چند روز از این جریان گذشت و تقریبا فراموشش کرده بودم که یه شماره ناشناس بهم سمس داد و ازم به خاطر پوستیز های که بهش دادم تشکر کرد و گفت احتمالا یه مدت دیگه دوباره برای خرید بیان و من هم جواب سمس رو دادم و خواستم سر صحبت رو باهش باز کنم و چنتا سوال ازش پرسیدم در باره اسم و سن و سال و این که چرا دانشگاه رو تموم کرده شاغل نیست گفت اسمم شیداست و لیسانس گرفتم و به خاطر مشکلات نتونستم تحصیلاتم رو ادامه بدم گفت که ساری دانشجو بوده و اونجا با یه پسر شمالی اشنا شده و باهاش ازدواج کرده و بعد از 2 ماه به خاطر دخالت های خانوادش تو زندگی خصوصیشون و وابسگی شدید شوهرش به خانوادش جدا شدند و تمام مهریه اشم بخشیده و گفت قصد ازدواج دوبار نداره. روز بعدش تلفنی باهم صحبت کردیم و حسابی دلش پر بود از زندگی از پسری که ازش طلاق گرفته از بد رفتاریهای پدرش با مادرش و جدا شدنشون و خیلی چیزهای دیگه منم دلداریش دادم و بهش گفتم همه انسانها مشکلات خاص خودشون رو دارند و هیچ انسانی مطلقاً خوشبخت و سعادتمند نیست و منم از مشکلات خودم گفتم و این سمس ها و صحبت ها ادامه داشت تااینکه تصمیم گرفتن با عمه اش برای خرید به شهرمون بیان و بهم گفت که برای عمه اش توضیح داه که با من تلفنی رابطه داره نزدیک های ساعت 11 رسیدند حسابی تو شهر گشتن و خرید کردن نمیتونستم دعوتشون کنم خونه واسه همین بردمشون رستوران و بعد از نهار چند جای دیدنی رو بهشون نشون دادم و نزدیک های عصر برگشتن .شب بهم زنگ زد و کلی تشکر کرد به خاطر مهمان نوازیم و گفت خالم خیلی ازت تعریف کرده و چند بار دیگه تلفنی باهم صحبت کردیم که احساس کردم کم کم بهش علاقه پیدا کردم بعد از گذشت یه مدت بهم گفت که دلم برات تنگ شده و میخام ببینمت بهش گفتم یه هفته دیگه میام کرمانشاه گفت خیلی دلم برات تنگ شده و نمیتونم تحمل کنم و گفت اگه بخای من دوباره میام اونجا که ببینمت .بهش گفتم اینجا یه شهر تقریبا کوچیکه و ما نمیتونیم راحت تو شهر باهم بگردیم اینجا خیلی ها من رو میشناسن و ممکنه برامون مشکل درست بشه گفتم شوهر خواهرم به خاطر کاری که براش پیش اومده چند روزی خونه نیست شاید کلید خونه خواهرم رو ازش گرفتم برای اینکه راحت باشیم و مشکلی برامون درست نشه گفت باشه منتظر خبرت هستم غروب رفتم خواهرم رو خونه خودمون اوردم و کلید خونشون رو به بهانه اینکه قراره یکی از دوستام بیاد اینجا 2 روزی بمونه و میخوام راحت باشه ازش گرفتم و به شیدا خبردادم که کلید خونه خواهرم رو ازش گرفتم که گفت فردا صبح میاد رفتم خونه خواهرم و شب رو اونجا خوابیدم صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت تقریبا 10 بود که بهم گفت خوابالو من ترمینال شهرتون هستم ادرس خیابان و کوچه رو بهش دادم که دوباره تماس گرفت که سر کوچه هستم مشخصات خونه رو بهش گفتم و در رو باز گزاشتم بهش گفتم راحت باشه و بدون اینکه اطراف رو نگاه کنه خیلی طبیعی مثل اینکه خونه یکی از فامیل های نزدیکش اومده وارد خونه بشه که دیدم وارد خونه شد تو بغلم گرفتمش بوی عطرش تو تموم خونه پیچید