شاید برای شما قابل باور نباشه که مادر و دختر وارد مثلث عشقی و سکسی بشن ، برای خودم هم اوایل سخت بود باورش ، اما تو این لحظه این رابطه ها ادامه داره .
خواستم شما هم تو این خاطره شریک باشید و قبول دارم این رابطه برای همه صدق نمیکنه و پیش نمیاد.
صبح فرداش با پیامکهای گلرخ و نیلوفر تو گوشی مواجه شدم. گلرخ نوشته بود صبحت بخیر عزیزم نیلوفر گفت برای ناهار منتظر باش میخوام دستپختم رو نشونت بدم. نیلوفر برخلاف مادرش جمله رو با عشقم شروع کرده بود و این یکم منو میترسوند.
وقتی رسیدم شرکت ساعت از ۱۰ گذشته بود و منشی شرکت و کارپردازی که تنها نفرات شاغل تو اون دفتر بودند حضور داشتند .وقتی هم گفتم امروز کار خبری نیست خانم عبادی که تو این چند سال پیش من کار میکرد نگاه مشکوکی بهم انداخت و لبخند زد. تو اتاق که رفتم اومد پشت سرم اومد و گفت بهروز جان کاش دیشب زنگ میزدی که این همه راه را نیاییم .
جلو رفتمو گونهاش را بوسیدم و گفتم مهرنوش جان خبر خاصی نیست که اگر باشه حتماً بهت میگم. مهرنوش زن بیوهای بود که آشنایی دوری از نظر فامیلی باهام داشت و گرچه ۴۵ سالش بود چیزی بود که من همون ماه اول شروع به کارش تو شرکت بارها ازش کام گرفتم .برای مواقعی که دست خالی بودم کیس خوبی بود. خوبیش همین بود که زن حسودی نبود و خیلی مواقع هوای منو پیش دوست دخترام داشت و اولین تریسام زندگیم را با او و دوست دخترم زدم.
ساعت از ۱۲ گذشته بود که موبایلم زنگ خورد و عشق ۱ سوال کرد کدوم زنگ رو باید بزنم در رو که باز کردم بعد از دو دقیقه در آسانسور باز شد و نیلوفر و گلرخ بیرون اومدن برخلاف تیپ روز قبلشون سر و وضع امروزشون بود که دهنم باز مونده بود.
با هر دوشون دست دادم و روبوسی کردم .جالب برام بود که هیچ کدوم مخالفتی نکردن .نیلوفر از همون اول که اومد مشتاق بود تا طبقه بالا را ببینه. یک ربع بعد سه نفری تو واحد طبقه سوم بودیم. خوبی ساختمان ما تک واحدی بودند اون بود طبقه اول شرکت بیمه بود و دوم من بودم و طبقه سوم که خالی بود و طبقه آخر هم مال یکی از دوستام بود که خارج از کشور و سال یک ماهی میومد ایران .
ساختمان را خودم ساخته بودم ای کاش طبقه اول رو به غریبه نمیفروختم.
از دیدن این واحد ۸۰ متری هر دوشون خوشحال شده بودند بیشتر ذوق نیلوفر از این بود که میتونستن از داییشون مستقل بشن و داشتن دو اتاق خواب گرچه ۴ نفر بودند اما تا حدی ایده آل بود.
نیم ساعتی همه گوشه کنارها رو دیدن و یادداشت برداشت داشتن که چه چیزهایی لازم دارند. گلرخ میخواست بره پایین به غذا سر بزنه که با اشاره من نیلوفر رو فرستاد. از در که خارج شد گلرخ به سمتم اومد و بغلم کرد سرشو رو سینم گذاشته بود و بغض کرده بود سرشو که بالا آوردم تو چشماش که نگاه کردم اشک توش جمع شده بود و بیاختیار لبم رو لبش گذاشتم چند ثانیهای طول کشید و یک دفعه خودشو عقب کشید و گفت هنوز نمیتونم باهات باشم نیلوفر خیلی وقته که چشمش دنبال توئه .
دوباره بغلش کردم گفتم منو نیلوفر اختلاف سنیمون خیلی زیاده دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت این چیزیه که اون میخواد تو هم میخوایش. دوباره سرش رو بالا آوردم و این بار عمیقتر بوسیدمش گفتم من الان تو رو میخوام .
