نزدیک 40 دقیقه بود که تو کافه منتظر مونده بودم
_منتظر کی بودی؟
+منتظر نرگس بودم! دوست صمیمی و دختر خاله و همبازی بچگی
_چرا منتظرش بودی؟
+میخواستم بهش احساسمو بگم ؛ میخواستم بدونه که از بچگی تا اون موقع که ۱۹ سالم بود با نهایت وجودم عاشقش بودم ولی اون خبر نداشت
_عشق دوران بچگیت بود؟ ( با خنده )
+خب آره از وقتی که یادمه عاشقش بودم ؛ ولی وقتی نوجوان شدم احساس کردم که حسم بهش خیلی عمیقه
ولی من نتونستم حسمو بشناسم
_چرا؟
+چون بابابزرگ رو من خیلی سختگیر بود و میگفت باید درس بخونم و منم چون پسر خوب خانواده بودم نباید حرف پدرمو زمین میزدم
_خب ادامه بده
+قرار بود که ساعت 8 بیاد کافه اما ساعت 9 اومد
_چرا انقدر دیر کرد؟
+ازش نپرسیدم
-خب تعریف کن وقتی اومد چیکار کردی؟
وقتی در کافه باز شد و اون اومد داخل ؛ من به احترامش بلند شدم و لبخندی زدم
اومد به سمتم
_سلام چطوری
+مرسی خوبم ؛ بشین
وقتی نشست نفس عمیقی کشید ولی نمیدونست من حتی با صدای نفس هاش آرامش میگرفتم
_خب چیکارم داشتی ( با یک حالت خنده دار )
+مگه باید برای اینکه همو ببینیم کاری داشته باشیم!؟
_البته که نه ؛ ولی خب اولین باره که میایم این کافه
+این کافه رو وقتی خیلی خوشحالم میام؛ مثل وقتایی که با توام
_آره جون عمت؛ پس چرا زودتر منو نیاوردی اینجا؟
+فعلا که اینجایی
_خب چه خبرا
+خبری نیست همه خوبیم
_خداروشکر
+چی میخوری؟
_نمیدونم اولین باره اینجا میام
+اینجا کاپوچینو های محشری داره
میخوای تست کنی؟
_اوکی
۲ تا کاپوچینو که طرح عاشقانه داشت ( از قبل هماهنگ کرده بودم )
برامون آوردن
_اوه مای گاد! چقد خوشگل درست میکنن؛ شدیم مثل زن و شوهرا
+از کجا میدونی؟ شاید یکروز زن و شوهر شدیم
_برو بابا من بمیرمم با تو ازدواج نمیکنم چون تو داداش کوچولوی خودمی
+همش 8 ماه بزرگتریا
_هرچی! به هرحال من دلم میخواد داداش کوچولومو ترشی بندازم
+باشه آبجی بزرگه
_حالا شد
بعد از خوردن کاپوچینو ؛ یکم جدی شدم و مستقیم به چشم هاش نگاه کردم
+راستش یک موضوع هست که میخوام بهت بگم
نرگس با خنده گفت : میدونستم؛ ای ریاکار!
+میخوام اول ازت چند سال سوال بپرسم دوست دارم جواب بدی
_باشه آقا معلم
+نظرت راجب احساسات انسان چیه؟
یعنی خنده و گریه و عشق
_نکنه روانشناس شدی من نمیدونم؟
+جواب بده
_خب ما به احساسات نیاز داریم در هر شرایطی و بدون احساس زندگی غیر ممکنه و اصلا معنا نداره
+به نظرت عشق یک احساس قوی هست ؟
نرگس چشم هاش خوشگلش رو ریز کرد و با حالت طنزی گفت : نکنه عاشق شدی ناقلا؟ من میدونم یک ریگی به کفشت هست
+آره عاشق شدم
_وای یا خدا! باورم نمیشه! بالاخره داداشی منم عاشق شد؟
+آره اونم خیلی وقته
_اسمش چیه و چند سالشه و کیه ؟( با هیجان از شنیدن یک خبر )
+به زودی میفهمی؛ خیلی زود
_خودم میام برات خواستگاری و تو عروسیتم جوری میرقصم که دیسک کمر بگیرم
وای خدا باورم نمیشه
+نرگس متوجه هستی که جواب سوالمو ندادی؟
_ببخشید پروفسور سمیعی! خیلی خبر بمبی بود ؛ توام یهویی دادیش!
+خب حالا جواب سوالمو بده
_عشق قویترین و بهترین حسیه که میتونه یک انسان تجربه کنه
+منم موافقم
_البته ما انواع عشق داریم ؛ مثل عشق بین همجنسگراها که تو کشور ما ممنوعه
+آره! دارن به جرم عشق اذیتشون میکنن
_خب سوالاتت تموم شد؟
+نه هنوزم هست
_خب بپرس کصخل
+تاحالا عاشق شدی؟
_نمیدونم ؛ شاید آره ؛ شاید نه
+بنظرت من جسارت اینو دارم که اعتراف عشق بکنم؟
_آره چون بچه پررویی ( با خنده و شوخی )
+تو اگه عاشق بشی جسارت اینو داری که بهش بگی؟
_واقعا میخوای جواب این سوالو بدونی؟
+آره
_نه جسارتشو ندارم و به یکی دیگه میگم که بهش بگه ( با حالت جدی )
+نرگس ؟
_چیه
+من میخوام اعتراف بکنم به یک موضوعی
_باز چه گندی زدی؟
+نه اونطور نیست؛
_پس چیه؟
+من
-تو چی؟
+من… من … ازت خوشم میاد
( وقتی این جمله رو گفتم احساس راحتی بزرگی کردم ولی بعد از دیدن صورت نرگس یکم فضا سنگین شد )
نرگس هاج و واج تو صورتم نگاه کرد
تو چهره خوشگلش یک تعجب بزرگ دیده میشد که قیافشو بامزه میکرد
+من خیلی دوستت دارم ؛ همیشه تو فکر توام حتی مواقعی که پیشم نیستی
نرگس همچنان سکوت کرد
+من همیشه عاشقت بودم از همون بچگی
نرگس باز هم سکوت کرد
سرم رو آوردم پایین و دیدم ساعت شده 9:۵۰
همیشه وقتایی که با نرگس بودم زمان زود میگذشت
+یک چیزی بگو ؛ ساکت نمون
با پته مته : من نمیدونم چی بگم
+همه لحظه هام رو بهت مجانی میفروشم؛ همین که تو کنارم باشی من خوشبخت ترین آدم دنیام ؛ (نرگس همچنان تو تعجب بود)
با شوق و ذوق گفتم : خب ازت جواب میخوام
_ببین من الان نمیتونم بهت جواب بدم چون داخل تعجب و حیرت بزرگی فرو رفتم
+خب چقدر وقت میخوای ؟
_تا فردا و الان هم میخوام برم خونه
و پاشد که بره که من جلوشو گرفتم
+ساعت 10 شبه ؛ بزار برات اسنپ بگیرم
_اوکی
اسنپ گرفتم و هردو باهم سوار شدیم چون خونه هامون تو یک محله بود
تو 10 دقیقه ای که تو راه بودیم منو اصلا نگاه نکرد و از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و هیچ حرفی بینمون گفته نشد
وقتی رسیدیم پول اسنپ رو پرداخت کردم و پیاده شدیم
نرگس وقتی پیاده شد میخواست سریع بره داخل خونه که من گفتم
+نرگس
برگشت و گفت : بله؟
( از بله گفتنش ناراحت شدم چون همیشه میگفت جانم )
+وقتی بهت میگم دوستت دارم از روی علاقه نیست فقط میخوام بدونی که تا آخرین نفس هر لحظه عاشقتم
نرگس باز صورتش متعجب شد
+من عاشق تو و چیز های شگفت انگیزیم که به زندگیم آوردی
عاشق موهای سیاهت
عاشق چشم های زیبات
من عاشقم
من عاشق چشماتم
نرگس بدون اینکه چیزی بگه وارد خونشون شد و درو محکم بست
سلین خواهرزاده 17 سالم طوری داشت با بهت و شگفت نگاهم میکرد که انگار اسرار زندگی خدا رو فهمیده
_خبببب بعدشش چیشدد ( کشیده و مشتاق )
+دیگه خیلی داری فضولی میکنی
_دایی پشمام ؛ باورم نمیشه تو عاشق شده باشی اونم ۵ سال پیش
+خودت چند روزیه پدرمو درآوردی که عاشق شدم یا نه
_نه که توام سریع جواب دادی
+خب مجبورم برای اینکه کلافم کردی
_دایی؟
+چیه
_چه جوابی بهت داد؟
+ببین تو ازم پرسیدی که عاشق شدم یا نه ؛ منم گفتم آره و برای اینکه بهتر درک کنی با هم به خاطرات ۵ سال پیشم یک سفر داشتیم
_خب
+پس بدون اینکه فضولی کار خوبی نیست
_ولی دایی اگه ردت کرده واقعا کصخل بوده چون پسری مثل تورو کجا میخواد گیرش بیاد
+خب تموم شد؟
_به خدا اگه داییم نبودی زنت میشدم
آروم دستم رو به کمرش رسوندم و یک نیشگون محکم گرفتم
_آخ دایی آروم!
+خب برو بیرون میخوام بخوابم
_اوکی ولی بدون تلافی میکنم
+حتما اینکارو بکن
با یک حالت قهر از کنارم پاشد و میخواست بره بیرون که گفتم : قربون دستت ؛ لامپ رو هم خاموش کن
چشم غره ای رفت و لامپ رو خاموش کرد و خودش هم رفت بیرون
از جام بلند شدم و به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم
باز این روباه تنها شد!
نوشته: روباه منزوی
5 پاسخ به “من عاشق چشماتم”
نمیدونم چرا و چجوری ولی حس خوبی از داستانت گرفتم
حاصل مصرف همزمان عرق خارشتروسورچه
عشق ما تو نرسیدن معنی شده خوش به حال اونایی که به عشقشون رسیدن…
ماتم ماتم ماتم
دیگه چی میخوایم از داستانشروع خوبروان بودنو پایانی که مخاطب رو جذب کنه واسه قسمت بعدیواقعا عالی بود اگه میشه ادامه بده