همه ما یک روز بیداری داریم. روزی که برای اولین بارخود واقعیمون رو میشناسیم. لحظه خود اگاهی من زمانی بود که در دوران دبستان به همراه خانواده سفری به شمال رفته بودم وقتی تو قسمت کم عمق دریا شنا میکردم پوسته خالی یک جانور دریایی رو کف دریا پیدا کردم شکلی مثل استوانه داشت با یک شکاف عمودی به شکل هلال وسطش و رنگ های خیلی زیبا. یادمه یه پسر بچه پنج شش ساله اون رو دست من دید اومد جلو گفت این چیه گفتم هیچی برو میخواستم برگردم هتل اما همچنان دنبال من میومد هی میپرسید اون چیه؟؟؟ منم که حوصله نداشتم گفتم این حلپیچه!! گفت منم میخوام گفتم فقط باباها میتونن اینو پیدا کنن برو از بابات بگیر! بچهه رفت منم رفتم هتل دوش گرفتم و اومدم پایین تو لابی که مامان اینا بیان بریم ناهار که دیدم بچهه با خانوادش اومد مرتبا داشت عر میزد و گریه میکرد که نریم تو!!! برگردیم دریا!!! من حلپیچ میخوام!!! باباشم که معلوم بود بچهه کلی مخشو خورده یهو عر زد اخه حلپیچ دیگه چیه؟؟ از تو کونم در بیارم بدم به تو؟؟؟ دقیقا اون لحظه رو یادمه ظهر پنج شنبه بود و تلویزیون لابی داشت سریال شرلوک هلمز رو میداد یه حس گرمای درونی.یه رضایت. یه زنده بودن خاصی رو درونم حس کردم!! مثل پیامبری در لحظه مبعوث شدنش!! اولین بار بود که یک کلمه جدید خلق میکردم و فکر کنم اولین بار هم بود که کسیو سرکار میزاشتم حداقل اون اولین باریه که یادم مونده چون قبل از دبستان من بجز خانواده و فامیل با ادمهای دیگه در ارتباط نبودم و برخلاف بقیه بچه ها هرگز منو امادگی ثبت نام نکردن. وقتی هم دلیلشو از مادرم پرسیدم گفت هر جا بردمت گفتن دایناسور قبول نمیکنیم!! جوری خورد تو ذوقم که به غلط کردن افتادم دیگه هرگز چیزی از مادرم نپرسم!!! دبستان تموم شد و رفت ما به دوران دبیرستان رسیدیم تو دبیرستان معلم دینی ما یه اخوند بود که بهش میگفتیم باغچه!! از یه جا شنیده بود چه لقبی بهش دادیم سر کلاس گفت عیبی نداره باغچه یعنی مجموعه گلها که من یهو گفتم اقا اجازه باغچه فقط گل نیست کودم توش میریزنا !! کلاس ترکید اینم جوری چپ چپ نگام کرد که عزراییل هرگز اونجوری جنتی رو نگاه نکرده بود!! اقا این تا دلتون بخواد زر مفت میزد منم تا دلتون بخواد ازش سوتی میگرفتم سر همین با من خیلی بد بود. دوستان در زمان اشغال افغانستان توسط شوروی شخصی به نام محمد شاه که به شیر دره پنج شیر معروف بوده با یه نیروی پارتیزانی با روسها میجنگیده بین سربازاش فردی به نام کریم داشجقال حضور داشته که تک تیر انداز معروفی بوده جوری که از پنجره دیدبانی تانک روسی که به شکل یک علامت مثبت است میتونسته راننده رو بکشه اینقدر اینکار تکرار میشه که تانکهایی که به دره پنج شیر میفرستادن روبه سیستم دیدبانی پریسکوپی مجهز میکنن در کلاس ما هم فردی به نام حمید بود که اخرای کلاس میشست و معروف بود که سر کلاس درس مداوم در حال جق زدنه من به شوخی اسم اون مادر مرده رو حمید داشجقال گذاشته بودم !!! چند وقت بعدش وقتی داشتم یکی از همکلاسیهام رو نصیحت میکردم که حتما دختر خالشو بکنه اخونده بی هوا اومد تو کلاس و حرفامو شنید به دوستم گفت به وسوسه های این گوش نکن گفتم مگه من شیطانم که کسیو وسوسه کنم؟؟ که اونم با حرص گفت مگه نیستی؟؟ خلاصه لقب شیطان موند رو من هر وقت سر کلاسش دست بالا میکردم چون میدونست میخوام بهش گیر بدم و ضایعش کنم با عصبانیت میگفت اعوذ باله من الشیطان رجیم!! خبیث ملعون لعیم رجیم!! اول اون بعدم مدیرو ناظم و در ادامه همکلاسیا این لقبو برام دست گرفتن اینقدر بهم گفتن که خودمم باورم شد. یادمه یه بار یکی از همکلاسیها دستشو برید یا سوزوند یا چی داد زد بر شیطون حرومزاده لعنت!! منم ناخوداگاه فریاد زدم حرومزاده باباته!!! خلاصه رسما باورم شده بود!!! یادمه اخونده راجع به ادم و حوا داشت حرف میزد که من دست بالا کردم!! چپ چپ نگاه کرد یعنی دستتو بنداز اما منم بچه پررو همچنان دستم بالا بود بچه ها یواش یواش شروع به هرهر خنده کردن و عملا به پیشواز کسشعر های مبارک من رفتن اخرش گفت خبیث ملعون لئیم رجیم باز چته؟؟ منم با لحن مظلومانه گفتم هیچی فقط یه سوال ازتون دارم!! صدای خنده ها بیشتر شد گفت بپرس ازمایش خدا!! بپرس شیطان!! پرسیدم اقا مگه شما نمیگین ادم و حوا از بهشت رونده شدن؟ اومدن زمین صاحب دو تا پسر شدن قابیل هم که هابیلو کشت موند یه پسر تنها!! حالا سوال من اینه از یه پسر تنها چجوری نسل بشر ادامه پیدا کرد؟ گفت خدا بخواد میشه!! گفتم اقا یه پسر تنها فقط یه کار ازش برمیاد که اونم کسی باهاش بچه دار نمیشه وگرنه این حمید داشجقال الان شونزده تا بچه داشت!! کلاس منفجر شد حمید از ته کلاس بهم فحش میداد اخونده از جلو کلاس!! حالا اخوندو داشته باشید یریم سراغ ناظم!! ناظم مدرسه ادم خیلی باحالی بود با همه رفیق بود با من رفیق تر اون زمان چون سر گروه تیم مشاعره مدرسه بودم کتاب شعر زیاد میخوندم یکی از عادتهای من این بود که شعرای بودار رو سوا میکردم از معلم ادبیات مادرمردمون که خیلی ادم خجالتیی بود معنیشو میپرسیدم اون بدبختم همش میگفت اینا منظور عشق به خداست یعنی حتی اگر شاعر میگفت دم دوست دخترم گرم دیشب تو ماشین چه ساک حقی برام زد بازم این یه جوری وصلش میکرد به عشق به خدا!! ناظم گفت دبیر ادبیات ازت شاکیه که کل هجویات (اشعار بی ادبی) تاریخ ادبی مملکتو دادی بهش معنی کنه منم جواب دادم برو بهش بگو یه کلمه بگه معنیشو نمیدونمو خلاص!!!الکی پای خدا رو وسط نکشه! ناظم ترکید از خنده یهو دیدم مدیر داره از پنجره دفتر نگامون میکنه ناظم دست تکون داد مدیر گفت اومدی تو برا منم تعریف کن!! به ناظم گفتم شماها بجز من کارو زندگی ندارین؟؟ اخه ناظم همیشه بهم میگفت ما و معلما نصف وقت ناهارو راجع به تو حرف میزنیم!! گذشت تا یه پنج شنبه ای که ما بر خلاف بقیه روزا ساعت دو تعطیل میشدیم اخوند امد در کلاس گفت کارتون دارم بعد از ظهر نرین!! و رفت تا عصر شد همه رفتن خونه بچه های کلاس ما موندن اقا هر چی صبر کردیم این نیومد. چون مبصر بودم گفتم من میرم دفتر میارمش رفتم دیدم تو دفتر تو حیاط مدرسه خلاصه همه جا رو نگاه کردم هیچ کس نبود البته اون مبصری منم داستان داشت میخواستن یکو انتخاب کنن روز قبلش یه زنگ معلم نداشتیم بچه ها با حرارت تمام داشتن بحث میکردن کی مبصر میشه (مبصر امتیازات خاصی داشت) منم طبق معمول داشتم کتاب متفرقه میخوندم صداشون مزاحمم بود داد زدم چقدر بحث میکنین بالاخره یه خری مبصر میشه دیگه… فرداش خودم مبصر شدم!!! البته مبصری من اینقدر زور گفتم دو هفته بیشتر دوام نیاورد اما لقب خره تا پایان سال تخصیلی روم موند!!! اومدم بالا با بچه ها رفتیم تو حیاط بازم پیداش نشد بچه ها گفتن بیاین همه جا رو بگردیم من گفتم بجز اطاق ویژه همه جا رو گشتم (اطاق ویژه اطاق استراحت معلما بود که قبل از قفل دار شدن درش منو بچه ها بارها نوبتی رو موکت کَفِش شاشیده بودیم!!) گفتم در زدم کسی نبود نزدیک ساعت پنج بود که ناظم با موتوراومد تو مدرسه گفت چرا اینجایین؟ داشتیم جواب میدادیم که یهو اخوند کون نشور با سر لخت بدون عمامه پیداش شد معلوم بود تو اطاق ویژه مثل گاو بعد از چرا حسابی خوابیده!! بچه ها پرسیدن کجا بودین؟ به دروغ گفت داشتم سخنرانی میکردم بچه ها گفتن تو مدرسه که کسی نیست برای کی سخنرانی میکردین ؟؟ خواست بپیچونه که من پرسیدم حالا راجع به چی سخنرانی میکردین؟؟ ؟ اخونده که ظاهرا از خواب که پامیشد اعصاب نداشت داد زد زنای محصنه منظور؟؟ پرسیدم موافق یا مخالفش؟؟ یهو ناظم ترکید!! خودمم بعدش!! اخونده شروع کرد به عربی یه چیزایی رو بلغور کردن ناظم گفت کارت تمومه بدبخت امشب سنگ میشی!! خلاصه با ناظم و بچه ها کلی به ریشش خندیدیم. شنبه مدیر منو خواست گفت یکمی کمتر سر کلاس این شیطنت کن از دستت خیلی شاکیه گفتم اخه یک نفس کسشعر میگه گفت بچه جان این باید کسشعر بگه که حقوق بگیره خرج زنو بچشو بده تو فکر میکنی این چیزایی که تو میفهمی ماها نمیفهمیم؟ خودت تنهایی کشف کردی اینا همش چرندیاته؟ واقعا غافلگیر شدم یعنی حتی مدیر هم به این حرفا اعتقاد نداره؟؟ پس برای چی این چرندیات رو فرو میکنن تو مغز ما؟؟ چند وقت بعد من و دو تا دوستم بهروز که شرح حالشو تو فصل اول مردم ازاران نوشتم و حسن که پسر قوی هیکل چهارشونه ای بود رفتیم بازار رضا که سی دی درایو حسن رو که خراب شده بودو بدیم تعمیر طرف گفت یک ساعت دیگه بیاین حاضره ما تو پارک دانشجو نشسته بودیم دیدم کسی حرفی نمیزنه کتاب در اوردم که بخونم که داد بهروز در اومد که تو کونت به زمین نرسیده کتاب دستته خوب یکمم با ما حرف بزن! گفتم خوب بفرمایید اقایون چه خبر؟ اما هیچ کدوم از ما چیزی برای گفتن نداشتیم بعد از چند لحظه سکوت بهروز پرسید حالا چه کتابی بود؟ گفتم سه یار دبستانی گفت موضوعش چیه؟ جواب دادم راجع به حسن صباح خداوند الموت و موسس فرقه حشاشین که بعدها به اساسین معروف شد(درسته همون که بازی و فیلمشو ساختن) عطار نیشابوری شاعر معروف و خواجه نظام الدین طوسی وزیر اعظم . این سه نفر در کودکی با هم دوست بودن و با هم عهد کردن وقتی بزرگ شدن هرکی به جایی رسید دست بقیه رو هم بگیره که هر سه تاشون به شهرت رسیدن بهروز گفت بیا ما هم یه همچین پیمانی ببندیم جواب دادم هر سه تای ما از خانواده های متوسطیم و بی پارتی بعید میدونم همینجوری به جایی برسیم مگه اینکه نقشه داشته باشیم بهروز گفت مثلا چه نقشه ای؟ جواب دادم این ساختمون پارک شهرو میبینی؟ بیا عهد ببندیم اگر بین ما کسی پولدار شد دست بقیه رو هم بگیره اگر نشد در چهل سالگی هر چی تا اون موقع پس انداز کردیمو بزاریم رو هم این ساختمون استوانه ای شکلو بخریم و جنده خونش کنیم. تو که همش از جوندار بودن دخترای ترک تعریف میکنی ( همیشه میگفت دختر ترک ده تا پتو میشوره انگار نه انگار ولی دختر تهرانی یه برنج بار میزاره از خستگی میره تو کما .دخترای ترک زن زندگین اما دخترای تهرونی مثل عروسکن. خوشگلن ولی هیچ کاری ازشون بر نمیاد ) وظیفت جمع کردن ملافه ها و شستنشونه. حسن چون خیلی هیکلیه هرکی پول نداد و بد حسابی کرد مثل خر میزنتش پولو وصول میکنه. بهروز هم پرید تو حرفم و گفت تو هم چون نرگدا جنگیی اب از دستت نمی چیکه وایسا دم در ژتون بفروش!! حسن گفت اگر کارمون نگرفت چی؟ جواب دادم به دخترا میگیم بلندتر جیغ بزنن که هرکی از اونجا رد میشه حشری شه بیاد تو!! خلاصه دستامون رو گذاشتیم رو هم و پیمان بستیم که تئاتر شهرو بخریم و جنده خونش کنیم!!! چون کار تعمیر طول کشید من از بچه ها خدا حافظی کردم و رفتم خونه اما تو راه فکر عهدنامه به شدت ذهنمو مشغول کرده بود این فکر که دم در بشینم دیگران برن تو حالشو ببرن اصلا بهم نمیچسبید اما اگر کسیو هم راه نمیدادیم پولی در نمیومد سوال این بود که چیکار کنم که دیگران پول بدن من حال کنم؟؟ یادمه تو اون غروب پنج شنبه سرم پایین بود و دسته کیفمو با دو تا دست از پشت گرفته بودم جوری که وقتی قدم بر میداشتم کیفم مداوم از پشت به پاهام ضربه میزد ذهن کودکانه من درگیر حل معمایی بود که هر روز حداقل صدبار تو کلاسمون راجع به جوابش حرف زده میشد کودکی بودم که سعی میکرد راهشو در میان جاده مه الود اینده پیدا کنه اگر مثل بقیه اهل پورن و جقیدن بودم حل معما برام خیلی اسون میشد اما پاکی ذهن و بچه مثبت بودنم کار رو برام سخت کرده بود بعدها فهمیدم میتونم با تاسیس یک کمپانی پورن ساخت کلیپ و قرار دادنش رو سایت پولی به ارزوم برسم من حال میکردم دیگران پول میدادن اما ذهن کودکانه معصوم من اون زمان از پس حل اون معما بر نیومد . تا به امروز هر بار از کنار پارک دانشجو رد میشم و خلوتی تئاتر رو بر اثر عدم مدیریت صحیح میبینم نا خود اگاه لبخند میزنم بیخود نیست مقام اول فرار مغزهارو داریم اینجا هیچ کس قدر نبوغ رو نمیدونه!!!
چند وقت بعد تو ایام دهه فجر و بیستو دو بهمن به پیشنهاد مدیر یه مسابقه گزاشتن به اسم گنج پنهان گفتن هفت تا کاغذو روش مینویسیم گنج پنهان تو هفت جای مدرسه پنهان میکنیم هر کی پیدا کرد جایزه سنگین داره زنگ بعدش اخونده طبق معمول در حال زر زدن در مورد نگاه نکردن به زنای بی حجاب فامیل در دیدو بازدید های خانوادگی بود که من ورقه امتحانی و خط کشو بر داشتم کاغذ رو به قطعات کوچک تقسیم کردم بغل دستیم هم رو همشون نوشت گنج پنهان حدود دویست تا تولید و در زنگ ناهار همه جای مدرسه قایم کردیم فردا سر مراسم صبحگاه مدیر با دلخوری پشت بلندگو گفت یه ادم مریضی تمام مدرسه رو پر از این کاغذهای الکی کرده من هنوز وقت نکردم اون هفت تا کاغذو قایم کنم بعد دویست تاش تاحالا پیدا شده!!! خیلی سعی کردم جلو خندمو بگیرم اما نشد مدیر یه جوری با غیظ نگام می کرد که انگار میخواست سرموقطع کنه منم هی غشو ریسه میرفتم اخرش بابامو خواست مدرسه همه چیزو انداخت گردنم یادمه مدیر درحالت داد زدن میگفت اینو تو کدوم ازمایشگاه درست کردن بچه ادمیزاد اینجوری نمیشه!! اون شب پدرم انچنان کتکی بهم زد که صدا خر دادم یادش بخیر!!
زمان گذشت و به پایان سال تحصیلی رسیدیم اخونده داشت راجع به استمناء حرف میزد که اگر خودارضایی کنید پدر مادرا میفهمن میدونید از کجا؟ سریع جواب دادم چون خمیر دندون زود تموم میشه!! اخونده که سر جریان اونروز ماهها بود کاری باهاش نداشتم تعجب کرد گفت خمیر دندون؟ جواب دادم ادمهایی که تازه اون عادت بدو شروع میکنن از صابون استفاده میکنن اما حرفه ایها فقط از خمیر دندان ایرانی استفاده میکنن که هزار بار بهتره. خمیر دندان خارجی مفت نمی ارزه اصلا انگار نه انگار اما ایرانیش لذتش اینقدر زیاده که همه رو خیلی سریع به اون کار معتاد میکنه!! دوستان خمیر دندان ارزون ایرانی حاوی موادی است که اگر به پوست حساس الت تناسلی مرد بخوره حتی اگر بعدش کامل شستشو بدین انچنان میسوزه که طرف از شدت درد به عرعر میوفته و باید ببرنش درمانگاه!! در نتیجه اون حرف من نه تنها نصف کلاسی که توش بجز حمید داش جقال هیچ کس زیر بار جقی بودنش نمیرفت به فاک سگ رفتن. یارو اخونده هم تا پایان سال تحصیلی یک کلمه که باهام حرف نزد هیچ ورقه امتحانیمو هم گم کرد!! که در نتیجه مجبور شدم تابستون دوباره امتحان بدم!!!
ادامه دارد!!
نوشته: شاه ایکس
65 پاسخ به “شاه ایکس در تولد یک مردم آزار! (۱)”
خيلي بنظر من ك لوس بود و همش خودشيفتگي نويسنده بود ك خيلي هم خودشو خلاق ميدونست!!!بيشتر ي بچه بي ادب و بي فرهنگ بوده تا ي ادم طناز و بامزه!!!
کس و شعر داستانی یا داستان کس و شعری مسئله این است
چرت و پرت کاملمن که تا نصفه خوندم چیزی سردر نیاوردم
خرکیدم از تنده بیلی خاحال بود.لایک سوم.حالا چندم دبیرستان بودی؟
ننمدونم چه دسته گلی به اب دادی که زدی تو کار نویسندگییعنی کامنتات کم بودحالا باید داستانتم بخونیمچرا نمیشه از دستت خلاص شدخخخخخخدمت جیلیز و ویلیز داداشگنج پنهان ماییلایک داری داداش
الهي بتركي از بس خنديدم بيگ لايك داري تو معركه ايي پسرادامه بده شاه ايكس
ملکه پلاستیکی عرضم به عرضتون که خودت میگی بچهکدوم بچه اینقد زبون داره و نحوه نوشتارش مث نویسنده های طنز پردازه ، درکل کارت درسته ادامه بده ???
ﻣﻠﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻭﺳﻜﻠﻦ ﻃﺒﻴﻌﺘﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺯﺑﻮﻥ ﭼﻬﺎﺭﺩﻩ ﭘﻮﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﻴﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﻧﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﻟﺤﻨﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ :/
دمت خیلی عالی بود
خدا همیشه دلتو شاد کنه دلم باز شد از خنده …عالی بود عزیزم منتظر ادامشم ?
خوب بود ممنون مثل همیشه با خوندن نوشته های شما لبخند به لبم اومدو روحیم عوض شد اما فکر میکنم نسبت به قبلیا ضعیفتر بود
Shah qخوب بودفقط ی چیزیاینجا هرکی قدیمی هسیا چ میدونمبیشتر میشناسنشکامنتاش خوبهیکی جدید بیاد بنویسه خارش گاییدس خخخخچرا؟از زمینو زمانش ایراد میگیرن
مثل همیشه عالیقسمت گنج پنهان و خمیر دندون خیلی باحال بودای کاش پیوسته تر مینوشتی
طنزش جالب بودولی بعضی جا دیگه خیلی لوس شده بوددلیلی هم نیس که باور کنیم حتما واقعی هسدر کل مرسی شاه ایکس جان
این همه شاه ایکس شاه ایکس آخرش همین؟!؟!چه لوس بازی ایعجب چرت مزخرفیعزیزم کسایی که کمبود دارن اینقد لوسن و دلشون میخواد کمبودشونو جبران کنناصلا قشنگ نبوداون مدرسه نبوده طویله بوده که این همه کس گفتی و اخراج نشدیخودتم فک کردی خیلی شیرینی!!!داشجقال رو هم که میخواستی توضیح بدی باید با پرانتز از بقیه داستان جداش میکردیخلاصه ما دلمونو صابون میزدیم واسه داستانات ولی 180 درجه که خوبه 720 درجه ذهنیتم عوض شد
as B sa عزیز!قاعدتا اگه یه چیز ۷۲۰ درجه بچرخه، برمیگرده به حالت اولش.اگه منظورتو با یه مثال دیگه میرسوندی بهتر بود.
ارش6107 عزیز عالی بودن از خودتونه
سیرتیکال عزیز مجددا نفستون گرم
خدمت اساتید ریاضیات عرض شود که خودمون میدونیم میاد سر جای اولشنیاز به یاد دادن دایره ی مثلثاتی نداریممفهومو بچسب که یعنی با خوندن داستان نه چیزی بهمون اضافه شد نه کمچرخیدیم ولی به جای اول برگشتیم
شاه ایکس جان من ادعای نویسندگی نداشتم و ندارم…منم مث هرکس دیگه که میاد اونجا، اونطور که دوس دارم نظرمو بیان میکنم…بعدشم شما بازدید داستاناتو ببر رو ده هزارتا بعد ادعای استادی بکن
خدا لقدت کنه 🙄
میاد اینجا نه میاد اونجا ههههه
ببین خدایی سریتیکال و دکتر چجوری و با کلمه ‘عزیز’ از من خواستن که منظورمو توضیح بدم ولی نویسنده داستان چطوریکسی که بین این جمعیت اینقد محبوبه رفتارشم باید همین قدر بزرگ باشهآآآآآره بابا…من نه مغز دارم نه هیچی…تو خوبی…پر قدرت ادامه بده
sepide58 جون جون جونم عزیز دلم الان این تیکه رو بابت این داستان بارمون کردی یا بابت اون کامنتی که تو تاپیک چهار نویسنده خطرناک سایت را بشناسید راجع بهت نوشتم؟؟ تکلیفو مشخص کن بفهمم باید فرار کنم برم شمال یا کلا از کشور خارج شم!! ?
درودبه شاه ایکس طنزپردازهشیاروهمیشه درصحنه بیدار!راستش معتقدم بهترین راه پیروزی درجروبحث کناره گیری ازجروبحثه!اینجابالای 15تانویسنده ی خوش ذوق وخلاق داریم ک هرکدوم سبک خاصی دارن وطرفداران بخصوصی،وشمایکی ازهمین افرادی راستش توقع این همه دیسلایکونداشتم وبنظرم اکثرانتقادهاجنبه ای فارغ ازموضوع وسبک نگارش داستان داره!موفق باشی دوست عزیز
اسب سا:ادعاشم داشتی مطمئن باش کسی اینجا اینقدر احمق نبود که باورت کنه اونم در مورد جنابعالی که سوادت در حد سرایدار مدرسه هم نیست!! اینکه هر کی اینجا دو خط مینویسه زیرش نقد می نویسی یک دو سه چهار… ایراد هاشو لیست میکنی اسمش انتقاده. نظر دادن یعنی خوب بود بد بود عالی بود مزخرف بود و… حالا ممکنه بگی مشکل انتقاد چیه؟ انتقاد کردن صلاحیت میخواد طرف بیست تا فیلم می سازه ده تا سیمرغ بلورین میگیره بعد میشه منتقد سینما!! با پروفایل خالی نمیشینه نویسنده های تگ دار اینجا رو نقد کنه اسمشو بزاره اظهار نظر!! حالا یا شعورت نمیرسه تفاوت این دو تا رو درک کنی یا فکر میکنی بقیه هم مثل خودت خاکسترین نمیفهمن که در هر دو حالت سخت در اشتباهی.راجع به تعداد بازدید کننده ها الان رفتم دیدم تنها در پاریس چهلو یک هزار تا پرستار پدر بزرگ (1) صدو هجده هزارتا قسمت دومش چهل هزار تا سکس ماساژ چهلو یک هزارتا… ولی شما درست میگی داستانای من تاحالا بالای ده هزارتا بازدید کننده نداشته… مارو بگو طرفمون از ایناست که اول دبستان رفوزه میشن هنوز شمردن بلد نیست داریم بهش ایراد میگیریم چرا مثلثات بلد نیستی!! راجع به رفتار بزرگ گفتی فرانکلین روزولت گفته پست ترین افراد اونایین که فرق محبت رو با ضعف نمیفهمن اتفاقا وقتی من جواب کامنت های زیر نوشته هامو میدم کامنت های امثال جنابعالی رو ندیده میگیرم. برو خودت ببین. اما چند وقته میبینم هی زیر داستانای بقیه نقد و لیست ایرادات می نویسی بعدم چون کسی ادم حسابت نمیکنه جوابتو بده رفتی تو این توهم که رئیس کانون نویسندگانی!! حدتو بدون…
هزارو یکشب دوست قدیمی و یار وفادار بعضیا هنوز صفحه کامل باز نشده دستشون تو شورتشونه!! ملاک ارزش کار تایید خوبانی مثل شماست نه چیز دیگه . سپاسگزارم از همراهیتون…
نخوندم اون تایپک رو که! من که زیاد تایپک نمیرم میدونی کهاما اگر بهم تیکه پروندی بهم فکر کنم از کشور خارج بشی به نفعته ?
سپیده جون جون جونم اون چیزایی که من راجع به شما اونجا نوشتم اگر بخونیش هیچ جای زمین برام امن نیست!! باید سفینه بسازم برم به کهکشان دیگه!! ?
برم پیداش کنم خونت پای خودته:-/ ?
اون تیکه که پسر تنها فقط میتونه یکار کنه وگرنه جقال باید شونزده تا بچه میداش خیلی خوب و اموزنده بود باید این جمله رو اب طلا بگیرن خخخخ
این داستانتم مثله بقیه داستانات عالی بود از خوندنش کیف کردم یا زمان دبیرستانم افتادم که ما هم یه اخوند پلاک برگشته داشتیم که میگفت ۲۹ بار حج رفته اونقدر بلا سرش اوردیم تا بالاخره در رفت از دستمون اون به بهانه حج
آخه بی شعوراولا اسب باباته که اشتباهی جفت گیری کرده توی قاطر به وجود اومدی!!دوما سواد من از جدن در جد تو بیشتره…تو که مث این بدبختا فقط ظاهر لغاتو میبینی و به مفهوم توجه نداری (البته از یه حیوون آدم چه انتظاری داره!!)سوما مطمئن باش اگه من یه روزی بنویسم بیشتر از داستان های تخماتیک تو بازدید میخورهچهارما من قدرت و صلاحدید نقد هر داستانی رو دارم چون هم سوادم بالاس هم اونقد داستان خوندم که بفهمم چیو نقد کنم…در ضمن ملاک کسشعر نویسی به ظاهر طنز و باز کردن تاپیک های مسخره به منزله لوس بازی نیس
ادامه :نمیخواد ادای آدمای فرهیخته رو در بیاری…آره بایدم کامنت منو امثال منو نادیده بگیریاینقد حقیری که انتقادهایی که بهت میشه رو قبول نداری و با اینجا این تاپیک های مسخره خودتو واسه نویسنده هایی مث سپیده و شادی و شیوا لوس میکنی…در حالی که کستانهای تو به گرد پای اونا هم نمیرسه…جمع لایک 2 تا کامنت انتقادیت به 14 میرسه…خفت از این بیشتر حیوون؟؟در ضمن اگه من رئیس کانون نویسندگان نیستم تو رو که تو شهرشون راه نمیدن…آخه میدونی جای حیوون اینجاها نیسدر آخر هم مرسی که کامنتامو میخونی و دنبالم میکنی…مشتاق ترم کردی
تو روحت???
شادی خانم شما احترامت واجباولا من شروع نکردم…منم مث اون 13 نفری که دیسلایک کردن منم خوشم نیومد و دیسلایک کردمو منم مث اینایی که گفتن داستان کسشعره منم خوشم نیومد و گفتم کسشعرهحالا این مستر که ادعاش کون خرو پاره میکنه فک میکنه هر خزعبلاتی تایپ کنه باید به مذاق همه خوش بیاد و به قول خودش خیلی زرنگه که ایراد از مثلثات من گرفته که بازم من مفهوم جملمو گفتممن شاه ایکسو میشناسم…قلبا هم دوسش دارم…ولی انگ (عنگ…املای اینو بلد نیستم) بی سوادی و نداشتن اطلاعات در حد سرایدار به من میزنه…آقا من فقط میگم هر نوشته ای قشنگ نیس و آدم به هرچرتی ک نباید بخنده وگرنه بقیه ی نوشته های شاه ایکس واقعا خوبه
من تو داستان عنکبوت بهتون انتقاد کردم شادی خانم تو 5 بندشما هم وقت گذاشتی و 5 تاشو توجیه کردی…حالا چه من قبول کنم و قانع بشم چه نشم…مهم اینه که شما به انتقاد من احترام گذاشتینولی ایشون حتی برای جواب دادن به من با توهین منو ‘اسب سا’ خطاب میکنه…در حالی که همه میگن ‘اس بی سا’ یا ‘اس بی اس’
بعضیا بیان ادب و احترامو از شادی خانم یاد بگیرن…بخدا من تگ شاه ایکسو گذاشته بودم برای تابستون که وقتم آزاده ولی …
ایول عزیزم ایدی من شاهه ایدی اینو از هر طرف بخونی اسب!! بالاخره هرکسی خودش بهتر میدونه چیه… هرچند از سطح شعورش مشخصه تا عرش خودشو برده بالا که تازه شده اسب!!در مورد اون شنا کردن هم اگر واقعا اینقدر به نظرت اومد باید خاطرات سربازیم و اشناییم با مردم ازاران نامدارو تحت عنوان طلوع مردم ازاران!! بشینم برات بنویسم جیگرت حال بیاد ببینی تحت تاثیر گرفتن یعنی چی !!! اقای مهران مدیری طنز پرداز معروف کشور یه مصاحبه داره که با لباس برره ای (شیرفرهاد) نشسته تو باغ محل فیلم برداری احتمالا کلیپش تو یوتوب باشه . بهش گفتن تو مجلات خیلی ازشما انتقاد می کنن یه حرف قشنگی زد گفت بعضیا خیلی بی استعداد تر و کمتر از اونن که چیزی خلق کنن عرضه دو دقیقه برنامه ساختنو هم ندارن. چون هنری ندارن که باهاش به چشم بیان انتقاد الکی میکنن که بگن ما هم هستیم!!! طرف داره پز بازید کننده های خیالی داستانهای هرگز ننوشتشو میده یعنی تو که دکتری بشین حساب کن این بدبخت چقدر کمبود داره!!! اتفاقا تابستون قبل هم یکی دقیقا مثل این به اسم حسام کس طلا که چون مدرسه تعطیل بود اینجا ول میگشت تگ منو شروع کرده بود تک تکشو خوندن و زیر تک تک نوشته هام خود خوری اضافه کردن به اونم گفتم عرضه شو داری بهترشو بنویس این گویو این میدان اونم رفت بنویسه اما فکر کنم مشقاش زیاد بود وقت نکرد احتمالا اونم گذاشته برا تابستون بعد که وقتش ازاده!!حالا هی ادمین بگه زیر 18 سال نیاد اینجا با اون متراژ ژنتیکی درازای گوششون بازم نمیشنون!! اون پیشنهاد روبوسی هم منو یاد مصرع اخر شعر سگی پای صحرا نشینی گزید انداخت!! وجدانن از من حیفت نیومد؟ شش ساله اینجا دوستیم مثلا!! یعنی هرچی با نوشته های من حال کردی کوفتت بشه!!!
تویی که از هر طرف بخوننت بازم اسبیو حرجی بهت نیست یادت باشه با پدر مادرت کاری نداشتم تو حرف خانواده رو کشیدی وسط… سوادت!!! از جدن در جد!!! من بیشتره؟؟؟ اره همین یه جمله مقدارشو دقیقشو کاملا مشخص کرد!! اسکل نفهم جد اندر جد. نه جدن در جد اول دبستانو قبول میشدی بعد میومدی سراغ نقد نوشتن!! یعنی از گوشت تمام اجدادت روهم حرومترش باشه اون حقوقی که معلم نهضت سواد اموزی دهتون میگیره. من همون اولین کامنتی که گذاشتی میتونستم بگم مدرسه ای که ما توش درس میخوندیم طویله نبود طویله جاییه که تورو توش پس انداختن… یا کسشعرو من نمیگم بابات میگه که ادعاش میشه بچه هاش مال خودشن… که البته هر کسی بیشتر از ده ثانیه بشناستت میدونه جفتش حقیقت محضه!! میتونستم بابت هر یه سانتیمتر گهی که اینجا خوردی جوری خارو مادرو ناموستو بکنم تو چاه مستراح که فقط دو سال بری پیش روانپزشک که گریت بند بیاد… ولی طرفم خودت بودی نه خانوادت… بدون هر داستانی رو که میخونم کامنتای زیرشم میخونم وگرنه ادراری که اول صبح تو چاه مستراح میریزم ارزشش از جسمو روح تو بیشتره… اینجا بودن کسایی که از نوشته های من انتقاد کردن که البته وقتی سالها اینجا بنویسی و تعداد کسایی که نوشته هاتو خوندن روهم بالای چند صد هزار نفر باشه طبیعیه توش چند تا انتقاد هم باشه با این فرق که خواننده های من واقعین نه مثل مال تو خیالی!!! معمولا جواب هیچ کدومو نمیدم نمونشم کامنتای زیر همین کار. اما یه بچه مدرسه ای که هنوز سرپاش میگیرن… دوروزه اومده اینجا… سروته قلم رو تشخیص نمیده… در حدی نیست که بخواد هر شب برای نویسنده های تگ دار لیست و نقد بنویسه. بقیه بزرگواری کردن تو دهنت نزدن شاید مثل مگس که محلش نمیزارن پر بزنی بری اما تو هی بیشتر میری تو این توهم که برخلاف ژنتیکت توانایی فهمیدن داری!! همونطور که اقیانوسو نمیشه تو ته استکان جا داد توقع درک طنز سیاه یا کلا فهمو شعور از چهارپای پشت کوهی مثل تو مثل توقع بی نهایت از سینوسه. پوزتو خودت ببند قبل از اینکه دیگران مجبور شن برات ببندنش…
آره گفتم که…کسایی که کمبود دارن مث ایجاد تاپیک های مسخره یا مث آیدی های شاهانه (ههههه) دلشون میخواد کمبوداشونو جبران کنن…بالاخره آدم از یه حیوون انتظار بیشتری ندارهآره من انتقاد الکی میکنم تا بزنیم تو پوز تو که برای کس لیسی میای این داستانای کسشعرو اینجا آپ میکنی و فک میکنی نویسنده ی قرن و برجسته ترین طنزپرداز سایتی…من مث تو نیستم که بیام کسشعر تحویل ملت بدم و ده پونزده تا دیسلایک پشتم باشه…پز دادن بهتر از کسشعر تحویل دادنه…آخه بدبختی که فک میکنی واسه یه سایت شخمی که بدون صلاحیت داستانای شخمی تورو آپ میکنه هنر نویسندگی داری و طنزپرداز حرفه ایش هستی…آره هرچی باشه اسب بابای قاطره پس پسرم یکم شعور یاد بگیر آخه اون ناپدریت برخلاف قولی که داده بود درست تربیتت نکرده
دیگه برا همه واضحه طویله کجا شد…تو کدوم دهکوره ای که ناظمش با موتور میاد مدرسه و میگه کونیمون کردی (هه!!)از خدا میخوام حداقل وقتی خواستی لحظه آخر به درک واصل شی مادرت بهت اسم واقعی باباتو بگه…امیدوارم وقتی میفهمی حروم زاده ای با خیال خوش بمیری پسرمبعدشم تو که هرچی گوه رو زمین بوده خوردی و چیزی واسه خونوادت نذاشتی…اونقد خوردی که اگه ملاک این بود الآن سالها بود شناسنامت باطل بود…اگه دوس داری پسرم بازم برات گوه سرو میکنم تا بخوری سیرشی…انقد حقیر و بیچاره هستی که حیفیم میاد شاشمم تو دهنت بریزم که گرم شیبعدشم میدونی چیه؟؟ زورت گرفته…عرضه نداری کامنت خوب بذاری میای کسشعر مینویسی زیر داستانا بعد به خودت میگی چقد باهوشم من ولی یه قاطر با خودش حرف نمیزنه پسرمآخه بچه کونی موقعی که من میومدم اینجا تو هنوز ختنه نشده بودی و داشتی عر عر از ناپدریت یاد میگرفتی…
در آخر :من برای همه ی داستانای سایت نقد مینویسم و انتقاد میکنم…تا چش بچه کونیایی مث تو درآدتو هم همونجا ها بچر تا گهی گیرت بیاد و بخوری و طنز سیاه (کسشعر محض) بنویسی بلکه کمتر عر بزنیالبته قول میدم دفعه بعد محکم تر پوزتو ببندم که ول نشیمن دیگه با یه حیوون حرفی ندارم…شب خوش پسرم
خوب بود ولی جای بهتر شدنم داره طبیعتاخسته نباشی از بابت تایپبعضیا تو کامنتا میخوان خودی نشون بدنمناظره که نیس دوستان. توضیحات روهمون اول داده نویسندهبه امید بازدید ۱۰۰۰۰۰تایی (clap)
اخه تو فک کردی چقدر تو این سایت محبوبیت و شهرت داری که اومدی اسم خودتو رو داستان گذاشتی و فک کردی که مردم بخاطرش میان میخونن ، چقدم بی مزه ای و کصنمک بازی در میاری. دیسلایک
شاه ایکس خیلی خوب بود دستت درد نکنه داشجقال عالی بود حلپیچ هم خیلی خندیدم دست مریزاد .
ببخش منظورم از بابک ، لایک بود نمی دونم چرا بابک نوشت (clap)
عجیب ولی واقعی! این همه دیسلایک را تا حالا زیر داستان هیچکدوم از نویسنده های برجسته بکن تو ندیده بودم. قبل هرچیز دمت گرم که لطف کردی و یکی دیگه از داستان های قشنگت رو نوشتی. میدونی که من طرفدارتم! فکر کنم فقط داستان تنها در پاریس رو نخوندم چون حسودیم شد که تو هم پاریس رفتی! میخوام نقد کنم ولی لطفا شاکی نشو: آقا زود جوش میاری. داستان هات بالاشهری و بعضی کامنت هات در حد زاغه های حاشیه ورامینه. نژادپرستی. من خودمم بچه تهرانم ولی نمی پسندم که دهاتی و شهرستانی را تحقیر می کنی. نوع نوشتنت را با اینکه می پسندم و می خونم، شائبه خودشیفتگی ایجاد میکنه. آزردن دیگران با کلمات پرطمطراق، فضیلت نیست. من الان کی هستم که دارم تو را نصیحت میکنم؟! بزن اسب و یابو و کل قشر زحمت کش بارکش رو آش ولاش کن فقط حواست باشه من تازه از باشگاه اومدم بدنم دم داره عصاب مصاب کلا ندارم. میزنم یکی رو نفله میکنم پونصد متری مرز ترکیه دستگیرم میکنن!
شاه ایکس جان خسته نباشید ? من نوشته هاتو خیلی دوست دارم
سلام بعد یه مدت اولین داستانیه که خوندم ازت خوشم اومد و اینکه شعریجات رو یجوری بهم وصل میکنی که اصلا ربطی به داستان نداره منو مجذوب نوشتت میکنه مرسی که مینویسی ?
اسب سا. چون نمیخواستی حرف بزنی چهل کیلومتر گه اضافه خوردی .اگر میخواستی حتما کل فاضلاب تهرانو سر میکشیدی!! که البته درستشم همینه فاضلاب جاش تو چاه مستراح است… به هر حال پدر مادرت خوردنی نیستن تعارفشون نکن!! اونوقت که تو هنوز تو کمر سگ من بودی. هزار تا بزرگتر از تو رو به غلط کردن انداختم. واقعا حیف سگ من که لا پای ننت شاشید تورو پس انداخت .نترس دارم برات…
هری کیو جی وای 1994. نفست گرم برادر که فرزند میرزایی سرشو داد مردونگیشو نه. ملک مطیعی رفت تسلیت. اما شماها هنوز مرامو زنده نگه داشتین. به هر حال حیف شما برای اون مستراح های عمومی که جمعشون مبشه همه کس این…
اس . باز عزیز و گرامی از شما سپاسگزارم . ایشالا بهتر میشه.
بیسکوییت منزوی محبوبیتو نمیدونم اما در مورد شهرت. بعد از سالها اینجا نوشتن دیگه تقریبا همه میشناسنم. جواب سوالت هم مفصلا در ابتدای قسمت اول مجموعه اخرین مردم ازار توضیح داده شده.
جناب اقای دیکر من گرامی نویسنده محترم. مهر تایید شما باعث افتخاره . سپاسگزارم
جناب اقای فرهاد شست شما خواننده چند ساله من هستید. و بابت حمایتتون تو این مدت ازتون سپاسگزارم. اما در جواب انتقادتون .نیچه گفته شخصیت من اون چیزیه که هستم . رفتار من پاسخ رفتر دیگرانه. شما که گفتی کودکیتو با فوتبال بازی کردن تو کوچه های خاکی گزروندی پس باید بدونی این جماعت ملایمت رو علامت ضعف میدونن. یه بچه مفعول که سنش نصف منم نیست تا سر کوچه میره چهل نفر انگشتش میکنن میخواد با حمله به یه نویسنده شناخته شده اینجا خودشو مطرح کنه و بشه شاخ سایت . بزرگواری سر جای خودش اما اهنو باید با اهن برید…
سریکس عزیز و گرامی از اشناییتون خوشحالم به جمع ما خوش امدید.حضور شما خوبان باعث دلگرمی برای ادامه کاره.
اچ پی پی1337 عزیز و گرامی خوشحالم که پسندیدید لینک نبقیه وشته هام تو تگ من هست امیدوارم لذت ببرید. بازهم سپاسگزارم.
ببخشید شما میگی این بچه دبستانی در حدی نیست نقدتون کنه پس چطور انقد به هم ریختتون پای داستان که اینهمه خودتون جر دادید بخاطرش؟ والا اینطوری که به نظر ما میاد حسابی ریده به هیکلتون همین بچه دبستانی
راستی اگه مرام و مردونگی نزد امثال شما فحش دادن به مادر بقیست که باید گل گرفت این معنای مرام رو! خاک بر اون سرتون .متاسفم
وای عالی بود شاشیدم از خنده خمیردندان بهترین بود من خودم امتحان کردم با خارجی انگار تنفس پوستی از کیر داری
خمیر دندون فقط مریدنت بقیه اداشو در میارن این یک تبلیغ نیست
میخواستم نقد بنویسم ولی دیدم نمیشه واقعا ایراد گرفت لعنتی خیلی خوب بود (dash) هر چند با تاخیر ولی شروع کردم به خوندن داستان ها ? لایک
خداااااا اخه چی افریدییییییی
کسشعر عالی ای بود خوشم اومد😂😂😂