شب‌های تسخیر: وقتی میل و هوس توی بدن مردونه‌ات شعله می‌کشه

قبل از شروع اینو میگم که سعی کردم هنر نوشتن رو بدون کلمات مستقیم و عدم استفاده از دایره لغات پورنو بنویسم
اگر وجودت رو لرزوند و حالت خوب شد نظر قشنگتو برام بنویس
و اینکه داستان فانتزی هست و واقعیت نداره
دوستتون دارم ❤️

شب با بوی دریا و چوب خیس شروع شد. کنار پنجره ایستاده بودی، پرده‌های نازک با باد ملایمی تکون می‌خوردن. نور چراغ‌ها یک خط کم‌رنگ روی زمین می‌انداخت و لیوان نیمه‌پری که دستت بود، آروم لرزید. ولی چیزی که تو رو درگیر کرده بود، بیرون پنجره نبود—بیشتر پشت سرت بود. چهار نفر، چهار جفت چشم که فقط تو رو نگاه نمی‌کردن، بلکه حس می‌کردن. هرکدوم یه چیزی ازت می‌خواستن. نفسشون توی گردنت پیچید. صدای یکی‌شون خیلی نزدیک به گوشت گفت: «تو می‌دونی که ما اینجاییم فقط واسه تو.»

سکوتت مثل یه زبان بود که با نگاهت حرف می‌زد. هیچ چیزی نمی‌گفتی، اما بدن و چشمای تو داشتند همه‌چیز رو می‌گفتن. یکی‌شون دستش رو گذاشت روی شونه‌ت، با آرامش. دومی لبخند زد و یه قدم عقب رفت، نه اینکه صحنه رو بذاره، بلکه منتظر بود ببینه چی می‌شه. چهارمی فقط نگاهت می‌کرد. هیچ حرفی نمی‌زد، اما می‌خواست چیزی رو ازت ببینه که خودت هنوز نمی‌دیدی. وسطشون ایستاده بودی. نه به عنوان طعمه، بلکه به عنوان کسی که می‌خواست انتخاب کنه. یک صدای آرام درونت گفت: «حالا نوبت توئه.»

بدون مکث، قدم برداشتی و شروع کردی به لمس کردن. از هر کدوم یه چیزی می‌خواستی، بدون کلمه، بدون هیچ توضیحی. یکی رو برای پناه می‌خواستی، یکی دیگه رو برای لرزش، سومی رو برای سقوط و چهارمی رو برای تاریکی. هیچ‌کدوم نه شگفت‌زده شدن، نه عقب کشیدن، فقط همه‌چیشون رو به راحتی پذیرفتن. اتاق دیگه روشن نبود. چراغ‌ها هیچ معنی‌ای نداشتن و موسیقی هم قطع شده بود. هیچ‌چیز جز نفس‌ها و بدن‌ها نبود. و تو، وسط همه‌ی این‌ها، چیزی جز خودت نبودی، خودت به طور کامل.

یک لحظه همه‌چیز متوقف شد. انگار زمان از حرکت ایستاد. خودت رو از بیرون دیدی. نه با ترس، نه با دلهره، بلکه با یک احساس جدید. فهمیدی دیگه همون آدم قبلی نیستی. کسی که همیشه فقط تحمل می‌کرد و هیچ وقت نمی‌خواست، حالا وسط همه‌چی قرار گرفته بود، خواسته، میل کرده و تماماً بیدار. بلند شدی، نه برای رفتن، بلکه برای ایستادن، برای درک کردن چیزی که حالا بودی.

رفتی به سمت پنجره. پرده رو کنار زدی. نسیم سرد صورتت رو لمس کرد. درست مثل اولین بار که یکی اسمت رو صدا زد و تو اون رو شنیدی. از پشت یکی پرسید: «کجا میری؟»
لبخند زدی. نه برای دلبری و نه برای اطمینان. لبخند زدی چون فهمیدی که رسیدن، فقط با ایستادن وسط خواسته‌ها به دست میاد.

و گفتی: «نمی‌رم… تازه رسیدم.»

به قلم رایان

نوشته: پیمان

بازدید 9,139

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “شب‌های تسخیر: وقتی میل و هوس توی بدن مردونه‌ات شعله می‌کشه”

  1. اقا اولش خوندم گفتم شاهکار ادبی انگار قراره بخونم.ولاکن تخماتیک ادبی هم نبود

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید