یکی دو ساعتی به صبح مانده بود. صدای خش خش جاروی پیرمرد رفتگر بهتر از هر ساعت دیواری دیگری، زمان را اعلام می کرد. روی کاناپه ولو شده بودم و سرش روی پاهایم بود. اگر خوابش نبرده بود داستان پیرمرد رفتگر را برایش تعریف می کردم. این که در این چند سال، فاصله بین دو خش خش جارویش تغییر نکرده بود. این که همیشه اول سمت چپ خیابان را انتها جارو می کشید و بعد سراغ سمت دیگرش می رفت.
بدن لخت اش را مثل جنین جمع کرده بود و موهای بلند خرمایی اش روی پاهایم را پوشانده بود. از این زاویه، قوس زیبای کمرش و برجستگی باسن و پوست سفید بی عیبش زیر نور اندک خیابان ، خود نمایی می کرد ولی صورتش را تاریکی پوشانده بود. بازوهایش تا انگشتانش با ظرافتی بی بدیل تراش خورده بودند و لاک طلایی اش در تاریکی، برق می زد. انگار همه بدنش را چیره دست ترینِ سازندگان با ظریف ترین ابزارها ساخته بودند تا کم ترین عیبی نداشته باشد. نفس های بریده می کشید و گاهی پیچ و تابی به بدنش می داد.
موهایش را به آرامی نوازش می کردم تا بیدار نشود. لحظه ای از خواب پرید و دستم را گرفت، دستم را بین بازو و سینه اش قرار داد و دوباره با همان آرامش قبلی به خواب رفت. دستم بین نرمی سینه اش و سفتی بازویش بین هر دم و بازدم جابه جا می شد. این حس ساده آن قدر خوش آیند بود که آرزو می کردم خوابش مدت ها طول بکشد و من هم مدت ها بیدار بمانم. کمی که گذشت چرخی زد و رویش را برگرداند. با صدای خواب آلود پرسید که “چرا نمی خوابی؟”. جوابش را ندادم و صورتم را روی بازویش گذاشتم، بوسه کوچکی به بازویش زدم و بدنش را بو کردم. فکر می کرد که چون سرش روی پای من است، خوابم نمی برد، ادامه داد که “بریم روی تخت بخوابیم؟”. می خواستم بگویم که همین جا و همین طور خوابیدن تو، بهترین چیز جهان برای من است. کاش این پرنده های کثیف مزاحم خفه شوند و این پیرمرد رفتگر بمیرد تا من فقط صدای دم و بازدم تو را بشنوم. کاش دستم را دوباره توی بدنت غرق کنی و آرام بخوابی. کاش زمان همین جا متوقف می شد. می دانستم این حس هر بگذرد کم تر و کم تر می شود. شاید هیچ وقت دیگر، هیچ جای دیگر، به هیچ کس دیگر چنین حسی نداشته باشم. اما صدایم در نمی آمد. انگار فکم دیگر رمقی برای بازشدن نداشت.
بدن لخت اش را مثل جنین جمع کرده بود و موهای بلند خرمایی اش روی پاهایم را پوشانده بود. از این زاویه، قوس زیبای کمرش و برجستگی باسن و پوست سفید بی عیبش زیر نور اندک خیابان ، خود نمایی می کرد ولی صورتش را تاریکی پوشانده بود. بازوهایش تا انگشتانش با ظرافتی بی بدیل تراش خورده بودند و لاک طلایی اش در تاریکی، برق می زد. انگار همه بدنش را چیره دست ترینِ سازندگان با ظریف ترین ابزارها ساخته بودند تا کم ترین عیبی نداشته باشد. نفس های بریده می کشید و گاهی پیچ و تابی به بدنش می داد.
موهایش را به آرامی نوازش می کردم تا بیدار نشود. لحظه ای از خواب پرید و دستم را گرفت، دستم را بین بازو و سینه اش قرار داد و دوباره با همان آرامش قبلی به خواب رفت. دستم بین نرمی سینه اش و سفتی بازویش بین هر دم و بازدم جابه جا می شد. این حس ساده آن قدر خوش آیند بود که آرزو می کردم خوابش مدت ها طول بکشد و من هم مدت ها بیدار بمانم. کمی که گذشت چرخی زد و رویش را برگرداند. با صدای خواب آلود پرسید که “چرا نمی خوابی؟”. جوابش را ندادم و صورتم را روی بازویش گذاشتم، بوسه کوچکی به بازویش زدم و بدنش را بو کردم. فکر می کرد که چون سرش روی پای من است، خوابم نمی برد، ادامه داد که “بریم روی تخت بخوابیم؟”. می خواستم بگویم که همین جا و همین طور خوابیدن تو، بهترین چیز جهان برای من است. کاش این پرنده های کثیف مزاحم خفه شوند و این پیرمرد رفتگر بمیرد تا من فقط صدای دم و بازدم تو را بشنوم. کاش دستم را دوباره توی بدنت غرق کنی و آرام بخوابی. کاش زمان همین جا متوقف می شد. می دانستم این حس هر بگذرد کم تر و کم تر می شود. شاید هیچ وقت دیگر، هیچ جای دیگر، به هیچ کس دیگر چنین حسی نداشته باشم. اما صدایم در نمی آمد. انگار فکم دیگر رمقی برای بازشدن نداشت.
نوشته: مرغ مقلد
6 پاسخ به “صبح روز بعد”
برو بخاب صبح شد کسشعر نگوپیرمرد بیچاره رو کشتبه پرنده ها چیکار داری!!شفا شفا شفا
سعدیا مرد نکونام با گا رفت …
عنینه گوژ پشت ،با این اسم تخمیت،این الان که چی؟بدم میاد ادای این نویسنده های کاردرست رو در میارن…
سکسی نبود، ولی عالی حست رو رسوندی،،، خوش به حال کسایی که تو بغل عشقشون میخوابن…
ازنظر نگارش وتصویر پردازی بد نبود
نکردی یعنی،؟؟شُشی