سلام
این داستان نیست کاملا واقعیه، بدون اغراق و خالی بندی حتی اسم ها هم واقعین، من حمیدم دوران دبیرستان عاشق یه دختر خوشگل شدم دو تا خواهر داشت این وسطی بود، سه سال روش کار کردم تا مخشو زدم، باورم نمیشد فریبا مال من شده، میپرستیدمش رسما، یه روز یکی از دوستام بهم خبر داد فریبا رو با یه پسره تو پارک دیدم در حال لب بازی و اینا، خودمم میدیدم باور نمیکردم چه برسه به اینکه یکی دیگه ببینه، رفیقم گفت لباس هایی که پوشیده فلان و فلان اینم نشونی لباس، باور ندارم به تخمم! رفتم محل کارش دیدم دقیقا همون لباس که گفته بود پوشیده، دنیام تیره شد، تا شب خودخوری میکردم، رفتم به خواهرش گفتم، اونم ازش پرسیده بود ازش اعتراف گرفته بود، که بله با مهران بودم و رودرواسی منو بوسید منم مقاومت نکردم، گفتم کات این دیگه به دردم نمیخوره، از تو داغون بودم ولی غیرتم اجازه نمی داد ادامه بدم، بیست سال گذشت تو خیابون دیدمش با یه دختر! اون منو نشناخت ولی یک لحظه هم من فراموشش نکرده بود، با دیدنش عشق دوباره اومد سراغم، با یه پیج فیک اسمشو سرچ کردم عکس و دیدم پیام دادم، با چند ساعت مخشو زدم حتی عکس هم فرستادم، نشناخت! گفت بیا خونه من و دخترم تنهاییم بیا بیشتر آشنا شیم!!! به همین راحتی؟!!! رفتم در خونه اومد پایین گفت شناختمت ولی نگفتم تا بیای حضوری ببینمت! رفتم بالا گفت شوهرم چند روز شهرستانه نمیاد، با دخترش یکم بازی کردم تا خوابش برد، راحت تر از اون چیزی که تصور کنید، گفت بریم دراز بکشیم یکم نگات کنم، همین جمله تا دو راند سکس پیش رفت همون شب اول، شوهرش دو روز تهران بود پنج روز شهرستان یه پروژه گرفته بود، من اون پنج روز خونش بودم هر شب میکردمش، میگفت شوهرم کاکولده، میخواد ضربدری منو با دوستاش به اشتراک بزاره من قبول نمیکنم، گفتم چرا؟ گفت ازش خوشم نمیاد میخواد با این کار خودشو راحت کنه دیگه النی خانوم بیاره جلوم بکنه! بعد از وقت من پیشنهاد تری سام دادم وسط سکس، گفت تو هرچی بگی من انجام میدم، بعد از کلی وسواس اخرش گفت زیر بیست سال میخوام! یه سرباز براش ردیف کردم اوردمش خونه سه نفری رفتیم حموم، یه سکس غلیظ بالای چهل دقیقه تلمبه زدیم، پوزیشن های مختلف، وجدانا عرق از چاک کونمون دراومد فقط میگفت میخوام توم باشین، دوتایی بکنید، سربازه خسته شد اون خسته نشد! اون روز گذشت الان میگه بازم میخوام ولی هنوز نفرشو پیدا نکردم، بخدا قسم همش واقعی بود، م
این داستان نیست کاملا واقعیه، بدون اغراق و خالی بندی حتی اسم ها هم واقعین، من حمیدم دوران دبیرستان عاشق یه دختر خوشگل شدم دو تا خواهر داشت این وسطی بود، سه سال روش کار کردم تا مخشو زدم، باورم نمیشد فریبا مال من شده، میپرستیدمش رسما، یه روز یکی از دوستام بهم خبر داد فریبا رو با یه پسره تو پارک دیدم در حال لب بازی و اینا، خودمم میدیدم باور نمیکردم چه برسه به اینکه یکی دیگه ببینه، رفیقم گفت لباس هایی که پوشیده فلان و فلان اینم نشونی لباس، باور ندارم به تخمم! رفتم محل کارش دیدم دقیقا همون لباس که گفته بود پوشیده، دنیام تیره شد، تا شب خودخوری میکردم، رفتم به خواهرش گفتم، اونم ازش پرسیده بود ازش اعتراف گرفته بود، که بله با مهران بودم و رودرواسی منو بوسید منم مقاومت نکردم، گفتم کات این دیگه به دردم نمیخوره، از تو داغون بودم ولی غیرتم اجازه نمی داد ادامه بدم، بیست سال گذشت تو خیابون دیدمش با یه دختر! اون منو نشناخت ولی یک لحظه هم من فراموشش نکرده بود، با دیدنش عشق دوباره اومد سراغم، با یه پیج فیک اسمشو سرچ کردم عکس و دیدم پیام دادم، با چند ساعت مخشو زدم حتی عکس هم فرستادم، نشناخت! گفت بیا خونه من و دخترم تنهاییم بیا بیشتر آشنا شیم!!! به همین راحتی؟!!! رفتم در خونه اومد پایین گفت شناختمت ولی نگفتم تا بیای حضوری ببینمت! رفتم بالا گفت شوهرم چند روز شهرستانه نمیاد، با دخترش یکم بازی کردم تا خوابش برد، راحت تر از اون چیزی که تصور کنید، گفت بریم دراز بکشیم یکم نگات کنم، همین جمله تا دو راند سکس پیش رفت همون شب اول، شوهرش دو روز تهران بود پنج روز شهرستان یه پروژه گرفته بود، من اون پنج روز خونش بودم هر شب میکردمش، میگفت شوهرم کاکولده، میخواد ضربدری منو با دوستاش به اشتراک بزاره من قبول نمیکنم، گفتم چرا؟ گفت ازش خوشم نمیاد میخواد با این کار خودشو راحت کنه دیگه النی خانوم بیاره جلوم بکنه! بعد از وقت من پیشنهاد تری سام دادم وسط سکس، گفت تو هرچی بگی من انجام میدم، بعد از کلی وسواس اخرش گفت زیر بیست سال میخوام! یه سرباز براش ردیف کردم اوردمش خونه سه نفری رفتیم حموم، یه سکس غلیظ بالای چهل دقیقه تلمبه زدیم، پوزیشن های مختلف، وجدانا عرق از چاک کونمون دراومد فقط میگفت میخوام توم باشین، دوتایی بکنید، سربازه خسته شد اون خسته نشد! اون روز گذشت الان میگه بازم میخوام ولی هنوز نفرشو پیدا نکردم، بخدا قسم همش واقعی بود، م
نوشته: حمید
14 پاسخ به “عشق بچگی رو بعد از ازدواج دیدم”
باشه قسم نخور عزیزم
فقط،یکم دیگه قسم میخوردی باور میکردیم حمید جان
حقیقتا نمیفهمم اینهمه اصرارو برای واقعی بودن یه داستان…همینجا،یه نویسنده داشتیم،یعنی دست و قلم قویا،رسما نویسنده بود،جوری داستاناشو مینوشت که منو یاد نویسندگان بزرگمون مثل احمد محمود مینداخت،اسمش اساطیر بود،داستاناش که اکثرا تخیلی بود انگار واقعیت زندگیمونو میکوبید تو صورتمون!برین پیدا کنین بخونین چون ارزشش رو حتما داره…برای این گفتم تا بدونین نیازی نیست داستانتون تماما حقیقت باشه،فقط کافیه خواننده رو با خودش همراه کنه،همین…این داستان اما،داستان متوسطی بود که میشه نویسنده روی نوشتنش کار کنه تا بتونه داستان خوب بنویسه و …ممنون
👍 👍 ❤️
تو ک راست میگیولی کیرم دهن خالی بند
من هستم بی ناموس
تاپیکمو ببین از مال من حتما خوشش میاد
چرندیات حاصل مصرف همزمان روغن موتور وبنگ
خب بهش منو پیشنهاد بده شق و رقم
عالی بود
مگه میشه؟ مگه داریم؟
باورم اسنپ گرفته 10 دقیقه دیگه میرسه که بکنمش فعلا صب کن
تق تق تق،بیدارشو دیرت میشه
عالی