این بار خودش پیش قدم شد و زبونمون تو هم گره خورد از طعم دهنش سیر نمیشدم و با دستم سینههای کوچیکش رو فشار میدادم جوری که بیاختیار ناله میکرد .سرش رو کشید عقب و گفت اینجا نمیشه یک وقت نیلوفر میاد دلخور میشه .
چند دقیقهای تو بغل هم مشغول بودیم و دستش که به سمت کیرم رفت دید راست کردم خندید و گفت الهی بمیرم حالا من چیکار کنم این طفلی رو بیدار کردم تو چشماش نگاه کردم و زیپ شلوارمو باز کردم خودش کمک کرد و تا زانوهام شلوارمو آورد پایین جلوم نشست.
گرمی لبهاش به کیرم خورد و مکیدن حرفهایش بینظیر بود. شاید به دو دقیقه نکشید که بلند شد و با دستش شروع به مالیدن کرد. تو چشمام نگاه کرد و گفت الان نه موقعشه نه موقعیتش ،منم چند ساله محروم بودم میخوام یک لذت اساسی ببرم. خندهای کردم و گفتم منم اعترافی بهت بکنم که اگر نیم ساعت هم برام ساک بزنی آبم نمیاد. باید حتماً بکنم تو یه جای داغ تا کارم راه بیفته .
خندید و زد تو سینمو گفت زود باش بریم پایین الان نیلوفر شک میکنه. بهترین وقت بود که حرفمو بهش بزنم واسه همین چسبوندمش به دیوار و گفتم خودت میدونی که نیلوفر از من خیلی کوچیکتره اما لامصب، ممکنه نتونم خودمو کنترل کنم و موجب دل آزردگی تو بشم.
زل زد تو چشمام و گفت نیلوفر دختره ممکنه صدمه ببینه حتی دیشب به من گفت اگر میخوای باهاش باشی من مشکلی ندارم.
تا ته قضیه رو خوندم این مادر و دختر داشتن تو زندگیم وارد میشدند ولی دلم نمیخواست احساس کنم از رو اجبار و به خاطر موقعیت قصد دارند باهام رابطه داشته باشند. برای همین خیلی راحت بهش گفتم و جوابش دهنم رو بست.
نیلوفر ۱۸ سالشه و به اندازه کافی بزرگه اما دلم نمیخواد لطمه ببینه من یه زنم و الان تنها نیازم داشتن یک مرد بالای سرمه که هم از لحاظ روحی و جنسی منو تامین کنه اما نیلوفر دنبال عاشقیه. تو خودت میتونی عاشق دختری باشی و با مادرش هم رابطه داشته باشی؟!
دستمو به لای پاش رسوندم و دیدم کاملاً خیسه بوسیدمشو گفتم اگه بهت قول بدم تو رابطه باهاش زیاده روی نکنم و جوری نباشه که بکارتش لطمه ببینه از نظر تو مشکلی نداره؟
پاشو یکم بازتر کرد تا دستم بیشتر جلو بره و در حالی که به نفس نفس افتاده بود گفت بهت اعتماد میکنم اما به شرطی که با دیدن دو تا دختر دیگم هوس عاشق شدن باز به سرت نزنه!
تا ته حرفش رو خوندم راستشو بخواید مشتاق شدم که زودتر وسایلشون رو بیارن و مستقر بشن اون روز تا عصر تو شرکت بودیم و نیلوفر مدام هم تیکه مینداخت که با گلرخ برید بالا پنجرهها رو متر کنید و بهم چشمک میزد.
هوا داشت تاریک میشد که از شرکت بیرون اومدیم و به سمت خونشون حرکت کردیم تو بزرگراه که افتادیم یک دفعه نیلوفر برگشت و گفت منو برسونید خونه شماها برید.
گلرخ گفت یعنی چی؟ جواب ارشاد رو چی میخوای بدی؟ ارشاد برادر گلرخ بود که اونم زنو دو تا بچه کوچیک داشت. نیلوفر بلافاصله گفت نگران اون نباش بهش میگم خونه گرفتیم و مامانم مونده تا اونجا رو مرتب کنه.
گلرخ مخالفت میکرد و نیلوفر اصرار و منم حرف های نیلوفر را تایید میکردم در نهایت نیلوفر را نزدیک خونشون پیاده کردم. از ماشین که پیاده شد رو به من کرد و گفت هوای مامانم رو داشته باش و باز با اون چشمهای قشنگش چشمکی زد و خنده کنان رفت.
گلرخ دچار شرم اساسی شده بود و مدام تکرار میکرد، نمیخواستم جلوی نیلوفر این حس رو پیدا کنم الان اون فکر میکنه من براش رقیب شدم. خندهای کردم و گفتم نگران نباش نمیذارم احساس رقابت بین اون و تو به وجود بیاد. زد رو پامو گفت الان کجا میخوایم بریم دستشو گرفتم و گفتم میخوام ببرمت خونه خودم خونهای که تا حالا غیر از زن سابقم کسی توش نبوده و همسایه بغلیش پدر و مادرم هستند .
اصرار میکرد که اونجا نریم و بریم شرکت اما دلم میخواست جایی ببرمش که تا خود صبح بتونم همه جور ازش لذت ببرم.
ساعت از ۱۱ گذشته بود که وارد پارکینگ خونه شدم و خیلی بی سر و صدا با آسانسور رفتیم بالا. در رو که باز کردم سریع بردمش تو نگاه انداختم دیدم چراغهای خونه پدر و مادرم خاموشه.
هنوز لباسامو عوض نکرده بودم که زنگ در خورد سریع گلرخ رو کردم توی یکی از اتاقها و درو بستم. در خونه رو که باز کردم مادرم بود که ظرف غذا به دست با لباس بیرون اومد تو چهارچوب در. از قرار معلوم شام مهمون بودن و برای منم یک پک غذایی آورده بود خیلی عادی تعارف کردم بیاد تو که گفت خستم باشه فردا میبینمت و در رو بست و رفت.
گلرخ که از اتاق بیرون اومد رنگ به صورتش نبود. بغلش کردم و گفتم من میخوام برم دوش بگیرم تو هم میای؟ سرش انداخت پایین و گفت فکر نمیکنی خیلی سریع پیش رفتیم؟ بغلش کردم و گفتم تا الانشم دیر کردیم و آروم لباساشو از تنش درآوردم. باورم نمیشد زنی با داشتن سه تا بچه چنین هیکل ظریف و بینقصی داشته باشه. شورتشو که خواستم در بیارم دستشو گذاشت رو دستمو گفت به خدا خجالت میکشم.
دستشو گرفتم و گذاشتم روی کمربندمو گفتم دوست دارم تو هم منو لخت کنی امشب شب طولانی در پیش داریم چند دقیقه بعد تو حموم بودیم و زیر دوش داشتم بدنش رو لمس میکردم .تمام حواسش به کیرم بود .مدام تکرار میکرد تو چیکار کردی با این؟ من زیر این میمیرم!
گردنش رو میخوردم و در گوشش گفتم زن سابقم به خاطر همین ازم جدا شد چون هم ناز نازی بود هم تو سکس خیلی ازم کم میآورد هر بار که میخواستم باهاش رابطه داشته باشم از کلفتی و بزرگی این ایراد میگرفت شاید تو ماه یک بار مثل جنازه رو تخت میافتاد تا من کارم رو بکنم.
جلوش زانو زدم و پای راستشو گذاشتم لبه وان تا بتونم اون کس بلوری و بیمو را با جون و دل بخورم. بر خلاف تصورم خیلی جمع و جور و بیشتر به کس دختر بچه شبیه بود اما حمام جای مناسبی برای اولین سکس ما نبود بعد از یک ربع که دوش گرفتیم خشکش کردم رفتیم تو اتاق خواب.
مشغول عشق بازی بودیم که تلفنم زنگ خورد نوشته بود عشق ۲!!! گوشیو که برداشتم صدای خنده نیلوفر از اونور خط میومد که گفت زنگ زدم تا مامانم رو زیاد اذیت نکنی ها! وقتی بهش گفتم جات خیلی اینجا خالیه گلرخ نیشگون محکمی ازم گرفت دادم رفت هوا. پرسید چه خبره تازه اول شبه خندیدم و گفتم برات اسنپ بگیرم تو هم بیای؟ گلرخ دستش رو گذاشته بود روی صورتش التماس میکرد قطع کنم.
