این یه اتفاق نکبت واقعیه.میخوام خلاصه بگمش یه تیک مینویسمش.از یاداوریش در عذابم.اما گفتنش بهم حس خوبی میده.چون نمیتونم به هیچکی بگم.نه شهوتیم.نه میخوام کسی رو حشری کنم.من بهزادم.دو خواهر دارم و یه برادر کوچیک.خواهر کوچیکم بهارس که الان ۲۷ سالشه.پرستاره و… الان هم که انگلستانه.من یه دختر عمه دارم اسمش مهدخته.۲۵ سالشه و مدتی دانشجو بود بعد درس ول کرد و ایناش مهم نیست.مهدخت الان اوایل اسمش نیما بود.اما ۱۴ الی ۱۵ سالش که شد یه هو شد مهدخت.ممه درآورده بود ریش سبیل هم مطلقا.یه جورایی گوشتیه و شکم داره.اما در طول سال ها این حرومزاده که ازش متنفرم.ممه هاش بزرگ و بزرگتر و آویزون میشد.خانواده میگفتن اختلال داره.مریضه.نر نماس و غیره.ارتباط خوبیم با خانواده عمم نداشتیم.سر ارث و میراث عمم گفت من سهم مرد میخوام و… که پدرم و عموهام خصوصا عمو بزرگم سهم دختر بهش دادن همون نصف.اینم قهر کرد و…مهدخت مشکلات روحی روانی داشت یه مدت میرفت خونه عموش انگلستان.برمیگشت.بعد میدیدیم ساعدش جای تیغ و بریدگیه.تتو ها وحشتناک.یه هو جیق و داد میزد.یه بریدگی رو ساعد مچش که جا رگ زدگی بود.خانواده میگفتن میره پیش روانپزشک فلانی بهش قرص فلان دادن و غیره.قضیه از جایی شروع شد که داداش کوچیکم گوشی بهاره رو برام اورد من تو حیات بودم.چت هایی نشونم داد.که مهدخت تو به من زندگی دادی بدجور وابستت شدم.از وقتی بهم آبتو دادی بیشتر وابستت شدم.مهدخت:منم وقتی جلوتو خوردم.به پشتت زبون زدم.من با کسی رابطه نداشتم به جز یه زن همونجا.بهاره:نمیدونم کی میشه به هم برسیم اتفاق روضه رو تکرار کنیم.مهدخت:من که ازت بو میکشم ارضا میشم چه برسه رابطه…اینا چین داداش.بزنیم بکشیمش.نه د وایسا.اینا دخترن همه چرت پرتی میگن.الکی نگو این مهدخت که دختر نیست.همه میدونن.حالا برو گوشیشو بذار بالا سرش برو سرکارت تو…با هزار بدبختی داداش کوچیکو اروم کردم.چون کشتی گیره و تند مزاج.منم خیلی اذیت شدم.این حرومزاده برا روضه عید مراسمات که میاد شهرستان.چطور قلابش به بهار گیر کرد.حالا باید چی کرد.بعد از این جریان رفتم با داداش کوچیک حرف زدم که جریان رو فراموش کن به روت نیار به کسیم نگی.این اجیمونه.مردم خواهر جنده دارن میکننش مریم مقدس.چرا ما باید الکی ببندیم پشت اجیمون و غیره.اما حواسم به بهار بیشتر بود.تا که یه روز یه هو رفتم تو اتاق بهار.دیدم رو تختش به شکم دراز کشیده.زیرشلواری صورتی کمرنگی هم پاش.یه دسش به گوشی یه دسش به پشتش از زیر شرت و زیر شلواری.تا گفتمش پس چرا نرفتی اون ور باهاشون دستشو کشید بیرون.داد زد در تویله اینجور باز نمیکنن.گوشی گذاشت زمین.دیدم صفحه چته و پیام بازی.بلند شد دستمو گرفت برد بیرون اتاق در بست.من بو بین پا حس کردم.مردها میدونن دیگه بیشتر این وارد جزیات نمیشم…تا چند ماه بعد برا عید نوروز باغ عموم.که خارج شهر بود.مهدخت اومده بود.این عوضی با مانتو تنگش ممه ها بزرگش.کون ور قلمبیدش.موها دم اسبی و ارایش که بیشرف خوشگلم بود.