فرشته (۱)

من و خواهرم دوقلوی ناهمگون هستیم . پسر و دختر اما دوقلو . مادرم میگفت دکتری که من رو زائوند میگفت پسرت قوی و قهرمانه چون ظاهرا ماهها خواهرشو حمل میکرده مبادا خواهرش خسته بشه . اخه وقتی بدنیا اومدم من زیر بودم و خواهرم قلمدوشم و من نیم ساعت زودتر بدنیا اومدم . مامانم میگفت از همون شیرخوارگی یا چند ماهگی قوی بودی و زورگو و پرخور . میگفت با سابقه بدی که من داشتم , هما (خواهردوقلوم) رو میزاشته اون سر اطاق روی بالشت و منو رو این سر اطاق چهار پنج متر دورتر . اخه خونه های قدیمی اطاقای بزرگی داشتند . میگفت اون موقعها شیشه شیر بچه هم نبود و هرشیشه خالی که پستونک به سرش میخورد رو میجوشوندن که استرلیزه بشه و شیر میریختند توش به بچه میدادند . پستونکهاهم لاستیکی بود و کش میومد و تا چند سایز شیشه بهش میخورد . میگفت تو سابقت بد بود . اول حسابی بااشتها و با مکشهای قوی شیر خودتو باسرعت تموم میکردی و خیلی با عشق شیر میخوردی و تمام مدت خوردن قورت و قوورت میکردی و بنوعی برای خودت اواز میخوندی و سرمست میشدی و در تمام مدت نوشیدن شیر خودت چشمهات به اونطرف اطاق به شیشه شیر هما بود که خیلی ضعیف مک میزد و درمدتی که اون بخواد شیششو تموم کنه تو می تونستی ده تا شیشه شیر دیگه بخوری . اون موقع ها تهران خنک بودو کمترخونه ای کولر داشت و بیشتر از پنکه استفاده میشد واسه همین اکثرأ پنجره هارو که اغلب دو در و قدی بود باز میزاشتن برای ورود هوای تازه . تو به محض اینکه شیرت تموم میشد و در مکشهای اخر بجای شیر هوای داخل شیشه ی خالی میومد تو معدت عصبانی میشدی و با ضرب شیشه شیرتو پرت میکردی که غالبأ از یکی از پنجره های اطاق میوفتاد تو حیاط و خورد میشد و من با شنیدن صداش میدونستم چه خبره و از تو اشپزخونه که تو زیرزمین بود تا خودمو برسونم بالا کار ازکار گذشته بود چون تو باسرعت مثل تمساح غلت میزدی و خودتو به هما میرسوندی و محکم شیشه شیرشو از دستش میکشیدی و مثل برق قورت و قورت میخوردی و صدای گریه هما خونه رو ورمیداشت . هرگز یاد ندارم که تو گریه کرده باشی حتی وقتی دکتر واکسناتو میزد متعجب میشد , چون فقط چشماتو درشت میکردی و زول میزدی بهش . روی همین اصل خیلی زود دوبرابر خواهرت هما شدی . هردو زیبا و دوست داشتنی بودین . هما ظریف سفید و زیبا و تو درشت و بانمک و تو دل برو . تمام همسایه ها و فامیل عاشقت بودن و مرتب با گونیهای شیشه خالی برای تو که دائم پرتشون میکردی و میشکستی میومدن خونمون برای دیدن شیرخوردن تو و هی قربون صدقت میرفتن و بغلت میکردن . اصلا قریبی نمیکردی و بغل همه میرفتی , برعکس هما که فورأ گریه میکرد و فقط به خودم عادت داشت . بعضی وقتها عین سینما ده تا از بچه های محل اومده بودن تو و شیرخوردن تورو تماشا میکردن و منتظرپرت کردن شیشت و لحظه قاپ زدن شیشه هما بودن و از خنده روده بر میشدن و همسایه دیوار به دیوار هم اکرم خانم از شنیدن شکستن شیشه شیر بلند میگفت ای جانم همایون قهرمان . قربونت بره خاله . همش میگفتن همایون ضد ضربه هست و قهرمانه و به بهانه ازمایش هربلایی سرت میاوردن و توی خرهم صدات در نمیومد . مثلا میگفتن وشگونش بگیریم ببینیم دردش میگیره گریه کنه ؟ یا دستشو فشار بدیم ببینیم صداش درمیاد ؟ این وسط فرشته دختر منصوره خانم همسایه روبرویی بود که خیلی مواظبت بود و از چنگ بچه ها نجاتت میداد . فرشته که فوق العاده هم زیبا بود عاشق تو بود . کلا منصوره خانم چهارتا دخترداشت یکی از یکی خوشکل تر و فرشته دختر کوچیکه بود .فرشته هفت سال ازمن بزرگتر بود و مامانم و مامانش میگفتند همش تورو بغل میکرد و میبوسید و میگفت من منتظر میشم تا تو بزرگ بشی و باتو ازدواج کنم . مامانم و منصوره خانم هردو میخندیدن و میگفتن خنگه تا اون موقع که همایون بزرگ بشه تو دو تا بچه هم داری ! فرشته با ناراحتی و بغض میگفت غیرممکنه . هرچی بزرگتر میشدم علاقه فرشته به من و بالعکس من به فرشته بیشتر میشد . مخصوصا که بیشتر جاها که مامانم میخواست بره , چون دوتا بچه همراهش دست و پا گیر بود و هما به هیچ وجه ازش جدا نمیشد , منو میذاشت خونه منصوره خانم یابهتر بگم پیش فرشته که هم اون وهم من از خدامون بود و عجیب به هم انس گرفته بودیم . به حدی که وقتی من اوریون گرفته بودم و دکترا میگفتند خطرناکه و باید از بچه ها دور باشه چون واگیرداره , فرشته تمام این دوران یک ماهه نقاهت من از پشت پنجره اطاقش که طبقه بالای خونشون که درست روبروی حیاط ما بود اشک میریخت و مامانم منو کنارپنجره حیاط میخوابوند تا فرشته منو ببینه و کمتر غصه بخوره . منم متقابلأ وقتی شیش , هفت سالم بود اگه فرشته که دیگه یه دختر سیزده چهارده ساله بود و میخواست بره خرید بقالی یا مغازه باهاش میرفتم که بهش پسرا متلک نگن . اخه من درشت بودم و تو هفت سالگی اندازه یه پسر ده , دوازده ساله بودم .کلاس اول که بودم تو نونوایی فرشته رو دیدم و باهم برگشتیم خونه و توراه یه پسر نوجوون با دوچرخه افتاد دنبالمون و من دیوونه شدم و چنان از رو دوچرخه پرتش کردم زمین که دستش دررفت و با لقد میزدم توپهلوهاش که پامو گرفت کشید و خوردم لب جوب و زیر چونم سوراخ شد وبرعکس همه که انتظار داشتند من گریه کنم , بلند شدم و با لقد زدم تو سر پسره که هنوز رو زمین نشسته بود و با چونه خونین فرارکردم . فرشته سفید بود با چشمهای مشکی درشت و زیبا و قد بلند و هیکل تراشیده و کشیده درست مثل مادرش . فوق العاده زیبا بود . یکبار یادم نیست چهار پنج ساله بودم یا بیشتر , فرشته هم سیزده چهارده ساله . مامانم منو گذاشت پیش فرشته و بعد از ساعتی منصوره خانم هم کار داشت و رفت بیرون و کسی دیگه بجز من و فرشته خونشون نبودیم . خواهراش ازدواج کرده بودن . خلاصه فرشته منو برد تو اطاقش و هی بغلم میکرد روی خودش میخوابوند و میگفت خوشگلم پس کی بزرگ میشی من زنت بشم و لبامو میبوسید و ازم لب میگرفت که اون موقع برای من مثل بازی بود ولی بزرگتر که شدم فهمیدم که واقعأ بهم حس داشت . منو لخت کرد فقط شورت پام موند و خودشم لخت شد . بی نهایت زیبا شد وقتی لخت شد و موهاشو ریخت دورشونه هاش . هرگز یادم نمیره بغلم کرد روخودش و لبامو میبوسید و میک میزد و سفت به خودش فشار میداد .

