولی باید بگم اول داستانت منو بیشتر تحت تاثیر قرار داد و حتی اشکمو هم درآورد چون منو یاد عشق گذشته خودم انداخت که آنقدر بی محلم کرد که در اوج عشق ترکش کردم چون خیلی دوستش داشتمولی اینم بگم که هیچوقت نمیبخشمش چون…ولش کن اعصابم خورد میشه یادش میافتم،یاد خیانتاش، بد رفتاریاش، توهین و تحقیراش و… همه اینا هم البته تقصیر من بود چون بهش گفته بودم تا چه حد عاشقشم و اونم آدم بیش از حد بی جنبه و ندید بدید و دختر ندیده بودبیخیال بابا من نمیدونم چرا دارم گذشته خودمو تعریف میکنم؟ولی خوشحالم از اینکه میگی حالا با هم خوب شدین امیدوارم همیشه با هم خوب بمونید و خوشبخت بشید
من با ميلاد مجاز موافقم! هي ميكيد ساينا ساينا!كيرم تو كونه كسي كه كفت همسايمونه!نه اصلا، خوب حالا كفتيد ساينا بعدش جي؟؟ اصلا از جنسيتش باخبرين؟ كير به دستاي بيجاره!
به نظر من زیاد جالب نبود داستانش ولی اصلا ماجرا یک معضلیه که دخترا باهاش مواجهن و اون بی توجهی مردا بعد از یه مدت به دوست دخترا یا زناشونه منم هنوز دلیلشو نفهمیدم!
در کل خیلی نظراتتون کیری بود
مادوراي عزيزاگر براي داستانت نظر ندادم ابداً به اين معني نيست كه تو بد مينويسي. من اين روزا تقريبا هيچ داستاني رو نميخونم مگر داستاني كه بهم توصيه شده باشه. چون فرصتم محدوده و مشغلهها زياد. اما داستان قبلي تو رو خونده بودم و يادم نمياد كه نظر هم دادم يا نه. اينجا هم الان كه ديدم لطف كردي و يادي از من كردي و فهميدم كه تو نويسنده داستاني با كمال ميل و رغبت خوندمش.داستانت تا قبل از اينكه وارد سكس بشه يه جور عاطفه خاص بين دلتنگي و اشتياق توش ديده ميشه كه خواننده رو با خودش همراه ميكنه اما مشكلش اينه كه همه چيز خيلي سريع و شتابزده اتفاق ميافته. بنظرم جا داشت كه كمي به داستانت پر و بال بدي تا از حالت يك خاطره سكسي صرف خارج بشه و تا سطح يك داستان اروتيك بالا بياد. اينو به اين دليل ميگم كه اين قابليت رو در داستانت ميبينم. من احساس ميكنم كه از همه اون مقدمات عاطفي كه ميتونست ارزش داستانت رو خيلي خيلي بالاتر از اينا ببره به سرعت گذشتي تا به شرح ماجراي سكستون برسي در حاليكه همون مقدمات عاطفي ميتونست قسمت سكسي داستانت رو هم براي خوانندههات جذابتر كنه. قلم خوبي داري؛ قدرش رو بدون و خوب ازش استفاده كن. داستان قبليت رو من البته ترجيح ميدم و اميدوارم داستان بعديت از اون هم بهتر باشه.اگر باز هم داستان نوشتي و قابل دونستي كه پاي داستانت چيزي بنويسم برام پي ام بده و از چاپ داستانت خبرم كن. چون اين روزا آمار داستانا خيلي بالا رفته و متأسفانه فرصت گشت و گذار كردن بينشون رو ندارم.موفق باشي عزيز
فریجاب عاشق این نظرای تک و موشکافاناتم
من تو این داستان تخیلات و آرزو های یک پسر بچه 19 یا 20 ساله را می بینم . که دنیا را همونطور میبینه که میخواهد . و واقعیت را نمیتونه قبول کنه . دوستانی که تصمیم میگیرن بنویسند فقط درک کنند که از هر قشری و هر سن و سالی ممکن است داستانشون را بخونن
دوست عزیز . این قولی که توی داستان ازش حرف زدی چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دمت گرم پرده هم نداشتی بعد واسش داستان نوشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