حتی نزدیکترین فامیل آدم هم میتونه از هزار دشمن دشمن تر باشه، آره دایی ها همیشه خوب نیستن همیشه هوای بچه های خواهرشون رو ندارن پدرها هم همیشه پشت و پناه بچه هاشون نیستن درسته که نیتشون خوشبختی فرزندان شونه اما میتونن با باورهای پوچ و پوسیده قدیمشون عامل بدبختی فرزندانشون باشن
سال 98 بعد از اتفاقات آبان ماه چند تا مامور اومدن خونه و شوهرم رو بازداشت کردن نه اشتباه نکنین مسئله سیاسی نبود بلکه مالی و دزدی بود، دوتا از پسردایی هام به شوهرم گفتن لوازم برقی و خونگی به تعداد عمده میخواهیم بخریم توام که آشنا داری تو بازار راحت میتونیم سود سه برابری کنیم فرید شوهرم قبول نکرد بهم گفت به ریسکش نمی ارزه منم همیشه به هوش فرید ایمان داشتم همراهیش کردم،مجید و رضا بیخیال نمیشدن هر روز به یه بهانه ای می خواستند رای فرید رو بزنن سر آخر داییم ورود کرد از اونجایی که همه احترام دایی رو داشتیم مخصوصا پدرم نشستن با فرید صحبت کردن تا مخش رو بزنن و در نهایت موفق شدن فرید به اصرار پدرم دو تا زمین داشت اون رو فروخت و از پدرش هم سیصد میلیون قرض گرفت کل پولش شد یک میلیارد و پانصد و گذاشت پای کار مجید و رضا.
.
.
سه ماه گذشت و از سود که هیچ حتی از اصل پول هم خبری نبود فرید هر روز پیگیر بود ولی پسر دایی هام جواب سر بالا میدادن حال فرید هر روز بدتر میشد تو عمرش سیگار نکشیده بود این اتفاق باعث شد روزی دو پاکت سیگار بکشه طفلک یک بار هم به من گفت مقصر بابات و داییت هستن اما خب منکه میدونستم مقصر کیه هر روز زنگ میزدم به داییم که دایی تو باعث شدی تو اگه ورود نمیکردی تو اگه بابا رو سمت خودت نمیکشیدی این اتفاق نمی افتاد و سرآخر سنگینترین و دردناکترین جواب رو بهم داد شوهرت عقل داشت میخواست پول نزاره هرکی خربزه میخوره پای لرزش میشینه،این حرفش عین پتک تو تمام وجودم بود این تو بودی که کلی رو مخ شوهرم رفتی دیدی قبول نمیکنه دست به دامن بابام شدی و در نهایت اینطوری جواب میدی خدا لعنتت کنه دایی تو از هر دشمنی بدتری توف تو روت دایی
و اون روز رسید مأمورا اومدن و فرید رو بردن من و داداشم افتادیم دنبال کاراش بهمون دقیق نمیگفتن دلیل بازداشت فرید چیه از کسی پول نگرفته بود که بدهکار باشه باباشم که نمیاد از بچش شکایت کنه حتی به پدرجون زنگ زدم گفتم پدرجون همچین اتفاقی افتاده زبونم لال شما شکایت کردی؟ پدر جون ناراحت شد گفت دخترم سیصد میلیون فدای یه تار موی پسرم این چه حرفیه که میزنی منم پیگیری میکنم ببینم چی شده، در نهایت متوجه شدیم اون مجید و رضا حرومزاده کلی جنس دزدی خریدن اما هیچ مدرکی از خرید توسط خودشون بجا نذاشتن فرید و چهار نفر دیگه بودن که پول رو داده بودن و پای اینا گیر بود، زیاد وارد جزئیات و چگونگی ماجرا نمیشم، خیلی دردناک بود برام پدرم هم اصلا گردن نمیگرفت درسته خیلی ناراحت بود ولی از اونجایی که اون دایی بی همه چیزم اون بیشرف بیناموس انگار مادرم و بابام رو جادو کرده،مامان بابا هیچی نمیگفتن حتی برای ردمال و جریمه هیچ کمکی نکردن مجید و رضا هم راست راست میگشتن انگار ن انگار چون داییم به یه جاهایی وصل بود کلا پای توله کفتارها شو از پرونده پاک کرده بود
یک ماه از بازداشت فرید میگذشت بازپرس هم قرار وثیقه صادر نکرده بود تا تکمیل پرونده، باز هم از گفتن جزئیات خودداری میکنم میریم به فروردین 99 که حکم اومد رد مال و جریمه سرجمع یک میلیارد از اونجایی که قبلا گفتم اون دایی بی ناموسم بواسطه آشناهاش کلا رد پای انگل هاشو پاک کرده و برنامه اینجوری پیش رفت متهم ردیف اول و دوم از کشور متواری شدن موندن فرید و اون چهار نفر دیگه اونا با پرداخت جریمه و رد مال دولتی آزاد شدن موند فرید یک میلیارد از کجا بیاریم فرید هم 1.5 میلیارد پول خودش رفت هم الان باید 1 میلیارد جریمه بده عدالت تو ایران اینجوریه هرچی پارتی کلفتر سهم عدالتت بیشتر.
پدر جون از پدر خودم هزاران برابر پدرتر بود برام هم هوامو داشت هم دنبال کارای پسرش در صورتیکه این باتلاق رو داییم و پدر خودم درست کرده بودن اما جفتشون هیچ کاری انجام نمی دادند با اینکه پدرم پول داشت دریغ از یک کمک کوچیک اینجور وقتاست که آدم حتی پدر مادر خودش رو هم نفرین میکنه، پدر جون تونست 700 میلیون جور کنه بنده خدا هم کل حساب پس اندازش و هم یکی از زمیناشو فروخت موند سیصد میلیون پدر جون می گفت چنتا زمین دیگه دارم دخترم اما کلی دنگ فنگ داره ولی سعی میکنم پولو جور کنم، خدایا اگه پدر من پدره پس بابای فرید چیه چرا اینقدر فرق هست بین آدما پدر من خودش یکی از عوامل این بدبختی بوده اما الان گردن نمیگیره بابای فرید تو این ماجرا هیچ دخالتی نداشت اما داره خودشو به آب آتیش میزنه درسته برای پسرش اینکارو میکنه اما مگه من دختره بابام نیستم چرا پس بابام یک قدم هم برام و نمیداره!؟ شرمنده پدر جون شده بودم گفتم اون 300 تومن رو هرجوری که هست خودم جور میکنم با داداشم صحبت کردم بنده خدا نداشت حتی پدرم برای برادرم هم پدری نکرده بود، باز هم میگم اون دایی بی همه چیزم مغز پدر مادرم رو جادو کرده.
بعد مدتی دوندگی برای جور کردن پول به این نتیجه رسیدم خونه رو بفروشم نهایتش میریم یه جایی رو رهن میکنیم با داداشم صحبت کردم با فرید هم صحبت کردم هیچ کدوم اجازه ندادن تا اینکه دوست داداشم بهش گفته بود یکی هست نزول میده منصف هم هست لااقل از بانک منصف تره رفتیم سراغش یه مرد میانسال به اسم حسین بود تیپ استایل قدیمی بود سیبیل و موهای پر و فر داشت داداشم باهاش صحبت کرد و طرف قبول نکرد منم صحبت کردم باهاش حین صحبتم با حسین آقا گوشی داداشم زنگ خورد از دفتر رفت بیرون حسین آقا رو کرد بهم گفت ببین خوشگل خانوم این مبلغ زیاده منم آدم شرخری نیستم اگه روزی نتونستین پولو برگردونین بیوفتم دنبال چک و این چیزا حوصله ندارم ولی میتونیم جور دیگه حساب کنیم همونجا که گفت خوشگل خانوم فهمیدم منظورشو اجازه ندادم حرفشو ادامه بده بلند شدم گفتم خجالت بکش مرتیکه من جای دخترتم از دفتر زدم بیرون، داداشم پایین همچنان داشت با تلفن صحبت میکرد گوشیو قطع کرد گفت چی شد چی گفت قبول کرد؟ گفتم نه بریم خدا بزرگه. سوار ماشین شدیم برگشتیم خونه دیگه تصمیم گرفته بودم خونه رو بفروشم ولی خونه به اسم فرید بود گفتم طلا بفروشم چقدر میخواست بشه نهایت صد میلیون اونم در بهترین حالت، کاسه چه کنم چه کنم گرفته بودم پدر مادرم هم طبق معمول عین خیالشون نبود واقعا خیلی دردناکه تو همچین شرایطی باشه و والدینت توانایی برطرف کردن مشکلت رو خیلی راحت داشته باشن اما بی تفاوتن حتی زنگ نمیزنن حالتوبپرسن،به خودم میگفتم نه همش دروغه که میگن پدر مادر بزرگترین نعمت خدا هستن اتفاقا بزرگترین عذاب خدا هستن و بعد چهره پدر مادر فرید میومد جلو چشمم به این نتیجه رسیدم والدین هم میتونن نعمت باشن هم میتونن عذاب باشن.
دیگه کم آورده بودم به هرکی که فکرشو کنین رو انداختم زمانی من و فرید مشکلات مالی خیلی از اقوام و دوستان رو حل کرده بودیم اما الان که خودمون گیر بودیم هیچکدوم خبری ازشون نبود حتی یک تماس نمیگرفتن تنها کسایی که پشتم بودن پدر و مادر فرید و داداشش فرهاد و داداش خودم (اسم داداشم و پدر مادر خودم و پدر مادر فرید روبه دلایلی نمیارم امیدوارم ببخشید منو) در نهایت دل زدم به دریا گفتم برم کمی التماس حسین رو کنم شاید دلش سوخت درسته هیچ وظیفه ای در قبال ما نداشت ولی شاید مردونگی و مرامش رو تونستم تحریک کنم،تنهایی رفتم دفترش با احترام ازم استقبال کرد منم شروع کردم خواهش کردن ازش تعریف کردن از تیپ استایلش و نوع حرف زدنش حسین آقا معلومه شما خیلی مردی هم نوع صحبت هم چهرتون عین مردای با مرام قدیمه منم عین دخترتون ببینین تا اینو گفتم گفت ده نه دیگهه کارو خراب نکن ببین خوشگل خانوم من بهت پول میدم اصلا یک میلیارد میدم ولی شرط دارم میدونستم شرطش چیه از نوع نگاهش حرف زدنش معلوم بود چی میخواد،تو برزخ مونده بودم با گریه گفتم من همچین مشکلی برام پیش اومده شیش ماهه شوهرم کنارم نیست اونم بخاطر نامردی فامیل خودم از غریبه دیگه چه انتظاری میره! گفت شیش ماهه شوهرت کنارت نیست یعنی اذیت نمیشی شیش ماه کم نیستا بازم فهمیدم منظورشو البته اینو راست میگفت واقعا شیش ماه همسرت کنارت نباشه نهایتا هفته یکبار میدیدمش اونم پشت شیشه حتی اون حق ملاقات شرعی رو نداشتیم اونم بخاطر اینکه فرید دوبار درگیری فیزیکی داشت با زندانیان دیگه. دیگه هیچ راهی برام نمونده بود برای آزادی شوهرم بخاطر 300 میلون باید تن میفروختم خدایا این چه امتحانیه تو چه خدایی هستی؟ حالا شرایط من به نسبت بهتر بود نمیدونین تو دادگاه چه چیزایی میدیدم اون افرادی که پاشون به اینجور جاها باز شده میدونن و دوباره برمیگردیم به همون “عدالت” هه چه کلمه دهن پر کنی عدالت.! غریبترین و در عین حال دروغ ترین مساله جهان هستی همین عدالت چه عدالت زمینی چه عدالت الهی،حتی مرگ هم عادلانه تقسیم نشده شاید تنها عدالته همون کفن و خاکی که روش میریزن باشه البته به این هم شک دارم من اگه این حرفارو میزنم بخاطر سرگذشت زندگیمه،بخاطر حرومزادگی پدر و مادرم و داییم و انگل زاده هاش یه زن عین من روزی کارش به تن فروشی بیوفته
بله شرط حسین رو در نهایت قبول کردم شرطش هم یکبار نبود سی تا چک گرفت ازم و در ازای هر بار سکس یکی از چک ها رو بهم میداد اولش سخت بود برام ولی نمیدونستم این شروع جنده شدن منه،حسین شرطش این بود هرجوری بخوام باهات سکس میکنم فقط خشونت ندارم گفتم یعنی چی گفت حالا متوجه میشی ولی نگران نباش اصلا اذیتت نمیکنم هر وقت هم دیدی نمیتونی به اندازه باقی مونده پولمو پس بده و چک رو بگیر، رابطه اول تا هفتم عادی بود و انصافا خودمم لذت میبردم دفعه اول دوم با عذاب وجدان و ناراحتی بود ولی رفته رفته عادی شد و خیلی بهم حال میداد تا هشتمین رابطه منو برد ویلاش تو شهریار البته تو سومین رابطه هم اونجا بودیم اون دفعه ترسیدم ولی این سری نه اما چیزی که منو وحشت زده کرد بغیر از خودش دوتا دیگه از دوستاش بودن کلی وحشت کرده بودم ولی رفته رفته نوع برخورد و رفتارشون باعث شد ترسم بریزه حسین گفت نهه اگه میخوایی گریه کنی با ترس باشه نمیخوام دوست ندارم سکس از رو ترس باشه دوتا دوستاشم همینو گفتن و واسه اولین بار سکش گروهی رو تجربه کردم دروغ چرا چنان لذتی بردم که غیرقابل وصفه یک زن با قد و اندام بی نقص و ورزشکاری بین سه تا مرد درشت هیکل همزمان هم واژنت و مقعدت رو با آلت مردانه پر کنن،
بعد از یازدهمین دفعه رابطه با حسین این بار تنها بود، تمام چک هارو بهم داد گفت بدهیت پاس شد الان آزادی کلی خوشحال شدم و پریدم بغلش و کلی ماچش کردم و تشکر کردم ولی غافل از اینکه جنده شدم خودم خبر ندارم دقیقا پنج روز بعد گرفتن چک ها احساس کردم دلم سکس میخواد نه سکس معمولی بلکه سکس چند نفره حاضر شدم رفتم سمت دفتر حسین بهم گفت چی شده اتفاقی افتاده؟ در اتاقشو بستم و قفل کردم رفتم سمتش همونجا شلوارشو کشیدم پایین و شروع کردم به خوردن بهم گفت خانوم خودش خودمعرف اومده هیچی نگفتم و ادامه دادم رو میزش دولا شدم و حسین هم فهمید و کارشو شروع کرد.
.
.
.
.
و در حال حاضر من شدم یه زن تن فروش البته الان بخاطر پول اینکارو نمیکنم فقط یکبار بخاطر پول بود اونم همون شروع ماجرا بود الانم حسین تو اون ساختمونی که زندگی میکنیم کنار واحد ما یک واحد خریده و… عین یک معتادی که از مواد خسته شده ولی مواد براش از هر چیزی مهمتره.
سرگذشت زندگی من اینطوری بود نه افتخار میکنم بهش نه بابتش خودمو سرزنش میکنم،درسته که لذت بخشه اما فاحشه شدن اختیاری و فاحشه شدن به دلیل جبر زندگی خیلی فاصله داره شاید منو قضاوت کنین حق هم دارین.
امیدوارم ماجرای زندگیم واستون ارزش یک بار خوندن رو داشته باشه ضعف نوشتاری و نوع گویش ضعیفم رو ببخشین
سال 98 بعد از اتفاقات آبان ماه چند تا مامور اومدن خونه و شوهرم رو بازداشت کردن نه اشتباه نکنین مسئله سیاسی نبود بلکه مالی و دزدی بود، دوتا از پسردایی هام به شوهرم گفتن لوازم برقی و خونگی به تعداد عمده میخواهیم بخریم توام که آشنا داری تو بازار راحت میتونیم سود سه برابری کنیم فرید شوهرم قبول نکرد بهم گفت به ریسکش نمی ارزه منم همیشه به هوش فرید ایمان داشتم همراهیش کردم،مجید و رضا بیخیال نمیشدن هر روز به یه بهانه ای می خواستند رای فرید رو بزنن سر آخر داییم ورود کرد از اونجایی که همه احترام دایی رو داشتیم مخصوصا پدرم نشستن با فرید صحبت کردن تا مخش رو بزنن و در نهایت موفق شدن فرید به اصرار پدرم دو تا زمین داشت اون رو فروخت و از پدرش هم سیصد میلیون قرض گرفت کل پولش شد یک میلیارد و پانصد و گذاشت پای کار مجید و رضا.
.
.
سه ماه گذشت و از سود که هیچ حتی از اصل پول هم خبری نبود فرید هر روز پیگیر بود ولی پسر دایی هام جواب سر بالا میدادن حال فرید هر روز بدتر میشد تو عمرش سیگار نکشیده بود این اتفاق باعث شد روزی دو پاکت سیگار بکشه طفلک یک بار هم به من گفت مقصر بابات و داییت هستن اما خب منکه میدونستم مقصر کیه هر روز زنگ میزدم به داییم که دایی تو باعث شدی تو اگه ورود نمیکردی تو اگه بابا رو سمت خودت نمیکشیدی این اتفاق نمی افتاد و سرآخر سنگینترین و دردناکترین جواب رو بهم داد شوهرت عقل داشت میخواست پول نزاره هرکی خربزه میخوره پای لرزش میشینه،این حرفش عین پتک تو تمام وجودم بود این تو بودی که کلی رو مخ شوهرم رفتی دیدی قبول نمیکنه دست به دامن بابام شدی و در نهایت اینطوری جواب میدی خدا لعنتت کنه دایی تو از هر دشمنی بدتری توف تو روت دایی
و اون روز رسید مأمورا اومدن و فرید رو بردن من و داداشم افتادیم دنبال کاراش بهمون دقیق نمیگفتن دلیل بازداشت فرید چیه از کسی پول نگرفته بود که بدهکار باشه باباشم که نمیاد از بچش شکایت کنه حتی به پدرجون زنگ زدم گفتم پدرجون همچین اتفاقی افتاده زبونم لال شما شکایت کردی؟ پدر جون ناراحت شد گفت دخترم سیصد میلیون فدای یه تار موی پسرم این چه حرفیه که میزنی منم پیگیری میکنم ببینم چی شده، در نهایت متوجه شدیم اون مجید و رضا حرومزاده کلی جنس دزدی خریدن اما هیچ مدرکی از خرید توسط خودشون بجا نذاشتن فرید و چهار نفر دیگه بودن که پول رو داده بودن و پای اینا گیر بود، زیاد وارد جزئیات و چگونگی ماجرا نمیشم، خیلی دردناک بود برام پدرم هم اصلا گردن نمیگرفت درسته خیلی ناراحت بود ولی از اونجایی که اون دایی بی همه چیزم اون بیشرف بیناموس انگار مادرم و بابام رو جادو کرده،مامان بابا هیچی نمیگفتن حتی برای ردمال و جریمه هیچ کمکی نکردن مجید و رضا هم راست راست میگشتن انگار ن انگار چون داییم به یه جاهایی وصل بود کلا پای توله کفتارها شو از پرونده پاک کرده بود
یک ماه از بازداشت فرید میگذشت بازپرس هم قرار وثیقه صادر نکرده بود تا تکمیل پرونده، باز هم از گفتن جزئیات خودداری میکنم میریم به فروردین 99 که حکم اومد رد مال و جریمه سرجمع یک میلیارد از اونجایی که قبلا گفتم اون دایی بی ناموسم بواسطه آشناهاش کلا رد پای انگل هاشو پاک کرده و برنامه اینجوری پیش رفت متهم ردیف اول و دوم از کشور متواری شدن موندن فرید و اون چهار نفر دیگه اونا با پرداخت جریمه و رد مال دولتی آزاد شدن موند فرید یک میلیارد از کجا بیاریم فرید هم 1.5 میلیارد پول خودش رفت هم الان باید 1 میلیارد جریمه بده عدالت تو ایران اینجوریه هرچی پارتی کلفتر سهم عدالتت بیشتر.
پدر جون از پدر خودم هزاران برابر پدرتر بود برام هم هوامو داشت هم دنبال کارای پسرش در صورتیکه این باتلاق رو داییم و پدر خودم درست کرده بودن اما جفتشون هیچ کاری انجام نمی دادند با اینکه پدرم پول داشت دریغ از یک کمک کوچیک اینجور وقتاست که آدم حتی پدر مادر خودش رو هم نفرین میکنه، پدر جون تونست 700 میلیون جور کنه بنده خدا هم کل حساب پس اندازش و هم یکی از زمیناشو فروخت موند سیصد میلیون پدر جون می گفت چنتا زمین دیگه دارم دخترم اما کلی دنگ فنگ داره ولی سعی میکنم پولو جور کنم، خدایا اگه پدر من پدره پس بابای فرید چیه چرا اینقدر فرق هست بین آدما پدر من خودش یکی از عوامل این بدبختی بوده اما الان گردن نمیگیره بابای فرید تو این ماجرا هیچ دخالتی نداشت اما داره خودشو به آب آتیش میزنه درسته برای پسرش اینکارو میکنه اما مگه من دختره بابام نیستم چرا پس بابام یک قدم هم برام و نمیداره!؟ شرمنده پدر جون شده بودم گفتم اون 300 تومن رو هرجوری که هست خودم جور میکنم با داداشم صحبت کردم بنده خدا نداشت حتی پدرم برای برادرم هم پدری نکرده بود، باز هم میگم اون دایی بی همه چیزم مغز پدر مادرم رو جادو کرده.
بعد مدتی دوندگی برای جور کردن پول به این نتیجه رسیدم خونه رو بفروشم نهایتش میریم یه جایی رو رهن میکنیم با داداشم صحبت کردم با فرید هم صحبت کردم هیچ کدوم اجازه ندادن تا اینکه دوست داداشم بهش گفته بود یکی هست نزول میده منصف هم هست لااقل از بانک منصف تره رفتیم سراغش یه مرد میانسال به اسم حسین بود تیپ استایل قدیمی بود سیبیل و موهای پر و فر داشت داداشم باهاش صحبت کرد و طرف قبول نکرد منم صحبت کردم باهاش حین صحبتم با حسین آقا گوشی داداشم زنگ خورد از دفتر رفت بیرون حسین آقا رو کرد بهم گفت ببین خوشگل خانوم این مبلغ زیاده منم آدم شرخری نیستم اگه روزی نتونستین پولو برگردونین بیوفتم دنبال چک و این چیزا حوصله ندارم ولی میتونیم جور دیگه حساب کنیم همونجا که گفت خوشگل خانوم فهمیدم منظورشو اجازه ندادم حرفشو ادامه بده بلند شدم گفتم خجالت بکش مرتیکه من جای دخترتم از دفتر زدم بیرون، داداشم پایین همچنان داشت با تلفن صحبت میکرد گوشیو قطع کرد گفت چی شد چی گفت قبول کرد؟ گفتم نه بریم خدا بزرگه. سوار ماشین شدیم برگشتیم خونه دیگه تصمیم گرفته بودم خونه رو بفروشم ولی خونه به اسم فرید بود گفتم طلا بفروشم چقدر میخواست بشه نهایت صد میلیون اونم در بهترین حالت، کاسه چه کنم چه کنم گرفته بودم پدر مادرم هم طبق معمول عین خیالشون نبود واقعا خیلی دردناکه تو همچین شرایطی باشه و والدینت توانایی برطرف کردن مشکلت رو خیلی راحت داشته باشن اما بی تفاوتن حتی زنگ نمیزنن حالتوبپرسن،به خودم میگفتم نه همش دروغه که میگن پدر مادر بزرگترین نعمت خدا هستن اتفاقا بزرگترین عذاب خدا هستن و بعد چهره پدر مادر فرید میومد جلو چشمم به این نتیجه رسیدم والدین هم میتونن نعمت باشن هم میتونن عذاب باشن.
دیگه کم آورده بودم به هرکی که فکرشو کنین رو انداختم زمانی من و فرید مشکلات مالی خیلی از اقوام و دوستان رو حل کرده بودیم اما الان که خودمون گیر بودیم هیچکدوم خبری ازشون نبود حتی یک تماس نمیگرفتن تنها کسایی که پشتم بودن پدر و مادر فرید و داداشش فرهاد و داداش خودم (اسم داداشم و پدر مادر خودم و پدر مادر فرید روبه دلایلی نمیارم امیدوارم ببخشید منو) در نهایت دل زدم به دریا گفتم برم کمی التماس حسین رو کنم شاید دلش سوخت درسته هیچ وظیفه ای در قبال ما نداشت ولی شاید مردونگی و مرامش رو تونستم تحریک کنم،تنهایی رفتم دفترش با احترام ازم استقبال کرد منم شروع کردم خواهش کردن ازش تعریف کردن از تیپ استایلش و نوع حرف زدنش حسین آقا معلومه شما خیلی مردی هم نوع صحبت هم چهرتون عین مردای با مرام قدیمه منم عین دخترتون ببینین تا اینو گفتم گفت ده نه دیگهه کارو خراب نکن ببین خوشگل خانوم من بهت پول میدم اصلا یک میلیارد میدم ولی شرط دارم میدونستم شرطش چیه از نوع نگاهش حرف زدنش معلوم بود چی میخواد،تو برزخ مونده بودم با گریه گفتم من همچین مشکلی برام پیش اومده شیش ماهه شوهرم کنارم نیست اونم بخاطر نامردی فامیل خودم از غریبه دیگه چه انتظاری میره! گفت شیش ماهه شوهرت کنارت نیست یعنی اذیت نمیشی شیش ماه کم نیستا بازم فهمیدم منظورشو البته اینو راست میگفت واقعا شیش ماه همسرت کنارت نباشه نهایتا هفته یکبار میدیدمش اونم پشت شیشه حتی اون حق ملاقات شرعی رو نداشتیم اونم بخاطر اینکه فرید دوبار درگیری فیزیکی داشت با زندانیان دیگه. دیگه هیچ راهی برام نمونده بود برای آزادی شوهرم بخاطر 300 میلون باید تن میفروختم خدایا این چه امتحانیه تو چه خدایی هستی؟ حالا شرایط من به نسبت بهتر بود نمیدونین تو دادگاه چه چیزایی میدیدم اون افرادی که پاشون به اینجور جاها باز شده میدونن و دوباره برمیگردیم به همون “عدالت” هه چه کلمه دهن پر کنی عدالت.! غریبترین و در عین حال دروغ ترین مساله جهان هستی همین عدالت چه عدالت زمینی چه عدالت الهی،حتی مرگ هم عادلانه تقسیم نشده شاید تنها عدالته همون کفن و خاکی که روش میریزن باشه البته به این هم شک دارم من اگه این حرفارو میزنم بخاطر سرگذشت زندگیمه،بخاطر حرومزادگی پدر و مادرم و داییم و انگل زاده هاش یه زن عین من روزی کارش به تن فروشی بیوفته
بله شرط حسین رو در نهایت قبول کردم شرطش هم یکبار نبود سی تا چک گرفت ازم و در ازای هر بار سکس یکی از چک ها رو بهم میداد اولش سخت بود برام ولی نمیدونستم این شروع جنده شدن منه،حسین شرطش این بود هرجوری بخوام باهات سکس میکنم فقط خشونت ندارم گفتم یعنی چی گفت حالا متوجه میشی ولی نگران نباش اصلا اذیتت نمیکنم هر وقت هم دیدی نمیتونی به اندازه باقی مونده پولمو پس بده و چک رو بگیر، رابطه اول تا هفتم عادی بود و انصافا خودمم لذت میبردم دفعه اول دوم با عذاب وجدان و ناراحتی بود ولی رفته رفته عادی شد و خیلی بهم حال میداد تا هشتمین رابطه منو برد ویلاش تو شهریار البته تو سومین رابطه هم اونجا بودیم اون دفعه ترسیدم ولی این سری نه اما چیزی که منو وحشت زده کرد بغیر از خودش دوتا دیگه از دوستاش بودن کلی وحشت کرده بودم ولی رفته رفته نوع برخورد و رفتارشون باعث شد ترسم بریزه حسین گفت نهه اگه میخوایی گریه کنی با ترس باشه نمیخوام دوست ندارم سکس از رو ترس باشه دوتا دوستاشم همینو گفتن و واسه اولین بار سکش گروهی رو تجربه کردم دروغ چرا چنان لذتی بردم که غیرقابل وصفه یک زن با قد و اندام بی نقص و ورزشکاری بین سه تا مرد درشت هیکل همزمان هم واژنت و مقعدت رو با آلت مردانه پر کنن،
بعد از یازدهمین دفعه رابطه با حسین این بار تنها بود، تمام چک هارو بهم داد گفت بدهیت پاس شد الان آزادی کلی خوشحال شدم و پریدم بغلش و کلی ماچش کردم و تشکر کردم ولی غافل از اینکه جنده شدم خودم خبر ندارم دقیقا پنج روز بعد گرفتن چک ها احساس کردم دلم سکس میخواد نه سکس معمولی بلکه سکس چند نفره حاضر شدم رفتم سمت دفتر حسین بهم گفت چی شده اتفاقی افتاده؟ در اتاقشو بستم و قفل کردم رفتم سمتش همونجا شلوارشو کشیدم پایین و شروع کردم به خوردن بهم گفت خانوم خودش خودمعرف اومده هیچی نگفتم و ادامه دادم رو میزش دولا شدم و حسین هم فهمید و کارشو شروع کرد.
.
.
.
.
و در حال حاضر من شدم یه زن تن فروش البته الان بخاطر پول اینکارو نمیکنم فقط یکبار بخاطر پول بود اونم همون شروع ماجرا بود الانم حسین تو اون ساختمونی که زندگی میکنیم کنار واحد ما یک واحد خریده و… عین یک معتادی که از مواد خسته شده ولی مواد براش از هر چیزی مهمتره.
سرگذشت زندگی من اینطوری بود نه افتخار میکنم بهش نه بابتش خودمو سرزنش میکنم،درسته که لذت بخشه اما فاحشه شدن اختیاری و فاحشه شدن به دلیل جبر زندگی خیلی فاصله داره شاید منو قضاوت کنین حق هم دارین.
امیدوارم ماجرای زندگیم واستون ارزش یک بار خوندن رو داشته باشه ضعف نوشتاری و نوع گویش ضعیفم رو ببخشین
نوشته: محکوم به فاحشگی
15 پاسخ به “فاحشه شدن از رو شکمسیری نیست”
داستانت خیلی گاف داشت
داستانت قشنگ و روون بود مشکلات اجتماعی رو قشنگ نشون میدادولی کاش تهش یجور دیگه تموم میشد و انقدر راحت جنده نمیشدی و بعد آزادی شوهرت برمیگشتی ب زندگی عادیت و انقدر هول کیر غریبه نمیشدی
وقتی که پا گذاشتی و شرط حسین رو قبول کردیزندگیت تمام شددیگه فرید رو نمیبینیچند وقت دیگه طلاقت رو میده
اصلا کار به فونداسیون داستان ندارمحتی به فرض اینکه حقیقت هم باشه خودم رو در جایگاهی نمیبینم که شما رو قضاوت کنمفقط چرا اوج داستانت فقط دو خط بود؟
احمق و بقول خودت جنده
بقول دوستمون داستانت خیلی گاف داشت، با این دوندگی هایی که تو واسه شوهرت کردی حد اقل بخاطر شخصیت اجتماعی خودت و شوهرت از این لذت دست بکش. هر چند حس میکنم بعد از پرداخت پول و ازادی شوهرت ، شوهرت جنم این رو داشت پول یارو رو برگردونه . قطعا بهش گفته بودی از کجا مابقی پول جور کردی و اونم میدونست چقد از حساب کتابش مونده دست نزولخور.گاف زیاد داشت ولی قشنگ نوشته بودی
اینکه داستان واقعی بود یا دروغ تفاوتی نمیکنه،چیزی که نوشتی یک گاف بزرگ روانی داره،زنی که برای بیرون آوردن شوهرش همچین کاری میکنه محاله بعد از این تعداد سکس بیخیال زندگی خودش بشه و بره دنبال یه بابایی که فقط پولو و فلانشو داده بهش،زندگیش براش مهمتر بوده که تن داده به اینکار،اسم این زن فاحشه نیست اسمش عاشقه!زمانی فاحشه میشه که بعد از ردیف شدن اون پول قید زندگیشو بزنه و بره دنبال فحشا…بله با چیزهائی که در دادگاههای این مملکت بیصاحب در جریانه آشنا هستم و میدونم مردم چه مشکلات عجیب و غریبی دارن.مشکلاتی که اکثرشون بخاطر اوضاع بلبشوی اقتصادی پیش میاد،و مسبب تمامشونم فقط یک نفره!
تلخ بود و واقعی…
یکی از واقعی ترین داستانها بود ، ولی ادامه شو بنویس شوهرت آزاد شد؟
خ خ خ خ …تو این شلوقی یادت رفت بگی شوهرت ازاد شده،
عین همین داستان و یه شب یه خانمی برام تعریف کردامیدوارم مشکلاتش حل شده باشه.
چنده درون هر زنی هست ، تو جنده درونت را بیدار کردی، و تا یک اتفاق تلخ برات نیافته جنده درونت فعال خواهد ماند، و هر بار دوست داره با یک کار کلفت تر و با یک مرد خوش تیپ تر ارضا بشه.امیدوارم اتفاق تلخ بدون آبرو ریزی برات بیافته و جنده درونت آگاه بشه و برگردی سر کیر حلال شوهرت، ولی اگر توبه کردی به شوهرت مدام کون بده، تا اون لذت ببره. منم کون دوست دارم، ولی زنم بهم کون نمی داد، من بخاطر کون کردن خیلی هزینه کردم. با یک زن دوست شدم، بهش پایه حقوق وزارت کار می دادم، بخاطر اینکه هر حور دوست دارم بکنمش. پولی که باید خرج زندگی و زن احمق من می شد. خرج کسی دیگر میکردم. آخرش طلاقش دادم، گور پدرش
جنده شدنت مبارک🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
نگفتی اخرش با پولا شوهرتو دراوردی یا نه
خانمای خیس💦 هات🔥 بهم پیام بدن همه جوره ساپورت میکنمماشین دارم با وسیله میامفیک پیام نده لطفا@HossinKa1381@HossinKa1381