من نویسنده ی خوبی نیستم .
خوشگل هم نیستم . یه پسر تپل سبزه ی جنوبی با صد کیلو وزن و یه متر و
هفتاد و هشت سانتیمتر قد . تخصصم رشته مهندسی مکانیک ارشد ناتمام
از دانشگاه … اسمشو نمیگم چون اونوقت همه میشناسنم .
اسامی مستعاره
داییم با لگد زد تو پهلوم از لنج درم اورد و شوتم کرد بیرون . گفت میری درست رو تموم میکنی بعد میای . یه هفته قبلش با تمام دنیا قهر کرده بودم . آخه عشقم کسی که دوسش داشتم خیلی آروم از شهرمون رفت و گفت فراموشم کن . سال 1387 بوشهر . صبح از خواب پا شدم برم دانشگاه . صبحونه خوردم و تجهیز کردم و با موتور هوندا 125 قدیمی که همه مسخره میکردن رفتم دانشگاه . اصلا به لباسم اهمیت نمیدادم و به تیپم حرف مردم برام مفت نمی ارزید چون خودم خواهر نداشتم همه دخترا رو عین خواهر میدیدم و توجهی بهشون نداشتم . لذا میومدم و میرفتم . خوب رفتم اداری دانشگاه و ازمون به هرحال قبول شده بودم . خوشحال بودم . دانشگاهم دولتی بود و مدرکش ارزش داشت رتبه ام زیر هزار بود و بهم تسهیلات میدادن . بورسیه و… کلی خوشحال بودم و تخت گاز از دانشگاه زدم بیرون رفتم سمت بازار کویتی ها برا خرید نوار سی دی . هنگام برگشتن رفتم لیان فروشگاه صید و شکار برا خرید کفش کوهنوردی که یه دختر رو اونجا دیدم .
قرارا بود بریم کوهنوردی سمت شاهزاده ابراهیم برازجان. دختره دنبال اسپری فلفل بود .
فروشنده دوستم بود گفت مسعود تو سراغ نداری ؟ منم دیدم شکلش به مور نمیخوره گفتم چرا یه کار نکرده خونه دارم . حالا واسه چی میخوای ؟ شب ببری با خودت بیرون سوسک بزنی؟
کمی خندید از رنگ و رو لهجه معلوم بود بوشهری نیست .
گفت برا دفاع میخوام . خلاصه گفتم اگه میتونی فردا بیا تا بیارم .
گفت نه فردا کلاس دارم . سوال کردم دیدم هم دانشگاهی هستیم و اون رشته اش عمران هست . گفتم فردا میارم دانشگاه و خدافظ . صبح فردا رفتم دیدم طبق قرار کنار بوفه نشسته . اسپری رو بهش دادم و پولم ازش نگرفتم حدود پونزده تومن میشد. خوب مدتی گذشت و ما عاشق شدیم . هههههههه . مسعود خپل گردن کلفت متنفر از دختر عاشق یه دختر لوس و نچندان خوشگل یزدی شد.
امار گرفتم دیدم خوابگاه حجاب هست . از مرامم دختر و پسر عاشق اخلاقم بودن . صبح سه شنبه یه بسته اکبند کیک خامه گرفتم دستم و رفت دم خوابگاه . تا اومد من و دید برگشت تو بعد چن دقه اومد بیرون با یه پیرمرد . طرف تا رسید یقه منو گرفت گفت چیکار میکنی اطراف خوابگاه بزنگم 110 وووو منم سر به زیر هیچی نگفتم . تا اروم شد . گفتم عمو من عاشق این خانم شدم . جرمه؟ میخوام ادرس بده برم خواستگاری اشکالی داره؟ حالا هم بفرما دهنت رو شیرین کن . یهو فرزانه گفت چقد پرووو منم الان میگم بلههههه گمشو برو و همه اینا با لهجه قشنگ یزدی .
خلاصه گذشت . من تونستم با لطایف الحیل فرزانه رو مجذوب مرام و مردونگیم کنم .
قدش 160 وزنش حدود 70 و معمولی . چادری و مذهبی مثل خودم .