دیگه از هشت , نه سالگی منو پیش فرشته نمیزاشتن چون جثم بزرگ شده بود اندازه یه سیزده , چهارده ساله . فقط چند بار من و هما رو برد سینما . ولی هر هفته یکبار هم شده یا تو کوچه همدیگرو میدیدیم و یا میومد خونمون و میگفت خاله دلم برای نامزدم تنگ شده و همه به شوخی می گرفتند . تا اینکه هفده هجده ساله شد و کم کم پای خواستگارها به خونشون باز شد . اما فرشته صریحأ میگفت من ازدواج نمیکنم و منتظر همایون میمونم بزرگ بشه ! اوایل مادر پدرش فکرمیکردن اینو بهونه کرده تا شوهر نکنه ولی کم کم متوجه شدند که اون جدی میگه . جالب اینکه برای مامانم هم سؤال شده بود و چند بار که از من پرسید بزرگ شدی میخوای ازدواج کنی ؟ گفتم بله با فرشته . اینجا بود که هردو خانواده به عمق فاجعه پی بردن و سعی در دوری ما کردند . منصوره خانم دوماه دوماه فرشته رو میبرد باغی که تو افجه داشتند ( روستایی در لواسانات) . اخه اونا وضع مالی نسبتا بهتری داشتند . فکر میکردند شاید چاره بشه که نشد . حتی بردنش پیش روانپزشک . نتیجه : هیچ مشکل روحی نداره . فقط یه نوع دلبستگی و علاقه شدید همین . ولی هیچ کس نمیتونست حضم کنه حتی خود من . اخه من کوچک تر بودم و علاقه شدیدرو حس میکردم ولی هیچ شناختی از عشق نداشتم تا اینکه من هجده ساله بودم که به مفهوم عشق پی بردم . مدتها بود که خانواده فرشته به توصیه روانپزشک بی خیال شده بودند و فعلا برای ابروشون هیچ خواستگاری رو قبول نمیکردند . فرشته که یه دختر 25 ساله شده بود و به قولی دیگه مدتها بود که ساعت بیولوژی بدنش به تیک تیک افتاده بود و میگفت داره دیر میشه و اغوش یه مرد رو می خواست . اخه اون زمان شاید کمتر از یک درصد دخترها پاشون به دانشگاه میرسید و بیست سالگی صددرصد ازدواج کرده بودند . یه روز که پدرش برای جراحی روده بیمارستان بستری شده بود و مادرش رفته بود بیمارستان تا شب پیش پدرش بمونه , فرشته تو کوچه منو دید و ازم خواست برم پیشش وقتی رفتم خونشون دیدم که فرشته بالباس خواب بدن نما ارایش کرده درو باز کرد و یه راست منو برد اطاقش . دستشو حلقه کرد دور گردنمو گفت من دیگه تحمل ندارم و میخوام با تو همبستر بشم حتی اگه به قیمت جونم باشه چون به هر حال من به جز تو با هیچکس دیگه ازدواج نمیکنم . گفت منو دوست داری یا نه ؟ با تمام وجودم میخواستم بگم بله . ولی زبونم بند اومده بود و هیچی نمیتونستم بگم . دومرتبه اینبار با چشمهای اشک الود گفت میگم منو دوست داری ؟ باز زبونم بند اومده بود و زل زده بودم تو چشمهای منتظرش که نگاهش ازسکوت من نمناکتر و خشمناکتر شد و انگار داشت با سرعت نور خرد و شکسته میشد که فریاد زد پس برو بیرون و هرگز برنگرد . با پاهای لرزون برگشتم و از اطاق اومدم بیرون به طرف پله ها به پایین و لب پله اول بود که به مفهوم عشق پی بردم و صدها صدا و سوال تو مغزم میپیچید از اینده از زندگی از شرایط الانمون و ازاینکه من هنوز یه نوجوونم و توانایی شروع یه زندگی مشترکو ندارم . اما پس تکلیف عشق چی میشه ؟ نتونستم پله رو بیام پایین . چون فهمیدم عاشقم . با سرعت برگشتم تو اطاقشو بغلش کردم و لبامو به لباش قفل کردم و تا نیمه شب تو بستر عشق بودیم و بی دریغ عشقشو به من هدیه کرد . هردو ناشی بودیم اما زیباترین و پراحساس ترین سکسی بود که درتمام عمرم تجربه کردم . برعکس اینکه همش از بعدش میترسیدم انگار ازاد شده بودم و احساس سبکی میکردیم و میخواستیم پرواز کنیم . خیالمون راحت شده بود که برای همیشه مال هم شدیم . از چهارده سالگی پدرم بنا به درخواست خودم که علاقه زیادی به کشتی داشتم منو باشگاه ثبت نام کرد و خیلی زود داشتم یه کشتی گیر نوجوان خوب میشدم که پدرم به توصیه مربی اومد باشگاه کشتی منو ببینه که چون درشت بودم تقریبا تمام حریفهام چندسالی ازمن بزرگتر بودن و چون طبیعت کشتی پیچیدن بدنها به هم هست پدرم اصلا از این وضع خوشش نیومد و ازم خواست که به یه ورزش رزمی یا بکس که با هم از دور مبارزه میکنند رو بیارم و من ناچار بکس رو انتخاب کردم و یکسال بکس کار کردم تا بکس چینی وارد ایران شد و من جذب این ورزش شدم . بقدری علاقه مند شدم که یکساله اماده مسابقات نوجوانان شدم و تقریبا تمام مسابقاتم رو بردم و این ورزشی بود که فوقالعاده بدن رو تراشیده و ورزیده میکرد و تمرینات سختی داشت که برای من اسون و شیرین بود و بقدری هیکلم قشنگ شده بود که تو خیابون خیلی دخترا بهم چشم میدوختند . وقتی که با فرشتم عشق بازی کردم همش دست به سینه و بازوهام میکشید و محو تراش بدنم بود. و با تمام وجود منو دراغوش میکشید . بافرشته قرارگذاشتیم که با خونوادم درمیون بزارم که بیاییم خواستگاریش . البته اون زمان ازدواج در اون سنین خیلی هم غیر طبیعی نبود . چیزی که غیر طبیعی بود اینکه یه پسر جوون با یه دختر 7 سال از خودش بزرگتر ازدواج کنه . البته ظرافت و زیبایی فرشته از یک طرف و درشتی و روحیه مردونه و خشونت من از طرف دیگر این فاصله رو خیلی نامحسوس کرده بود و اگر کسی نمیدونست فکر میکرد ما همسنیم . ولی مسئله باور و فکر پوسیده جامعه بود و الا کمتر زوجی به خوشبختی ما پیدا میشد . به هر حال ما با زور خانوادهارو متقاعد کردیم و چون سالها همدیگرو میشناختند نیازی به نامزدی ندیدند و پدر فرشته گفت قول من کافیه البته به شرط اینکه همایون سربازیشو بره و مرد بشه و برگرده مشغول به کار که شد قبوله . چون وضع مالی پدر منم بدک نبود نگران نبود میدونست بابام در نهایت در مغازش دستمو بند میکنه ! رفتن من سربازی همانا و شروع جنگ ناگهانی همانا ! البته به دلیل جثه وجنم ورزشکاریم خیلی زود شدم پاس بخش و خصوصأ انبار مهمات که مسئولیتم حفاظت از اسلحه خونه و انبار مهمات بود تو پادگان هوایی تبریز که بعد اموزشی انتقالم دادند اونجا ! و هرگز به جبهه نفرستادنم . وجودم اونجا لازم تر بود ولی در تمام مدت سربازی فقط 6 ماه اول دو بار بهم مرخصی دادن رفتم تهران و فرشته رو دیدم و دیگه تا اخر سربازی و اضافه خدمت به دلیل شرایط جنگی نتونستم مرخصی بگیرم بیام فرشته رو ببینم . تو سربازی با دو تا سرباز دیگه از جنوب رفیق شدم که رزمی کار بودند و دورادور منو میشناختند ولی اونا کونگفوکاربودند و برنامه داشتند بعد از سربازی برن اونور اب . میگفتند با یه مربی ایتالیایی که تو نیروگاه قم کار میکنه و مهندس هم هست برنامه ریزی کردن برن ایتالیا و ازاونجا هم ببرشون امریکا . به من گفتن اگه بخوای باهاش راجع به تو هم صحبت میکنیم . تو که اگه بری چندساله پشت خودتو بستی ! تو امریکا بازار بوکس چینی و کشتی کج داغ داغه . حسابی پول میسازی .

ادامه…

نوشته: الف . ع

بازدید 19,879

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “فرشته (۱)”

  1. خخخیادم رف بگم تو یه کونی هسیمن اگه یه فرشته اینجوری داشتم زمین و زمان و …منکر میشدم اونوقت تو رفتی سربازی خمینی کسکش قاتل دزد

  2. جالبه داستانت . زندگی مثل یه طنابه که باید کره بخوره تا بالا بری ! گره اول متقاعد کردن والدین فرشته بود . گره دوم سربازی تو جنگ و سالم برگشتن . لابد گره سوم هم امریکا رفتن برای ساختن اینده زندگیتون و تنها گذاشتن فرشته . ولی خوب اگه این گره ها تو زندگی نباشند کجارو مهار کنی تا از طناب زندگی بری بالا ؟لایک

  3. گوهری پسر گوهر ???خوشحال میشم بیای تلگرام صحبت کنیمنه گی ام و نه درباره معاشقه ازت چیزی نمیخوام بپرسممنتظرتم گیل مرد ??Ashna_1414

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید