فصل ۱: بوی عطر کنکور و کون!
… داشتم از هیجان میمردم تا اینو براتون تعریف کنم. باور کن هنوز که هنوزه نمیتونم تمرکز کنم سر کلاس. یادم میافته میخوام بپرم هوا. قضیه مال همین دو سه شب پیشه، تو شیراز، آموزشگاه کنکور «دانش …….». کلاً ما یه جوری زندگیمون تو اون آموزشگاه خلاصه شده. من که کیانم، مجرد، بیست و هشت ساله، دبیر ریاضی و فیزیک. اونجا همهش دخترای دبیرستانی میان کنکور دارن، خداوکیلی بعضیاشون محشرن، ولی خب آدم حواسش هست دیگه، همون کلاس رو باهاشون میگذرونی و تهش سلام خداحافظ.
اما قضیه از کجا شروع شد؟ از پریسا.
پریسا، همکارم، دبیر ادبیات. یه زن سی و سه چهار ساله، موهای فرفری مشکی، قد بلند، چشمای درشت قهوهای و یه لبخند محو که همیشه رو لبشه، حتی وقتی داره شاگردا رو تهدید میکنه که اگه تستا رو درست نزنن، نمرهشون صفره. کلاً شبیه هنرمندها بود تا معلم.
اونجا همه میدونستن پریسا شوهر داره، ولی همه هم میدونستن شوهرش کلا یه آدم خنثی و کسلکنندهس. یه آدمیه که فقط بلده غر بزنه و بگه چقدر حقوق معلما کمه. پریسا خودش یه زن آزاد و شیطون بود، ولی تو اون رابطه قفل شده بود. و این حسرت و نیاز، یه جوری از چشماش معلوم بود.
من و پریسا کلاً خیلی با هم صمیمی بودیم. بیشتر به خاطر اینکه جفتمون آخر وقت میموندیم آموزشگاه، چون کلاسامون زیاد بود. کلا رفاقت ما از اون رفاقتای «باید یه شب بریم بیرون» بود که هیچ وقت عملی نمیشد.
چند روز پیش، سر ناهار تو اتاق استراحت معلما، داشتم با یکی از شاگردهای دوازدهم تجربی، سارا، درباره یه سؤال خیلی سخت مشورت میکردم. سارا هم یه دختر ناناز و باهوشه که کلاً از من حساب نمیبره، خیلی ریلکس و دوستانه باهام حرف میزنه.
داشتم بهش میگفتم که «اگه این مبحث رو درست نفهمی، کنکور گند میزنی.» و اون هم خندهکنان میگفت: «اِ کیانخان! اگه تو خوب درس بدی که ما گند نمیزنیم.»
داشتم میخندیدم که یهو دیدم پریسا با یه اخم ریزی اومد داخل.
پریسا: «ببینم کیان، تو با این دخترای دبیرستانی چرا اینقدر راحتی؟ یه بار دیدم تو حیاط داشتی باهاشون سلفی میگرفتی.»
گفتم: «ای بابا پریسا، حسودیت شده؟ خب بچهها صمیمیان. من رفیق بچههام، نه معلم خشک.»
یه نگاه عمیق بهم انداخت، همون نگاهی که هم ناراحتی داشت، هم یه چیزی شبیه دعوت.
پریسا: «آره، من به این همه دختر خوشگل که دورت ریختن حسودیم میشه.»
بعد حرفش رو عوض کرد: «راستی، این برگههای فاینال فنون باید تا فردا تصحیح بشه. تو که امروز کارت زود تمومه، میمونی کمکم؟ اگه تا دوازده شب بمونیم ،تموم میشه.»
گفتم: «اگه با شام باشه، چرا که نه.»
پریسا: «فقط شام نه. فکر کنم امشب احتیاج به یه چیز قویتر از شام داریم تا بتونیم این کاغذپارهها رو تموم کنیم.»
و این نقطه شروع بود. یه جوری گفت که میفهمیدی منظورش فقط قهوه نیست.
ساعت شد حدود ۹ شب. آموزشگاه کاملاً سوت و کور شده بود. نگهبان پایین بود، ما هم تو اتاق مدیری که کلا ساکت و بزرگ بود، نشستیم رو صندلیهای چوبی خشک.
اولش واقعاً داشتیم کار میکردیم. پریسا داشت غلطهای املایی بچهها رو تو متنهای ادبی در میاورد و من هم داشتم نمرههای ترم بچههای ریاضی رو جمع میزدم.
نیم ساعت گذشت، پریسا رفت یه آبجوش آورد، دو تا چای گذاشت جلومون. بعد دیدم از تو کیفش یه بطری کوچیک پلاستیکی درآورد.
پریسا: «کیان، اگه حوصله داری، یکم ودکا آوردم. با چای آلبالو قاطی کنیم، حال میده.»
چشمام برق زد. گفتم: «پریسا خانوم! من فکر میکردم شما اهل این صحبتها نیستی.»
پریسا: «آدم گاهی وقتا نیاز داره از این قالب معلمی بزنه بیرون. مخصوصاً وقتی همسرت یه آدم سرد و افسرده باشه.»
من خندیدم: «عجب! خب پس بزن بریم!»
چند تا پیک با هم زدیم. اون حرف میزد، من گوش میدادم. حرفاش پر از خستگی بود. میگفت شوهرش بهش اهمیت نمیده، فقط بلده سرش غر بزنه. اصلاً از نظر جنسی هیچ ارتباطی بینشون نیست. این وسط اینهمه انرژی و زیبایی تو خودش حس میکرد که باید یه جایی تخلیه میشد.
ودکا تو شیراز و تو اون هوای خنک شب، کار خودشو کرد. دیگه به برگههای کنکور نگاه هم نمیکردیم.
پریسا تکیه داده بود به پشتی صندلی، موهای فرفریش ریخته بود رو شانههاش. یه تاپ یقه هفت تنش بود که تا الان تو آموزشگاه ندیده بودم بپوشه.
گفتم: «پریسا، راستشو بگو. تو واقعاً به خاطر کار نموندی، نه؟»
یه لبخند خجول زد، ولی تو چشماش شیطنت موج میزد.
پریسا: «نه کیان. دلم میخواست با تو تنها باشم. مدتهاست دلم میخواست ببینم اون شوخیها و خندههای تو با دخترای کلاس، چقدر پشتش واقعیت داره.»
اومدم جلوتر، میز رو دور زدم. نشستم کنارش. بوی عطرش محشر بود. بوی گل مریم و الکل.
دستمو گذاشتم رو رونش. آروم نوازشش کردم. از زیر دامن جذبش، گرمای پوستشو حس میکردم. اونم هیچ واکنشی نشون نداد، فقط سرش رو برگردوند و مستقیم تو چشمام زل زد.
پریسا: «کیان، اگه قراره اتفاقی بیفته، اینجا نه. تو آموزشگاه سخته.»
گفتم: «پس کجا؟»
پریسا: «شوهر من ممکنه الان خونه باشه، یا یهو زنگ بزنه. اگه بریم خونه تو… راحتتریم.»
فقط همین یه جمله کافی بود. بلند شدم و دستشو گرفتم.
گفتم: «اگه میای، باید بدونی من امشب دنبال رفاقت نیستم. من دنبال اینم که اون انرژی رو ازت بگیرم که این شوهر نفهمت بهت نمیده.»
پریسا محکم دستمو فشار داد و بدون هیچ حرفی باهام اومد.
تو ماشین، موسیقی ملایم گذاشته بودم و داشتم با هیجان رانندگی میکردم سمت خونه. مسیر زیاد نبود. پریسا سرش رو تکیه داده بود به شیشه و داشت به خیابونای شیراز نگاه میکرد. انگار داشت واسه خودش یه کار غیرقانونی و هیجانانگیز انجام میداد.
رسیدیم خونه. من مجردم، خونهام نقلی و تمیزه. پر از کتاب و یه سیستم صوتی خوب.
بطری ودکای جدید رو از کابینت درآوردم، دو تا شات پر کردم.
گفتم: «به خاطر آزادی، پریسا.»
لبخند زد و جام رو به جام زد.
«به خاطر یه شب رهایی، کیان.»
همون لحظه، حرف زدن تموم شد. گذاشتم جام رو روی میز، کمرش رو گرفتم و کوبیدمش به دیوار. دهنمو گذاشتم رو دهنش.
اوف! بوسهای بود که ماهها منتظرش بودم. یه بوسه حریص، مرطوب و وحشی. زبونش دیوونهوار تو دهنم میچرخید. انگار داشت خفگی چند ماههاش رو جبران میکرد.
دستمو بردم زیر تاپش، سینههاش رو که سفت و خوشفرم بود، تو دستم گرفتم. یه آه بلند کشید که تو سینه من گم شد.
من که دیگه صبر نداشتم.
گفتم: «پریسا، تو چقدر داغی لعنتی! مطمئنی تو یه دبیری؟»
پریسا با صدای خشدار گفت: «من هر چی تو بخوای هستم. فقط دیگه بسه حرف زدن.»
بوسهها ادامه داشت. تاپش رو از تنش درآوردم. سینههاش بزرگ و سفت و سفید بود. نوک سینههاش با همون لمس اولیه من، کاملاً سفت و سیخ شده بود. شروع کردم به مکیدن نوک سینههاش، و اون جیغهای خفهای میکشید که از هیجان تنم میلرزید.
همزمان با دستم رفتم سراغ دامن جذبش. دامن رو کشیدم پایین، فقط یه شورت توری مشکی تنش بود که کاملاً خیس شده بود.
گفتم: «اینجا رو ببین جنده خانم! از همین الان خیس شدی!»
این حرف «جنده» انگار یه کلید بود. یه شوک عجیب بهش وارد کرد، و همون لحظه دیدم صورتش سرخ شد و با ولع بیشتری شروع کرد به نفس زدن.
کشوندمش روی مبل. شورتش رو با یه حرکت پاره کردم و پرت کردم گوشه اتاق.
پریسا دیگه خود پریسا نبود. یه زن وحشی و نیازمند بود.
نشست روی مبل، شلوارم رو دور کمرم کشیدم پایین و خودم لخت شدم. وقتی کیر سیخ شدهام رو دید، چشمهاش یه لحظه خیره موند و بعد با یه نگاه شیطنتآمیز اومد جلو.
پریسا زانو زد جلوم.
پریسا: «اگه میخوای امشب ازت استفاده کنم، باید اول تو رو بپرستم.»
این زن کلاً یه چیز دیگه بود.
کیرمو گرفت تو دستاش. گرم و نرم و با احتیاط. شروع کرد به لیس زدن و بازی کردن با نوک کیرم.
من نشستم رو مبل و سرم رو تکیه دادم به پشتی. فقط نگاهش میکردم و حال میکردم. موهای فرفریش که رو صورتش میریخت، منظره محشری بود.
شروع کرد به ساک زدن. اول آروم، بعد کم کم دهنشو بازتر کرد و تا ته کیرمو میکرد تو حلقش و دوباره میکشید بیرون. مثل یه حرفهای که سالهاست این کارشه.
نفس نفس میزد و هر لحظه با چشماش ازم اجازه میگرفت که ادامه بده یا نه. منم فقط با یه لبخند بهش میفهموندم که این تازه شروعشه.
بعد چند دقیقه دیگه نتونستم تحمل کنم. موهاشو گرفتم، محکم کشیدم عقب.
گفتم: «بسّه! دیگه صبر ندارم. امشب قراره مال من باشی، نه پرستار کیرم.»
کشوندمش سمت تخت. پرت شد روی ملحفهها.
از بالای سرش خم شدم و با صدای خشن و آروم گفتم: «امشب هیچ اثری از اون پریسا معلم داخلت نیست. تو امشب جندهی منی. فهمیدی؟»
پریسا با چشمای برقزده و لبای نیمهباز گفت: «بکن، کیان. هر کاری میخوای بکن.»
پاهاشو باز کردم. کصش کاملاً ورم کرده و خیس بود. دستم رو گذاشتم روی اون تپهی خیس و شروع کردم به بازی کردن با چوچولهاش. وقتی کصش رو لیس میزدم، بدنش میلرزید. جیغهای بلندش دیگه خفه نبود.
من همزمان با لیس زدن کصش، ازش پرسیدم: «ببینم، به اون شوهرت تا حالا گفتی که چقدر عاشق اینی که بهت بگن جنده؟»
پریسا تو اوج لذت جواب داد: «نه… فقط تو… تو اینو بهم بگو…»
دستمو بردم پایینتر. رفتم سراغ سوراخ کونش. اونم خیس بود. پریسا عاشق سکس از پشت بود. اینو خودم میدونستم، تو یکی از شوخیهای مستی قبل اومدن گفته بود.
گفتم: «حالا برگرد. امشب باید هر دوتا سوراخ تو پر بشه.»
پریسا با ولع برگشت. کون گرد و برجستهاش تو اون نور کم اتاق، واقعاً دیدنی بود. باسنش سفت و خوشتراش بود.
سریع رفتم سراغ کشو، ژل روانکننده رو درآوردم و حسابی مالیدم به کیرم و سوراخ کونش.
وقتی کیر داغ و بزرگم رو گذاشتم رو سوراخ تنگ و صورتی کونش، پریسا یه آخ عمیق کشید.
پریسا: «آروم کیان… خیلی وقته چیزی نرفته اون تو…»
گفتم: «آروم نیستم جنده! امشب فقط وحشی بازی داریم!»
با یه فشار محکم، نصف کیرم رو فرستادم تو کونش. داد پریسا از درد و لذت مخلوط شد. دیوارای کونش فوقالعاده تنگ و گرم بود. داشتم از لذت دیوونه میشدم.
فشار دادم و کامل وارد شدم. کون پریسا کاملاً کیرمو بلعید.
شروع کردم به تلمبه زدن. محکم و عمیق. هر بار که تا ته میرفتم، باسنش میخورد به شکمم و صدای ضربهی کیر تو کونش، تنها صدایی بود که تو اتاق میپیچید.
گفتم: «بگو کی هستی؟ بگو جندهی منی!»
پریسا با گریه و خنده گفت: «من جندهی توام کیان! جندهی این کیر بزرگت!»
اونقدر سریع و وحشیانه میکردمش که تخت زیر پاهامون جیر جیر میکرد. دستامو گذاشتم رو کمرش و محکم نگهش داشتم. اون هم سعی میکرد کونش رو عقب بده تا تلنبهها عمیقتر بره.
احساس میکردم که هر دو تامون تو اوج جنون جنسی بودیم. این زن واقعاً یه نیاز دیوونهوار به این نوع تحقیر و خشونت داشت. این لذت براش خالص بود.
وسط کار، در حالی که داشتم محکم تو کونش میکردم، یه انگشت دستم رو فرو کردم تو کس داغ و خیسش.
پریسا از درد و لذت دو برابر، یه جیغ خفیف کشید.
گفتم: «حالا دوتا سوراخت پره جنده! حسش میکنی؟ هم کونت، هم کصت زیر سلطه منه!»
انگشتم رو تو کصش با سرعت بیشتری عقب و جلو میکردم، همزمان تو کونش محکم تلمبه میزدم. این حس همزمانی، هم برای من دیوانهکننده بود و هم برای اون.
پریسا تو اوج بود. کصش رو با انگشتم سفت و محکم فشار میدادم و اون بدنش کاملاً شل شده بود. داشت ارگاسم میشد.
چند تا تلمبه آخر رو با تمام توانم زدم.
داد زدم: «تو مال منی جنده! بیا!»
و آبم رو با فشار تو کون تنگ و گرمش خالی کردم. یه ارگاسم وحشی، عمیق و طولانی.
بدنم کاملاً سست شد. کیرمو از کونش کشیدم بیرون، سوراخ کونش کاملاً باز شده بود و یه ذره از آبم ازش بیرون زد.
افتادم کنارش روی تخت. نفس نفس میزدیم. پریسا برگشت و صورتش رو چسبوند به سینه من.
هنوز داشت میلرزید.
پریسا: «وای کیان… من فکر نمیکردم اینقدر وحشی باشی.»
من: «تو خودت خواستی. تو یه زن فوقالعادهای هستی که یه عمر هدر رفتی کنار اون شوهرت.»
اون شب دیگه تموم نشده بود. بعد از یه ربع استراحت و یه سیگار، دوباره برگشتیم سراغ هم. این بار آرومتر شروع کردم. دوباره کلی بوسه و لیسیدن.
پریسا دوباره خواست که از کون بکنم. این بار خیلی آمادهتر بود و لذت بیشتری میبرد. حسابی تف زدم به کیرم و سوراخش رو حسابی با انگشت باز کردم.
وقتی رفت تو، دیگه اون درد اولیه نبود، فقط لذت محض بود. یه جوری باهام همکاری میکرد که کیف میکردم. میگفت: «محکمتر، کیان! فکر کن داری انتقام همه روزهایی رو ازم میگیری که تو آموزشگاه با دخترای شاگرد شوخی میکردی!»
تقریباً تا نزدیکیهای اذان صبح، ما فقط سکس داشتیم. از اون سکسهای خام و بدون توقف.
نزدیکای ساعت شش صبح بود که پریسا بیدار شد. یه نگاه خسته ولی راضی بهم انداخت.
پریسا: «باید برم، قبل از اینکه اون شوهرم زنگ بزنه. اگه بفهمه، شیراز رو میذاره رو سرش.»
گفتم: «بذار بفهمه. تو یه شب فوقالعاده داشتی.»
اون لباساش رو پوشید، همون تاپ یقه هفت و دامن جذبی که دیشب پوشیده بود. ولی این دفعه یه برق شیطنتآمیز تو چشماش بود که قبلاً نبود.
اومد کنار تخت نشست.
پریسا: «کیان، واقعاً عالی بود. خیلی بهم خوش گذشت. از همه نظر.»
خم شد و یه بوسه سریع رو لبم گذاشت.
پریسا: «دلم میخواد این یه راز بین ما بمونه. تو همکار منی، و گاهی… من جندهی تو.»
وقتی داشت میرفت، گفتم: «تو یه جندهی بینظیری پریسا. هر وقت خواستی رها بشی، بهم بگو.»
فقط خندید و در رو بست و رفت.
من هنوز روی تخت دراز کشیده بودم و بوی عطر پریسا و بوی سکس تو اتاق پیچیده بود.
کاش آموزشگاه هفتهای سه بار کلاس شبانه داشته باشه. کلاً دیگه نمیتونم مثل قبل به پریسا نگاه کنم. پشت اون اخلاق معلمی، یه زن وحشی عاشق کون دادن قایم شده بود که فقط منتظر بود یکی بیاد و بگه “جنده”… و من همون آدم بودم.
و این شد خاطره اون شب ، که دیگه هر وقت پریسا رو تو آموزشگاه میبینم، فقط یاد اون کون تنگ و اون فریادهای بکن توش میفتم. ای بابا… دیوونهام کرده این زن! (پایان)
نوشته: شب های بی قرار
26 پاسخ به “عطر کنکور و کون بیقرار”
به عنوان یه داستان خوب بود… لایک
تقریبا همه چی به قاعده بوداگر خاطره بود که هیچولی اگر داستان بود میتونستی یکم تعلیقش را بیشتر کنیولی کشش داستان خوب بودشخصیت های فرعی را میتونستی اکتیو تر کنیزن داستان زیادی سهل الوصول بود میشد روی کاراکترش بیشتر کار کردولی در کل خوب بودمرسی که نوشتی
قشنگ بود
داستان خوبی بود👍ولی نمیدونم چرا مثل فیلما داره نوشته میشه سکس طولانی اونم برای یک مجرد!!!
به به.متفاوت،روون،جذاب.
به نظرم خیلی خوب بود داستان
خوب مینویسی ولی چنتا باگم داریمثلا نگهبان اموزشگاه چیشد ک یهو دست خانمو گرفتی جلوش رد شدی رفتی اونم تو محیط اموزشی .یا مثلا تو محیط اموزشی کی تاپ یقه هفت پوشید یا دامن جذب و …کدوم امتحانمنی ک تو این جو بودم حرفات برام همخوانی نداشت هر چند خوب نوشتی ولی ارزش رو ازش گرفته بودی
خوب مینویسی ولی چنتا باگم داریمثلا نگهبان اموزشگاه چیشد ک یهو دست خانمو گرفتی جلوش رد شدی رفتی اونم تو محیط اموزشی .یا مثلا تو محیط اموزشی کی تاپ یقه هفت پوشید یا دامن جذب و …کدوم امتحانمنی ک تو این جو بودم حرفات برام همخوانی نداشت هر چند خوب نوشتی ولی ارزش رو ازش گرفته بودی
یا مثلا تو با ماشین خودت بردیش خونتچطوری حوالی اذان صبح پاشد خودش رفت خونشاخه یه چیزای مینویسی عجیب غریب
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
عالی👌🚬
گفتی چی پوشید رفت؟ دامن جذب و یقه هفتی؟ از آموزشگاه سوار هواپیما کردی بردی سوئیس ترتیبشو دادی؟
گوه خوردی حداقل دروغ میگی اینقدر عقده ای نباش مثلا پریسا به تو حسادت کرده چون بادخترا بودی
خوب بود باریکلا👌🌺
اینایی که دیس میدن کسخلن؟؟!!!اسمش داستان سکسی هست نباید ک واقعی باشهخیلی زیبا بود،عالی
یه سادیسمی بدبخت که همکارش بهش محل سگ نمیزاره این توهوماتو نوشته تو کدوم پوزیشن از کون میکردیش نگو که داگی چون تو اون پوزیشن نمیتونستی کوسشو انگشت بکنی کونی😂😂😂
دختر شیرازی جوووونوم دختر شیرازی…قمبلت به من بنما تا شَوَم راضی…قمبلمو میخوای چه کنی بی حیا پسر… ⚘
خانمای خیس💦 هات🔥 بهم پیام بدن همه جوره ساپورت میکنمماشین دارم با وسیله میامفیک پیام نده لطفا@HossinKa1381@HossinKa1381
به من معرفیش نمیکنی؟منم شیرازم
خوب بود ، لذت بردم و یاد این جمله افتادمژاپنی ها معتقدند هرکس سه چهره داره:
داستانت جذاب بود
به نظر میاد با هوش مصنوعی نوشته شده باشه جملاتش یه جوریه
1=صندلی چوبی خشک تو اتاق مدیر چکار می کنه مگه کلاسه؟2-احتمالا تا حالا مشروب نخوردی هیچ الاغی وودکای سگ مزه را نمی ریزه توی چای چای باید گرم خورده بشه وودکا کاملا سرد و تگری3-در رابطه ای که اون به تو می گه کیان تو چرا خانم می ذاری تنک اسم اون4-تو که می گی شیطون بود پس چرا بهش گفتی من فکر نمی کردم اهل این صحبت ها باشی؟
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی
ای جااان
نوشته شده توسط Ai