سال 1390 شب زنگ زد گفت دیوانه ی من دارم میاما . گفتم قدمت رو چشم نفسی بیا . دو سال میگذشت ما نامزد کردیم و تا هنوز بدون روسری ندیدمش . قرار بود باباش اینا بیان برا عقد . چون برا خواستگاری ما رفتیم و داستانش مفصله . وقتی اومدن چون با ماشین شخص بودن با موتورم که حالا یه تکتاز نو بود رفتم دنبالش . هههههه خرم کردن رفت . کلی حالا برا جلوه کردن خرج خودم کردم . وضع بابام بد نبود لنج سفاری یا تجاری 250 تنی داشتیم . اومدن و منم بعد سلام احوال پرسی رفتم جلو و هدایت کردم تا خونه . خلاصه خانواده خودمون و خاله و عمو و… دوستان و رفقا همه بودن . نهار مفصلی خوردیم و شبش حاج اقا اومد برا عقد و ما با اجازه بزرگترا متاهل شدیم .
فرزانه ام خیلی ناز شده بود . احساس میکردم عشقم ده برابر شده بهش . سه روز بعد دخترشون رو سپردن دست من و رفتن . ترم شروع شد و من کارشناسی مکانیک سال دوم و اونم کارشناسی پیوسته عمران ترم سوم بود . به شدت درس میخوندیم و پیشرفت داشتیم تا حدود یه ماه گذشت . شب با موتور رفتیم بیرون و کلی عشق و حال کردیم و اومدیم خونه کسی نبود رفته بودن صله رحم . تنها بودیم . من که فقط عاشق بودم وبس یهو دیدم صدام زد گفت بیا کارت دارم . رفتم آشپزخونه دیدم مثل همیشه بعد عقدمون وقتی تنها ایم با موهای باز و پیرهن وشلوار ایستاده . دیوونش بودم . اروم گفت چایی میخوری . گفتم نه تا خواستم بشینم رو زمین گفتش مسعود؟ گفتم جانم!
گفت تو هیچ نظری بهم نداری؟ گفتم چرا چه نظری؟ خنده ای کرد و گفت . بچه چجوری دنیا میاد ؟ اروم خندیدم و عرق کردم و سرم انداختم زیر . یهو قهقه زد و پرید روم برا اولین بار لبامو بوسید . مستش شدم محکم گرفتمش . گفت دیوونه معصومیتتم . مقداری معالبه و معاشقه کردیم . گفت مسعود تاحالا سکس داشتی؟ آخرین باری که یادم میاد اهل سکس نبودم ده پونزده سالگی جق میزدیم با دوستان ولی سکس هرگز . حتی اهل فیلم پورنو هم نبودم . یواشکی گفتم نه . توچی؟ این واژه توچی تیکه کلامم بود و دربرابر سوالها میپرسیدم . یهو کشید کنار . خیلی زشت بود . گفتم عذر میخوام . گفت نه بیا مطمعن شو . اروم شلوارش رو پایین کشید و پاهاشو باز کرد گفت چک کن . لاشو باز کرد ومنم از خجالت ذوب شدم .
گفت مسعود خره من زنتم . ببین . با شرم نگاه کردم دیدم تقریبا کاملا مسدوده . از عقبم قمبل کرد گفت اگه تونستی چوب کبریت کنی توش ؟ بعد یهو گفت فردا میریم دکتر واسه چک .
رنگ از رخم پرید . گفتم فرزانه تمومش کن یه شکری خوردم تکه کلامم هست تو چی.
گفت عه فریادم بلدی بزنی پس . و اروم گریه کرد . رفتم بغلش کردم و بوسیدمش بلد نبودم ولی انجام دادم . سرش رو شونم بود . اروم در گوشم گفت مسعود؟ گفتم عسلم جون.؟ گفت سکس کنیم؟ جداش کردم گفتم چیکار کنیم؟
گفت مسعود ما یه ماهه عقد کردیم . من دلم میخوادت . احساس حقارت کردم . به خودم اومدم و گفتم منتظر شب زفاف نمونیم؟ گفت من الان میخوام . لهجه ی یزدیش خیلی قشنگ بود . ارم دستاشو بردم بالا و پیرهنش رو دراوردم . کیرم بلافاصله مثل سیخ شد. اولین باری بود سوتین میدیدم . یعنی رو بدن میدیدم . گرهش رو باز کردم و درش اوردم بعد خواستم برم شلوارشو در بیارم گفت مسعود؟ گفتم جان گفت مطمعنی ؟ گفتم اهوم و کشیدم پایین با شورت کشیدم پایین . کون برامده و کس تمیز و ینواختی داشت خب کلاس ازدواج رفته بودم و میدونستم چیکار کنم گرچه همون کلاسم داستانی داره از فرارم از کلاس گرفته تا خنده ی بقیه . خلاصه خوابوندمش و طبق اموزهها اول از لب شروع کردم . اومدم زیرگلو و بوسیدم و بوییدم تا رسیدم به سینه ها . انگار شرم داشت چشاشو باز نمیکرد و هیچی نمیگفت فقط نفس عمیق میکشید . سینه هاشو شروع به خوردن کردم توصیف نمیکنم چون هنوز روش غیرت دارم . حسابی خوردم و اومدم پایین سراغ کسش کمی که بوسیدم و خوردم صداش درومد . و یهو لرزید و کسش خیس شد . ارضاع شده بود . خواستم تمومش کنم اما نزاشت ولی از درد میترسید رو کمر خوابیدم طبق روش اموزشگاه . و اونم کم کم نشست روش و فشار میاورد . پاهاش میلرزید . اومدم رو شکم خوابوندمش رو پشتی و گذاشتم توش و یواش شروع کردم بازی کردن و بعد تو دلم گفتم یک … دو… سه و یهو کردم توش . تا نصف . جیغی زد و گفت مسعود بی شعور چی چی بود این؟ گفتم کیرم بود . درش اوردم دیدم بعله خونیه . اول ترسیدم اما دیدم خونش بند اومد و باز شروع کردم اما خیلی یواش پاها رو دادم بالا و شروع کردم اروم کردن بو بوسیدن لباش حالا کاملا روش خوابیده بودم و لای پاهاش . وای چه لذتی داشت . حدود چهل ثانیه یا بیشتر گذشت یهو ابم اومد و منم خر ریختم توش یهو چشاش گرد شد و لرزید گفت مسعود بدبخت شدیم اب رو ریختی تو که؟ گفتم چطور گفت الان حامله میشم . گفتم خو چیه حلال بوده نترس ماهه دیگه عروسیمونه . خلاصه تموم شد و حمام و غسل جنابت و بعدم خواب .
سال 1392
دو سال گذشت و ما کلی با هم سکس کردیم . و ابشم میریختم توش و اون قرص میخورد ولی نشد ازدواج کنیم .
یه شب زدم بیرون برم واسه نون رفتم دیدم شلوغه دیدم یه خانم رو دوره کردن و به جرم دزدی دارن بازخواست میکنن . اومدم دیدم عه واسه یه ده تومن پول چه فحشا که نمیدن .
رفتم غیرتم گل کرد ده تومن رو دادم و زنه رو نجات دادم . به چشم خواهری خوشگل بود. گفت ممنونم . گفتم وظیفه هست ولی دیگه نکن این کار رو . گفت نمیشه اخه من زن حسن فلانم دیدم عه حسن دوست دوران دبیرستانمه و الان معتاد شده هیچی دیگه اومدم رفتم خونشون از دیدن حسن شوکه شدم . با لگد افتادم به جونش . و همون شب بردمش کمپ ترک اعتیاد و تو این مدت خودم خرج زن و بچه اش رو دادم اما به فرزانه نگفتم . خوب سه ماهی گذشت . و ما ازدواج کردیم و با فرزانه خانم خوشبخت بودیم تا شنیدم حسن لغزش کرده . باز رفتم سراغش و بردمش کمپ و اینا تا باز خوب شد نسبتا. نگو همسایه حسن یه دختر زندگی میکنه که هم دانشگاهی فرزانه بوده و من رو میشناخت.
رفته بود به زنم گفته بود شوهرت میره رو زن مردم . حسن رو اوردم . رفتم خونشون در زدن داشتم لباسا حسن رو میشستم . زنش در رو بازکرد یهو اومد تو دیدم فرزانه هست . شاخ دراوردم . اینجا چیکار میکنی؟ گفتم ببین این حسن دوستمه مامانم میشناسدش . کمپ بوده 21 روز . گفت اره میدونم و اون مدتی که حسن نبوده تو هر روز یا شب با این خانم تنها بودی. گریه کرد و رفت . حسن گفت مسعود این زنت بود؟گفتم اره و رفتم دنبالش هر کلری کردم نیستاد . رفتم خونه دیدم داره وسایلشو جمع میکنه . هر کاری کردم نشد . گفت مسعود تو عشق من بودی . مال من بودی اگرم کیرت رو نکرده باشی تو کوس و کونش سکس عاطفی داشتی . براش خندیدی و اون خنده مال من بود. براش زحمت کشیدی و اون زحمت مال من بود. بهت نگاه کرده و اون نگاه حق من بود. و رفت …
اوایل 1393 من تنهام درسم رو ول کردم . شغلم که دولتی هست هم ول کردم و اخطار اخراج زدن . خونمو ول کردم . چندبار قصد خودکشی کردم . داییم و لنجش تنها پناهم بود و جایی بود که خاطره با فرزانه نداشتم . با لگد بیرونم کرد . گفت باورم نمیشه مسعود اینقدر ضعیف و بی غیرت شده باشه . برو سر درست .الان فقط منتظر دادگاهم . تا دادمو بزنم
سال 1396
فرزانه با اخذ تعهد از من و اثبات بی گناهیم برگشت . الان یه پسر حدودا دو ساله داریم . کلی ازم عذر خواست و هشت ماه نبود . من مریض شدم شغلمم از دست دادم الان عسلویه کار میکنم به عنوان مهندس ناظر . اونم تو خونه طراحی و نقشه کشی و… انجام میده و هنوز وقت سکس هنگام ماچ و بوس اروم میگه جوانمرد من رو ببخش . و بعد میاد تو بغلم .
با عرض پوزش بیشتر داستانم رو ننوشتم و سعی کردم ماجرایی و هیجانی بنویسم تا نویسنده رو وادار به خوندن کنم . داستانی که خوندید خیلی کوتاه شده وگرنه هر شب من و فرزانه یه کتاب داستان داره . روزتون خوش
نوشته: مسعود
12 پاسخ به “فرزانه”
به راستو دروغش کاری ندارم ولی ارزش داشت این داستان
خوب بود ولی یکم هندی بازی داشت ?
بخاطرغیرتت وتعصبت ومردونگیومرامت(که خودت گفتی)وهیزبازنبودنتلایک اول روبهت میدممنم یزدیمکنارزنت خوشبخت باشی.خدانگهدار
قشنگ بود … پنهون کاری خوب نیست…باز خداروشکر برگشت…!
لایک ۷کارت درسه داداشایشالا زندگی به کامت باشه همراه با خانومت
خوب نوشته بودی .اسمت هم خیلی قشنگه لایک هم تقدیم کردم
اولا دروغ بود دوما تو بچه کونی داستان همه میخونی وجلق میزدی فکر کردی یه داستان می نویسم ببینم نظر دوستان چیه جناب شما که باشین نظر من اگه یه روز این اتفاق واست بیوفته باید با دیدن خانمت همچون کیر بزنی تو کوسش که هوس جنده بازی نکنه اگه هم نمی تونی منو خبر کن تا به دل سیر کونت جر بدم تا کیرت بلند شه مزخرف
آفرین به غیرت و گذشتی که انجام دادی بازم شکر که زنت اومد خونه
نوشته خوب همیشه ارزش خوندن دارهدمت گرم.
آقای فوق لیسانسملاعبه درستهارضاءاملات هجدهامتیاز سکس صفرداستان نویسیت چهارونیمسبک زندگیت دو
کا کاری به راستو دروغش نداروم ولی خوشوم اومد لایک به وجودت
وقعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی