مراسم خواستگاری

_من به همه چیز فکر کردم شادی خانم من قصد آشنایی برای ازدواجه اگه دیگرانم بفهمند مشکلی نیست با خانواده میایم خواستگاری
خندید و من دلم غش رفت
_اخه خواهرم هنوز ازدواج نکرده اینجوری نمیشه که
_شما به من اوکی بدید من صبر میکنم تا هر وقت که بخایید ، شما میتونید فردا بیاید بیرون .
_نه اصلا
_اخه وقتی همو ببینیم راحت تر صحبت می کنیم
_من تنها نمیتونم بیام با خواهرم فقط میتونم بیام
این اصلا خوب نبود
_شما و خواهرتون به بهانه خرید برید بازار بعد شما از خواهرتون جدا شید بیاید پیش من فقط در حد ۵ دقیقه ببینمتون میرم
_اخهههه
_اخه نداریم فردا بهت میگم کجا بیاید ، ی جای سر راست که راحت باشید.

من حتی ایده ای نداشتم فردا چیکار کنم تحت تاثیر قرار بگیره اونم تو ۵ دقیقه ، هی به خودم فحش دادم دختره رو با این همه اصرار کشوندی بیرون ولی نمیدونی میخوای بهش چی بگی .

مادرو خواهرشو دیده بودن پر از النگو و طلا بودن ولی شادی تا الان ندیده بودم تو دستش طلا باشه ، معمولا دخترای شهرستان عاشق طلا هستن ، رفتم طلا فروشی ی گردنبند سبک با ی پلاک قلب براش گرفتم ، با اینکه سبک بود ولی دلم نمیومد برای دختری که معلوم نبود اوکی بده یا نه خرج کنم ، من تا حالا برای هیچ دختری طلا نخریده بودم .

براش لوکیشن فرستادم و منتظر شدم تا برسن همین که دیدمشون از ماشین پیاده شدم و پیام دادم تو شلوغیا از سپیده جدا شو بیا بیرون از پاساژ ، سپیده حسابی محو لباسا شده بود و شادی اومد پیشم ، رنگ از استرس پریده بود و من از دیدن این حجم از زیبایی زبونم قفل شده بود .

_خیلی خوشحالم که اومدی
_باید تا متوجه نشده برم پیش سپیده
کادو رو که تو ی پاکت بود و تو پاکت ی شاخه گل بود و به سمتش گرفتم دادم بهش .
_خیلی دوستت دارم دختر تا حالا این حسو تجربه نکرده بودم امیدوارم از کادویی که برات گرفتم خوشت بیاد و به وقتی میندازی به یادم باشی .
_مرسی
_برو تا سپیده نفهمیده ، برو خونه بازش کن .
_باشه مرسی ، خوشحال شدم دیدمتون
_به امید دیدار شادی زندگی
_به امید دیدار

شادی حسابی ذهنمو درگیر کرده بود بعد از ظهر زنگ زد
_چرا ی همچین هدیه ای رو گرفتین
_تو لایق بیشتر از اینی ، خوشت نیومد ؟
_چرا خیلی قشنگ بود
_سرتا پای تو رو باید طلا کرد ، اگه تو به من جواب مثبت بدی خوشبختت میکنم به جون خودم نمیزارم اشک از چشمات بریزه .
_منم از شما خوشم میاد ولی اینجوری نمیشه که
_دوست داری چجوری بشه ، گفتی باید صبر کنم تا خواهرت ازدواج کنه منم قبول کردم . فردای عقد خواهرت میام خواستگاریت ، مرده و قولش
_بلند خندید

صحبت های مخفیانه ما هر روز ادامه داشت و اونا بعد یک هفته برگشتن همدان .ما هر روز ساعت ها با هم حرف میزدیم حتی چند بار بخاطرش تا همدان رفتم و قایمکی همو دیدیم ، هر سری کلی هدیه براش میگرفتم ، تو این مدت تمام احساستمو برای شادی گذاشتم و روابطمو با زنای دیگه کم کردم ولی گاهی نیاز جنسی بهم غلبه میکرد و منم مغلوب این حس شهوت میشدم .

تقریبا ۴ ماه بعد از دوستیمون خواهرش نامزد کرد و من خوشحال ترین بودم ، چون دیگه شادی برای من میشد .شادی دلشو صابون زده بود که بعد ازدواج میاد تهرانو میره دانشگاه و برای خودش نقشه میکشید ، همیشه از باباش ناراحت بود که چرا نذاشته درس بخونن ، چون میدونستم ناراحت میشه باهاش مخالفت نکردم ولی بعد ازدواج امکان نداشت بزارم زنم بره بین اون همه پسر درس بخونه .

چند ماه گذشت تا خواهر شادی عروسیش شد و بعد از عروسیش قرار شد برم خواستگاریش. توی عروسی مادرش زهرا خانوم گفت خب پسرم چی داری از خودت؟ گفتم من به جز یه کمر سفت چیز دیگه ای ندارم. نه مال و منال خاصی دارم نه کس و کاری. گفت ما هم از دامادمون چیز دیگه ای نمیخوایم و باقی چیزا رو خودمون فراهم میکنیم شرط اصلیمون همون کمرسفتیه. ولی خب با حرف که نمیشه باید ثابت کنی. گفتم چطوری؟ گفت با شادی دنبال من بیاید. دنبالش رفتیم توی اتاق و گفت شادی زود باش لباساتو دربیار گفتم جانمممم گفت دهنتو ببند لباسای خودتم دربیار واقعا میشد خشم رو تو چهره زهرا جون دید اطاعت امر کردیم گفت لباسای زیر تونم دربیارین مشغول بشید گفتم یعنی چی خانم خجالت بکشید گفت دهنتو ببند حرفمو گوش نکنی پدرتو درمیارم واقعا از صدا وحشتناک زهرا جون ترسیدم قوز بالا قوز بابای شادی هم اومد تو اتاق گفت چی شده گفت خفه شو سهراب میخوام مطمئن بشم پس فردا کارشون به دادگاه و طلاق نکشه بیچاره اقا سهراب هیچی نگفت شرت هامون رو هم درآوردیم و جلو زهرا جون بهتره بگم زهرا وحشی لب گرفتن رو شروع کردیم شادی که کلا هیچ حرفی نمیزد مثل هیپنوتیزم شده ها بود و فقط لب می‌گرفتیم دیدم زهرا گفت بسه دیگه همش لب گرفتن مشغول شید منم دیدم اینجوریه زدم سیم آخر شروع کردم سینه های شادی رو خوردن اومدم پایین شروع کردم لیس زدن کس شادی جلوی پدر مادرش بیچاره کس شادی خشک خشک بود منم تا تونستم زبونمون توش میچرخوندم و خیسش میکردم دیدم زهرا رو کرد به سهراب گفت یاد بگیر مردتیکه چطوری باید بخوری تو دلم داشتم میخندیدم اما جرات بروز دادن نداشتم دیدم شادی بیچاره یه اه خیلی خفیفی کرد واقعا متوجه شدم براش سخته جلو پدر مادر ابراز احساسات کنه منم کیرم راست راست شده بود شادی رو خوابوندم به پشت خودم رفتم وسط پاش کیرمو کردم تو کس شادی دیدم اهش دراومد منم شروع کردم تلمبه زدن شادی چشماشو بسته بود داشت لذت می‌برد منم داشتم تند تند تلمبه میزدم هر چند لحظه دیدم خشک میشد دوباره تف میزدم میکردم تو کسش یک لحظه دیدم شادی اه بلندی کشید دوباره چشماش رفت و ارضا شد زهرا گفت مشکل همینجا شروع میشه تو سفتی شادی شله گفتم دست خودم نیست گفت میدونم ادامه بده منم دوباره شروع کردم تلمبه زدن دیگه کس شادی با اومدن آبش خیس و روون شده بود منم داشتم تلمبه میزدم یک لحظه متوجه شدم یه دستی رو تخمامه و داره میمالش دیدم مادر زنمه و میگه ادامه بده چرا ایستادی بیضه هامو می‌مالید از پشت منم درحال تلمبه زدن دستشو رسوند به سوراخ کونم دستشو کرد دهنش و خیسش کرد و کرد داخل سوراخم یه لحظه مخم سوت کشید برق از سرم پرید اما زهرا گفت ادامه بده حالا یه انگشت زهرا تو کونم بود کیرم تو کس شادی جون و شادی برای بار دوم داشت ارضا میشد واقعا برام لذت بخش شده بود کردن کیرم تو کس شادی و انگشت شدنم توسط زهرا جون همزمان انگشتشو با هر بار تلمبه تو کون من عقب جلو میکرد واقعا تو اوج لذت بودم یه دفعه همزمان هم من ارضا شدم هم شادی واقعا عالی بود برام ناخواسته گفتم ممنون زهرا جون شادی دیگه جون نداشت واقعا منم لذت برده بودم از لذت زیاد کیرم نمی خوابید زهرا گفت این که هنوز بلنده گفتم نمیدونم چرا اینجوریه داد زد و با فریاد تحکم گفت سهراب اونی رو که امروز بخاطرش تو فرودگاه اذیت شدیم رو بیار. پیش خودم گفتم این چیه و چه ربطی به الان داره دیدم آقا سهراب با یه دیلدو اومد تو اتاق گفتم این چیه بیخیال بشید زهرا جون . زهرا گفت نه باید مطمئن بشیم پس فردا کارتون به دادگاه و طلاق نکشه . بهم گفت داگی شو و حالت بگیر منم داگی شدم زهرا یه پماد که داخل جعبه دیلدو بود برداشت مالید به دستش دوتا انگشتشو با هم کرد تو از درد کیرم خوابید گفتم توروخدا بسه درد دارم زهرا گفت باید تحمل کنی دیدم آقا سهراب هم داره میخنده دستشو عقب جلو کرد دیدم سه تا انگشت کرد تو چون پماد هم سر کننده بود هم روان کننده دیگه کونم سر شده بود زهرا دیلدو رو چرب کرد و آروم آروم میلی متر به میلی متر فرو کرد تو کونم واقعا انگار به سیخ کشیده شده بودم حتی نمیتونستم دستامو تکون بدم فقط تونستم خودمو تو اون پوزیشن نگه دارم واقعا درد آور بود برام.زهرا گفت دیگه تموم شد الان شروع میکنم و شروع کرد عقب جلو کردن واقعا هیچ لذتی نداشت برام یک لحظه حالت اینکه دستشویی دارم بهم دست داد سریع خودمو بلند کردم رفتم دستشویی اقا سهراب هم باهام اومد گفتم نیا دستشویی دارم گفت این بار چون بار اولته این احساس داری اومد تو دستشویی بهم گفت شلنگ رو بگیر روی سوراخت دردش کمتر میشه واقعا دیگه جون نداشتم با سکوتم فهموندم که خودش بیاد تمیزم کنه اومد سوراخ شست و چند بار هم آب رو با فشار کرد تو کونم و گفت خالی کن خالی کردم اومدم تو اتاق زهرا گفت حالت چطوره گفتم خیلی بد اصلا حال نداد اصلا لذت نداشت برام. شادی بنده خدا میتونستم از صورتش بخونم که میخواد آب بشه بره تو زمین گفت مامان خواهش میکنم بسه دوباره زهرا جون شد زهرای وحشی و کسی تاب مقابله با حرفاش رو نداشت و با جمله خفه شو باید صد درصد مطمئن بشم پس فردا کارتون به دادگاه و طلاق نکشه، به من اشاره کرد بیا اینجا منم رفتم پیشش گفت داگی شو دوباره به شادی گفت دیلدو رو بکن تو کون تپلیش شادی آروم آروم دوباره چرب کرد دیلدو رو و آروم شروع کرد فرو کردن به کونم یک لحظه از لای پام گوشه اتاق رو نگاه کردم دیدم به به زهرا جون داره برای اقا سهراب ساک میزنه با صدای شادی به خودم اومدم که میگه تا ته رفت زهرا کیری که تو دهنش بود رو درآورد داد زد حالا عقب جلو کن تو کونش با عقب جلو کردن و تلمبه زدن با دستای ظریف شادی کیرم یه تکونی خورد و کیرم شروع کرد بلند شدن دست زدم به کیرم دیدم انگار هم از لحاظ وزنی هم قطری کلفت شده واقعا بهم حال داده بود و کیرم راست راست شده بود دیدم زهرا گفت سهراب به پشت بخواب تا بیاد رو کیرت به همین سادگی داشت اولین کیر زندگی میرفت توی کونم واقعا جرات اعتراض نداشتم سهراب کامل لخت شد و خوابید رو زمین و کیرش رو هوا مثل برج پیزا آماده بود برای ورود به کونم و شادی دیلدو رو از کونم درآورد دست زدم سوراخ دیدم باز باز اما کیر واقعی کجا دیلدو کجا آروم نشستم رو کیر سهراب سرش رفت تو واقعا داشتم با بند بند بدنم هم لذت و هم فرو رفتنش رو حس میکردم هرچی به آخر می‌رسید کیر سهراب کلفت تر میشد و بالخره موفق شدم بشینم تا ته روی کیرش اقا سهراب گفت خودت عقب جلو کن منم دیگه کنترل دست خودم بود آروم آروم بالا پایین میشدم واقعا لذت زیادی داشت یه نگاه کردم دور اطرافم دیدم شادی داره با کسش ور میره زهرا کامل لخت شده و من رو کیر پدرزن دارم بالا پایین میشم سهراب شروع کرد با کیرم بازی کردن میگفت خوب چیزی داری باید امتحانش کنم گفتم حتما بهت تقدیم