بهش گفتم دلم برات خیلی تنگ شده بود و خوشهالم دوباره میبینمت تقریبا 10 دقیقه باهم صحبت کردیم براش چایی اوردم و البوم عکس خانواده خواهرم رو اوردم که ببینه اومد رو پام نشست عکسهارو بهش نشون دادم بهش گفتم میخای باهم راحت باشیم بهم لبخند زد از رو مبل اوردمش پاین تو چشمای هم نگاه میکردیم خجالت میکشید لبام رو لباش گزاشتم شروع کردیم به لب گرفتن لب و زبونش رو حسابی مکیدم لباس هاشو اروم بیرون اورد بدنش خیلی سفید بود سینه هاشم کوچیک بودند شروغ کردم به مکیدن نوک سینه هاش با دستمم کسش رو از رو شرت میمالیدم حسابی حشری شده بود شرتش رو در اورد شروع کردم به خوردن کسش اه و نالش بلند شده بود حسابی داشت لذت میبرد شاید 5 دقیقا ای کسش رو خوردم که یه اب بی رنگ با دانه های سفید کوچیک ریخت تو دهنم بهش گفتم برام ساک بزنه بعد یه دقیقه گفت که حالت تهوع و تنگی نفس بهش دست میده و نمیتونه ساک بزنه رو پشت خابوندمش سر کیرم رو یواش کردم تو کسش که بهم گفت درد دارم در بیار از شانس بد من هم هرچی گشتم تو خونه کرم نرم کننده پیدا نکردم مجبور شدم با اب دهنم خیسش کنم و دوباره کیرم رو اروم تو کسش کردم و شروع کردم به تلمبه زدن با دستامم سینه هاش رو میمالیدم اه و نالش بلند شده بود و پشتم رو چنگ میزد شاید 5 تا 7 دقیقه ای داشتم تلنمه میزدم که احساس کردم ارضا میشم و تمام ابم رو ریختم تو کسش نای بلند شدن نداشتیم بهم گفت که سکس خیلی لذت بخشی بوده گونه هاش رو بوسیدم و ازش تشکر کردم …
ادامه دارد
نوشته: آرش
26 پاسخ به “فراموشت نخواهم کرد”
در حد یه خاطره بد نبود
جذاب ننوشتینصف خوندمتا اونجا که دردودل کرد
کاربرای گرامی کسی که بااسم افسانه ۱۹ که مشابه اسم من بود پای داستان ها حرف های بی ربطی زده کسی ازمن دلخورنشه.کاربرای قلابی روازتاریخ عضویت وتعدادپستها رسواکنید.
سلام به دوستان منم داستانمو اینجا گذاشتم چون میخوام کامل باشه.دوستان بخونید لطفا و نظراتتونو بذارید
با خاله اش اومده بود يا عمه اش???دروغ نيست كه ميكن دروغكو حافظه ش خوب كار نميكنه.
باعمش اومده بوده خریدبعدش زنگیده گفته خالم خیلی ازت تعریف کرده=))))
آدمــ دروغگو کمــ حافظه ست اینو که شنیدید؟؟؟ اول داستان عمه اش بود و سطای داستان یهو خاله اش شد!
كس مغز گرامي،خاطره مطالعه شد،اما مقبول واقع نشد
سلامرمانتیک و قشنگ بود حال کردممرسیبازم بنویس
باید گفت ریدی همشهری چون نفهمیدیم خالش یا عمه ش
چه عرررررضضضض کنم 8} 8}
سلام دلیل گرفتن دل شما چی بود این وسط/
مرگ مادرت دیگه ننویس.کسمغز تو چند کلاس سواد داری حداقل میدادی داستانتو یه نفر بخونه غلط هاشو بگیره.1.خوشهال؟ تو کدوم کتاب اینو دیدی عزیزم اون خوشحاله.2.“در رو باز گزاشتم” گزاشتم نه گذاشتم.3.وابسگی نه عزیزه دلم وابستگی.4.“لبمو گزاشنم رو لبش” بازم گذاشتم درسته.امیدوارم تو شهرتون نهضت سواد آموزی باشه اگه بود حتما ثبت نام کن هزینش هم پایه من.کس مشنگ
قسمت عاشقانه ش کجاش بود؟
عمش بود یا خالش؟کسه جاستین بیبر تو دهنت
سمس نه اس ام اس یاد بگیر بعدشم بالخره عمش بود یا خالش؟!
! ؟ ! ؟
آبتو ریختی تو کسش؟احتمالا الان باید یه بچه رو کولت باشهمنم قراره یه داستان بنویسم با عنوان که بیسوادها بیشتر از با سوادها داستان مینویسن.
سلام.دلم برای همه کاربرای قدیمی سایت تنگ شدهدلم تنگ استدلم می سوزد از باغی که می سوزدنه بیدارینه دیدارینه دستی از سر یاریمرا آشفته می داردچنین آشفته بازاریمتاسفم برای اون جاعل لعنتی که عقده های درونیش رو با این چیزهای حقیرانه خالی میکنه.برای تمام کاربرای با شعوری که رفتن را بر ماندن ترجیح دادن:خواهش می کنم با این بادا نلرزید
همونطور که دوستان هم اشاره کردن با عمش اومده بود بعد خالش تشکر کرد؟!عجبا!راستو دروغشو نمیدونمفقط میدونم چرت بود
حالا عمه یا خاله خنگه خدا؟ =))
جدیدا دندانپزشکی رو نتونی تموم کنی بت لیسانس میدن؟؟؟؟؟؟؟؟نه باباااا…ابش با دونه هاش ریخت تو دهنت؟؟؟؟؟داشتی جق میزدی خاکشیر میخوردی باش؟؟؟؟با این داستانای موهومی که مینویسید تموم دخترارو جنده نشون میدیدافکارتونو درست کنید بدبختای کس ندیده
~X( ~X( ~X( من نمیدونم این کس کش هائی که میان تو این سایت مینویسن بعد سکس گونه هاشو بوسیدمو ازش تشکر کردم و یا اون ازم تشکر کرد…از چی تشکر کردید و واسه چی تشکر کردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟والا به خدا تا حالا ما اینقدر کس و کون کردیم هیچکدومشون ازمون بابت کردنشون تشکر نکردن و منم تا حالا از هیچکدومشون تشکر نکردم.یا دقت کردید بعضی ها مینویسن همه جای بدنش رو خوردم و قبل از اینکه بخوام بکنمش ازش اجازه گرفتم…آخه خواهرتو خر هندی بگاد کی وقتی چشماش از حشریت سرخ شده و داره کس طرف رو میخوره وسطش بلند میشه ازش اجازه بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته اجازه گرفتن تو این داستان کس شعر نبود برای الباقی تخیلی ها گفتم.
خاطره قشنگی بود زیاد لفتش دادی
اين دختره بنده خدا كچل بود كه شيش بار از كرمانشاه كوبيد اومد شهر مرزى شما سى تا پوستيژ گرفت؟!دندونپزشكى خونده بود بعد ليسانشو گرفت و در نهايت تحصيلاتشو نيمه تموم ول كرده بود ميخواست براى ديپلم بخونه چون تا سوم راهنمايى بيشتر نخونده بود…اون مايع با دونه هاى سفيد كه نوش جان كردى، نه راني نبود، نه ميلك شيك، نه چهار تخمه! اون نون برنجى بوده قاطى با آب راننده اتوبوسى كه از كرمونشاه آورده بودش و بهش رو بليط تخفيف داده بود (بس كه خوشگل و خوش برخورد بوده)!اينقدر هم گير ندين به اين بنده خدا كه خالى بستى. وقتى از يه چيزى خبر ندارين بيخودى تهمت نزنين: باباى دختره دو تا خواهر داشته كه از وجودشون خبر نداشته، بعدها با يكيشون ازدواج ميكنه . چند سال بعد از تولد اين خانم، از قضيه با خبر ميشن و مشكلاتشون شروع ميشه. مادره از خجالتش ميره تركيه و دختره از باباش جدا ميشه و… اينجورى ميشه كه عمش همون خالشم ميشه…
خیلی خوب بود به نظر واقعی میرسید