میرفت پشت درخت ایستاده میشاشید.میمالید به درخت میداد تو برمیگشت.دیگه تابلوتر از این نمیشد.تا ظهر شد ناهار خوردیم.نصف بیشتر تو ساختمون خوابیدن.مهدخت و بهار با فاصله نشسته بودن سرها تو گوشی زیر چشی همو نگاه میکردن میخندیدن.از دور به هم پیام میدادن.فاصله گرفتم.تو ماشین نشستم اما ا آینه میدیدم.بهار گوشی گذاشت تو جیبش رفت سمت ته باغ.باغ چهار هکتاری عین جنگل بود.نه هرس شده بود نه کسی بهش میرسید.یه کم بعد مهدختم راه افتاد.منم بعد دو سه دقیقه اروم اروم راه افتادم.تا جایی که تونستم نزدیک شدم.علف ها بلند بود درخت ها پیر و بزرگ.نزدیک دیوار آخر بودن پشت علف ها هرز و بلند.یه کم حرف زدن همو بغل کردن.لب هاشونو به هم دوختن دهنا باز زبونشونو به هم میمالیدن چشماشون بسته.اونقد عصبی شدم داشتم دیوونه میشدم تپش قلب گرفته بودم دستم سرد شده بود و میلرزید.نشسته بودم ازپشت کلی علف و درخت میدیدم.یه کم که خوردن لبا هم ادامه پیدا کرد دیدم محکم همو گرفتن جلو هاشونو بهم فشار میدن ایستاده.لب ها رو جدا کردن پیشونی رو بهم زدن چشما بسته.دس مهدخت رفت زیر شلوار بهار بین دو لپ پشتش.بهار کمرو قوس کرد.دس بهار هم رفت سمت جلو مهدخت.دیگه متوجه شدم کیر مهدخت سیخه.چون جلو سرش خیس بود.از پشت شلوار خیسی مشخص بود.مهدخت:اینجا جاش نیست کسی میاد.بذار میام خونتون.بهار:نه خونمون بدتره.مگه چقدر طول میکشه…من حس میکردم بهار میخواد بهار دوس داره بهار عاشقش شده.اروم میگفتن اما صداشون میومد .بهار دستشو زد به دیوار.دکمه شلوارشو باز کرد یه هو شلوار شرتو کشید پایین تا زیر لپ پشتش لباس بالا.من چشامو اوردم زیر دوباره نگا کردم.کیر منم داشت سیخ میشد یه حس عجیبه نمیشه خوب تعریفش کرد.وقتی کون خواهرتو میبینی وقتی سوراخشو میبینی.اینو بدونید برادر با دیدن سوراخ خواهرش شهوتی میشه…مهدخت بریز تو پشتم مث اون روز.نمیتونم بذار وقتی کامل دیگه داخل کنم.نه بریز داغیش میچسبه.باورم نمیشد بهار کوچولو دو لپ پشتشو باز کرده سوراخ پشتش نشون میده میگه بریز د بریز د بریز…بهار داری جفت میزنی.عادتیم میشی چند بار بریزم…مهم نیس بعدش ریختی شدم خو…بهار دسشو برداشت کمرشو قوس کرد مهدخت زانو زد با دستاش و انگشت شستش دو لپ پشت بهار رو محکم باز کرد اونقد محکم باز کرد که من دیدم سوراخ بهار تغییر شکل داد انگار زد بیرون.مهدخت دماغشو برد سمت سوراخ کمی بو کشید چشاشو بست.حدود یکی دو دقیقه.بعد نوک زبونشو زد و میمکید.صورت بهار میگف داره بدجور حال میکنه.کم کم خوردن محکمتر شد دیگه به کص بهار هم زبون میزد قشنگ داشت بین پاهاشو میمکید.من کیرم سیخه سیخ بود و نفس نفس زدنم هزارتر.مهدخت یه جوری صورتشو به کون بهار فشار میداد و میمکید انگار از قحطی فرار کرده.بهار آروم ناله میکرد ایییییی اییییییی.تا ابده تا ابده این.بهار اروم میومد زیر اما مکیدن ادامه داشت.حالت سگی شده بود.دیگه خوب نمی دیدم چون نوک علف ها تا زیر لپ کونش بود تقریبا.مهدخت:اهههه اهههه وایسا وایسا همینجور.بهار کونشو داد بالا کامل قوس کرده بود براش که سوراخ پشتش غنچه کنه.مهدخت رو دو زانو ایستاد زیپشو وا کرد کیر ختنه نشدشو اورد بیرون که جلو سوراخ کیرش خیسه خیس بود.کیرش کوتاه اما کلفت بود و ختنه هم نشده بود…بهار بیا زیر خو کمی زانوتو بده جلو بیا پایین داره میاد.زود باش کسی ببینمون بدبختیم…خو من کلیه منتظرم بریزی که بریم…وایسا …مهدخت کمی رفت روش پوست التشو داد عقب سرو چسبوند.اروم تلمبه یواش میزد…اووووخ داره میره داخل…اههه اههه صب کن اومد…بریز دیگه…اههههه اههههه…وااااای بریز خدام.بریز الهه عشقم.اهههه بریزش.اوووووف…نه نه بلند نشو بذار بچلونمش تو ساقش مونده…سرش داخله(خنده)…اره سری بعد کامل فرو میکنم…الانم میتونستی…نه پشتت کثیفه.باید داخل شو تمیز کنی…زهر مار…بسه بریم بریم…روسریتو بردار ا اونجا…
من نشسته اروم اروم عقب رفتم.فاصله گرفتم و دویدم سمت ساختمون…رو پله نشستم…بهار خر نفهم بی شرف اومد نزدیکم که بره تو ساختمون زانوهاش گلی گفت داداشی حواسم نبود ناهار خوردی یا نه رو یخچال یه دس هست.بیارم بخوری…من جوابش ندادم.رفتم تو ماشین در بستم.اما مهدخت تا یه ساعت نبودش نم کجا رفته بود…مدت ها گذشت مهدخت شب تو اتاقش بود خواست شب بمونه.داداش کوچیکم پرید بهش که گورتو گم کن نخود نخود هرکه رود خانه خود…الان بهار انگلستانه پیش مهدخت…و گه گاهی تو واتساپ چت میکنیم.الان که این خاطره رو نوشتم حواسم نبود اسمها رو بایستی تغییر میدادم.اما به درک…اگه هم اینو خوندن فهمیدن من میدونم…بازم به درک کلا همه چی به درک
من نشسته اروم اروم عقب رفتم.فاصله گرفتم و دویدم سمت ساختمون…رو پله نشستم…بهار خر نفهم بی شرف اومد نزدیکم که بره تو ساختمون زانوهاش گلی گفت داداشی حواسم نبود ناهار خوردی یا نه رو یخچال یه دس هست.بیارم بخوری…من جوابش ندادم.رفتم تو ماشین در بستم.اما مهدخت تا یه ساعت نبودش نم کجا رفته بود…مدت ها گذشت مهدخت شب تو اتاقش بود خواست شب بمونه.داداش کوچیکم پرید بهش که گورتو گم کن نخود نخود هرکه رود خانه خود…الان بهار انگلستانه پیش مهدخت…و گه گاهی تو واتساپ چت میکنیم.الان که این خاطره رو نوشتم حواسم نبود اسمها رو بایستی تغییر میدادم.اما به درک…اگه هم اینو خوندن فهمیدن من میدونم…بازم به درک کلا همه چی به درک
نوشته: مهم نیست
5 پاسخ به “عشق عمیق دختر عمم با خواهرم”
کسنگو مومناز بس زدی نمیدونی با خودت چند چندی
باید هم فکر کنی ملت بیشعورن تو زاویه ای بودی که هم سوراخ کون خواهر جنده ات رو میدیدی اونم با جزئیات هم صورتش ک تغییر حالت داده بود هم اونقدر نزدیک بودی که قطره پیش اب کیر ختنه نشده بکنِ خواهرتو که خیس کرده بودو میدیدی هم زبون میکرد تو کونش رو میدیدی هم اروم حرف زدنشون رو میشنیدی و اونا هم نابینا بودن تو رو ندیدن و هزار کوسشر دیگه
کیر مهدخت تو کونت با این نوشتنت
ناهار خوردی یا نه؟
((.اینو بدونید برادر با دیدن سوراخ خواهرش شهوتی میشه))راست میگی؟! وای خوب شد گفتی چقدر آموزنده