میکنم تو اوج لذت بودم یه کیر داغ کلفت تو کونم بود واقع پروستاتم رو عالی تحریک کرده بود تند تند داشتم بالا پایین میکردم خودمو و قربون کیر سهراب میرفتم میگفتم اوفففف چه داغه قربون کیر داغت چه کلفته دیدم مادر زنم گفت نوبت منه بیا اینجا از رو کیر اقا سهراب بلند شدم رفتم پیش زهرا و شروع کردم لب گرفتن بعد شروع کردم خوردن سینه هاش واقعا سینه های بزرگی داشت بعد حالت ۶۹ شدیم رفتم سراغ کسش شروع کردم لیس زدن در حین خوردن کسش دیدم زهرا میگه رو کیر کوچولو سهراب چه بالا پایینی میکردی کیر فقط کیر خودت دیدم تا ته میکنه تو حلقش تا مرز بالا آوردن تو گلوش نگه میداره بعد درمیاره واقعا وارد بود انگار کلا تو زندگیش معلم سکس بوده تا مدیر بانک بلند شد دیدم داره جیغ میزنه میگه منو بکن زودتر با کیر کلفتت منو بکن تا مطمئن بشم پس فردا کارتون به دادگاه و طلاق نکشه. منم پاهاشو دادم هوا کردم تو کسش واقعا مثل وحشی ها شده بودم جفتمون هات و داغ با شکم کمی که داشت صدای تلمبه زدنم تو هوا پخش می‌شد نگاه کرم اطرافمو دیدم بله شادی رو کیر باباش نشسته داره عقب جلو میکنه با دیدن این صحنه حشری شدم مثل اسب تو کس تنگ زهرا تلمبه میزدم واقع نمیدونم چرا ابم نمیومد مثل ادمهای وحشی عقب جلو میکردم تو کس زهرا جون متوجه شدم زهرا جون با جیغ زدن ارضا شد اما من همچنان به تلمبه زدن ادامه میدادم زهرا جون گفت صبر کن من داگی بشم بکن تو کونم منم در حسرت کون گنده زهرا جون بودم کیرمو آروم آروم کردم تو کون زهرا جون زهرا داشت از لذت قربون صدقه کیرم میرفت منم دیدم واقعا کونش برای کیرم تنگه و حسابی داشتم حال میکردم به سهراب گفتم بیا کمکم اونم نامردی نکرد کیرشو که با کس شادی خیس شده بود رو کرد تو کونم دریک زمان داشتم هم مادرزن میکردم هم به پدرزن میدادم واقعا لذت زیادی می‌بردم دیگه اه ناله ام رو هوا بود زهرا دیگه داشت از گرمای کیرم میمرد کیر سهراب هم تو کونم انرژی زیادی بهم میداد میگفتم تند تر بکن سهراب جون میخوام تو کون زنت خالی کنم خودمو سهراب با تمام توان داشت تلمبه میزد تو کونم منم تو کون زهرا جون میزدم تو ابرها بودم ابم اومد تو کون زهرا جون همزمان آب سهراب هم تو کونم خالی شد شادی هم با کسش بازی می‌کرد ارضا شده بودمنم به شدت ارضا شده بودم و خیلی بهم خوش گذشته بود طوری که انگار از آسمون افتادم تو آب دریا مادر زنم گفت داماد عزیزم تو واقعا خوبی قربون کیرت برم من واقعا روز خوبی بود باورم نمیشد این اتفاقات افتاده باشه اما افتاده بود.

نوشته: داماد

بازدید 4,638

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “مراسم خواستگاری”

  1. خداوکیلی بگو چی زدی!؟ مشخصه کار سنتیه تنها نیست! ترکیبی صنعتی، سنتیه اما چی زدی که این کوسشعر به مغزت تطور کرد!!

  2. هم تکرای هم عقده نامه تخم ملخ نمی نرفتی دنبال موادتا دختر بهت می دادند تانیایی اینجا اراجیف سرهم‌کنی

  3. دوستان حسابی از خجالتت دراومدن اما آخه احمق نفهم این کصشر چجوری به که کیریت خطور کرده آخه قبل خواستگاری همش داشتی کادو های گرون میخریدی طلا و اینا بعد رفتی خواستگاری هیچی ندارم فقط یه کمر سفت دارم بعد زنتو کردی مادرزنتو کردی پدر زنت تو و دخترشو کرده فقط می‌خوام بدونم متاع مصرفیت چی بوده که همچین چیزی به ذهنت رسیده

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید