فرشته‌ی زندگی من

سلام به همه خوبان‌.‌منصور هستم و الان دیگه بالای۳۰وچندسال دارم…لیسانس شیمی غذایی دارم.‌اما شغلم عطاری هستش.‌چون شغل آبا اجدادی ماست.‌دوستان ماجرای زندگی واقعی خودمه…اسامی مهم نیستن که واقعی هستن با ساختگی ماجرا مهمه که زندگی خودمه البته مال چندسال قبله…من نوه پسری کوچیک پیرحسین حکیم بودم.پدرم حاج حسن هم حکیم گری می‌کرد و میکنه اما الان خونه نشینه…خدا بعد ۴تادختر منو به ضرب و زور و دعا و نذر بهشون داده…البته خودشون میگن…پدر و مادرم مذهبی هستندیعنی خانواده خر مذهبند…وقتی پدرم۴۴سالش بود خدا منو بهش داده…اسم دختر بزرگش خواهر بزرگم منصوره است دبیره…بقیه رو ولشون کن…اسم منو هم منصور گذاشت…اما داستان من از۲۶سالگیم شروع میشه که هر چی میگفتن ازدواج کن من گوش نمی‌دادم… چون ازین دخترهای چادری که برام انتخاب میکردن بدم میومد…خلاصه که یکی از دوستان دوران دانشگاهم تولدش بود.توی۱باغ گرفته بودن…منو هم دعوت کرد…من دوران دانشجویی کم و بیش مشروب خورده بودم…ولی دود اصلا…توی تولد محشر کبری بود چقدر دختر زیاد بود.اقا بدبختی آخر مجلس ساعت۱۲شب رد بود…گشت ارشاد و مفاسد ریختن و همه رو با ماشینهامون جلبمون کردن…آقا من مونده بودم چکار کنم…دوماد وسطی ما سرهنگ تمام بود…به سربازه آرومی پولی دادم گفتم زنگ بزنه بگه برادر زنش اینجاست…طفلی بچه باحالی بود و زنگ زد…اون هم رسید…با خواهرم…گفتم اینو چرا اوردیش.گفت وقتی شنید اومد…این معصومه خواهر وسطی من خیلی مذهبی و قرشماله…آقا تا فهمید کمی مست هم هستم…هیچچی دیگه منو بدجور پیش پدر مادرم خراب کرد…آخه بابام و پدربزرگم خیلی بهم می‌رسیدند…ماشین خوب آپارتمان خوب مستقل داشتم…اینها حسودی میکردن‌‌…توی خونه دعوای بدی با مادرم کردم…و پدرم بهم بدو بیراه گفت…من هم سوییچ وکلیدها رو دادم بهشون در آپارتمان خودمو قفل کردم و کلیدشو دادم منصوره.و بدون اینکه بهشون بگم با قهر رفتم عسلویه…بخدا۴ماه بود هیچکس ازم خبر نداشت بغیر بهمن رفیقم…تا اینکه بهم زنگ زد منصور حال پدر بزرگت خوب نیست برگرد…مستقیم رفتم بیمارستان…پیرمرد تا منو دید بلند شد.چندبار دستشو بوسیدم منو بوسید…گفتم نگو برگشتم…آقاجون… گفت عزیز پسر من بخاطر تو حالم بده.‌.میخواستم با پدر مادر و عمه هات بریم حج ولی حالم خراب بود بچه ها میگن تو نیا…گفتم غلط می‌خورند… خندید.گفت بی‌شعور پدرت هم میگه…گفتم خودم خوردم…بیشتر خندید.تا صبح پیشش بودم.دکتره تاصبح معاینه اش کرد گفت حاجی ایوالله حالت خوبه ها…گفت آخه یوسف گمشده ام برگشته…دکتره باهام صحبت کرد که پیر مرد فشارش بالاست تو رو دیده خوب شده…خلاصه که پدرم تا منو دید…گریه کرد بامعرفت منو انداختی رفتی…گفتم بابا جون تو بخاطر دخترهات و دامادات منو خرابم کردی.من هم رفتم خودم کار کنم…تا زندگی بسازم…دیگه منت کسی روی سرم نباشه که سوییچ ماشین و مغازه ازم بگیرند.‌الحمدالله الان توی عسلویه مهندسم و درآمدم خوبه…گفت بخدا اگه برگردی اونجا منو تنها بزاری حلالت نمیکنم…خلاصه که موندگار شدم پیشش،،البته برگشتم عسلویه تقریبا۱ماهی کشید تا تسویه کنم و بیام خونه…ولی پدرم همون موقع قبل رفتنشون به حج…کلی ملک و املاک رو مخفیانه به پیشنهاد پدر بزرگم بنامم زد…حتی مادرم هم نمی‌دونست…۲روز بود که از عسلویه برگشته بودم که رفتند حج و من موندم و۴تا مغازه که۲تاش که عطاری بود باید خودم میچرخوندم…دوتا کرایه داده بودیم.‌روی مغازه ها آپارتمان مادرم اینها بود…بالای اون سوئیت ۸۰متری خودم بود.که چند ماه بود کلید توش ننداخته بودم…و حتی کلیدش رو هم از منصوره نگرفتم…دلم برای پلی استیشن خودم…ماهواره‌ ام…سیستمم…تخت خودم…کلا زندگی مجردی خودم تنگ شده بود…بعد کلی مهمون و مهمون بازی که بدرقه حجاج بود جهت خداحافظی…همه برگشتن سر خونه زندگی خودشون…از فرودگاه برگشتیم.رفتم کلید سوئیت خودمو از روی جاسوئیچی خونه برداشتم رفتم بالا…البته کلیدهایی که دست مادرم بود وکه همیشه میومد تر و تمیز می‌کرد… نه اونی که دست منصوره بود…رفتم.بالا…آخ خدا چقدر تمیز بود گفتم دمش گرم مامان جون…چقدر مرتبه…سریع رفتم اتاقم…لخت شدم و رفتم حموم…چقدر تمیز و مرتب بود و کلی هم شامپو صابون عجیب توش بود…رفتم توالت دیدم در سطل زباله بازه و توش نوار بهداشتی هست…با خودم گفتم کدوم احمقی اومده بالا سرویس…حالم بهم خورد…رفتم حموم دوش گرفتم…توی رخت کن…توی زنبیل لباس چرکها دیدم لباس زنونه هست…شورت و کرست دامن بود‌‌…گفتم خاک تو سرت منصوره که از اعتمادم سواستفاده کردی…عصبی شدم…گفتم شب برم کلیدمو ازش بگیرم…اومدم بیرون توی کمد دیواری در کشو لباسامو باز کردم مرتب سرجاشون بودن.رب دشامبر خودمو برداشتم…و پوشیدم.‌شورت هم نداشتم…البته دوستان تعریف از خود نباشه تا دلتون بخواد منصور کوچیکه خوش قدوبالاست.با همون ربدوشامبر که تنم بود آهنگ ملایمی هم
گذاشتم و روی تخت بدون شورت خوابم برد گفتم غروب بود.نمیدونم چقدر خوابیده بودم که وقتی از صدای جیغ بلند شدن لامپ اتاق.روشن بود دور و اطرافم رو نگاه کردم خبری نبود بلند شدم لباس بپوشم دیدم از توی هال صدای حرف زدن میاد.خوب دقت کردم دیدم خانمی بود میگفت…وای منصوره فک کنم داداشته…توی اتاقش لختی خوابیده روی تخت فقط حوله تنش بود…مگه نمیدونه سوئیت دست من و فرشته است…نفهمیدم اون چی گفت فقط شنیدم این میگفت باشه باشه قطعش میکنم…من تندی لباس پوشیدم…گوشیم زنگ خورد.منصوره آبجیم بود…جواب دادم گفت داداش تو رو خدا از اون خونه بیا بیرون.گفتم بعدا واسه چی…از خونه خودم بیام بیرون…؟؟گفت بخدا تو که نبودی من از مامان اجازه گرفتم سوئیت رو دوماه دادم به دوستم و دخترش اومده شهر ما بره دکتر مریضه…گفتم بیخود کردی سوئیت منو که کل لوازم شخصیم داخلشه دادی مردم…به من چه که مریضه.من بهت اعتماد کردم…لعنتی الان مث سگ میندازمشون بیرون…همه شون میدونستند که بخاطر اون ۴ماهی که با پدرم قهر بودم و ندیده بودمش…و بیماری پدربزرگم از همه خواهرام متنفر بودم…چون باعث و بانیش سوسه اومدن اینها جلوی پدر مادرم بود…گفت تو رو خدا داداشی منو خراب نکن…من گوش ندادم و چون بلند حرف میزدم صددرصد صدامو شنیده بودن…از قصد تیپ خوب زدم و عطر و ادکلن زدم اومدم بیرون حتی بدون یالله گفتن…فک کردم زنه تنهاست.‌نگو با دخترشه،،زنه سرپا بود تا اومدم بیرون…گفت سلام آقا منصور.‌گفتم علیکم سلام ببخشید شما؟؟توی خونه شخصی من چکار میکنید؟کی اصلا به شما کلید داده؟گفت بخدا من دوست دوران دانشگاهی آبجی منصوره شما هستم دو ماهی اومدم اینجا برای شیمی درمانی. جا مکان نداشتم…جایی رو هم بلد نبودم .منصوره با اجازه پدرتون کلید آپارتمان رو بهم داد…من هم بدون خجالت و بلانسبت…گفتم منصوره گوه خورده مگه از کیسه خلیفه میبخشه…اینجا خونه و آپارتمان شخصی منه…منصوره دلش مهمون میخواد تو رو ببره خونه خودش…به اون بزرگی…چند وقتی نبودم نمیدونم چی دوره ای شده…همون لحظه صدای زنگ در اومد…منصوره بود.‌دکمه در رو زدم اومد بالا…خانومه ساکته ساکت بود…من اصلا متوجه پشت سرم نبودم…خواهرم اومد داخل گفت داداش تو رو خدا حرف زشتی که نزدی؟گفتم چرت و پرت نگو مهمون داری واسه خودت داری زود باش تخلیه کن…گفت لوس نشو منصور تو که اینجوری نبودی.‌گفتم شدم…شما کردین…مقصرش شما بودین…الان هم هیچچی به من ربط نداره…گفت اصلا هم نمی خوام برن بیرون.‌خونه باباست…گفتم محض اطلاع و کون سوزی ۴تا خواهر گفته باشم…بابا و بابا بزرگ قبل سفر حج کل ساختمون رو با دوتا مغازه و باغ بزرگه بالا و ماشین خودمو زد بنامم…پس مالک الان روبروی شما ایستاده…انگار آب یخ ریخته باشند روی مارس موند…گفتم ها چی شد…فک کردین برای حاج بابا سوسه بیایید و منصور رو خراب کنید به تمام ارث و میراث دست پیدا می‌کنید… زرت…‌گفت نوش جونت داداش جون…این هم شانس ماست…گفتم نترسید اینقدر مونده که شما۴تاهم به نون و نوایی برسید…گفت آره ته مه هاش…‌لش و لوش ها مونده…گفتم بمن ربطی نداره مشکل الان رو حل کن…از کی اجازه گرفتی…من توی خونه فقط به تو اعتماد کردم…دیدی لیاقت نداری…گفت منصور من خواهر بزرگتم ها…اینها الان مهمون من هستند و چند روز دیگه میخوان برگردن…خونه من تمام فامیل شوهرم ریختن اینجا نمیشه ببرمشون اونجا…اگه نه منت تو رو نمی‌کشیدم.گفتم این همه هتل و مهمون خونه…گفت وای منصور چقدر بد شدی…گفتم شما منو بد کردین…پیش همه خرابم کردین آبرومو بردین…گفت داداش بخدا معصومه و شوهرش باعثش بودن نه من…همون موقع صدای نازی اومد خاله چرا التماس میکنی…ما فردا صبح یا برمیگردیم یا میریم هتلی جایی…گفت نه خاله داداشم الان از من ناراحته نه شما…بخدا اینقدر این منصور من آقاست… دوستش دارم اندازه پسرای خودم…تا برگشتم ببینم کی بود…ایوالله جل الخالق چی بود…یک پریزاد سفید خوش قد وبالا چشای درشت و قهوه ای…زیبا…با مانتو بود.تا اومدم حرفی بزنم انگار لال شدم…منصوره فهمید من مات دختره شدم…زبونم بند اومد…گفت داداش چکار کنم…چیزی نگفتم زدم بیرون…صدای خنده منصوره بلند شد.گفت فرشته فک کنم داداشم رو بیچاره کردی…این خیلی زبون بازه…ولی جلوی تو لال شد…بمونید…خانومه گفت منصوره آخه بد عصبانیه،،گفت بخدا اگه این چیزی بهتون گفت…من اسممو عوض میکنم…رفت تو خودش…ببرمش شام خونه خودم…شب برمیگرده که مواظب خونه و مغازه باشه…شما هم راحت باشید…رفتم طبقه مادرم اینها.اومد پیشم.گفت بدو بریم شتم خونه مایی…مامان گفته مواظبت باشم…گفتم منصوره اینها کی هستن…؟؟گفت اینها یا دختره.گفتم حالا؟؟؟خندید.گفت چقدر خوشگله…میخوامش،،گفتم چند سالشه؟گفت فک کنم۱۹یا۲۰میدونم پشت کنکوریه…اسمش فرشته است…گفتم خودشم عین فرشته هاست…گفت نه پس توی۱نگاه عاشق شدی.چیزی نگفتم…پرسید چرا عصبانی بودی…گفتم آخه فک کنم
لخت خوابیده بودم اومده بودن داخل منو دیده باشند…خندید بد هم خندید.همون لحظه تندتند در واحد مارو کوبیدن…دختره بود گفت خاله بدو خاله بدو مامانم غش کرده…تندی رفتیم بالا…بنده خدا بی حال روی مبل افتاده بود…گفتم منصوره زنگ بزن اورژانس،،گفت دیر میشه مگه نمیتونی بغلش کن بیارش پایین ماشین من دم دره.گفتم آخه زن مردم نامحرمه…گفت زود باش بلاخره که محرم میشی…بد نگاهش کردم…با اجازه دخترش…طفلکی لاغر هم بود اما خوشگل هم بود…از پله ها آوردمش پایین دختره گریه میکرد…منصوره سوئیچ دادم بهم…بردیمش مرکز درمان بیماری‌های خاص،،سرطان خون داشت…میگفتن باید عمل پیوند مغز استخون بشه…همچین چیزی…ولی دخترش نمیتونست…منتظر برادرش بودن که بیاد…اون کوسخول هم کربلا بود…کل بی حال بود…منصوره گفت فرشته خاله من ماشین رو میزارم دست منصور باشه…خودش هواتو داره…مهربونه اون هارت و پورت اولش الکی بود.کاری داشتی بهش بگو…منصوره رفت و من موندم و یک پریزاد ناز و اخمو با چشای پر اشک…و مامان مریضش…کنارم کمی با فاصله نشسته بود.پرسیدم چشه؟گفت سرطان داره و مریضیش رو گفت.و گفت تازه شیمی درمانی میشه…و جریان پیوند و اینها رو گفت…من الان درست نمیدونم که بگم مهم هم نیست…گفتم الان که خوب بود چش شد…گفت استرس و نگرانی براش سمه…با خرفهای شما خیلی خجالت کشید…من رفتم براش آب بیارم دیدم افتاده…گفتم بخدا ببخشید…آخه با صدای جیغ بیدار شدم فک کردم خواب بد دیدم یا تخیل و توهم زدم…لبخند زد.گفت من جیغ زدم…آخه… آخه… گفتم آخه چی…گفت لخت بودین من هم نمیدونستم شما کی هستین فک کردم دزدی چیزیه؟گفتم مگه دزدها میان جایی لخت میشن…خندید.گفتم مهم نیست باید ببخشید که عصبی شدم…آخه من فقط به منصوره اعتماد کردم کلید دادم بهش…همون موقع پزشکش اومد و لیست بلند بالایی از دارو رو نوشته بود.گفت زود از داروخانه فلان که مخصوص بیماری‌های خاص هست تهیه کنید. فقط هم خارجیش رو بگیرید…چون حالش خوش نیست…دختره گفت آقای دکتر راه دیگه نداره…آخه… گفت دخترم میدونم گرونه ولی اجباریه…قبلا هم بهتون گفتم موقع شیمی درمانی بعضی مواقع ازین حالات پیش میاد.نزارید نگرانی و استرس بهش دست بده…حالا هم بجنب…اگه شده قرض بگیر ولی داروها رو بگیر.‌گفتم بده من نسخه رو قرض چیه…کجاست داروخونه…آدرس داد و تا دختره فرشته خانوم اومد حرفی بزنه…گفتم باعث بانیش خودم بودم.پس شما آروم باش و مواظب مادرت باش…خلاصه که رفتم گرفتم و فردین بازیم کلی خرج رو دستم انداخت و برگشتم…تا صبح کنار دخترش بودم…بستری بود.صبح حالش جا اومده بود…من رفتم صبحونه چای و مخلفات برای خودم و فرشته گرفتم…باور کنید تمام شب کنار مادرش روی تخت بود.‌فک کرده بود من رفتم خونه…وقتی ساعت۶صبح براش صبحونه آوردم… گفت وای ممنونم چی زود بیدار شدین اومدین…گفتم فرشته خانوم من اصلا نرفتم خونه توی بیمارستان بودم…مواظب شما…بیشترش توی ماشین بودم.تا الان…گفت جدی نمیگید،،گفتم چرا دروغ بگم…نمیشد تنهاتون بزارم که،،گفت وای بخدا شرمندتون شدیم…من و مامانم تقریبایکساله از وقتی متوجه مریضیش شدیم…از این شبها تنها زیاد داشتیم…گفتم حالا صبحونه رو بزن بر بدن.‌دیشب شام هم نخوردی…متوجه شدم ساندویچت رو تموم نکردی،گفت چرا اتفاقاساعتهای۲بود گذاشته بودمش توی کیفم خوردمش…گفتم نوش جونت…ساعت۱۱نشده بود مادرش مرخص شد.‌طفلی مثل خواهرم معلم بود و کارت پولش ته کشیده بود…بیمه داشت ولی باز هم پول نداشت…دیدم دارند پچ پچ می‌کنند.گفتم فرشته خانوم بیا…گفت بله چیه…گفتم مامان مرخصه ها…گفت میدونم ولی مشکل حسابداریه…گفتم حل شده لباس تنش کن بریم.گفت آخه آقا منصور…نمیشه که شما چرا پرداخت کردین؟گفتم قرضه قرض…نگران نباش.لبخند زد…سوارشون کردم و رفتیم خونه عطاری باز بود…کارگر حاجی بازش کرده بود.‌البته۲تاهستن هر دو هم تخصص و مدرک عطاری دارند.گفتم محمود من نخوابیدم باید استراحت کنم…هر کی باهام کار داشت خودی و بیخودی بگو نیست.گفت باشه آق منصور…اونها رفتند بالا و من هم رفتم…واحد خودم…تا لباس در اوردم دراز کشیدم بخداعین خرس خسته افتادم…فقط صدای در رو شنیدم.با شلوارک و رکابی بودم…در رو باز کردم…ای وای فرشته بود.یک کاسه بزرگ سوپ دستش بود…گفتم ببخشید الان میام…تا رفتم توی اتاق گفت آقا منصور میزارمش روی میز تا سرد نشده بخورش…گفتم ممنونم…گفت در ضمن خیلی خیلی ازت ممنونم…مامانم هم ازتون تشکر کرد خیلی زحمت کشیدین…گفتم چه زحمتی وظیفه بود…خیلی لامصب خوشگل بود خیلی…صحبت که میکرد قلبم تکون تکون می‌خورد… نمیدونستم چی جوابشو بدم و نمیتونستم اصلا جواب بدم…توی چشمای خوشگلش که نگاه می کردم عشق میکردم…گفتم فرشته خانوم تا حقوق مامان رو بریزند این کارت من رو با رمزش نوشتم دستت باشه…گفت ای وای نه بخدا.گفتم ببین.‌اولش هم بهت گفتم فقط قرضه…گفت ممنونم بخدا نمیدونم چطوری ازتون
تشکر کنم…تا اومد بره بیرون منصوره ما رسید…فرشته زودی رفت بالا…خندید گفت رابین هود شدی‌…فردین شدی…دیروز که ترش کرده بودی…گفتم لوس نشو منصوره…گفت سوییچ رو بده…برات ناهار آوردم.گفتم نه نمیخواد فرشته برام سوپ آورده… گفت بله دیگه حالا ناهار ما اخ شده…سوپ اونهاشده غذای بهشتی…گفتم اومدی اذیتم کنی؟گفت تلافی دیروز…گفتم آبجی چقدر خوشگله…چی آرومه… گفت حیف که مامانش مریضه…پدرش دوسال قبل مرد…تنها هستند تنهای تنها…گفتم خدا بزرگه…فقط خدا…گفت شنیدم از دیشب کلی هزینه کردی؟گفتم نه بابا چیزی نشد.گفت۱۱میلیون پول دارو چیزی نشده…۲تومن بیمارستان چیزی نیست…از وقتی مالک شدی دست و دل باز هم شدی، گفتم باشه حالا متلک بگو…گفت بخدا تا ازم بخاطر دیروز معذرت‌خواهی نکنی نمیرم برات خواستگاریش کنم…گفتم باشه ببخشید…گفت وای چقدر زود…مگه چقدر دوستش داری، گفتم خیلی زیاد…منصوره ۱۵یا۲۰تا زید دارم اما دیگه نمیخوامشون…از دیروز قید همه رو زدم…همون لحظه در باز شد اومد گفت خاله مامانم کارت داره…منصوره رفت بالا…من موندم و فرشته،،گفت آقا منصور من بی اجازه حرفهاتون رو شنیدم…داشتین در مورد من حرف می زدین؟گفتم آره… ولی ببخشید…گفت نه مرسی…ولی من مادرم مریضه تنهاست…نمیتونم بهتون جواب مثبت بدم…چون مادرم حالش خوب نیست. گفتم نکنه کس دیگه ای توی زندگیتون هست…گفت خدا میدونه هیچکس نیست…گفتم مادرتون که مهم نیست…گفت مادرم مهم نیست…گفتم نه منظورم اینه وجودش کنار خودمونه دیگه…من که نمیگم خدایی نکرده مادرتون رو تنها بزارید…فرشته خانوم از دیروز که دیدمت…حالم بد خرابه…گفت به همین زودی و الکی…گفتم الکی نیست…ببین لرزش توی صدامو…گفت خاله دیروز گفت فرشته،منصور گرفتارت شده…آخه من؟؟گفتم آره خودت…شک نکن…بدون خداحافظی رفت بالا…همون روز تا شب در مغازه بودم…روبروی مغازه ما فضای سبزه…روی نیمکت نشسته بود.یکهو بالا رو نگاه کردم…فرشته داشت منو نگاه می‌کرد سر لخت بود…از دور کف دستم رو بوسیدم و سمتش فوت کردم…لبخند زد و رفت داخل…ساعت۹نبود رفتم شام گرفتم…زنگ زدم بهش دادم…گفت بخدا الان میخواست شام بپزم واسه شما هم بیارم…گفتم ناهار با شما بود شام با من…مادرش گفت بیا داخل منصور خان…گفتم ممنونم خاله…باید برم پایین…فقط فرشته خانوم میشه پلی استیشن رو ببرمش پایین…حوصله ام سر میره…تلویزیون هیچچی نداره…ماهواره هم اونجا وصل نیست حاج خانوم مخالفه…گفت خب بیا اینجا باهم بازی کنیم…گفتم چی…مادرش گفت این خانوم هم عاشق پلي استیشنه…چند روزه میخاد روشنش کنه من نمیزارم…خلاصه که رفتم داخل.شام خوردیم‌…بعد شام…ما مشغول بازی و شوخی بودیم…مادرش رفت بخوابه…گفتم دیر شد مامانت خوابش میاد…گفت دارو که میخوره تاصبح عمیق خوابه…گفتم یعنی بمونم…گفت آره من هم تنهام…تا مامانش رفت.گفت منصور؟گفتم جانم؟خجالت کشید،گفت میری یک‌کم تخمه بگیری بیاری بشکونیم بازی کنیم…گفتم مغازه خودمون پره،الان میارم…رفتم پایین و با کلی تنقلات برگشتم…اون هم میوه آورده بود…ولی وقتی برگشتم…بخدا با۱تاب تنگ و قشنگ بدون روسری بود.شلوار جین تنگی تنش بود…چه سینه هایی داشت…گفت منصور تو رو خدا اینجوری نگاهم نکن… گفتم نمیشه بخدا خیلی نازی.خیلی کیف کرد از تعریفم…سیب پوست کنده بود گذاشت جلوم…روی۱مبل بزرگ۳نفره نشسته بودیم بازی می‌کردیم… براش دلستر ریختم…گفت مرسی عزیزم…گفتم فدات بشم…بخدا چنان مهری توی دو روز توی دل دوتامون ایجاد شده بود که نگو نپرس،،نزدیک هم شدیم…چنان لب تو لب هم رو بوسیدیم…خدا نصیب هرکسی کنه که یارش رو دوست داره…روی مبل دراز کشید…آخ سینه ناز و قشنگشو گرفتم…تکون نخورد.گفتم نترس عشقم.خیلی خیلی دوستت دارم…گفت پس اون۲۰تا زیدت که به خاله منصوره میگفتی چی؟گفتم همه شون دک شدن.شک نکن.خندید.گفت منصور من تنهام نکنه دلمو بشکونی، گفتم خدا نکنه…گفت اگه مامانت منو نخواست چی،؟گفتم اون الان هزار بار توی مکه دعا کرده تا من۱دختر ببینم تا بپسندم،بشه عروسش…دستمو بردم زیر تابش،محکم گرفت…گفت نه منصور…هنوز زوده.گفتم بخدا من نامرد نیستم…بچه هم نیستم…۲۶سالمه و مهندس هم هستم…گفت جدی؟گفتم بخدا عسلویه سرکار بودم پدربزرگم بیمار شد برگشتم…بابام عطاری رو زد بنامم الان اینجا مشغولم که درآمدش از صدتا مهندسی هم بهتره…گفت منصور مگه چقدر دوستم داری؟گفتم بخدا نمیتونم بگم چقدر فقط بدون الان جونمو بخوای بهت میدم…گفت اگه من هم ژنتیکی بیماری مادرمو داشته باشم چی؟گفتم وای خدا نکنه…چشام پر اشک شد…گفت شوخی کردم‌…تست دادم مامان مجبورم کرد.خیالت راحت…سالمم…بوسیدمش…دستمو با پررویی رسوندم به زیر سوتینش،آروم نوک سینه ناز و برجسته اش رو گرفتم.نگاهم کرد و محکم بوسم کرد…دادم بالا تابشو… سینه ها و گردنشو آروم آروم بوسیدم…خودش تابلو در آورد.گفتم فرشته مامانت چی؟گفت توپ در بیاری بیدار نمیشه،خیالم
راحت شد.از چشاش تا نافشو صدبار بوسیدم و اون هم تلافی کرد…آروم دکمه شلوارشو باز کردم.دست روی دستام گذاشت،،دستشو بوسیدم…گفتم نترس، شلوارشو خودش در آورد.اوف چه کیک عسلی تپلی اونجا قایم بود.از روی شورتش گازش گرفتم و بوسیدمش…لبخند زد…معلوم بود وقتی با تن و بدن و سينه هاش بازی می‌کردم خوب تحریک شده بود…پایین شورتش دم کوسش نم زده و خیس بود…دادم کنار شورتشو…با لبهام محکم کوسشو مکیدم…آه قشنگی کشید…چندیدن بار لیسیدمش…نوک سینه هاشو آروم مالیدم…آه میکشید…چرخوندمش…شورتشو در آوردم… وای خدا عجب کون تپلی داشت…سفید گنده تنگه تنگ…سوراخ پر چین و چروک…اینقدر تنگ بود حتی وقتی هم دو دسته لای کونش رو باز کردم باز هم سوراخشو نتونستم باز کنم…فقط لیسش میزدم…و میگفت مرسی عزیزم بخورشون مال خودتن،خیلی لیسیدن کون تا کوسشو دوست داشت…بلند شدم کمر شلوارمو باز کردم…کیر گنده امو انداختم بیرون…برگشت تا نگاهش کرد گفت وای منصور چقدر بزرگ شده…دیروز اینقدر نبود…گفتم پس دیدیش،،؟گفت آره لخت خواب بودی…من جیغ کشیدم…گفتم حالا بگیرش دستت بخورش…گفت بخدا بلد نیستم بار اولمه…فقط خداییش فیلم زیاد دیدم…گفت عین فیلم‌ها بخور…شروع کرد ساک زدن…ولی فقط سر کیر و میداد توی دهنش…گفتم عشقم بیشتر بخور و بیشتر بده توی دهنت سعی کن دندونهات بهش نخوره…گفت آخه نمیشه کلفته خفه میشم…گفتم نه خدا نکنه…چنددقیقه لیسید و ساک زد…گفتم برو اتاق من کشوی پایینه کمد دیواری دو تا ژل هست بیار…گفت آره دیدمشون…چی هستن…گفتم واسه خوشگلای کون تنگ هستن که کون قشنگشون افتتاح بشه.گفت نه میترسم…میدونم درد داره…دوستم۳روز بود دبیرستان نمیومد…وقتی اومد گفت نامزدم کرده پشتم نمیتونم بشینم روی کپلام…گفتم یعنی نمیخای بهم بدی. گفت آخه دردم میاد…گفتم هنوز که ندادی بدونی…لختی رفت آورد زود برگشت…تا تونستم سوراخشو لوبریکانت زدم…باهاش بازی می‌کردم… ۱انگشته ۲انگشته…فقط می گفت دردم میاد…تا اینکه گفتم داگی بشه،حرف گوش کن بود…‌سر سالار رو خیس کردم گذاشتم دم سوراخ تنگ کونش…و معطل نکردم که خودشو سفت کنه و واکنشی نشون بده.با یک فشار زیاد قشنگ تا نصفه زدم رفت داخلش…چنان جیغی کشید.و خودشو روی کاناپه ول داد.بدتر افتادم روش رفت تا ته کیرم توی کونش…جیغ بدتری زد…اومدم کشیدم بیرون…جیغ سوم رو وحشتناکتر زد…بخدا کون لخت فقط شلوارمو برداشتم و الفرار پایین… یک ربع طول کشید در خونه رو زدن…باز نکردم.فک کردم مامانشه،،گفت ترسو خودمم بازش کن.رفتم دم در…با تاپ و شورت بود.خندید بد هم خندید…گفتم کوفت مامانت چی ؟گفت اون توپ در کنی بیدار نمیشه…گفتم بخدا حس خوبش از دماغم اومد.گفت پس من چی…منصور بخدا کونم خون میاد ببین…از پشتش…دستمال کاغذی رو بیرون کشید واقعا خونی بود…پر رنگ و زیاد…بغلش کردم…گفت بریم بالا مامان تنهاست…رفتیم اونجا…فقط همو مالوندیم…ابمون اومد…فرداش گفتم فرشته بریم گردش…گفت خب ماشین نیست که،گفتم مال خودم توی گاراژه…فقط۵ماه میشه استارت نخورده…محمود گفت نه ماشین مرتبه…حاجی هر روز استارتش میزد کمی روشنش میزاشت باطریش نخوابه…پارکینگ خونه پشت ساختمون بود…رفتم ماشینو آوردم… همون لحظه مامانش رسید…گفت فرشته تو بیرون باش من با منصور خان کار دارم…نشست توی ماشین…گفت منصور دخترمو دوستش داری یا فقط هوسه، گفتم بخدا دوستش دارم.منصوره هم میدونه…گفت بهم گفته و ازم خواستگاریش کرده…منصور دخترم بغیر چندتا فامیل بدرد نخور هیچ کسی رو توی این دنیا نداره…مواظبش باش…راستش…من دیگه بیشتر از چند ماه شایدم کمتر زنده نیستم…نذار تنها بمونه…منصور از داداشم هم نمیشه پیوند بزنم…مرگم صددرصده،میخام عروسیش رو ببینم…گفتم مادرم بیاد چشم…گفت آفرین پسر خوب…مواظبش باش…اون هم تو رو دوستت داره…از دیروز کنارته خیلی شاده…منو حلال کن چند وقتی توی خونه ات بی اجازه موندگار شدم.گریه ام گرفت گفتم بمون بریم دور زدن…گفت نه منتظر منصوره هستم بیاد بریم زیارت…تو با فرشته برو مواظبش باش…مادرم اینها که برگشتند.بهشون گفتم…پدرم گفت حاج خانوم دعات مستجاب شد…جریان مادرش رو میدونست و من هم واضح تر گفتم زودی عروسی و مراسم گرفتیم…تا چند ماه هم کنار ما زندگی کرد…درست دو هفته بود فهمید دخترش بارداره فوت شد…جوون بود خدا رحمتش کنه…این متن رو با اجازه عشقم واسه شما نوشتم…انشالله همه شما ها همیشه سالم باشید.

نوشته: منصور خان

بازدید 18,434

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “فرشته‌ی زندگی من”

  1. دانشجو یودچهار ماه رفت عسلویه مهندس شدفک کنم اونجا بخاطر گرمای زیاد لخت میخوابیده مهندسا خوششون اومده زیر مهندسا میخوابیده مهندس شده

  2. روحشان شاد ویادشان همیشه گرامیقدر این فرشته رو بدون خدا را شکر خداوند به شما محبت کرد این خانم زیبا راسر راه شما قرار داد تا از تنهایی در بیاریسعی کن امانت دار خوبی باشیآرزوی خوشبختی برای شما می کنم

  3. از اون جایی که مدام به پولدار بودنت اشاره کردی معلوم میشه از دار دنیا یه موتور هوندا هم نداری و عقده هات سر به آسمون کشیده

  4. داستان تکراری پولدار کیر کلفت مهربون فردین و خوش قامت و همه دوستش دارن مالو منال بنامش زدن ولی کلا قلمت زیباست

  5. مثل همیشه روونپر کششصحنه سازی عالیاماااااشما که نوشتن رو بلدی و استادی

  6. از ته لهجه ی مشهدی که داری متوجه شدم همون ارث و میراث خور همیشگی سایت هستیخداروشکر دیگه غذا نمیدی برات بسازهاون لباس هم اسمش تاپ هست نه تاببهت پیشنهاد میکنم یه بار هم زندگی واقعی تو بنویستو که نوشتن بلدیخب بنویس که اومدی تهران با موتور کار کردی و جدیدا هم یه پراید خریدی و اسنپ کار میکنیتا کی قراره بهت ارث برسه؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید