منِ او (۲)

اون روز تو کلاس قانع شدم که چرا هر بار خواستم برم پام سست شده و گفتم حالا بازم صبر کن. این مرد به معنای واقعی هنرمند بود،درسته اخلاق درست و حسابی نداشت،در واقع تو کلاس با کسی شوخی نداشت،هر سهل انگاری براش مساوی بود با بی احترامی به نقاشی و هنر. انگار تازه اولین بار بود داشتم هنر رو درک میکردم.
بچه ها هم مثل من انگار اخلاق تند و تیزش رو نمیدیدن و باری که منتقل میکرد جذبشون کرده بود. هرروز که میگذشت این مرد کمی بیشتر قلب و روح من رو تسخیر میکرد. اون نامه ی من رو بهم برگردوند و هیچوقت دیگه صحبتش نشد. یک ماهی از اولین حضورم تو کلاسش گذشته بود و من حتی یک دقیقه از کلاسهای اون رو از دست نمیدادم. انگار باعث شده بود که نظرم راجع به استادهای دیگه هم عوض بشه. دانشگاه رنگ گرفته بود. سیستم رو بقدری فعال کرده بود که میشد جوشش و علاقه رو بین همه دید.
تنها چیزی که اذیتم میکرد حسادتی بود که گاه و بیگاه سراغم میومد،اینکه انتظار داشتم با من متفاوت تر از بقیه برخورد کنه انتظار بی جایی بود اما قلب من گیر کرده بود و این چیزارو نمی فهمید. گاهی صداشو موقع صحبت کردن سر کار من ضبط می کردم و بعد تو خوابگاه قبل خواب تو سکوت،با هندزفری گوش میدادم و همیشه با لبخند گوشه ی لبم خوابم می برد. دلم میخواست فکر کنم با من فرق داره!
۸ صبح که کلاس اون بود من یک ربع زودتر جلوی در کلاس بودم تا بیاد و در کارگاه رو باز کنه و نفر اول منو ببینه. میونه مون بهتر شده بود،مرجان صدام میکرد که خب این قضیه تو گروه هنر چیز عجیبی نیست،استادها معمولا دانشجوهارو با اسم کوچیک صدا میزنن،بازم دلم میخواست فکر کنم منو طور دیگه ای صدا میزنه.
در کارگاه رو باز کرد و گفت صبحونه خوردی؟
معمولا این سوالو نمیپرسید،همچین صحبتی نمیشد.
گفتم نه هنوز استاد
پس از الان اینجا چکار میکنی تو این سرما
از دهنم پرید گفتم: (دارم جلب توجه میکنم ) و پشت سرش خنده ی احمقانه ای کردم که تا مدت ها فکر کردن بهش خجالت زده م میکرد.
برگشت سمتم گفت توجه کی؟ من؟
+بله دیگه
-چرا؟ تو که دانشجوی خوبی هستی نیازی نداری!
گیر کردم،دیگه نتونستم جوابی بدم. انگار که تو دلش گفته باشه حالا یه سوال پرسیدم زود دخترخاله شد.
اومد کیفشو گذاشت رو میز پرسید اینجایی؟
+بله استاد.
-کیفم باشه نیم ساعت دیگه میام. چایی میخوری؟ البته اگه قرار نیست بریزی رو سر و صورتمون. خندید رفت.
رفت و منم دلم باهاش رفت. کلاس سرد بود اما قلب من خون رو طوری تو رگهام پمپاژ میکرد که زیر بغلم عرق کرده بود.
کارگاه سرد و نسبتا تاریک،با کیف چرم قهوه ایش. . . حالم دست خودم نبود. اصلا خوب نبودم. چی بود این عشق،چی بود این مهر یک طرفه؟ اینکه گفته بودم میخوام نظرتو جلب کنم بد بود؟ یا فقط منو احمق جلوه میداد.
خودم میدونستم قیافه ی خوبی دارم،اونقدر که نیاز نیست برای جلب توجه کسی دست به کارهای خارق العاده بزنم،اما اون فرق داشت. . . اونو با قیافه ی قشنگ نمیشد خام کرد!
بچه ها اومدن و کلاس پر شد،پشت سرشون هم استاد شهیر. . .
بوم و وسیله هامو چیدم،همیشه نقطه ای از کارگاه رو انتخاب میکردم برای نشستن که خلوت تر بود،دور و برم که خالی بود آرامش بیشتری برای کار کردن داشتم.
شروع کرد از سمت چپش کارها رو یکی یکی دیدن،تا به من برسه ۴۵ دقیقه ای طول کشید. منم خودمو مشغول نشون دادم،وقتی رسید انگار که جایی پیدا نکنه برای رد شدن، گفت:چقدر بی سلیقه ای تو،میرم کار بقیه رو ببینم جا باز کن.
جا که بود! اصلا محال بود جا نزارم برای رد شدنش،همیشه منتظر میموندم از هر سمتی که قراره بیاد اون طرف رو خالی کنم اما خب رفت. مثل چی داشتم خودمو میخوردم که این صبح ناراحت شده بهش برخورده،نباید چیزی میگفتم. . . که دیدم نشست روی خرک کناری. کمی به جلو کشید و چشمش به بوم گفت خب ببینم برای جلب توجه من امروز چی داری.
میدونستم بازم دارم احمقانه نگاهش میکنم. گفت اینجا اینجا رو ببینیم و با دستش به بوم اشاره کرد. شروع کرد به صحبت راجع به کارم،ایرادات شو گفت و تعریف کرد از کارم،که مثل همیشه عالی پیش میری پیشرفت چشمگیر. . .
تقریبا هر دومون پشت بوم پنهون بودیم،بوم بزرگ یک متری. اون حرف میزد ومن از فاصله ی چند سانتی متری داشتم بوی تنش رو میمکیدم تو خودم.
قلم مو رو میدی؟ کمی هم رنگ بریز رو پالت. انجام دادم اما چه انجام دادنی،دلم میخواست بچسبم بهش. بوی عطر و ادکلن نبود بوی تنش بود،بوی سرد مردانه ش که از پشت گردن خم شده ش روی بوم داشتم میمکیدم. نصف بوم جلوی اون بود و نصف دیگه ش جلوی من،اما اون از نصفه ی خودش خم شده بود سمت من و دستاش. . . آخ دستاش،رگ دستهای بزرگ و مردونه ش. . . چرا تا بحال دقت نکرده بودم بهش. . . چشمامو بستم و با همه ی وجودم بوسیدمش،تپش قلبم تو سکوت کارگاه تو گوش خودم می پیچید. . . چقدر این بو تحریک کننده بود. . .
-مرجان. . . مرجاااان
+جااااان. . . چشمامو باز کردم. با لبخند گوشه ی لبم و چشمهای خمارم نگاهش کردم بهش که داشت آروم صدام میکرد و زل زده بود بهم. هنوز تو نیمه ی بوم من خم بود،فاصله لبم تا لبش فقط چند سانتی متر بود.
صدام که کرده بود مرجان بی اراده جان غلیظ از دهنم بیرون اومده بود و اون داشت دهنم رو که باز مونده بود نگاه میکرد.
چند ثانیه ی طولانی هیچ کدوم حرفی نزدیم و من فقط وقتی موقعیت رو درک کردم که قلم رو گذاشت زمین و از پشت بوم من بلند شد. مثل اولین باری که دیده بودمش دستاشو کرد تو موهاش و با حالت آشفته نشسته پشت میزش و تا آخر کلاس با کسی صحبت نکرد.
من بلافاصله بعد از بلند شدنش فهمیدم چه غلطی کردم،یعنی فهمیده بود دارم می لرزم؟ فهمیده بود تمام مدت داشتم پشت گردنش رو بو میکردم؟ جاااان گفتنم چی بود؟
از شرم تا آخر کلاس نه از جام بلند شدم نه سرم رو از پشت بوم بیرون آوردم. اون هم نیم ساعت زودتر خسته نباشید گفت و رفت. چند دقیقه بعد رفتنش یه پیام اومد برام: بعد کلاس بیا اتاقم. . .
رسما از هول و استرس داشتم بالا میاوردم،این که نزاشت من انصراف بدم الان خودش میخواد اخراجم کنه. سریع وسیله هامو جمع کردم با بچه ها خداحافظی کردم و اومدم از کارگاه بیرون،که نگار صدام کرد.
مرجان مرجان کجا؟
گفتم: میام نگار شما برین.
میری بالا چکار؟
میام نگار،تو خوابگاه میبینمت. و بی اینکه جواب نگاه متعجب شو بدم از پله ها دویدم بالا. طبقه ای که اتاق شهیر قرار داشت قسمت اداری دانشگاه بود،برای همین اونوقت از ظهر خلوت بود. همه برای ناهار رفته بودن.
اگه میزد تو گوشم چی؟! با تپش قلب و استرس فراوان در اتاقش که باز بود رو زدم. داشت با تلفن روی میزش صحبت میکرد،با دست اشاره کرد که بشینم. نشستم،وسیله هامم گذاشتم پایین پاهام رو زمین. تلفنش که تموم شد گوشی رو گذاشت سرجاش و چیزی نگفت. نه من نگاهش میکردم نه اون منو.
از جاش بلند شد و رفت پشت پنجره ی بخار گرفته،با آستین پلیورش کمی از بخار رو پاک کرد و خیره شد.
کاری با من داشتین استاد؟!
جوابمو نداد. فکر میکردم باید ادامه بدم،گفتم من. . . متاسفم. . . .
-بابت؟
راست میگفت بابت چی؟ چون بهش خیره بودم و گفته بودم جان؟ یا چون سر صبحی میخواستم توجهشو جلب کنم؟
هیچ کدام اینها در مقابل شیطنت هایی که بچه های دیگه میکردن،نیاز به معذرت خواهی نداشت. و از چیزی که تو دل من میگذشت هم کسی جز خودم با خبر نبود.
-بابت چی متاسفی مرجان؟! برگشته بود سمتم. دستش تو جیب شلوارش بود و نگاهم میکرد.
نمیدونم و سرمو انداختم پایین. به وضو داشتم میلرزیدم.
میخواستم بگم که عاشقتم،که به امید تو دارم این شهرو این دانشگاه رو تحمل میکنم،که چند ساعت پیش با همه ی وجودم میخواستم ببوسمت.
حس کردم داره میاد سمتم،از جام بلند شدم و پشتم رو کردم سمت دیوار،سرم هنوز پایین بود. بدون توقف داشت آروم سمتم میومد،ترسیده بودم. یکی دو قدم رفتم عقب تر ولی اون هنوز میومد،انقدر رفتم که چسبیدم به دیوار،فاصله ش حالا اینقدر کم شده بود که اگه سرمو بالا میاوردم میخورد به چونه ش.
سینه م بالا و پایین میشد،استرس جای خودشو به یه حس دیگه داده بود که غریب نبودم باهاش. حس میکردم که عصبانی نیست،پس چی میخواست؟! دستاش هنوزش تو جیبش بود.
-مرجان؟
+بله استاد
سرشو آروم آورد نزدیکتر،طوری که دوباره همه ی اون عطر و بو رو میتونستم بچشم. نفس گرمش خورد دم گوشم
-مرجااان. . . اینبار صداش آرومتر بود.
سرمو اوردم بالا گفتم بله استاد؟ لبم تا لبش فقط دو سانت فاصله بود. نفسش رو لبهام نشست،اینقدر بدنم داغ شده بود که مطمئن بودم الان میبوستم. ولی تا گفتم بله استاد برق از چشماش دور شد،دستشو با قدرت گذاشت کنار سرم تکیه به دیوار و دوباره همون آدم بی احساس همیشگی شد.
-برو بیرون
+چی؟
دستشو از کنار سرم آورد پایین با عجله رفت پشت میزش و گفت برو بیرون،سریع.
+ولی استاد
-برو بیرون خانم . . . همین الان
با تمام احساس حقارتی که بهم دست داده بود وسیله هامو از رو زمین برداشتم زدم بیرون.
چشمم خورد به تابلوی دستشویی. رفتم سمت در هق هق گریه بود که نمیخواستم جلوشو بگیرم. اونقدر گریه کردم که کل صورتم بهم ریخته بود. صورتمو کامل شستم و خشک کردم،از کیف آرایشم که پیشم بود کرمم رو دراوردم تا بلکه به زور کرم قرمزی دماغ و چشمامو بپوشونم،سعی کردم به اتفاق هایی که امروز برام افتاده بود فکر نکنم. ارایش کردنم که تموم شد نیاز به دستشویی داشتم. رفتم داخل یکی از دستشویی ها شلوار و شورتم رو با هم کشیدم پایین. چشمم خورد به شورتم،کی؟کجا؟ همون وقت که با غضب داشت نگاهم میکرد من حشری شده بودم؟ دستمو کشیدم لای پاهام. . . بله آب شهوت بود. دوباره اون داغی نیم ساعت قبل اومده بود سراغم. دلم میخواست همونجا خودارضایی کنم ولی عصبانی تر از اون بودم که همچین جایی خودمو آروم کنم.
اومدم بیرون و بدون اینکه سرمو سمت اتاق شهیر کنم از پله ها اومدم پایین از ساختمون بیرون اومدمو زنگ زدم به مهران.

نوشته: دنیای سوفی

بازدید 2,346

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “منِ او (۲)”

  1. خوب می نویسی اما فاصله هاش خیلی زیاده ! به فرمایش دوستمون ماهی یه قسمت جور در نمیاد . چون وقتی قسمت بعدی میاد باید بری از اول قسمتهای قبلی رو دوباره بخونی . اگه میخوای داستانات دیده و خونده شن باید فاصله هاشونو کم کنی .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید