یه دوستی داشتم که خودم بهش پول قرض دادم گفت می خواد یه بیزینس راه بندازه خودش یه مقدار داشت گفت انقدرم تو بهم بدی می تونم شروع کنم 3ماهه پولتو بهت میدم قبول کردم و بهش دادم 3 ماه بعد رفتم سراغش گفت یه ماه دیگه بهت میدم نترس یه ماه یه ماه کشوندش تا یه سال که یه روز شنیدم سرطان داره و بیمارستان بستریه یه سر رفتم سراغش که بهش بگم حالا فهمیدی این پولا خوردن نداره؟ که زنش التماس کرد گفت برای یه عملش پول لازم داره و از همه فامیل هم قرض کرده و دیگه کسی بهشون قرض نمیده زنش توی بیمارستان کشیدم کنار گفت هر جور بخوای برات جبران می کنم آقا سعید گفتم من از این حرفا زیاد شنیدنم نقدا می تونی جبران کنی بیا تا بریم وگرنه وعده و وعید زیاد شنیدم گفت باشه بریم رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادم گفتم کجا برم؟ گفت هر جا که می خواید گفتم پس میریم خونتون گفت دخترم خونست بریم خونه خودتون رفتیم خونه خودم تا رسیدیم چادرشو از سرش درآورد و تا کرد و گذاشت روی مبل و نشست روی مبل منم رفتم دستشویی و شلوارکمو پوشیدم و اومدم کنارش نشستم داشت گریه می کرد گفتم چرا گریه میکنی؟ گفت تا الان اینکارو نکردم گفتم پس باید جذاب باشه لخت شدم خوابیدم روی کمرم و گفتم سرت سمت کیرم باشه و کوس و کونت سمت من و شروع کن خوردن کیرم کیرمو می خورد و منم کوسشو میمالیدم و انگشت می کردم اما سوراخ کون قرمزش هواییم کرد و داگیش کردم و آروم فرو کردم توی کونش لامصب تنگ بود وقتی تا ته فرو کردم توی کونش گفتم جووووووووون عجب چیزیه فدات بشم فریبا جونم و شروع کردم تلمبه زدن توی کونش گفتم فدای کونت بشم تو با این کونی که داری میلیونی پول به پات می ریزم فقط این کونو بده من بکنم گفت باشه بکن گفتم بگو بکن سعید جان بکن سعید جان نگفت موهاشو کشیدم و تند تند تلمبه زدم گفت باشه سعید جان باشه سعید جان آروم تو رو خدا گفتم باشه فریبا جونم آروم می کنم گفت سعید جان پول عملو میدی؟ گفتم آره بشرطی که هر چقدر می خوام از این کون بکنم گفت باشه هر چی تو بگی باورم نمیشد دارم کون به این سفیدی و خوشگلیو می کنم گریه می کرد و منم توی کونش تلمبه میزدم و لذت هامو میبردم گفتم دردت میاد فریبا؟ گفت نه گفتم پس چرا گریه میکنی؟ بیشتر گریه کرد گفتم زهرمارم نکن دیگه خانم خوشگله و بعدش تندتند تلمبه زدم و آبمو ریختم توی کونش گفتم محشری فریبا محشر حوری بهشتی خودتی گفت هیچ وقت فکر نمی کردم به یه مرد دیگه ای بدم گفتم اشکالی نداره من هرکسی نیستم من سعید خودتم و ازش لب گرفتم یه بار دیگه از کون کردمش و با هم رفتیم بیمارستان و یه مبلغی به عنوان علی الحساب پرداخت کردم و فریبا رسوندم خونه دیدم یه دختر 9 ساله داره بنام فرشته که مثله فرشته ها زیبا بود از اون روز دو سه بار دیگه فریبا بردم خونم و از کون کردمش دوستم کریم عمل شد و منم درگیر زایمان زنم شدم و پسرم سینا به دنیا اومد و درگیر اون بودم و کریم و فریبا از یاد بردم چون سینا نارس به دنیا اومد و بعدش سیاه سرفه گرفت و…
دو سه ماهی گذشت و فریبا زنگ زد گفت سعید کریم مرد بعد از مراسم کریم فریبا گفت سعید تو تنها مردی بودی که بعد کریم بهش تن دادم می خوام ماله تو باشم گفتم حاضری صیغم باشی؟ قبول کرد پول پیش خونشون گرفت یه مقدارم من گذاشتم زوش یه جا براشون اجاره کردم خارج از شهر که رفت و آمدم به اونجا کاری جلوه بدم شب اولی که رفتیم خونه جدید فرشته خیلی گریه می کرد منم بردمشون شهربازی و سه تایی تا 12شب بیرون بودیم و حتی شام هم بیرون خوردیم و فرشته توی ماشین خوابید وقتی رسیدیم خونه فرشته بغل کردم و بردم توی اتاقش خوابوندم که فریبا گفت مامان فرشته رو نمی بری بخوابونی؟ گفتم اون که حتما رفتیم توی اتاق و با همون لباسها همدیگه رو بغل کردیم گفت برای امشب ممنون روحیه فرشته بهتر شد گفتم از الان می خوام برای فرشته پدری کنم من دختر ندارم گفت چون زن داری برای من شوهری نمی کنی؟ گفتم چشم دستمو گرفت گذاشت روی کوسش گفت دیگه نوبت اینه گفتم آخ جون و انقدر کوسشو مالیدم که گفت سعید جان الان باید بکنی توش لختش کردم شورتش یکم خیس بود گفتم چه شورت صورتی دخترونه خوشگلی گفت برای تو پوشیدمش شب عروسی مونه آخه گفتم آخ جونم فدات بشم فریبا جونم و کوسشو از روی شورت بوسیدم و شورتشو دراوردم و کیرمو کردم توی کوسش بطور باورنکردنی کوسشم تنگ بود حتی از کوس زنم شب عروسی تنگ تر بوسیدمش گفتم خیلی دوست دارم فریبا گفت منم همینطور گفتم از اون روزی که آوردمت خونه و از کون کردمت دوست داشتم ماله من باشی گفت منم خیلی دوست داشتم که اولین مردی بودی که بهش دادم جز کریم گفتم خوش به حال کریم اصلا بهت نمیومد چنین چیزی داشته باشی یادته چقدر گریه کردی واسه کون دادن؟ که بازم گریه کرد گفت اون زمان هیچ نسبتی نداشتیم و بهت دادم گفتم الان زنمی و میکنمت بهم گفت سعید تو دیگه تنهام نذار بمون پیشم گفتم من تا ابدیت بکنت میمونم قول میدم و تند تند توی کوسش تلمبه زدم و آبم اومد و ریختم توی کوسش اون شب تا صبح با هم حال کردیم و ناهار سه تایی رفتیم بیرون دو سالی گذشت و گفتم من یه دختر می خوام به زیبایی خودت گفت قول دادی ازم بچه نخوای و بابای فرشته باقی بمونی گفتم بابای فرشته هستم اما یه پسر دارم سینا زنم دیگه بچه دار نمیشه یه دختر می خوام سحر که اسمش به سینا بیاد به زور راضیش کردم و قبول کرد و حاصل لذت های تمام نشدنی و سیری ناپذیری از فریبا شد یه پسر که واقعا از اومدنش خوشحال نبودم و اسمشو گفتم خود فریبا انتخاب کنه که فرزاد انتخاب کرد که به اسم فرشته بیاد فرشته هم روز به روز خوشگل تر میشد و بزرگتر و منم خیلی دوستش داشتم چون تنها دختر بود.
دو سه ماهی گذشت و فریبا زنگ زد گفت سعید کریم مرد بعد از مراسم کریم فریبا گفت سعید تو تنها مردی بودی که بعد کریم بهش تن دادم می خوام ماله تو باشم گفتم حاضری صیغم باشی؟ قبول کرد پول پیش خونشون گرفت یه مقدارم من گذاشتم زوش یه جا براشون اجاره کردم خارج از شهر که رفت و آمدم به اونجا کاری جلوه بدم شب اولی که رفتیم خونه جدید فرشته خیلی گریه می کرد منم بردمشون شهربازی و سه تایی تا 12شب بیرون بودیم و حتی شام هم بیرون خوردیم و فرشته توی ماشین خوابید وقتی رسیدیم خونه فرشته بغل کردم و بردم توی اتاقش خوابوندم که فریبا گفت مامان فرشته رو نمی بری بخوابونی؟ گفتم اون که حتما رفتیم توی اتاق و با همون لباسها همدیگه رو بغل کردیم گفت برای امشب ممنون روحیه فرشته بهتر شد گفتم از الان می خوام برای فرشته پدری کنم من دختر ندارم گفت چون زن داری برای من شوهری نمی کنی؟ گفتم چشم دستمو گرفت گذاشت روی کوسش گفت دیگه نوبت اینه گفتم آخ جون و انقدر کوسشو مالیدم که گفت سعید جان الان باید بکنی توش لختش کردم شورتش یکم خیس بود گفتم چه شورت صورتی دخترونه خوشگلی گفت برای تو پوشیدمش شب عروسی مونه آخه گفتم آخ جونم فدات بشم فریبا جونم و کوسشو از روی شورت بوسیدم و شورتشو دراوردم و کیرمو کردم توی کوسش بطور باورنکردنی کوسشم تنگ بود حتی از کوس زنم شب عروسی تنگ تر بوسیدمش گفتم خیلی دوست دارم فریبا گفت منم همینطور گفتم از اون روزی که آوردمت خونه و از کون کردمت دوست داشتم ماله من باشی گفت منم خیلی دوست داشتم که اولین مردی بودی که بهش دادم جز کریم گفتم خوش به حال کریم اصلا بهت نمیومد چنین چیزی داشته باشی یادته چقدر گریه کردی واسه کون دادن؟ که بازم گریه کرد گفت اون زمان هیچ نسبتی نداشتیم و بهت دادم گفتم الان زنمی و میکنمت بهم گفت سعید تو دیگه تنهام نذار بمون پیشم گفتم من تا ابدیت بکنت میمونم قول میدم و تند تند توی کوسش تلمبه زدم و آبم اومد و ریختم توی کوسش اون شب تا صبح با هم حال کردیم و ناهار سه تایی رفتیم بیرون دو سالی گذشت و گفتم من یه دختر می خوام به زیبایی خودت گفت قول دادی ازم بچه نخوای و بابای فرشته باقی بمونی گفتم بابای فرشته هستم اما یه پسر دارم سینا زنم دیگه بچه دار نمیشه یه دختر می خوام سحر که اسمش به سینا بیاد به زور راضیش کردم و قبول کرد و حاصل لذت های تمام نشدنی و سیری ناپذیری از فریبا شد یه پسر که واقعا از اومدنش خوشحال نبودم و اسمشو گفتم خود فریبا انتخاب کنه که فرزاد انتخاب کرد که به اسم فرشته بیاد فرشته هم روز به روز خوشگل تر میشد و بزرگتر و منم خیلی دوستش داشتم چون تنها دختر بود.
نوشته: بابای بچه ها
8 پاسخ به “فریبا، حوری بهشتی که دیر شناختم”
به قول اوندوستمون چرندیات ذهن بیمار یک راس جقی عقدهای کص ندیده
از ۲خط اول داستانت معلومه کلا زر مفت بوده مجبورید مگه اخه چرند بنویسید
خودت یبار بخون کوسشعراتو ببین باورت میشه عوضی
ی نفر چطور حاضر میشه نهایت پست فطرتی و نامردی که یک انسان میتونه داشته باشه را راحت بگه که انجام داده که بره بالای سر یک بیمار سرطانی که داره می میره و بجای کمک و دلداری دادن به زنش و اون دختره بیچاره که نگران از دست دادن پدرش و تو لحظه مثل یک گراز به فکر تصاحب اون زن بدبخت درمانده باشه بخاطر شهوت خودش حتی اگر آن مرد پولشو خورده باشه،تو اگر مرد بودی باید تلاش میکردی و کمکش میکردی و بعد از اینکه درمان نتیجه نداد و فوت کرد اگر اون زن خودش راضی بود باهاش بخوابی کار بدی نکردی،ولی ی خواهش دارم ازت اینکه واقعا در حق اون دختر پدری کن و خدای نکرده ازش سو استفاده جنسی نکنی که خیلی ظلم در حق یک دختر یتیم
چقدر پستی واقعا از ضعف یه انسان سواستفاده کردی . موندم چطور راست کردی تو اون شرایط اون زن. فقط میتونم بهت بگم پپپپسسسستتتتت
هااااع؟؟??
خوبه هم دیسلایک کردن
عقده های کون دادنهای بچگیت رو سر اون بیچاره درآوردی؟؟