شب بخیر گفتیم و تلفن رو قطع کردم هر دو لخت روی تخت دراز کشیده بودیم که بهش گفتم بخوای یا نخوای نیلوفر دنبال این رابطه سه نفره هست پس بهتره خیلی عاقلانه پیش بریم که به قول تو اونم صدمه نبینه منم قول میدم از هر نظر شماها رو تامین کنم دنیا رو چه دیدی بلکه یک روز همه با هم زندگی کردیم.
بغلم کرد و گفت امیدوارم بعد از کام گرفتن از من حالا چه یک بار و چه چندین بار پشیمون نشی و یار تازه طلب نکنی. شروع کردم به خوردن گردنش که خیلی روش حساس بود بی اختیار شروع به ناله کردن کرد و آروم سینههای کوچیکش رو به دهن گرفتم پوست بینظیری داشت و هر بار که هر جای بدنش رو لیس میزدم ناله کوچیکی میکرد سرمو که بردم لای پاهاش با اولین لیس به لای پاش نفسش حبس شد و یک دفعه انگار افتاد رو ویبره و جلوی دهنش را گرفته و ناله میکرد.فکرشو نمیکردم اینقدر زود ارضا بشه.
بغلش کردم و نوازشش میکردم. معذرت خواست که زود وا داده چون مدتها بود فقط خودارضایی میکرده. شروع به ساک زدن کرد و باز تحریک شد . دیگه وقتش بود و باید جوری میکردم که ۵سال تنهایی یادش بره. به زحمت و کم کم همه کیرمو فرو کردم مشخص بود داره درد میکشه اما چند دقیقه بعد جفتمون به هیجان اومدیم. با هر تلمبهای که میزدم نفس عمیقی میکشید و پاهاش رو دور کمرم سفتتر حلقه میکرد. میتونم بگم احساسیترین سکس رو با هم انجام دادیم چیزی که تا صبح سه بار دیگه تکرار شد و خورشید که بیرون اومد وقت خواب ما بود.
خواستم شما هم تو این خاطره شریک باشید و قبول دارم این رابطه برای همه صدق نمیکنه و پیش نمیاد.
صبح فرداش با پیامکهای گلرخ و نیلوفر تو گوشی مواجه شدم. گلرخ نوشته بود صبحت بخیر عزیزم نیلوفر گفت برای ناهار منتظر باش میخوام دستپختم رو نشونت بدم. نیلوفر برخلاف مادرش جمله رو با عشقم شروع کرده بود و این یکم منو میترسوند.
وقتی رسیدم شرکت ساعت از ۱۰ گذشته بود و منشی شرکت و کارپردازی که تنها نفرات شاغل تو اون دفتر بودند حضور داشتند .وقتی هم گفتم امروز کار خبری نیست خانم عبادی که تو این چند سال پیش من کار میکرد نگاه مشکوکی بهم انداخت و لبخند زد. تو اتاق که رفتم اومد پشت سرم اومد و گفت بهروز جان کاش دیشب زنگ میزدی که این همه راه را نیاییم .
جلو رفتمو گونهاش را بوسیدم و گفتم مهرنوش جان خبر خاصی نیست که اگر باشه حتماً بهت میگم. مهرنوش زن بیوهای بود که آشنایی دوری از نظر فامیلی باهام داشت و گرچه ۴۵ سالش بود چیزی بود که من همون ماه اول شروع به کارش تو شرکت بارها ازش کام گرفتم .برای مواقعی که دست خالی بودم کیس خوبی بود. خوبیش همین بود که زن حسودی نبود و خیلی مواقع هوای منو پیش دوست دخترام داشت و اولین تریسام زندگیم را با او و دوست دخترم زدم.
ساعت از ۱۲ گذشته بود که موبایلم زنگ خورد و عشق ۱ سوال کرد کدوم زنگ رو باید بزنم در رو که باز کردم بعد از دو دقیقه در آسانسور باز شد و نیلوفر و گلرخ بیرون اومدن برخلاف تیپ روز قبلشون سر و وضع امروزشون بود که دهنم باز مونده بود.
