نمیدونم از کجای ماجرا شروع به نوشتن کنم، اگه یکم بهم فرصت بدین به اصل ماجرا، سختی و شیرینی قصه هم میرسم، خوب شروع کنیم؟
تا حالا شده از خودتون بپرسین چرا من؟ بین این همه آدم توی دنیا چرا من؟ روزی نبوده که از خودم این سوالو نپرسیده باشم، هیچوقت هم جواب درستی براش نداشتم، گاهی پامو فراتر میزارم و از خودم میپرسم کدوم راه اشتباه رفتم؟ چیکار کردم که نباید میکردم؟ چی توی این زندگی واسم کم بوده؟ هزار تا سوال از همین دست از خودم میپرسم و بازم جوابی براشون ندارم.
من همیشه احساس عجیبی توی قلبم داشتم، احساسی که مغزم قادر به درک و منطق وجودش نبود اما توی قلبم وجود داشت و بزرگتر میشد. هرموقع میخواستم مثل یه آتیش توی قلبم خاموشش کنم، جوری از زیر خاکستر شعلهور میشد که تمام تنمو می سوزاند. احساسی که بهم میگفت دوست داره عاشق همجنس خودم بشه. اما نه هرزگونه، نه به سبک داستانهای همجنسبازی «کثیف و پر از ذلت و تحقیر، شهوت غیرقابلکنترل، بدون احساس، فقط برای رفع نیاز، سواستفاده، توی مستی و فقط برای یکبار کنجکاوی و امتحان، تمثیل کردن خودت به یک زن، ارتباط با مرد متاهل، مردی که متعلق به تو نیست و در موردت ذرهای احساس تعهد نداره…»
کاری به درست و غلط اینا ندارم، میتونم بفهم شاید برای فرد دیگهای جذاب و هوسانگیز باشن، فقط هیچکدوم اینا بیانگر حس قلب من نیستن. تمام اینها برای من، یعنی احساسی بهغیر از حس همجنسگرایی.
گاهی دوست دارم وسط مردم شهر بایستم و فریاد بزنم: همجنسگرایی کونی بودن نیست، من دوست دارم عاشق بشم مثل همه داستانهای عاشقانهای که باهاشون بزرگ شدیم، تورو خدا عشق منم مثل عشق اونا پاک بدونین، اگه مردی پیدا بشه که قلبش برای من بتپه، در عوض اگه اون تب کنه من واسش میمیرم، من میشم مولانا، دلداده و سرگشتهی شمسی که بهم بتابه.
امشب از همون شباست که بازم از خودم سوال پرسیدم چرا من؟ دوباره دست انداختم و قلبمو از سینه کشیدم بیرون و احساسمو کندوکاو کردم تا مطمئن شم همونقدر که اینجا ازش مینویسم پاک و نابه، نکنه دروغی به خورد خودم داده باشم و سیاهی زشتی رو پشت کلمات قشنگ مخفی کرده باشم.
کمی برگردیم عقب، خونواده کوچیک چهار نفره ما درست از شب بعد مرگ پدرم زیر و رو شد، پدری که سالها مشق الف و نون به بچههای مردم داد و با گذاشتن سرش روی زمین، فهمیدیم چقدر به همون آب و نانی که به برکت وجودش توی خونه بود محتاجیم.
من هومنم، برادر کوچیکترم هوتن و مادری که بقول سهراب؛ بهتر از برگدرخت.
هوتن یکسال بخاطر فوت پدرمون صبر کرد و با گذشتن از سالگرد فوت بابا، با سیما، از همکلاسیهای دانشگاهیش ازدواج کرد، هوتن معماری میخوند و هردوشون توی همون سال دوم دانشگاه توی شرکت ساختمانی پدر سیما مشغول به کار شدن، هوتن برای اینکه خودشو به سطح خونوادهی سیما نزدیک کنه، آپارتمان فرهنگیان و ماشین بابا رو که دسترنج سالها تلاشش بودن رو به عنوان سهمالارث برداشت و با استفاده از سادگی مامان اونو ضامن وامی بزرگ کرده بود تا حقوق مستمری بابا از طریق مامان به سیاهچاله وام بانکی ریخته بشه، اوضاع بین من و هوتن وقتی شکرآب شد که فهمیدم طلاهای مامان رو هم از چنگش در آورد و برای مخارج عروسیش هزینه کرده.
اوضاع زندگی من و مامان روز به روز بدتر میشد، با وجود اینکه میدونستم آرزوی بابا قبل مرگ رسیدن بچههاش به مدارج علمی بالاست، برای اینکه شرمنده بابا نشم و اجازه ندم مامان توی اون سن تازه شروع به کار کنه از سال آخر رشته برق دانشگاه با وجود مخالفت شدید مامان انصراف دادم و بعد گرفتن معافیت سربازی به دلیل کفالت مامان، توی یه کارخونه به عنوان کارگر مشغول شدم.
بعد از سه سال کار به شرایط کار توی کارخونه عادت کردم، اما هنوزم با وجود این همه مشکل، احساس توی قلبم پابرجاست.
با وجود تمام ناراحتیم از هوتن باید بگم که هوتن برای من یعنی بزرگترین علامت سوال و تنها دلیل اینکه نمیتونم خودمو دوست داشته باشم؛ ژنتیک، تربیت، محیط و حتی غذا برای من و هوتن یکسان بوده، اما چرا من؟
چرا من نمیتونم مثل هوتن باشم و به یک زن حس داشته باشم، حالا میدونین چرا اون هزار سوال از خودم میپرسیدم و جوابی براشون نداشتم.
حالا شاید درک کنید زندگی من چرا به شکل کسل گونهای روی تکرار بود و هر روز ناامیدتر از قبل میشدم، گاهی با سرزنش خودم، گاهی با حرفهایی که ناخودآگاه از زبون مردم کوچه و خیابون میشنیدم، بیشتر احساس ضعیف بودن میکردم.
هر بار که خواستم اون آتیش توی قلبمو خاموش کنم، از زیر خاکسترش شعله کشید و روح و تنمو سوزوند.
بعد فوت بابا و رفتن هوتن، من و مامان تنها یار همدیگهایم، اما هربار خواستم از احساسم بگم نتونستم، گاهی چشمامو ازش میدزدم که نکنه بفهمه چی توی سرم میگذره، فک کن به بهترین فرد زندگیت، نتونی رازتو بگی، فک کن هر روز از چشمای جامعه خودتو پنهون کنی و وقتی میخوای به خونه برگردی بازم باید نقش بازی کنی.
فک کن در پاسخ آرزوهای مامانت واسه آینده و ازدواجت، مجبور به لبخند هستی و باید کمی با دلش راه بیای تا ناراحتی کمتری توی صورتش ببینی.
توی همون روزایی که احساس دلتنگی شدیدی میکردم، نیاز به آدمی داشتم تا کمی حواسش به من باشه و از این حال درم بیاره، اون آدم پیداش شد. اون آدم کسی نبود جز؛ نیما.
کارخونه برای گسترش خط تولیدش چند نفری نیروی جوون به کار گرفت، دوست داشتم بهتون بگم همون لحظه اول عاشق نیما شدم اما حتی یادم نیست که توی یکی دو هفته اول که کارشو شروع کرده بود، حتی بهش توجهای کرده باشم، دلیلشم بزارین همون جنگ درونی من و احساسم، همون احساس گناه و چرایی که از وجودش داشتم.
توی یکی از همون روزایی که از زمین و زمون گلایه مند بودم، صدای سرشیفت بلند شد و داشت با یکی از همون کارگرای جدید حسابی بحث میکرد، اون بنده خدا یادش رفته بود عینک محافظ بزنه، سرشیفت هم اونو کرده بود کیسه بوکس، تا واسه بقیه خط و نشون بکشه.
هرچی اون بنده خدا عذر تقصیر میاورد و سعی میکرد ماجرا رو تموم کنه، سرشیفت گُر میگرفت و صداش بالا تر میرفت.
همون موقع نیما رو دیدم، جوونی که جلو اومد و سعی داشت سرشیفت رو آروم کنه، از اون روزایی بود که مرتیکه بیدلیل عصبانیتر میشد و حرف توی کلش نمیرفت.
معمولا که نه، تا حالا سابقه نداشته بود دخالت کنم اما جلو رفتم و دست سرشیفت مونو گرفتم و با خودم آوردمش کمی دورتر و با پادرمیونی چندتا از باسابقههای کارخونه بالاخره از خر شیطون پایین اومد و راضی شد که از خیر اون جوون بگذره.
وقت استراحت بود که نیما توی حیاط اومد کنارم و با تعارف بسته سیگارش، اولین قدم رو برداشت. وقتی گفتم سیگار نمیکشم، سیگار روشن بین لبهاشو به زمین انداخت و با پا مچالش کرد و گفت: داداش بابت اون ماجرا…
+خداروشکر بخیر گذشت.
-اون که آره، ولی خب دم توهم گرم.
+یجور میگی انگار کاری کردم.
-اگه کاری نبود بقیه میومدن جلو.
+حالا خوبه خودت زودتر از همه شروع کردی پادرمیونی.
-اونکه آره ولی خب حرف قدیمیها بیشتر برش داشت.
صورتشو که دیدم، گفتم: قصد داشت زهرچشم بگیره واستون، آخرش به هرحال کوتاه میومد.
-فک نکنم، مرتیکه قرمساق داشت جدی تهدید به اخراجش میکرد.
+ولی برا دوستت درس عبرتی شد.
-دوستم نیست که!
دستی روی شونش گذاشتم و گفتم: اینجوری که دو برابر ایول داری.
لبخند کوتاهی زد و صداشو کلفت و لاتی کرد و گفت: تو مراممون نبود ظلمو ببینم و ساکت بمونیم.
وقت استراحت تموم شد و کنار همدیگه به سمت سالن تولید حرکت کردیم، قبل جداشدنمون دستشو به سمتم دراز کرد و گفت: من نیمام.
دستشو فشردم و قبل اینکه بخوام چیزی بگم و گفت: میدونم، هومنی دیگه؟!
بین همهمه کارگرا با تکون سرم تاییدش کردم و از هم جدا شدیم و هر کدوم پای دستگاه خطمون ایستادیم.
نمیدونم درسته یا نه، اما انگار نیما درست مثل من منتظر ورود یه آدم توی زندگیش بود.
روزها و هفتهها میگذشت و ارتباط من و نیما به مرور بهتر میشد، تمام وقت استراحت کنار هم بودیم و از هر دری که میشد سخن می گفتیم. من تمام حرفهامو گوشه دلم انبار میکردم تا با دیدنش دونه به دونه بیرون بریزمشون، گاهی چنان از جزئیات زندگی هم خبر داشتیم که انگار سالهاست همو میشناسیم.
گاهی احساس میکردم باهاش از مرزهای افسردگی کیلومترها فاصله گرفتم و تا وقتی که یاد احساس خواصم بهش می افتادم جوری با مخ میخوردم زمین، که علاوه بر افسردگی دچار اضطراب لو رفتن و از دستدادن نیما هم میشدم.
نمیدونم چرا، هیچ موقع جرات بیشتر کردن این رابطه رو نداشتم، ارتباط بیرون از محیط کار من و نیما صفر بود و این دیدنهای نیم ساعته وقت استراحت برای هردومون حکم یه هدیه بزرگ داشت.
وجود نیما برای من، به فیلم سیاه و سفید تکراری زندگی من، رنگ بخشید و حالا هر چند اندک اما به زندگی امیدوارتر بودم.
اما جرقهی شروع رابطه من و نیما، با خرابی دستگاه برش قدیمی کارخونه زده شد، بازم مثل همیشه سرشیفت ازم خواست تا ببینم میتونم دستگاه رو راه بندازم یا نه.
سوئیچ کنترل دستگاه سوخته بود و به صورت موقت با وصل کردن مستقیم سیمها بهم دستگاه رو تعمیر کردم، همینکه سیم ها رو بهم زدم، دستگاه روشن شد و باعث شد ساعد راستم به پروانه دستگاه بخوره و پوست روش پاره شه، داد من و جیغ سرشیفت برای قطع برق و پاشیدن خون من همه توی یه ثانیه اتفاق افتاد.
بچهها بالا سرم جمع شده بودن، خودم زخم روی دستم گرفتم و فشارش میدادم، نمیدونم نیما چطوری از حلقه کارگرای دورم عبور کرد و خودشو بهم رسوند، زیر بغلمو گرفت و سعی کرد بلندم کنه، قطرات خون روی کف سالن و لباس و دست نیما میریختن و با ماشین یکی از همکارا به سمت بیمارستان حرکت کردیم.
نگرانی و ترس توی صورت سراسیمه نیما مشخص بود، حتی نذاشت کس دیگهای جای خودش منو به بیمارستان برسونه، توی ماشین محکم زخمو فشار میداد و هی ازم سوال میکرد؛ خوبی؟ سرت گیج نمیره؟ چیزی میخوای؟
بنظرتون زشته بگم؛ توی اون موقعیت درد دستمو فراموش کرده بودم و کمی خوشحال بودم، یه جورایی توی بغل نیما نشسته بودم و بهش تکیه داده بودم و با دستش زخممو میفشرد.
بالاخره به بیمارستان رسیدیم، بعد معاینه توسط دکتر اورژانس، قرار شد پرونده سرپایی تشکیل بدیم با زدن چند بخیه و دادن مسکن و آنتیبیوتیک مرخص شم.
روی تخت اورژانس دراز کشیدم، سرمی به دستم وصل کردن و هنوزم روی زخمو نیما فشار میداد.
بالاخره پزشک اورژانس با ست بخیه و آمپول بیحسی بهسراغم اومد، نیما مجبور شد کنار بیاد و پشت سر دکتر بایسته، به صندلی همراه مریض که سمت دیگه تخت بود اشاره کردم و به نیما گفتم: بیا اینجا بشین.
بدون مخالفت حرفمو گوش کرد و سمت مقابل دکتر روی صندلی پلاستیکی نشست، سعی میکرد با بلند کردن سرش و کشیدن گردن و صاف کردن کمرش کار دکتر ببینه اما همین که نتونست از روی صندلی بلند شد و کنار پام روی تخت نشست.
توی دلم گفتم نکن لعنتی، راست میکنم، خودشو به پام چسبونده بود و دقیق به کار دکتر نگاه میکرد، همینکه سوزن بزرگ بیحسی به اطراف زخم زده شد، وای آهستهای گفت و خودشو کمی عقب کشید.
دکتر سوزن کشید بیرون به سمت دیگه زخم وارد کرد، نگاهم بیشتر روی نیما و اون حالت درهم کشیده صورتش بود. توی همین حین پنجه دست چپمو توی دستش گرفت و انگشتاشو میون انگشتام قفل کرد و دستمو روی پاش گذاشت و با هر حرکت دکتر دست منو فشار میداد.
واقعا هیچ دردی رو حس نکردم، نیما مثل یه قوت قلب بزرگ کنارم نشسته بود، بهم دلداری میداد و میگفت: چیزی نمونده، تمومه.
اون لحظه دوست داشتم اونقدر زخم بزرگتری داشته باشم که تا ابد نیما دستمو توی دستش بگیره.
بعد از بخیه کردن زخم روی ساعدم، نیما رفت و سریع با یه آبمیوه کارتونی کوچیک توی دستش برگشت.
به زور نیما نصف آبمیوه رو نوشیدم و تهمونده آبمیوه رو روی باکس کنار تخت گذاشتم و گفتم: خودت نمیخواستی؟
-من؟ نه بابا!
+یکم بخور، رنگ و روت رفته.
نیما انگار منتظر همین جمله بود و با برداشتن آبمیوه و خوردن باقی موندش، وقتی صدای فس و فسش دراومد، کارتون آبمیوه روی توی دستش فشار داد و تا جای ممکن له و لوردش کرد و بعد گفت: پسر دلم داشت ضعف میرفت.
به ساعت روی دیوار نگاه کردم و گفتم: همکارمون رفت و تو مجبور شدی بمونی، ببخشید معطل شدی!
نیما که معذب شدنم دید، ادامه داد : نه بابا منظورم اون نبود، من کلا از خون و سوزن و بخیه میترسم، سوزن توی دست تو میرفت، من دلم ضعف میرفت.
به نیما نگاه کردم و بیاختیار دستمو به سمتش دراز کردم، نیما بازم کنارم روی تخت نشست و بازم دستامون بهم قفل شد و برای دقایق کوتاهی احساس یه حامی بزرگ از پسری کوچکتر از خودم رو داشتم، احساسی که تا دیروز در خواب و خیال دنبالش میگشتم، الان در واقعیت کنارم بود.
بازم همون ترس لعنتی، ترس فهمیدن نیما، که احساسم بهش چیه و دلم در طلب چیست!
دستمو و از دستش بیرون کشیدم و به نیما گفتم: میری ببینی ترخیصم یا نه؟
با رفتن نیما به سمت ایستگاه پرستاری بیشتر از پیش احساس شرم میکردم.
جنگ توی دلم به بزرگترین رویارویی خودش با عقلم رسیده بود و قبل از برگشتن نیما فهمیدم برنده این جنگ، عضویه که قدرت تپش داره و آروم نمیگیره!
بعد از ترخیصم، یه تاکسی گرفتیم و نیما باهام تا خونه اومد، کمک کرد تا از ماشین پیاده شم و قبل اینکه دوباره سوار بشه، بهش اصرار کردم که امروز مهمون خونه ما و دستپخت مامانم شه.
با کمی تعارف بالاخره قبول کرد و با فشردن زنگ در، بهرسم آگاه سازی مامان واردخونه شدیم، دست پانسمان شده رو زیر آستین پاره لباسکارم پنهون کردم و سریع دستمو پشت کمرم بردم، سرو وضع خسته و لباسهای خونی من و نیما، هرچند برای مادرم رعبانگیز محسوب میشد، اما دیدن تن سالم من، اونقدر آرامش خیال بهش داد تا من و نیما فرصت کنیم قضیه رو با خنده و شوخی به مامان بگیم.
بالاخره با شستن دست و بالمون به سر سفره مادرم نشستیم و شروع به غذا خوردن کردیم، نمیدونم از ضعف و گرسنگی بود که غذای مادرم طعم بهشت میداد یا بودن نیما کنارم و دولپی غذا خوردنش باعث شده بود.
اونروز نیما دو سه ساعتی خونمون بود و با خاطرات و شوخیاش، من و مادرم بعد مدتها یک ریز و پشت سر هم خندیدیم و چایمون سرد و زغال قلیون مون خاموش شد.
با رفتن نیما، هنوزم خونمون بوی شادی میداد و مادرم با تعریف از نیما، مهر تاییدی به نامه عاشقانه دلم زد.
فردا و فرداهای بعدش این رابطه گرمتر شد، ارتباط من و نیما به خارج از کارخونه کشیده شده بود و شبهای سرد پاییزی شهرمون به شب گردیهای دونفره سپری میشد.
گاهی مادرم گله میکرد که چرا نیما بعد اون روز به خونمون نمیاد و دمی هر چند کوتاه مهمون مهربونی پیرزنی تنها نمیشه.
گله مادرمو به نیما رسوندم و به این فکر میکردم مادرم نیما رو جای هوتن، پسری که خیلی وقته مارو فراموش کرده گذاشته و گلهمندیش از نیما نیس و دلتنگیش برای هوتن رو اینجوری به زبون میاره اما نیما به رسم ادب یکی دوباری بازم مهمون خونه ما شد و بازم صدای خنده توی خونمون پیچید.
توی یکی از همون شبای سرد، ساعت حدود یازده بود که شماره نیما روی گوشیم نمایش داده شد، میون رختخواب گرم، با پتویی که دور خودم پیچیده بودم به تلفنش جواب دادم و نیما ازم خواست تا اگه میتونم اونو توی پارک نزدیک خونه ببینم.
اشتیاق دیدن نیما خواب از سرم پروند و بدون اینکه به این فکر کنم صبح زود باید راهی کارخونه بشیم، بیخیال شدم و از در خونه زدم بیرون، به پارک رسیدم، خلوت و سوت و کور، جلوتر رفتم و کسی توش نبود، گوشی رو برداشتم به نیما زنگ زدم؛
-سلام رسیدی؟
+سلام، آره.
در یه ماشین پراید کنار پارک باز شد و یه نفر از توش پیاده شد، سوییچو توی قفل در راننده چرخوند و صدای کلیک قفل شدن درها به گوشم رسید. گوشیمو کنار گوشم نگه داشته بودم و به سمتش رفتم، به نزدیکیش که رسیدم، قیافه نصف و نیمه نیما رو تشخیص دادم و گوشی رو قطع کردم و به راهم به سمتش ادامه دادم اما نیما کنار ماشین خشکش زده بود و جلوتر نمیومد.
بعد از احوال پرسی همیشگی، دست سردمو و به دست گرم نیما سپردم، توقع داشتم چون پیاده اومده بودم، دستم سردتر از دست نیما باشه اما دست نیما سردتر بود و با صورت درهم بهم دست داد.
نمیدونستم چی شده، مطمئن بودم کاری نکردم که احساسم به نیما لو رفته و دست دلم براش رو شده باشه با این وجود کمی ترس و اضطراب توی وجودم زاده شده بود و جرات نداشتم سوالی بپرسم.
بعد کمی مِنُ مِن کردن و صحبت از سردی هوا و خلوتی پارک و خیابونا بالاخره نیما ازم خواست تا توی ماشین بشینیم، پیشنهاد رفتن توی ماشین بابای نیما، اون لحظات برای فرار از سرما بهترین محسوب میشد اما فکر میکردم چی میخواد بگه که اینقد مقدمهچینی لازمه.
سرتونو درد اوردم، بالاخره زبون گشود و بعد کلی آسمون و ریسمون بهم بافتن گفت: هومن به نظرت عشق فقط مخصوص پسر و دختر است؟
این سوال، بهم فهموند حرفهای بعدی نیما به جواب من بستگی داره و سعی کردم توی انتخاب کلماتم نهایت دقت به خرج بدم، پس اینجوری شروع کردم: اون که آره، چون جنسیت دختر و پسر مکمل همن، آره. عشق بین پسر و دختر میتونه کم کم خیلی بزرگ و افسانهای بشه و هرچی بهم بیشتر جوش بخورن این عشقشون بزرگتر میشه، اما…
نیما با چشمای منتظر، با عجله گفت: اما چی؟
+اما گاهی دوتا قطب مثبت هم میتونن کنار هم باشن ولی فیزیک میگه باید یه نیروی خیلی بزرگ باشه تا بتونه به دافعشون فائق بشه و اون دوتا رو کنار هم نگه داره. برای همین اگه عشقی بین دوتا همجنس شکل بگیره خیلی خیلی بزرگتر از عشق دختر و پسر به همدیگه ست.
نیما لبخند روی لبش اومد که نتونست پنهونش کنه، گفت: اگه بگم عاشقتم چی؟
با لبخندی که منم نمیتونستم پنهونش کنم، گفتم: اگه بگی میگم تا زمانی که این قلب بهم فرصت بده میگم عاشقتم، تا جایی که این تن یاری بده میگم پا به پات میام حتی میون جهنم.
حرفای کلیشهای اون شبم رو بخونین و سعی کنید باور کنید، راستیتش خیلی ساده گفتم: داری شوخی میکنی؟
با ادامه دادن نیما و پافشاریش بر دوست داشتن من، برای هزارمین بار بین شک اینکه این امتحان نیماست یا نه، نکنه میخواد زبون باز کنم تا برینه بهم، با کلی ترس و دودلی گفتم: منم دوستت دارم.
برای لحظات خوشی که خراب کردم مقصرم ندونید، ما همکار بودیم و هر اشتباهی میتونست با درست کردن هزارتا دردسر برام توی کارخونه و میون همکارا همراه باشه.
دوست داشتم بگم اینقدر ترسو و حسابگر نبودم، اما واقعیت شجاعت نیما و بیباکیش در بیان عشق بود.
آره نیما از من خیلی شجاعتر بود، میتونم هزارتا بهونه برای ترسهام بیارم، مثلا بگم؛ چند ساله دارم توی اون کارخونه کار میکنم و نیما چند ماهه، مادرم تنها امیدش منم و نیما چندین نفرن و پدرش مثل کوه پشتشه. تا فردا صبح میتونم دلیل بیارم اما میدونم اینا پذیرفته شده نیستن و تنها یه واقعیت وجود داره، من آدم ترسوییام.
اونشب بعد ابراز عشق از زبون من و نیما بهم، توی همون ماشین نیما سرشو به سمتم جلو آورد و من بعد پاییدن خیابون و پارک بوسهی کوچیکی روی لبش گذاشتم و سرمو عقب کشیدم اما نیما که انگار هنوز راضی نشده بود، دستشو پشت گردنم گذاشت و سرمو به سمت خودش کشید و با برخورد لبهامون بهم مشغول بوسیدن هم شدیم.
هر لحظه از اون بوسه با وجود ترس و اضطرابم برام به شکل فزاینده ای خوشایند بود و حتی بعد از برداشتن فشار دست نیما از پشت گردنم من لبهاشو ول نکردم و به مکیدن لب و زبونش مشغول شدم.
برای لحظاتی همه دنیا و همه ترسهام بیاهمیت شدن و چشمهامو بستم و جز بوسیدن نیما به هیچ چیز فکر نکردم.
دست دیگه نیما آروم آروم روی پام خزید و با گرفتن کیرم از روی شلوار لذت دوچندانی بهم داد و نیما حین بوسیدن لبهام، کیرمو میمالید و منم به تقلید از اون و به کیر شق شده نیما دست میکشیدم.
کمی که عطشمون خوابید و حشرمون چیز بیشتری طلب کرد، لبهامون از هم فاصله گرفتن و من زیباترین شکل لبخند دنیا رو روبروی خودم به چشم دیدم.
اون شب نه وقتش بود و نه مکانش، با حال خراب، نیما منو تا در خونمون رسوند و با فشردن دست همدیگه از هم خداحافظی کردیم و قبل پیاده شدن از ماشین نیما، بهش گفتم دوستت دارم و در ماشین پشت سرم بستم.
قبل اینکه به داخل خونه برم، از شیشه کثیف ماشین به نیما نگاه کردم، نیما منتظر همین بود و با لبهای سکوتش، برام کلمه دوستت دارم رو کشید و با یه بوس کوچولو امضاش کرد.
چگونه از احساس اون شبم براتون بنویسم و چطوری حق مطلب ادا کنم، اون شب توی دلم شوق خاصی شکل گرفته بود، آره همون آتیشی که تا دیروز تنمو میسوزوند، امشب گرمابخش وجودم بود و من بودم و تمام حسای خوب دنیا، اون شب من بودم و مرور چند باره لحظات بوسیدن نیما.
نمیدونم کی خوابم برد اما صبحش جوری بیدار شدم که انگار بهترین خواب دنیا رو داشتم، برای اولین بار پیام صبح بخیر عزیزم رو دریافت کردم و برای هزارمین بار از دیشب تپش قلبمو حس کردم.
من و نیما توی کارخونه همون بودیم که بودیم اما بیرون از اینجا، دو عاشق پیشه لعنتی بودیم، از اونا که بقیه به حال خوششون حسادت میکنن و بهشون لعنت میفرستن.
لذتهای عجیبی رو با نیما توی شبای سرد پاییز و زمستون چشیدم، بیشتر کوچههای خلوت شهر من و نیما رو خوب بیاد دارن، بیشتر لباسهامون با مالش هم چروک شدن، از عطش رسیدن تنمون به هم درز هاشون وا رفت و بافت پشمیشون نامیزون شد، بیشتر شبزندهدارای این شهر من و نیما رو کنار هم توی خیابونا دیدن، بیشتر گاریچیهای فروش لبو و چای ما رو میشناسن.
و فقط خدا و آسمون بالای سرمون میدونه چی بینمون هست و چه عشقی بهم داریم.
اما درسته که هر خوشیای یه پایان داره، اینو میدونستیم، بخاطر همین از تک تک لحظاتمون استفاده کردیم، اگه باهم بودیم اولین کوچه تاریک توی مسیرمون مکان ما بود و اگه دور از هم بودیم عکسای لختیمون مرهم دردامون.
توی یکی از همون شبا، تصمیم گرفتیم، عید که شد باهم بریم مسافرت و اولین مسافرخونهای که اتاق داشت رو بگیریم و کار ناتموم رابطمونو انجام بدیم.
میون تموم نقشه و روز شماری برای تموم شدن زمستون، یه شب که از پیش نیما برگشتم خونه، چراغ خونمون خاموش بود و با خیال اینکه مادرم مهمون خونه خاله ست و با ناامیدی اسمشو صدا زدم: مامان.
لبهام به هم خورد و مزه دهان نیما رو بازم حس کردم و مشغول زبون کشیدن روی لبهام و مزه کردن اون طعم بینظیر شدم و که آه خفیف مادرم، خیالو از سرم پروند. گوشه آشپزخونه افتاده بود و نای بلند شدن نداشت. اون شب با اورژانس به بیمارستان رسوندمش و بعد کمی معاینه، نوار قلب و اسکنمغزی، دکتر بهم گفت: مادرتون یه سکته رو رد داده و بعد بهم خوردن تعادلش سرش به زمین اصابت کرده اما خداروشکر به سرش آسیبی نرسیده و فقط باید صبر کرد و مادرم امشب یا فردا صبح باید آنژیوگرافی بشه.
وقتی خالمو و دختر خالم فاطمه به بیمارستان رسیدن و جویای اتفاقی که افتاده شدن، تازه یادم افتاد چقدر نبودم و نمیدونم کی این اتفاق واسه مامان افتاده، تازه یادم افتاد میتونست قضیه خیلی خیلی بدتر باشه و بخیر گذشته.
تازه یادم افتاد این چندماه چقدر کنارش نبودم و مامانو توی حال خودش رها کرده بودم، تازه یادم افتاد فک میکردم هوتن با ازدواجش و وقت نذاشتن واسه مامان مقصر درجه یک عالمه و حالا خودم بدون ازدواج نسخه بدتری از هوتن بودم.
تازه یادم افتاد مامانم شاید ساعتها، نه یک دقیقه هم زیاده روی کف آشپزخونه افتاده بود و من نبودم که کمکش کنم.
اونشب خاله و فاطمه رو به خونههاشون فرستادم، بهونه شوهراشونو کردم و نذاشتم کسی کنار مامان جز خودم بایسته، دوست داشتم به نیما زنگ بزنم و بکشونمش اینجا، به دستای گرم حامیش نیاز داشتم، به شونه هاش واسه سر گذاشتن روشون و گریه کردن نیاز داشتم، به نیما نیاز داشتم تا پیشش حرف بزنم و خودمو خالی کنم اما نمیدونم چرا نخواستم یا نتونستم…
اونشب تا صبح دعا کردم و میون دعاها خودمو سرزنش کردم، فرداصبح قبل اینکه مامانو به اتاق آنژیوگرافی ببرن خاله و فاطمه خودشونو رسوندن و سعی کردن برای مامان قوت قلب باشن، اما میدونستم مامان چیو میخواد و بعد مدتها خودم به هوتن زنگ زدم، قبل رفتن مامان به آنژیوگرافی هوتن و سیما خودشونو رسوندن و مامان با لبخند وارد اتاق شد.
میون همه اضطرابم برای مامان و انتظار خبر خوش دکتر، برای چندمینبار به اسم نیما روی گوشیم نگاه کردم، پیام صبح بخیرشو جواب نداده بودم و احتمالا با ندیدن من توی کارخونه اینقدر نگران شده که برای چندمین بار داره زنگ میزنه.
بین دودلی برای جواب دادن تماس نیما و اظهار ناراحتیم برای مامان یا شریک و متهم کردنش در کوتاهی من نسبت به وظایف فرزندیم مونده بودم که سیما منو بهخودم اورد و صفحه گوشی رو از دیدش پنهون کردم، این بار سیما در مورد اتفاق دیشب پرسید، دستهای پر از طلای سیما به چشمم خورد، زیباترینشون انگشتر هدیه بابا به مامان بود که هوتن به نامردی و سواستفاده از حس مادری مامان از چنگش در آورده بود رو دیدم.
نگاهمو به ته راهروی بیمارستان دوختم و سعی کردم خونسرد باشم، سیما وقتی دید جوابشو ندادم با گفتن آهسته بیشعور، به سمت هوتن رفت.
میون تموم اون تشویش افکارم، هوتن بعد از قهر چند سالمون به سمتم اومد و جوری که خاله و دختر خاله نشنون، بی مقدمه گفت: هزینهشو فکر کردی؟
درحالیکه عصبانیتم رو به فوران بود، ادامه داد: جون داداش من تا خرخره زیر قرض و بدهیام.
به سیما که کمی اونطرفتر ایستاده بود نگاه کردم، هوتن رد نگاهمو تا دستهای پر از النگوی سیما گرفت و گفت: اونا رو خونوادش هدیه دادن.
فاطمه با توجه به شناختی که ازم داشت و دیدن صورت عصبانیم به سمتمون اومد و با پرسیدن یه سوال حواسمو کامل پرت کرد و قبل اینکه هوتن هم مثل سیما از پیشم بره بهش گفتم: نگران نباش کسی ازت چیزی نخواست، اگه بهت زنگ زدم چون مامان بدون دیدن تو، توی اون اتاق لعنتی نمیرفت!
کمی بعد، دکتر خبر خوشی بهمون داد؛ اوضاع رگهای قلب مامان با گذاشتن یک دونه فنر روبراه شده بود، این خبر تمام اون ناراحتی و عصبانیت شست و برد.
هوتن و سیما بعد دیدن مامان، به بهونه کار سریع رفتن، دختر خاله فاطمه هم بخاطر دختر کوچولوش مجبور به رفتن شد و خاله با اصرار منو به خونه فرستاد و قرار شد خاله شب رو پیش مامان بمونه.
تازه یادم افتاد، به سر شیفتمون زنگ زدم و بعد یه توضیح اجمالی و معذرت خواهی چند روزی مرخصی گرفتم.
با یه پیام ساده به نیما خبر دادم که حالم خوبه و نگران نباشه.
هنوزم مغزم درست کار نمیکرد و نمیدونستم اگه نیما رو ببینم چه رفتاری نشون میدم، اون ذرهای مقصر نبود اما دوست داشتم فک کنم همه تقصیرات مال اونه، تا کمی عذاب وجدانی که داشت منو له میکرد کم کنم و بتونم بار روی شونههامو سبک کنم، من دنبال یه دیوار کوتاهتر میگشتم و نیما همون فرد بیگناه و بیخبر از همهجا بود.
به خونه رسیدم، قابلمه شام مامان روی گاز بود، فهمیدم منتظر من بوده تا بیام.
به اتاقم پناه بردم، جمع و جور و تمیز، دیشب قبل بیرون رفتن کمد لباسمو زیر و رو کردم تا شاید لباس بهتری پیدا کنم، لباس خوشکل دیشب بوی سگ مرده میداد و از تنم درش اوردم و به حموم و آب سرد پناه بردم.
از حموم که در اومدم، تماس از دست رفته نیما رو روی گوشیم دیدم و بیتوجه بهش به تخت، به خواب پناه بردم.
فردا صبح با کمی خرید به بیمارستان رسیدم، خبر مرخصی مامان رو از خاله گرفتم و با نفسی آسوده کنار مامان نشستم و بهش لبخند زدم، که مامان گفت: فقط یه آرزو توی این دنیا دارم، اونم ازدواج تو و سرو سامون گرفتنته.
بهش لبخند تصنعی تحویل دادم و میون انشاالله گفتنای خاله اتاق ترک کردم و به نیما اینجور پیام دادم: همهچیز بینمون تمومه، لطفا راحتم بذار، خسته ام از دستت.
تا حالا شده از خودتون بپرسین چرا من؟ بین این همه آدم توی دنیا چرا من؟ روزی نبوده که از خودم این سوالو نپرسیده باشم، هیچوقت هم جواب درستی براش نداشتم، گاهی پامو فراتر میزارم و از خودم میپرسم کدوم راه اشتباه رفتم؟ چیکار کردم که نباید میکردم؟ چی توی این زندگی واسم کم بوده؟ هزار تا سوال از همین دست از خودم میپرسم و بازم جوابی براشون ندارم.
من همیشه احساس عجیبی توی قلبم داشتم، احساسی که مغزم قادر به درک و منطق وجودش نبود اما توی قلبم وجود داشت و بزرگتر میشد. هرموقع میخواستم مثل یه آتیش توی قلبم خاموشش کنم، جوری از زیر خاکستر شعلهور میشد که تمام تنمو می سوزاند. احساسی که بهم میگفت دوست داره عاشق همجنس خودم بشه. اما نه هرزگونه، نه به سبک داستانهای همجنسبازی «کثیف و پر از ذلت و تحقیر، شهوت غیرقابلکنترل، بدون احساس، فقط برای رفع نیاز، سواستفاده، توی مستی و فقط برای یکبار کنجکاوی و امتحان، تمثیل کردن خودت به یک زن، ارتباط با مرد متاهل، مردی که متعلق به تو نیست و در موردت ذرهای احساس تعهد نداره…»
کاری به درست و غلط اینا ندارم، میتونم بفهم شاید برای فرد دیگهای جذاب و هوسانگیز باشن، فقط هیچکدوم اینا بیانگر حس قلب من نیستن. تمام اینها برای من، یعنی احساسی بهغیر از حس همجنسگرایی.
گاهی دوست دارم وسط مردم شهر بایستم و فریاد بزنم: همجنسگرایی کونی بودن نیست، من دوست دارم عاشق بشم مثل همه داستانهای عاشقانهای که باهاشون بزرگ شدیم، تورو خدا عشق منم مثل عشق اونا پاک بدونین، اگه مردی پیدا بشه که قلبش برای من بتپه، در عوض اگه اون تب کنه من واسش میمیرم، من میشم مولانا، دلداده و سرگشتهی شمسی که بهم بتابه.
امشب از همون شباست که بازم از خودم سوال پرسیدم چرا من؟ دوباره دست انداختم و قلبمو از سینه کشیدم بیرون و احساسمو کندوکاو کردم تا مطمئن شم همونقدر که اینجا ازش مینویسم پاک و نابه، نکنه دروغی به خورد خودم داده باشم و سیاهی زشتی رو پشت کلمات قشنگ مخفی کرده باشم.
کمی برگردیم عقب، خونواده کوچیک چهار نفره ما درست از شب بعد مرگ پدرم زیر و رو شد، پدری که سالها مشق الف و نون به بچههای مردم داد و با گذاشتن سرش روی زمین، فهمیدیم چقدر به همون آب و نانی که به برکت وجودش توی خونه بود محتاجیم.
من هومنم، برادر کوچیکترم هوتن و مادری که بقول سهراب؛ بهتر از برگدرخت.
هوتن یکسال بخاطر فوت پدرمون صبر کرد و با گذشتن از سالگرد فوت بابا، با سیما، از همکلاسیهای دانشگاهیش ازدواج کرد، هوتن معماری میخوند و هردوشون توی همون سال دوم دانشگاه توی شرکت ساختمانی پدر سیما مشغول به کار شدن، هوتن برای اینکه خودشو به سطح خونوادهی سیما نزدیک کنه، آپارتمان فرهنگیان و ماشین بابا رو که دسترنج سالها تلاشش بودن رو به عنوان سهمالارث برداشت و با استفاده از سادگی مامان اونو ضامن وامی بزرگ کرده بود تا حقوق مستمری بابا از طریق مامان به سیاهچاله وام بانکی ریخته بشه، اوضاع بین من و هوتن وقتی شکرآب شد که فهمیدم طلاهای مامان رو هم از چنگش در آورد و برای مخارج عروسیش هزینه کرده.
اوضاع زندگی من و مامان روز به روز بدتر میشد، با وجود اینکه میدونستم آرزوی بابا قبل مرگ رسیدن بچههاش به مدارج علمی بالاست، برای اینکه شرمنده بابا نشم و اجازه ندم مامان توی اون سن تازه شروع به کار کنه از سال آخر رشته برق دانشگاه با وجود مخالفت شدید مامان انصراف دادم و بعد گرفتن معافیت سربازی به دلیل کفالت مامان، توی یه کارخونه به عنوان کارگر مشغول شدم.
بعد از سه سال کار به شرایط کار توی کارخونه عادت کردم، اما هنوزم با وجود این همه مشکل، احساس توی قلبم پابرجاست.
با وجود تمام ناراحتیم از هوتن باید بگم که هوتن برای من یعنی بزرگترین علامت سوال و تنها دلیل اینکه نمیتونم خودمو دوست داشته باشم؛ ژنتیک، تربیت، محیط و حتی غذا برای من و هوتن یکسان بوده، اما چرا من؟
چرا من نمیتونم مثل هوتن باشم و به یک زن حس داشته باشم، حالا میدونین چرا اون هزار سوال از خودم میپرسیدم و جوابی براشون نداشتم.
حالا شاید درک کنید زندگی من چرا به شکل کسل گونهای روی تکرار بود و هر روز ناامیدتر از قبل میشدم، گاهی با سرزنش خودم، گاهی با حرفهایی که ناخودآگاه از زبون مردم کوچه و خیابون میشنیدم، بیشتر احساس ضعیف بودن میکردم.
هر بار که خواستم اون آتیش توی قلبمو خاموش کنم، از زیر خاکسترش شعله کشید و روح و تنمو سوزوند.
بعد فوت بابا و رفتن هوتن، من و مامان تنها یار همدیگهایم، اما هربار خواستم از احساسم بگم نتونستم، گاهی چشمامو ازش میدزدم که نکنه بفهمه چی توی سرم میگذره، فک کن به بهترین فرد زندگیت، نتونی رازتو بگی، فک کن هر روز از چشمای جامعه خودتو پنهون کنی و وقتی میخوای به خونه برگردی بازم باید نقش بازی کنی.
فک کن در پاسخ آرزوهای مامانت واسه آینده و ازدواجت، مجبور به لبخند هستی و باید کمی با دلش راه بیای تا ناراحتی کمتری توی صورتش ببینی.
توی همون روزایی که احساس دلتنگی شدیدی میکردم، نیاز به آدمی داشتم تا کمی حواسش به من باشه و از این حال درم بیاره، اون آدم پیداش شد. اون آدم کسی نبود جز؛ نیما.
کارخونه برای گسترش خط تولیدش چند نفری نیروی جوون به کار گرفت، دوست داشتم بهتون بگم همون لحظه اول عاشق نیما شدم اما حتی یادم نیست که توی یکی دو هفته اول که کارشو شروع کرده بود، حتی بهش توجهای کرده باشم، دلیلشم بزارین همون جنگ درونی من و احساسم، همون احساس گناه و چرایی که از وجودش داشتم.
توی یکی از همون روزایی که از زمین و زمون گلایه مند بودم، صدای سرشیفت بلند شد و داشت با یکی از همون کارگرای جدید حسابی بحث میکرد، اون بنده خدا یادش رفته بود عینک محافظ بزنه، سرشیفت هم اونو کرده بود کیسه بوکس، تا واسه بقیه خط و نشون بکشه.
هرچی اون بنده خدا عذر تقصیر میاورد و سعی میکرد ماجرا رو تموم کنه، سرشیفت گُر میگرفت و صداش بالا تر میرفت.
همون موقع نیما رو دیدم، جوونی که جلو اومد و سعی داشت سرشیفت رو آروم کنه، از اون روزایی بود که مرتیکه بیدلیل عصبانیتر میشد و حرف توی کلش نمیرفت.
معمولا که نه، تا حالا سابقه نداشته بود دخالت کنم اما جلو رفتم و دست سرشیفت مونو گرفتم و با خودم آوردمش کمی دورتر و با پادرمیونی چندتا از باسابقههای کارخونه بالاخره از خر شیطون پایین اومد و راضی شد که از خیر اون جوون بگذره.
وقت استراحت بود که نیما توی حیاط اومد کنارم و با تعارف بسته سیگارش، اولین قدم رو برداشت. وقتی گفتم سیگار نمیکشم، سیگار روشن بین لبهاشو به زمین انداخت و با پا مچالش کرد و گفت: داداش بابت اون ماجرا…
+خداروشکر بخیر گذشت.
-اون که آره، ولی خب دم توهم گرم.
+یجور میگی انگار کاری کردم.
-اگه کاری نبود بقیه میومدن جلو.
+حالا خوبه خودت زودتر از همه شروع کردی پادرمیونی.
-اونکه آره ولی خب حرف قدیمیها بیشتر برش داشت.
صورتشو که دیدم، گفتم: قصد داشت زهرچشم بگیره واستون، آخرش به هرحال کوتاه میومد.
-فک نکنم، مرتیکه قرمساق داشت جدی تهدید به اخراجش میکرد.
+ولی برا دوستت درس عبرتی شد.
-دوستم نیست که!
دستی روی شونش گذاشتم و گفتم: اینجوری که دو برابر ایول داری.
لبخند کوتاهی زد و صداشو کلفت و لاتی کرد و گفت: تو مراممون نبود ظلمو ببینم و ساکت بمونیم.
وقت استراحت تموم شد و کنار همدیگه به سمت سالن تولید حرکت کردیم، قبل جداشدنمون دستشو به سمتم دراز کرد و گفت: من نیمام.
دستشو فشردم و قبل اینکه بخوام چیزی بگم و گفت: میدونم، هومنی دیگه؟!
بین همهمه کارگرا با تکون سرم تاییدش کردم و از هم جدا شدیم و هر کدوم پای دستگاه خطمون ایستادیم.
نمیدونم درسته یا نه، اما انگار نیما درست مثل من منتظر ورود یه آدم توی زندگیش بود.
روزها و هفتهها میگذشت و ارتباط من و نیما به مرور بهتر میشد، تمام وقت استراحت کنار هم بودیم و از هر دری که میشد سخن می گفتیم. من تمام حرفهامو گوشه دلم انبار میکردم تا با دیدنش دونه به دونه بیرون بریزمشون، گاهی چنان از جزئیات زندگی هم خبر داشتیم که انگار سالهاست همو میشناسیم.
گاهی احساس میکردم باهاش از مرزهای افسردگی کیلومترها فاصله گرفتم و تا وقتی که یاد احساس خواصم بهش می افتادم جوری با مخ میخوردم زمین، که علاوه بر افسردگی دچار اضطراب لو رفتن و از دستدادن نیما هم میشدم.
نمیدونم چرا، هیچ موقع جرات بیشتر کردن این رابطه رو نداشتم، ارتباط بیرون از محیط کار من و نیما صفر بود و این دیدنهای نیم ساعته وقت استراحت برای هردومون حکم یه هدیه بزرگ داشت.
وجود نیما برای من، به فیلم سیاه و سفید تکراری زندگی من، رنگ بخشید و حالا هر چند اندک اما به زندگی امیدوارتر بودم.
اما جرقهی شروع رابطه من و نیما، با خرابی دستگاه برش قدیمی کارخونه زده شد، بازم مثل همیشه سرشیفت ازم خواست تا ببینم میتونم دستگاه رو راه بندازم یا نه.
سوئیچ کنترل دستگاه سوخته بود و به صورت موقت با وصل کردن مستقیم سیمها بهم دستگاه رو تعمیر کردم، همینکه سیم ها رو بهم زدم، دستگاه روشن شد و باعث شد ساعد راستم به پروانه دستگاه بخوره و پوست روش پاره شه، داد من و جیغ سرشیفت برای قطع برق و پاشیدن خون من همه توی یه ثانیه اتفاق افتاد.
بچهها بالا سرم جمع شده بودن، خودم زخم روی دستم گرفتم و فشارش میدادم، نمیدونم نیما چطوری از حلقه کارگرای دورم عبور کرد و خودشو بهم رسوند، زیر بغلمو گرفت و سعی کرد بلندم کنه، قطرات خون روی کف سالن و لباس و دست نیما میریختن و با ماشین یکی از همکارا به سمت بیمارستان حرکت کردیم.
نگرانی و ترس توی صورت سراسیمه نیما مشخص بود، حتی نذاشت کس دیگهای جای خودش منو به بیمارستان برسونه، توی ماشین محکم زخمو فشار میداد و هی ازم سوال میکرد؛ خوبی؟ سرت گیج نمیره؟ چیزی میخوای؟
بنظرتون زشته بگم؛ توی اون موقعیت درد دستمو فراموش کرده بودم و کمی خوشحال بودم، یه جورایی توی بغل نیما نشسته بودم و بهش تکیه داده بودم و با دستش زخممو میفشرد.
بالاخره به بیمارستان رسیدیم، بعد معاینه توسط دکتر اورژانس، قرار شد پرونده سرپایی تشکیل بدیم با زدن چند بخیه و دادن مسکن و آنتیبیوتیک مرخص شم.
روی تخت اورژانس دراز کشیدم، سرمی به دستم وصل کردن و هنوزم روی زخمو نیما فشار میداد.
بالاخره پزشک اورژانس با ست بخیه و آمپول بیحسی بهسراغم اومد، نیما مجبور شد کنار بیاد و پشت سر دکتر بایسته، به صندلی همراه مریض که سمت دیگه تخت بود اشاره کردم و به نیما گفتم: بیا اینجا بشین.
بدون مخالفت حرفمو گوش کرد و سمت مقابل دکتر روی صندلی پلاستیکی نشست، سعی میکرد با بلند کردن سرش و کشیدن گردن و صاف کردن کمرش کار دکتر ببینه اما همین که نتونست از روی صندلی بلند شد و کنار پام روی تخت نشست.
توی دلم گفتم نکن لعنتی، راست میکنم، خودشو به پام چسبونده بود و دقیق به کار دکتر نگاه میکرد، همینکه سوزن بزرگ بیحسی به اطراف زخم زده شد، وای آهستهای گفت و خودشو کمی عقب کشید.
دکتر سوزن کشید بیرون به سمت دیگه زخم وارد کرد، نگاهم بیشتر روی نیما و اون حالت درهم کشیده صورتش بود. توی همین حین پنجه دست چپمو توی دستش گرفت و انگشتاشو میون انگشتام قفل کرد و دستمو روی پاش گذاشت و با هر حرکت دکتر دست منو فشار میداد.
واقعا هیچ دردی رو حس نکردم، نیما مثل یه قوت قلب بزرگ کنارم نشسته بود، بهم دلداری میداد و میگفت: چیزی نمونده، تمومه.
اون لحظه دوست داشتم اونقدر زخم بزرگتری داشته باشم که تا ابد نیما دستمو توی دستش بگیره.
بعد از بخیه کردن زخم روی ساعدم، نیما رفت و سریع با یه آبمیوه کارتونی کوچیک توی دستش برگشت.
به زور نیما نصف آبمیوه رو نوشیدم و تهمونده آبمیوه رو روی باکس کنار تخت گذاشتم و گفتم: خودت نمیخواستی؟
-من؟ نه بابا!
+یکم بخور، رنگ و روت رفته.
نیما انگار منتظر همین جمله بود و با برداشتن آبمیوه و خوردن باقی موندش، وقتی صدای فس و فسش دراومد، کارتون آبمیوه روی توی دستش فشار داد و تا جای ممکن له و لوردش کرد و بعد گفت: پسر دلم داشت ضعف میرفت.
به ساعت روی دیوار نگاه کردم و گفتم: همکارمون رفت و تو مجبور شدی بمونی، ببخشید معطل شدی!
نیما که معذب شدنم دید، ادامه داد : نه بابا منظورم اون نبود، من کلا از خون و سوزن و بخیه میترسم، سوزن توی دست تو میرفت، من دلم ضعف میرفت.
به نیما نگاه کردم و بیاختیار دستمو به سمتش دراز کردم، نیما بازم کنارم روی تخت نشست و بازم دستامون بهم قفل شد و برای دقایق کوتاهی احساس یه حامی بزرگ از پسری کوچکتر از خودم رو داشتم، احساسی که تا دیروز در خواب و خیال دنبالش میگشتم، الان در واقعیت کنارم بود.
بازم همون ترس لعنتی، ترس فهمیدن نیما، که احساسم بهش چیه و دلم در طلب چیست!
دستمو و از دستش بیرون کشیدم و به نیما گفتم: میری ببینی ترخیصم یا نه؟
با رفتن نیما به سمت ایستگاه پرستاری بیشتر از پیش احساس شرم میکردم.
جنگ توی دلم به بزرگترین رویارویی خودش با عقلم رسیده بود و قبل از برگشتن نیما فهمیدم برنده این جنگ، عضویه که قدرت تپش داره و آروم نمیگیره!
بعد از ترخیصم، یه تاکسی گرفتیم و نیما باهام تا خونه اومد، کمک کرد تا از ماشین پیاده شم و قبل اینکه دوباره سوار بشه، بهش اصرار کردم که امروز مهمون خونه ما و دستپخت مامانم شه.
با کمی تعارف بالاخره قبول کرد و با فشردن زنگ در، بهرسم آگاه سازی مامان واردخونه شدیم، دست پانسمان شده رو زیر آستین پاره لباسکارم پنهون کردم و سریع دستمو پشت کمرم بردم، سرو وضع خسته و لباسهای خونی من و نیما، هرچند برای مادرم رعبانگیز محسوب میشد، اما دیدن تن سالم من، اونقدر آرامش خیال بهش داد تا من و نیما فرصت کنیم قضیه رو با خنده و شوخی به مامان بگیم.
بالاخره با شستن دست و بالمون به سر سفره مادرم نشستیم و شروع به غذا خوردن کردیم، نمیدونم از ضعف و گرسنگی بود که غذای مادرم طعم بهشت میداد یا بودن نیما کنارم و دولپی غذا خوردنش باعث شده بود.
اونروز نیما دو سه ساعتی خونمون بود و با خاطرات و شوخیاش، من و مادرم بعد مدتها یک ریز و پشت سر هم خندیدیم و چایمون سرد و زغال قلیون مون خاموش شد.
با رفتن نیما، هنوزم خونمون بوی شادی میداد و مادرم با تعریف از نیما، مهر تاییدی به نامه عاشقانه دلم زد.
فردا و فرداهای بعدش این رابطه گرمتر شد، ارتباط من و نیما به خارج از کارخونه کشیده شده بود و شبهای سرد پاییزی شهرمون به شب گردیهای دونفره سپری میشد.
گاهی مادرم گله میکرد که چرا نیما بعد اون روز به خونمون نمیاد و دمی هر چند کوتاه مهمون مهربونی پیرزنی تنها نمیشه.
گله مادرمو به نیما رسوندم و به این فکر میکردم مادرم نیما رو جای هوتن، پسری که خیلی وقته مارو فراموش کرده گذاشته و گلهمندیش از نیما نیس و دلتنگیش برای هوتن رو اینجوری به زبون میاره اما نیما به رسم ادب یکی دوباری بازم مهمون خونه ما شد و بازم صدای خنده توی خونمون پیچید.
توی یکی از همون شبای سرد، ساعت حدود یازده بود که شماره نیما روی گوشیم نمایش داده شد، میون رختخواب گرم، با پتویی که دور خودم پیچیده بودم به تلفنش جواب دادم و نیما ازم خواست تا اگه میتونم اونو توی پارک نزدیک خونه ببینم.
اشتیاق دیدن نیما خواب از سرم پروند و بدون اینکه به این فکر کنم صبح زود باید راهی کارخونه بشیم، بیخیال شدم و از در خونه زدم بیرون، به پارک رسیدم، خلوت و سوت و کور، جلوتر رفتم و کسی توش نبود، گوشی رو برداشتم به نیما زنگ زدم؛
-سلام رسیدی؟
+سلام، آره.
در یه ماشین پراید کنار پارک باز شد و یه نفر از توش پیاده شد، سوییچو توی قفل در راننده چرخوند و صدای کلیک قفل شدن درها به گوشم رسید. گوشیمو کنار گوشم نگه داشته بودم و به سمتش رفتم، به نزدیکیش که رسیدم، قیافه نصف و نیمه نیما رو تشخیص دادم و گوشی رو قطع کردم و به راهم به سمتش ادامه دادم اما نیما کنار ماشین خشکش زده بود و جلوتر نمیومد.
بعد از احوال پرسی همیشگی، دست سردمو و به دست گرم نیما سپردم، توقع داشتم چون پیاده اومده بودم، دستم سردتر از دست نیما باشه اما دست نیما سردتر بود و با صورت درهم بهم دست داد.
نمیدونستم چی شده، مطمئن بودم کاری نکردم که احساسم به نیما لو رفته و دست دلم براش رو شده باشه با این وجود کمی ترس و اضطراب توی وجودم زاده شده بود و جرات نداشتم سوالی بپرسم.
بعد کمی مِنُ مِن کردن و صحبت از سردی هوا و خلوتی پارک و خیابونا بالاخره نیما ازم خواست تا توی ماشین بشینیم، پیشنهاد رفتن توی ماشین بابای نیما، اون لحظات برای فرار از سرما بهترین محسوب میشد اما فکر میکردم چی میخواد بگه که اینقد مقدمهچینی لازمه.
سرتونو درد اوردم، بالاخره زبون گشود و بعد کلی آسمون و ریسمون بهم بافتن گفت: هومن به نظرت عشق فقط مخصوص پسر و دختر است؟
این سوال، بهم فهموند حرفهای بعدی نیما به جواب من بستگی داره و سعی کردم توی انتخاب کلماتم نهایت دقت به خرج بدم، پس اینجوری شروع کردم: اون که آره، چون جنسیت دختر و پسر مکمل همن، آره. عشق بین پسر و دختر میتونه کم کم خیلی بزرگ و افسانهای بشه و هرچی بهم بیشتر جوش بخورن این عشقشون بزرگتر میشه، اما…
نیما با چشمای منتظر، با عجله گفت: اما چی؟
+اما گاهی دوتا قطب مثبت هم میتونن کنار هم باشن ولی فیزیک میگه باید یه نیروی خیلی بزرگ باشه تا بتونه به دافعشون فائق بشه و اون دوتا رو کنار هم نگه داره. برای همین اگه عشقی بین دوتا همجنس شکل بگیره خیلی خیلی بزرگتر از عشق دختر و پسر به همدیگه ست.
نیما لبخند روی لبش اومد که نتونست پنهونش کنه، گفت: اگه بگم عاشقتم چی؟
با لبخندی که منم نمیتونستم پنهونش کنم، گفتم: اگه بگی میگم تا زمانی که این قلب بهم فرصت بده میگم عاشقتم، تا جایی که این تن یاری بده میگم پا به پات میام حتی میون جهنم.
حرفای کلیشهای اون شبم رو بخونین و سعی کنید باور کنید، راستیتش خیلی ساده گفتم: داری شوخی میکنی؟
با ادامه دادن نیما و پافشاریش بر دوست داشتن من، برای هزارمین بار بین شک اینکه این امتحان نیماست یا نه، نکنه میخواد زبون باز کنم تا برینه بهم، با کلی ترس و دودلی گفتم: منم دوستت دارم.
برای لحظات خوشی که خراب کردم مقصرم ندونید، ما همکار بودیم و هر اشتباهی میتونست با درست کردن هزارتا دردسر برام توی کارخونه و میون همکارا همراه باشه.
دوست داشتم بگم اینقدر ترسو و حسابگر نبودم، اما واقعیت شجاعت نیما و بیباکیش در بیان عشق بود.
آره نیما از من خیلی شجاعتر بود، میتونم هزارتا بهونه برای ترسهام بیارم، مثلا بگم؛ چند ساله دارم توی اون کارخونه کار میکنم و نیما چند ماهه، مادرم تنها امیدش منم و نیما چندین نفرن و پدرش مثل کوه پشتشه. تا فردا صبح میتونم دلیل بیارم اما میدونم اینا پذیرفته شده نیستن و تنها یه واقعیت وجود داره، من آدم ترسوییام.
اونشب بعد ابراز عشق از زبون من و نیما بهم، توی همون ماشین نیما سرشو به سمتم جلو آورد و من بعد پاییدن خیابون و پارک بوسهی کوچیکی روی لبش گذاشتم و سرمو عقب کشیدم اما نیما که انگار هنوز راضی نشده بود، دستشو پشت گردنم گذاشت و سرمو به سمت خودش کشید و با برخورد لبهامون بهم مشغول بوسیدن هم شدیم.
هر لحظه از اون بوسه با وجود ترس و اضطرابم برام به شکل فزاینده ای خوشایند بود و حتی بعد از برداشتن فشار دست نیما از پشت گردنم من لبهاشو ول نکردم و به مکیدن لب و زبونش مشغول شدم.
برای لحظاتی همه دنیا و همه ترسهام بیاهمیت شدن و چشمهامو بستم و جز بوسیدن نیما به هیچ چیز فکر نکردم.
دست دیگه نیما آروم آروم روی پام خزید و با گرفتن کیرم از روی شلوار لذت دوچندانی بهم داد و نیما حین بوسیدن لبهام، کیرمو میمالید و منم به تقلید از اون و به کیر شق شده نیما دست میکشیدم.
کمی که عطشمون خوابید و حشرمون چیز بیشتری طلب کرد، لبهامون از هم فاصله گرفتن و من زیباترین شکل لبخند دنیا رو روبروی خودم به چشم دیدم.
اون شب نه وقتش بود و نه مکانش، با حال خراب، نیما منو تا در خونمون رسوند و با فشردن دست همدیگه از هم خداحافظی کردیم و قبل پیاده شدن از ماشین نیما، بهش گفتم دوستت دارم و در ماشین پشت سرم بستم.
قبل اینکه به داخل خونه برم، از شیشه کثیف ماشین به نیما نگاه کردم، نیما منتظر همین بود و با لبهای سکوتش، برام کلمه دوستت دارم رو کشید و با یه بوس کوچولو امضاش کرد.
چگونه از احساس اون شبم براتون بنویسم و چطوری حق مطلب ادا کنم، اون شب توی دلم شوق خاصی شکل گرفته بود، آره همون آتیشی که تا دیروز تنمو میسوزوند، امشب گرمابخش وجودم بود و من بودم و تمام حسای خوب دنیا، اون شب من بودم و مرور چند باره لحظات بوسیدن نیما.
نمیدونم کی خوابم برد اما صبحش جوری بیدار شدم که انگار بهترین خواب دنیا رو داشتم، برای اولین بار پیام صبح بخیر عزیزم رو دریافت کردم و برای هزارمین بار از دیشب تپش قلبمو حس کردم.
من و نیما توی کارخونه همون بودیم که بودیم اما بیرون از اینجا، دو عاشق پیشه لعنتی بودیم، از اونا که بقیه به حال خوششون حسادت میکنن و بهشون لعنت میفرستن.
لذتهای عجیبی رو با نیما توی شبای سرد پاییز و زمستون چشیدم، بیشتر کوچههای خلوت شهر من و نیما رو خوب بیاد دارن، بیشتر لباسهامون با مالش هم چروک شدن، از عطش رسیدن تنمون به هم درز هاشون وا رفت و بافت پشمیشون نامیزون شد، بیشتر شبزندهدارای این شهر من و نیما رو کنار هم توی خیابونا دیدن، بیشتر گاریچیهای فروش لبو و چای ما رو میشناسن.
و فقط خدا و آسمون بالای سرمون میدونه چی بینمون هست و چه عشقی بهم داریم.
اما درسته که هر خوشیای یه پایان داره، اینو میدونستیم، بخاطر همین از تک تک لحظاتمون استفاده کردیم، اگه باهم بودیم اولین کوچه تاریک توی مسیرمون مکان ما بود و اگه دور از هم بودیم عکسای لختیمون مرهم دردامون.
توی یکی از همون شبا، تصمیم گرفتیم، عید که شد باهم بریم مسافرت و اولین مسافرخونهای که اتاق داشت رو بگیریم و کار ناتموم رابطمونو انجام بدیم.
میون تموم نقشه و روز شماری برای تموم شدن زمستون، یه شب که از پیش نیما برگشتم خونه، چراغ خونمون خاموش بود و با خیال اینکه مادرم مهمون خونه خاله ست و با ناامیدی اسمشو صدا زدم: مامان.
لبهام به هم خورد و مزه دهان نیما رو بازم حس کردم و مشغول زبون کشیدن روی لبهام و مزه کردن اون طعم بینظیر شدم و که آه خفیف مادرم، خیالو از سرم پروند. گوشه آشپزخونه افتاده بود و نای بلند شدن نداشت. اون شب با اورژانس به بیمارستان رسوندمش و بعد کمی معاینه، نوار قلب و اسکنمغزی، دکتر بهم گفت: مادرتون یه سکته رو رد داده و بعد بهم خوردن تعادلش سرش به زمین اصابت کرده اما خداروشکر به سرش آسیبی نرسیده و فقط باید صبر کرد و مادرم امشب یا فردا صبح باید آنژیوگرافی بشه.
وقتی خالمو و دختر خالم فاطمه به بیمارستان رسیدن و جویای اتفاقی که افتاده شدن، تازه یادم افتاد چقدر نبودم و نمیدونم کی این اتفاق واسه مامان افتاده، تازه یادم افتاد میتونست قضیه خیلی خیلی بدتر باشه و بخیر گذشته.
تازه یادم افتاد این چندماه چقدر کنارش نبودم و مامانو توی حال خودش رها کرده بودم، تازه یادم افتاد فک میکردم هوتن با ازدواجش و وقت نذاشتن واسه مامان مقصر درجه یک عالمه و حالا خودم بدون ازدواج نسخه بدتری از هوتن بودم.
تازه یادم افتاد مامانم شاید ساعتها، نه یک دقیقه هم زیاده روی کف آشپزخونه افتاده بود و من نبودم که کمکش کنم.
اونشب خاله و فاطمه رو به خونههاشون فرستادم، بهونه شوهراشونو کردم و نذاشتم کسی کنار مامان جز خودم بایسته، دوست داشتم به نیما زنگ بزنم و بکشونمش اینجا، به دستای گرم حامیش نیاز داشتم، به شونه هاش واسه سر گذاشتن روشون و گریه کردن نیاز داشتم، به نیما نیاز داشتم تا پیشش حرف بزنم و خودمو خالی کنم اما نمیدونم چرا نخواستم یا نتونستم…
اونشب تا صبح دعا کردم و میون دعاها خودمو سرزنش کردم، فرداصبح قبل اینکه مامانو به اتاق آنژیوگرافی ببرن خاله و فاطمه خودشونو رسوندن و سعی کردن برای مامان قوت قلب باشن، اما میدونستم مامان چیو میخواد و بعد مدتها خودم به هوتن زنگ زدم، قبل رفتن مامان به آنژیوگرافی هوتن و سیما خودشونو رسوندن و مامان با لبخند وارد اتاق شد.
میون همه اضطرابم برای مامان و انتظار خبر خوش دکتر، برای چندمینبار به اسم نیما روی گوشیم نگاه کردم، پیام صبح بخیرشو جواب نداده بودم و احتمالا با ندیدن من توی کارخونه اینقدر نگران شده که برای چندمین بار داره زنگ میزنه.
بین دودلی برای جواب دادن تماس نیما و اظهار ناراحتیم برای مامان یا شریک و متهم کردنش در کوتاهی من نسبت به وظایف فرزندیم مونده بودم که سیما منو بهخودم اورد و صفحه گوشی رو از دیدش پنهون کردم، این بار سیما در مورد اتفاق دیشب پرسید، دستهای پر از طلای سیما به چشمم خورد، زیباترینشون انگشتر هدیه بابا به مامان بود که هوتن به نامردی و سواستفاده از حس مادری مامان از چنگش در آورده بود رو دیدم.
نگاهمو به ته راهروی بیمارستان دوختم و سعی کردم خونسرد باشم، سیما وقتی دید جوابشو ندادم با گفتن آهسته بیشعور، به سمت هوتن رفت.
میون تموم اون تشویش افکارم، هوتن بعد از قهر چند سالمون به سمتم اومد و جوری که خاله و دختر خاله نشنون، بی مقدمه گفت: هزینهشو فکر کردی؟
درحالیکه عصبانیتم رو به فوران بود، ادامه داد: جون داداش من تا خرخره زیر قرض و بدهیام.
به سیما که کمی اونطرفتر ایستاده بود نگاه کردم، هوتن رد نگاهمو تا دستهای پر از النگوی سیما گرفت و گفت: اونا رو خونوادش هدیه دادن.
فاطمه با توجه به شناختی که ازم داشت و دیدن صورت عصبانیم به سمتمون اومد و با پرسیدن یه سوال حواسمو کامل پرت کرد و قبل اینکه هوتن هم مثل سیما از پیشم بره بهش گفتم: نگران نباش کسی ازت چیزی نخواست، اگه بهت زنگ زدم چون مامان بدون دیدن تو، توی اون اتاق لعنتی نمیرفت!
کمی بعد، دکتر خبر خوشی بهمون داد؛ اوضاع رگهای قلب مامان با گذاشتن یک دونه فنر روبراه شده بود، این خبر تمام اون ناراحتی و عصبانیت شست و برد.
هوتن و سیما بعد دیدن مامان، به بهونه کار سریع رفتن، دختر خاله فاطمه هم بخاطر دختر کوچولوش مجبور به رفتن شد و خاله با اصرار منو به خونه فرستاد و قرار شد خاله شب رو پیش مامان بمونه.
تازه یادم افتاد، به سر شیفتمون زنگ زدم و بعد یه توضیح اجمالی و معذرت خواهی چند روزی مرخصی گرفتم.
با یه پیام ساده به نیما خبر دادم که حالم خوبه و نگران نباشه.
هنوزم مغزم درست کار نمیکرد و نمیدونستم اگه نیما رو ببینم چه رفتاری نشون میدم، اون ذرهای مقصر نبود اما دوست داشتم فک کنم همه تقصیرات مال اونه، تا کمی عذاب وجدانی که داشت منو له میکرد کم کنم و بتونم بار روی شونههامو سبک کنم، من دنبال یه دیوار کوتاهتر میگشتم و نیما همون فرد بیگناه و بیخبر از همهجا بود.
به خونه رسیدم، قابلمه شام مامان روی گاز بود، فهمیدم منتظر من بوده تا بیام.
به اتاقم پناه بردم، جمع و جور و تمیز، دیشب قبل بیرون رفتن کمد لباسمو زیر و رو کردم تا شاید لباس بهتری پیدا کنم، لباس خوشکل دیشب بوی سگ مرده میداد و از تنم درش اوردم و به حموم و آب سرد پناه بردم.
از حموم که در اومدم، تماس از دست رفته نیما رو روی گوشیم دیدم و بیتوجه بهش به تخت، به خواب پناه بردم.
فردا صبح با کمی خرید به بیمارستان رسیدم، خبر مرخصی مامان رو از خاله گرفتم و با نفسی آسوده کنار مامان نشستم و بهش لبخند زدم، که مامان گفت: فقط یه آرزو توی این دنیا دارم، اونم ازدواج تو و سرو سامون گرفتنته.
بهش لبخند تصنعی تحویل دادم و میون انشاالله گفتنای خاله اتاق ترک کردم و به نیما اینجور پیام دادم: همهچیز بینمون تمومه، لطفا راحتم بذار، خسته ام از دستت.
نوشته: Redroger0
7 پاسخ به “من آفریده شدهام (۱)”
از شروع داستان و خوندن چند خط اول فهمیدم خودت نوشتی 🙂آخ چه چقدر منتظر بودم…امیدوارم ادامه بهتری داشته باشه، تحمل این حجم از غم رو ندارم.نقدی ندارم، مثل همیشه عالی ❤️🤞
درگیر میشم بادلمبس که خیال کرد آهنهبس که ترک خورد و ندیدباهر تلنگر میشکنهسخته بخوام باور کنمراهم بجز بنبست نیستدیره بفهمم هرکسیاونی که میگه هست نیستاز آدمای دور و برکی داره از حالم خبرهر لحظه با دلواپسیروز و گذاشتم پشت سر
بازم خوشبحالت موقع زخمی شدن نیما کنارت بود، منکه ساعت سه نصف شب موقع تعمیر ماشین انگشتمو با چاقو زنجانی زدم و جز آساینی که از تیشرتم پاره کردم دورش بستم هیچ یاوری نداشتم😝😝😁
فوق العاده بود لطفا ادامه بده 🥲❤️
هعی خیلی زیبا بود واقعا امیدوارم همه ی روزی ب نیماشون برسن
از روی اسم داستان حدس زدم باید کار خودت باشه✨
مثل همیشه عالی بودولی تصور داستانایی که نیماهاشون استریت نیست برام سختهبه هرحال که ما نیمامونو از دست دادیم