بالاخره شب عروسی رسید. بعد از کلی خستگی و رقص و شام و بزنوبکوب، عروس و داماد با کلی ذوق و البته کمی ترس، وارد اتاق شدن تا کوس بکنند . اتاق پر از گل و شمع و بخور نعناع بود. خلاصه یه چیزی بین فیلم هندی و عطاری سنتی!
مهسا نشست یه گوشهی تخت، دستهاش رو تو آستین لباسش قایم کرده بود. علی هم که خودش هزار بار از رفیقاش شنیده بود که شب اول باید “مرد باشی و بکنی !” با شجاعت جلو رفت، اما وقتی پاش رفت روی پاشنه در، پرت شد رو زمین و اولین جملهاش تو شب عروسی این بود:
«یا حضرت فیل!کیرم شکست»
مهسا از خنده ترکید، ولی سریع خودشو جمع کرد. علی هم با اعتماد به نفس گفت:
«اینم از شروع رمانتیک مون… کیرم شکست»
بعد با کلی استرس رفت که شیرینی مخصوص شب اول، یعنی شیر و عسل، بیاره. اما چون تا حالا با عسل واقعی سروکار نداشت، یه شیشه “روغن شترمرغ#34; رو با عسل اشتباه گرفت! مهسا هم که تو نور شمع نمیدید، یه قاشق ازش خورد و گفت:
«این عسل چرا مزه پماد میده؟! و اسهال گرفت»
علی عرق کرده، گفت:
«اینو از عسل طبیعیتر پیدا نمیکنی! از خود شترمرغ گرفته شده!»
مهسا: «شترمرغ عسل میده؟! علی گفت اگه براش جق بزنی آره
مهسا گفت : وااا
علی: «تو رو خدا الان بحث نکن، بذار پیش بریم!»
بعد از اون ماجرا، علی تصمیم گرفت فضای رمانتیک بسازه. آهنگ عاشقانه گذاشت، ولی بهجای پلیلیست مخصوص شب عروسی، اشتباهی لیست تمرین بوکسش پخش شد! صدای مربی بوکس توی اتاق پیچید:
«پاشو! مشت بزن! بازو رو بگیر! نکنیاااا»
مهسا از خنده رو تخت افتاده بود. گفت:
«یعنی قراره منو از کوس ناکاوت کنی یا عاشق؟»
علی که دیگه داشت له میشد از خجالت، شمعها رو خاموش کرد. اتاق تاریک شد. وسط سکوت، مهسا گفت:
«علی؟»
علی: «جون دلم؟»
مهسا: «یه سوال دارم…»
علی با ترس: «بپرس عزیزم…»
مهسا با صدای خجالتی:
«چراغ خوابمون چرا داره صدای بوق میزنه؟ مگه نمیخوای منو بکنی؟»
علی: «اون چراغ نیست، پشهکش برقیه!»
ناگهان بوی سوختگی کوس بلند شد. معلوم شد علی چون بلد نبوده، پشهکش رو برعکس به برق زده و الان بالش در حال آتشسوزیه و کوس رو هم سوزنده!
تا صبح نه از عشق خبری شد، نه از رابطه، فقط دو تا تازهعروس و داماد بودن که با کپسول آتیشنشانی، بالش خاموش میکردن و روغن شترمرغ از دهنشون میپاک کردن! و به کوس پماد سوختگی زدند
فردا صبح، مادر مهسا اومد در زد:
«دخترم؟ همه چی خوب بود دیشب؟»
مهسا با لبخند گفت:
«آره مامان… یه شب بهیادموندنی بود. فقط اگه بالش اضافه دارید بیارید، این یکی قربانیِ عشق شد!»
مامانش گفت : از کوس کردت
مهسا گفت : نه بابا ، بلد نبود بکنه بالشمو سوزوند کسم سوخت
مامانش گفت : کوستم سوخت؟
مهسا گفت : نه ولی الکی گفتم سوخیده
مامانش گفت خب خدا رو شکر
بخواب ، خب؟
اونم گفت خب و خوابید
نوشته: علی
2 پاسخ به “شب اول، کابوس یا کنسرت؟!”
علی جان از نظر من کسشر بیش نیست داستانتمرد حسابی من به این خندیدم ولی نه به خاطراینکه خنده دار باشه از حرص خندیدم که داستانتکسشر بود
تو رو خدا داستان مینویسید شعر تحویل ندید