با هر دوشون دست دادم و روبوسی کردم .جالب برام بود که هیچ کدوم مخالفتی نکردن .نیلوفر از همون اول که اومد مشتاق بود تا طبقه بالا را ببینه. یک ربع بعد سه نفری تو واحد طبقه سوم بودیم. خوبی ساختمان ما تک واحدی بودند اون بود طبقه اول شرکت بیمه بود و دوم من بودم و طبقه سوم که خالی بود و طبقه آخر هم مال یکی از دوستام بود که خارج از کشور و سال یک ماهی میومد ایران .
ساختمان را خودم ساخته بودم ای کاش طبقه اول رو به غریبه نمیفروختم.
از دیدن این واحد ۸۰ متری هر دوشون خوشحال شده بودند بیشتر ذوق نیلوفر از این بود که میتونستن از داییشون مستقل بشن و داشتن دو اتاق خواب گرچه ۴ نفر بودند اما تا حدی ایده آل بود.
نیم ساعتی همه گوشه کنارها رو دیدن و یادداشت برداشت داشتن که چه چیزهایی لازم دارند. گلرخ میخواست بره پایین به غذا سر بزنه که با اشاره من نیلوفر رو فرستاد. از در که خارج شد گلرخ به سمتم اومد و بغلم کرد سرشو رو سینم گذاشته بود و بغض کرده بود سرشو که بالا آوردم تو چشماش که نگاه کردم اشک توش جمع شده بود و بیاختیار لبم رو لبش گذاشتم چند ثانیهای طول کشید و یک دفعه خودشو عقب کشید و گفت هنوز نمیتونم باهات باشم نیلوفر خیلی وقته که چشمش دنبال توئه .
دوباره بغلش کردم گفتم منو نیلوفر اختلاف سنیمون خیلی زیاده دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت این چیزیه که اون میخواد تو هم میخوایش. دوباره سرش رو بالا آوردم و این بار عمیقتر بوسیدمش گفتم من الان تو رو میخوام .
این بار خودش پیش قدم شد و زبونمون تو هم گره خورد از طعم دهنش سیر نمیشدم و با دستم سینههای کوچیکش رو فشار میدادم جوری که بیاختیار ناله میکرد .سرش رو کشید عقب و گفت اینجا نمیشه یک وقت نیلوفر میاد دلخور میشه .
چند دقیقهای تو بغل هم مشغول بودیم و دستش که به سمت کیرم رفت دید راست کردم خندید و گفت الهی بمیرم حالا من چیکار کنم این طفلی رو بیدار کردم تو چشماش نگاه کردم و زیپ شلوارمو باز کردم خودش کمک کرد و تا زانوهام شلوارمو آورد پایین جلوم نشست.
گرمی لبهاش به کیرم خورد و مکیدن حرفهایش بینظیر بود. شاید به دو دقیقه نکشید که بلند شد و با دستش شروع به مالیدن کرد. تو چشمام نگاه کرد و گفت الان نه موقعشه نه موقعیتش ،منم چند ساله محروم بودم میخوام یک لذت اساسی ببرم. خندهای کردم و گفتم منم اعترافی بهت بکنم که اگر نیم ساعت هم برام ساک بزنی آبم نمیاد. باید حتماً بکنم تو یه جای داغ تا کارم راه بیفته .
خندید و زد تو سینمو گفت زود باش بریم پایین الان نیلوفر شک میکنه. بهترین وقت بود که حرفمو بهش بزنم واسه همین چسبوندمش به دیوار و گفتم خودت میدونی که نیلوفر از من خیلی کوچیکتره اما لامصب، ممکنه نتونم خودمو کنترل کنم و موجب دل آزردگی تو بشم.
زل زد تو چشمام و گفت نیلوفر دختره ممکنه صدمه ببینه حتی دیشب به من گفت اگر میخوای باهاش باشی من مشکلی ندارم.
تا ته قضیه رو خوندم این مادر و دختر داشتن تو زندگیم وارد میشدند ولی دلم نمیخواست احساس کنم از رو اجبار و به خاطر موقعیت قصد دارند باهام رابطه داشته باشند. برای همین خیلی راحت بهش گفتم و جوابش دهنم رو بست.
نیلوفر ۱۸ سالشه و به اندازه کافی بزرگه اما دلم نمیخواد لطمه ببینه من یه زنم و الان تنها نیازم داشتن یک مرد بالای سرمه که هم از لحاظ روحی و جنسی منو تامین کنه اما نیلوفر دنبال عاشقیه. تو خودت میتونی عاشق دختری باشی و با مادرش هم رابطه داشته باشی؟!
دستمو به لای پاش رسوندم و دیدم کاملاً خیسه بوسیدمشو گفتم اگه بهت قول بدم تو رابطه باهاش زیاده روی نکنم و جوری نباشه که بکارتش لطمه ببینه از نظر تو مشکلی نداره؟
پاشو یکم بازتر کرد تا دستم بیشتر جلو بره و در حالی که به نفس نفس افتاده بود گفت بهت اعتماد میکنم اما به شرطی که با دیدن دو تا دختر دیگم هوس عاشق شدن باز به سرت نزنه!
تا ته حرفش رو خوندم راستشو بخواید مشتاق شدم که زودتر وسایلشون رو بیارن و مستقر بشن اون روز تا عصر تو شرکت بودیم و نیلوفر مدام هم تیکه مینداخت که با گلرخ برید بالا پنجرهها رو متر کنید و بهم چشمک میزد.
هوا داشت تاریک میشد که از شرکت بیرون اومدیم و به سمت خونشون حرکت کردیم تو بزرگراه که افتادیم یک دفعه نیلوفر برگشت و گفت منو برسونید خونه شماها برید.
گلرخ گفت یعنی چی؟ جواب ارشاد رو چی میخوای بدی؟ ارشاد برادر گلرخ بود که اونم زنو دو تا بچه کوچیک داشت. نیلوفر بلافاصله گفت نگران اون نباش بهش میگم خونه گرفتیم و مامانم مونده تا اونجا رو مرتب کنه.
گلرخ مخالفت میکرد و نیلوفر اصرار و منم حرف های نیلوفر را تایید میکردم در نهایت نیلوفر را نزدیک خونشون پیاده کردم. از ماشین که پیاده شد رو به من کرد و گفت هوای مامانم رو داشته باش و باز با اون چشمهای قشنگش چشمکی زد و خنده کنان رفت.
گلرخ دچار شرم اساسی شده بود و مدام تکرار میکرد، نمیخواستم جلوی نیلوفر این حس رو پیدا کنم الان اون فکر میکنه من براش رقیب شدم. خندهای کردم و گفتم نگران نباش نمیذارم احساس رقابت بین اون و تو به وجود بیاد. زد رو پامو گفت الان کجا میخوایم بریم دستشو گرفتم و گفتم میخوام ببرمت خونه خودم خونهای که تا حالا غیر از زن سابقم کسی توش نبوده و همسایه بغلیش پدر و مادرم هستند .
اصرار میکرد که اونجا نریم و بریم شرکت اما دلم میخواست جایی ببرمش که تا خود صبح بتونم همه جور ازش لذت ببرم.
ساعت از ۱۱ گذشته بود که وارد پارکینگ خونه شدم و خیلی بی سر و صدا با آسانسور رفتیم بالا. در رو که باز کردم سریع بردمش تو نگاه انداختم دیدم چراغهای خونه پدر و مادرم خاموشه.
هنوز لباسامو عوض نکرده بودم که زنگ در خورد سریع گلرخ رو کردم توی یکی از اتاقها و درو بستم. در خونه رو که باز کردم مادرم بود که ظرف غذا به دست با لباس بیرون اومد تو چهارچوب در. از قرار معلوم شام مهمون بودن و برای منم یک پک غذایی آورده بود خیلی عادی تعارف کردم بیاد تو که گفت خستم باشه فردا میبینمت و در رو بست و رفت.
گلرخ که از اتاق بیرون اومد رنگ به صورتش نبود. بغلش کردم و گفتم من میخوام برم دوش بگیرم تو هم میای؟ سرش انداخت پایین و گفت فکر نمیکنی خیلی سریع پیش رفتیم؟ بغلش کردم و گفتم تا الانشم دیر کردیم و آروم لباساشو از تنش درآوردم. باورم نمیشد زنی با داشتن سه تا بچه چنین هیکل ظریف و بینقصی داشته باشه. شورتشو که خواستم در بیارم دستشو گذاشت رو دستمو گفت به خدا خجالت میکشم.
دستشو گرفتم و گذاشتم روی کمربندمو گفتم دوست دارم تو هم منو لخت کنی امشب شب طولانی در پیش داریم چند دقیقه بعد تو حموم بودیم و زیر دوش داشتم بدنش رو لمس میکردم .تمام حواسش به کیرم بود .مدام تکرار میکرد تو چیکار کردی با این؟ من زیر این میمیرم!
گردنش رو میخوردم و در گوشش گفتم زن سابقم به خاطر همین ازم جدا شد چون هم ناز نازی بود هم تو سکس خیلی ازم کم میآورد هر بار که میخواستم باهاش رابطه داشته باشم از کلفتی و بزرگی این ایراد میگرفت شاید تو ماه یک بار مثل جنازه رو تخت میافتاد تا من کارم رو بکنم.
جلوش زانو زدم و پای راستشو گذاشتم لبه وان تا بتونم اون کس بلوری و بیمو را با جون و دل بخورم. بر خلاف تصورم خیلی جمع و جور و بیشتر به کس دختر بچه شبیه بود اما حمام جای مناسبی برای اولین سکس ما نبود بعد از یک ربع که دوش گرفتیم خشکش کردم رفتیم تو اتاق خواب.
مشغول عشق بازی بودیم که تلفنم زنگ خورد نوشته بود عشق ۲!!! گوشیو که برداشتم صدای خنده نیلوفر از اونور خط میومد که گفت زنگ زدم تا مامانم رو زیاد اذیت نکنی ها! وقتی بهش گفتم جات خیلی اینجا خالیه گلرخ نیشگون محکمی ازم گرفت دادم رفت هوا. پرسید چه خبره تازه اول شبه خندیدم و گفتم برات اسنپ بگیرم تو هم بیای؟ گلرخ دستش رو گذاشته بود روی صورتش التماس میکرد قطع کنم.
شب بخیر گفتیم و تلفن رو قطع کردم هر دو لخت روی تخت دراز کشیده بودیم که بهش گفتم بخوای یا نخوای نیلوفر دنبال این رابطه سه نفره هست پس بهتره خیلی عاقلانه پیش بریم که به قول تو اونم صدمه نبینه منم قول میدم از هر نظر شماها رو تامین کنم دنیا رو چه دیدی بلکه یک روز همه با هم زندگی کردیم.
بغلم کرد و گفت امیدوارم بعد از کام گرفتن از من حالا چه یک بار و چه چندین بار پشیمون نشی و یار تازه طلب نکنی. شروع کردم به خوردن گردنش که خیلی روش حساس بود بی اختیار شروع به ناله کردن کرد و آروم سینههای کوچیکش رو به دهن گرفتم پوست بینظیری داشت و هر بار که هر جای بدنش رو لیس میزدم ناله کوچیکی میکرد سرمو که بردم لای پاهاش با اولین لیس به لای پاش نفسش حبس شد و یک دفعه انگار افتاد رو ویبره و جلوی دهنش را گرفته و ناله میکرد.فکرشو نمیکردم اینقدر زود ارضا بشه.
بغلش کردم و نوازشش میکردم. معذرت خواست که زود وا داده چون مدتها بود فقط خودارضایی میکرده. شروع به ساک زدن کرد و باز تحریک شد . دیگه وقتش بود و باید جوری میکردم که ۵سال تنهایی یادش بره. به زحمت و کم کم همه کیرمو فرو کردم مشخص بود داره درد میکشه اما چند دقیقه بعد جفتمون به هیجان اومدیم. با هر تلمبهای که میزدم نفس عمیقی میکشید و پاهاش رو دور کمرم سفتتر حلقه میکرد. میتونم بگم احساسیترین سکس رو با هم انجام دادیم چیزی که تا صبح سه بار دیگه تکرار شد و خورشید که بیرون اومد وقت خواب ما بود.
نوشته: آرشیتکت
4 پاسخ به “عشق چندوجهی (۲)”
بی صبرانه منتظر پارت دومشم
کصخل این خودش پارت دومهپارت سوم باید بیاد
از تو بعید بود این داستان
عالی بود ادامه یده