سلام به کاربران بکن تو…
من اولین باره که توی این سایت داستان مینویسم،این داستان جنوب مطالب سکسی نیست،در ضمن اگر اشتباه تایپی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید
خب بریم سر داستان: من محمد هستم و اولین بار که فهمیدم عاشقش شدم توی شش سالگی بود اون دختر شش ماه از من بزرگتر بود و خب دختر عمم بود ما با هم بزرگ شده بودیم… از بچگی و حالا فهمیده بودم که بیش تر از یک دختر عمه ی معمولی دوستش دارم (من بلوغ زود رس داشتم یعنی تقریباً از ۱۲ سالگی جق میزنم تا الان) این پرانتز ربطی به داستان نداشت تقریبا ۲ سال بعد از اینکه فهمیدم بیشتر از یک دختر عمه ی معمولی دوستش دارم به این موضوع پی بردم که علاوه بر اون روش غیرت هم دارم یعنی اگر کسی چپ بهش نگاه میکرد مادر طرفو میگائیدم
نه این که بزن بهادر باشم شاید از هر ده تا مشت و لگد که رد و بدل میشد دوتا شو من میزدم و باقیش رو میخوردم اما اینقدر پا فشاری میکردم تا مادر طرف گائیده میشد…
و تقریباً چهار سال بعد از اینکه فهمیدم روش غیرت دارم،یعنی تو ده سالگی معنی عشق رو درک کردم. همون موقع تصمیم گرفتم بهش بفهمونم که عاشقش شدم،بدون اینکه حرفی بهش بزنم.
از زمانی که این تصمیم رو گرفتم زندگیم از این رو به اون رو شد هی به مامان و بابام میگفتم بریم خونه عمه اینا بریم خونه عمه اینا،بعد از ۲ سال دیدم اینجوری نمیشه باید بهش بگم ولی الان دیگه من به بلوغ رسیده بودم،تو سن ۱۲ سالگی…
و حالا فهمیده بودم که جق زدن چیه و از همون موقع به یک آدم منزوی و مغرور تبدیل شدم جدیدا یک مقاله خونده بودم که میگفت آدم های منزوی اکثرا بسیار خجالتی هستند ولی من در عین حال که منزوی بودم مغرور هم بودم و هنوز هم هستم و این خیلی عجیبه حالا دیگه اون دختر عمه ی من تبدیل شده به یک دختر زیبا که هنوز از لحاظ جسمی کامل به بلوغ نرسیده بود تا اون زمان هنوز هم از نظر خانواده های ما مشکلی نبود که ما باهم باشیم اما از ۱۴ سالگی همه چیز تغییر کرد اونا از زاهدان به مشهد نقل مکان کردن و من موندم حرفی که ۸ سال تو گلوم گیر کرده بود و نمیتونستم به شخص مورد نظر بگم بعد ۲ سال دیدمش حالا دیگه خیلی جذاب بود: یک دختر سرخ و سفید با قد حدودا ۱۶۰ و صورتی زیبا و بدنی ظریف و نحیف و این برای من خطر محسوب میشد چون توی مشهد آدم های لاشی و خوش هیکل و چرب زبون زیاد هست و برای منی که قدم۱۷۰ بود و مادر زادی سینه کفتری بودم و بابام نمی ذاشت بدم باشگاه خیلی خطر بزرگی بود با توجه به اینکه من یک آدم منزوی بودم اون سال خیلی به این موضوع فکر کردم که بهش بگم اما نتونستم تخم نکردم چون میترسیدم: از شکست،از جواب نه،از خیلی چیزهای دیگه و مهم تر از همه از دست دادنش حداقل الان هر سال موقع عید نوروز در حد چند ساعت میدیدمش اما اگه بهش میگفتم و دیگه توی مهمونی های خانوادگی که من هستم نمیومد چی؟اون موقع چیکار میکردم ؟؟چیکار میکردم یعنی چیکار میتونستم بکنم؟
اون موقع با کون خودم ریده بودم به دلخوشیم.
پس بهتر بود کنار میکشیدم و فقط میدیدمش حتی با یکی دیگه…
بعد یک مدت تصمیم گرفتم به بابام بگم تا شاید اون کاری بکنه برام،یک شب که دیدم اوکیه رفتم با کلی مقدمه که میدونم حوصله خوندنشو ندارین بهش گفتم یک نگاه عاقل اندر صفیحی بهم کرد و گفت شما دوتا به درد هم نمیخورین…
هر چقدر پرسیدم چرا جواب نداد اونشب برای اولین بار توی ۱۶ سال عمرم غرورم شکست بخاطر عشق یک طرفه،بخاطر یک حرف چرت که میگن بچه باید مطیع پدر و مادر باشه…
و الان هنوز بهش هیچی نگفتم و اون نمیدونه و چقدر سخت است دوست داشتن کسی که قرار به بودنش نیست…
اگر خوشتون اومد بگین تا بقیشم ببندیم
من اولین باره که توی این سایت داستان مینویسم،این داستان جنوب مطالب سکسی نیست،در ضمن اگر اشتباه تایپی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید
خب بریم سر داستان: من محمد هستم و اولین بار که فهمیدم عاشقش شدم توی شش سالگی بود اون دختر شش ماه از من بزرگتر بود و خب دختر عمم بود ما با هم بزرگ شده بودیم… از بچگی و حالا فهمیده بودم که بیش تر از یک دختر عمه ی معمولی دوستش دارم (من بلوغ زود رس داشتم یعنی تقریباً از ۱۲ سالگی جق میزنم تا الان) این پرانتز ربطی به داستان نداشت تقریبا ۲ سال بعد از اینکه فهمیدم بیشتر از یک دختر عمه ی معمولی دوستش دارم به این موضوع پی بردم که علاوه بر اون روش غیرت هم دارم یعنی اگر کسی چپ بهش نگاه میکرد مادر طرفو میگائیدم
نه این که بزن بهادر باشم شاید از هر ده تا مشت و لگد که رد و بدل میشد دوتا شو من میزدم و باقیش رو میخوردم اما اینقدر پا فشاری میکردم تا مادر طرف گائیده میشد…
و تقریباً چهار سال بعد از اینکه فهمیدم روش غیرت دارم،یعنی تو ده سالگی معنی عشق رو درک کردم. همون موقع تصمیم گرفتم بهش بفهمونم که عاشقش شدم،بدون اینکه حرفی بهش بزنم.
از زمانی که این تصمیم رو گرفتم زندگیم از این رو به اون رو شد هی به مامان و بابام میگفتم بریم خونه عمه اینا بریم خونه عمه اینا،بعد از ۲ سال دیدم اینجوری نمیشه باید بهش بگم ولی الان دیگه من به بلوغ رسیده بودم،تو سن ۱۲ سالگی…
و حالا فهمیده بودم که جق زدن چیه و از همون موقع به یک آدم منزوی و مغرور تبدیل شدم جدیدا یک مقاله خونده بودم که میگفت آدم های منزوی اکثرا بسیار خجالتی هستند ولی من در عین حال که منزوی بودم مغرور هم بودم و هنوز هم هستم و این خیلی عجیبه حالا دیگه اون دختر عمه ی من تبدیل شده به یک دختر زیبا که هنوز از لحاظ جسمی کامل به بلوغ نرسیده بود تا اون زمان هنوز هم از نظر خانواده های ما مشکلی نبود که ما باهم باشیم اما از ۱۴ سالگی همه چیز تغییر کرد اونا از زاهدان به مشهد نقل مکان کردن و من موندم حرفی که ۸ سال تو گلوم گیر کرده بود و نمیتونستم به شخص مورد نظر بگم بعد ۲ سال دیدمش حالا دیگه خیلی جذاب بود: یک دختر سرخ و سفید با قد حدودا ۱۶۰ و صورتی زیبا و بدنی ظریف و نحیف و این برای من خطر محسوب میشد چون توی مشهد آدم های لاشی و خوش هیکل و چرب زبون زیاد هست و برای منی که قدم۱۷۰ بود و مادر زادی سینه کفتری بودم و بابام نمی ذاشت بدم باشگاه خیلی خطر بزرگی بود با توجه به اینکه من یک آدم منزوی بودم اون سال خیلی به این موضوع فکر کردم که بهش بگم اما نتونستم تخم نکردم چون میترسیدم: از شکست،از جواب نه،از خیلی چیزهای دیگه و مهم تر از همه از دست دادنش حداقل الان هر سال موقع عید نوروز در حد چند ساعت میدیدمش اما اگه بهش میگفتم و دیگه توی مهمونی های خانوادگی که من هستم نمیومد چی؟اون موقع چیکار میکردم ؟؟چیکار میکردم یعنی چیکار میتونستم بکنم؟
اون موقع با کون خودم ریده بودم به دلخوشیم.
پس بهتر بود کنار میکشیدم و فقط میدیدمش حتی با یکی دیگه…
بعد یک مدت تصمیم گرفتم به بابام بگم تا شاید اون کاری بکنه برام،یک شب که دیدم اوکیه رفتم با کلی مقدمه که میدونم حوصله خوندنشو ندارین بهش گفتم یک نگاه عاقل اندر صفیحی بهم کرد و گفت شما دوتا به درد هم نمیخورین…
هر چقدر پرسیدم چرا جواب نداد اونشب برای اولین بار توی ۱۶ سال عمرم غرورم شکست بخاطر عشق یک طرفه،بخاطر یک حرف چرت که میگن بچه باید مطیع پدر و مادر باشه…
و الان هنوز بهش هیچی نگفتم و اون نمیدونه و چقدر سخت است دوست داشتن کسی که قرار به بودنش نیست…
اگر خوشتون اومد بگین تا بقیشم ببندیم
نوشته: F.T.M.A.E.E
4 پاسخ به “عشق یک طرفه”
در شش سالگی عاشق شدی؟ شش سالگی؟؟؟؟؟؟ دو سال بعد یعنی در اول دبستان میفهمیدی کسی بهش نظر داره مادرشو میگائیدی؟؟ خود بروس لی اول دبستان به کسی حمله نمیکرد به علاوه اگر شیش ماه ازت بزرگتر بود یعنی در 8 سالگیت اونم 8 سالو شیش ماهش بود بعد مردم بهش نظر داشتن؟؟ پدوفیل آباد زندگی میکردین شما؟ از کون بچه گیات چه خبر؟؟؟؟ تنها قسمت راست کستانت جمله آخرش بود! نه خوشمون نیومد دیگه خالی نبند!!
تو ده سالگی غیرتی میشدی مادر طرفو میگاییدی؟این به کنار؛تو سن هشت ساگی عاشق شدی؟این به کنار؛از دوازده سالگی جق میزدی بعد میگی بلوغ زودرس؟کصکش خان بلوغ زودرس به جق نیست بدبخت. یه چیز دیگه:تو مشهد ادمای لاشی خوش هیکل زیادن؟اینی که میگی همه جا هست کصمغز.(راستی میدونی چرا بابات گفت شما دوتا به هم نمیخورین؟جوری که خودت داشتی توصیف میکردی اون دختر به اون زیبایی و نمیدونم بدن خوب و هزار کوفت و زهرمار چرا باید با تو سینه کفتری خِپِل جقی باشه؟)انقد داستانت کصشر بود که نصف ایرادات داستانتو یادم رفت،باقیش با دوستان
تو هنوز در حدی نیستی که به ازدواج فکر کنیاول درس تو بخون، دیپلمت را بگیر بعد برو یه کار فنی یاد بگیر که یه عمر چشمت به دست دیگران نباشه و مجبور نباشی بله قربان چشم قربان بگیاونوقت به مادرت یا خواهرات بگو برات یه دختر خوب پیدا میکننالبته اگه به جق زدن ادامه بدیزن هم که بگیری، زنتو دیگران میکنند چون تو نمیتونی ارضاش کنی، متلک بهت نگفتم تجربه ی این چندسال عمرو زنهایی که اومدن خونه م و باهاشون دوست بودم را بهت گفتم. اگه عاقل باشی به حرفم گوش میکنی.
بیا بدم بچه های بکن تو کونت بزارن بلکه یکم حرارتت کم بشه کون بچه