با سلام خدمت بکن تو های عزیز
اسمم آرشامه و ۲۴ سال دارم
می خوام داستان کردن زن عموم رو براتون بگم
یه زن عمو دارم اسمش مهتاجه و ۶۰ سالشه اما اصلا بهش نمیاد که ۶۰ سالش باشه یه سینه سایز ۸۵ خوش فرم و یه کون قنبل شده تر و تمیز داره؛ از وقتی که یادمه همش تو نخ سینه ها و کون مهتاج جون بودم و همیشه به عموم حسودیم میشد که همچین کصی گیرش افتاده و می تونه از خوردن ممه هاش و کردن کون و کصش لذت ببره؛ یه پسر هم سن و سال خودم داره که همیشه با هم بودیم و با هم می رفتیم بیرون و اکثر اوقات به بهانه های مختلف می رفتم خونشون؛ عموم همیشه با رفیقاش میرفت بیرون و اکثر وقتها خونه نبود و وقتی من می رفتم خونشون و عمومم خونه نبود زن عمو مهتاج میومد پیش من و پسرش شروع می کردیم به حرف زدن؛و من هر وقت فرصت پیدا می کردم حسابی ممه های خوشکل و کون مهتاج جون رو دید میزدم اونم یه جورایی بو برده بود و از نگاش و رفتارش می دیدم که اونم بدش نمیاد که من ممه ها و کونش رو دید بزنم حتی وقتهایی که برامون چای می آورد و بهمون تعارف می کرد پیش من کامل خم میشد و چند ثانیه مکث می کرد تا من بتونم چاک ممه های خوردنیش رو حسابی ببینم
خلاصه همش تو کف این بودم که فرصتی گیر بیارم تا بتونم مهتاج خانم رو دید بزنم و همیشه با خودم می گفتم کاش این زن من بود اونوقت هر شب کس و کونش رو جر میدادم سینه هاش رو با ولع می خوردم و با انگشت و زبونم می افتادم به جون چوچولش و انقدر میلسیدمش که آبش راه بیفته و من مثل یه معجون خوشمزه آب کصش رو تا قطره آخرش می خوردم و بعد دوباره می افتادم به جون ممه هاش و انقدر میمکیدمشون که ازش خون راه بیفته
خلاصه روزها همچنان می رفت و من تو آتیش سکس با مهتاج جون می سوختم؛ یه روز عروسی یکی از فامیلهامون بود همه رفتن عروسی خانواده ما همشون رفتن عموم و زن عموم و پسرشم رفتن؛فقط من نرفتم راستش حوصله نداشتم؛ خلاصه که اون شب همه رفته بودن عروسی و من تنها تو خونه بودم داشتم تلویزیون تماشا می کردم که یهو یه چیزی مثل برق از سرم گذشت؛ گفتم حالا که عموم اینا خونه نیستن برم سر وقت لباسهای مهتاج جون و باهاشون حال کنم تا دم در خونشون گفتم خدا کنه فقط در رو قفل نکرده باشن رسیدم در خونشون دستگیره در رو گرفتم دیدم بله قفلش کردن در خونه رو؛ خیلی حالم گرفته شد و از اینکه نمی تونم با لباس زیرهای مهتاج جون حال کنم خیلی ناراحت شدم ناامیدانه اومدم برم خونه خودمون که یه لحظه چشمم به پنجرشون افتاد که باز بود و از این تورهای کشویی داشت؛ توریش رو کنار زدم و از پنجره رفتم تو؛ و مستقیم رفتم سر وقت کمد زن عمو مهتاجم؛ در کشو رو که باز کردم با یه عالم کرست قشنگ و رنگارنگ و شرتکس و شلوار توری خوشکل رو به رو شدم؛ یکی از کرست ها رو که رنگش قرمز بود گرفتم تو دستام و بردم جلوی بینیم یه نفس عمیق کشیدم انگار داشتم سینه های مهتاج جون رو بو می کشیدم؛طاقت نیاوردم کامل لخت شدم و کرستها رو یکی یکی بیرون میاوردم و می مالیدم به کیرم؛ بعدش یکی از شرتهاش رو جلوی دهنم گرفتم و لیس میزدم بعد می مالیدم به کیرم؛ بعدش یکی از شلواراش رو پوشیدم و از رو شلوار کیرم رو می مالیدم تا اینکه داشت آبم میومد راستش ترسیدم بریزم تو شلوارش گفتم حتما میفهمن که من ففط خونه بودم و کار من بوده آبروم میره به هر زوری شد جلوی خودم رو گرفتم که آبم تو شلوارش تخلیه نشه شلوار رو در آوردم و یه آن همه آبم اومد و ریخت رو فرش خونشون؛ منم یه کم مایع با یه کهنه خیس کردم و جاش رو پاک کردم
لباسام رو پوشیدم و دوباره از پنجره اومدم بیرون و رفتم خونه
اسمم آرشامه و ۲۴ سال دارم
می خوام داستان کردن زن عموم رو براتون بگم
یه زن عمو دارم اسمش مهتاجه و ۶۰ سالشه اما اصلا بهش نمیاد که ۶۰ سالش باشه یه سینه سایز ۸۵ خوش فرم و یه کون قنبل شده تر و تمیز داره؛ از وقتی که یادمه همش تو نخ سینه ها و کون مهتاج جون بودم و همیشه به عموم حسودیم میشد که همچین کصی گیرش افتاده و می تونه از خوردن ممه هاش و کردن کون و کصش لذت ببره؛ یه پسر هم سن و سال خودم داره که همیشه با هم بودیم و با هم می رفتیم بیرون و اکثر اوقات به بهانه های مختلف می رفتم خونشون؛ عموم همیشه با رفیقاش میرفت بیرون و اکثر وقتها خونه نبود و وقتی من می رفتم خونشون و عمومم خونه نبود زن عمو مهتاج میومد پیش من و پسرش شروع می کردیم به حرف زدن؛و من هر وقت فرصت پیدا می کردم حسابی ممه های خوشکل و کون مهتاج جون رو دید میزدم اونم یه جورایی بو برده بود و از نگاش و رفتارش می دیدم که اونم بدش نمیاد که من ممه ها و کونش رو دید بزنم حتی وقتهایی که برامون چای می آورد و بهمون تعارف می کرد پیش من کامل خم میشد و چند ثانیه مکث می کرد تا من بتونم چاک ممه های خوردنیش رو حسابی ببینم
خلاصه همش تو کف این بودم که فرصتی گیر بیارم تا بتونم مهتاج خانم رو دید بزنم و همیشه با خودم می گفتم کاش این زن من بود اونوقت هر شب کس و کونش رو جر میدادم سینه هاش رو با ولع می خوردم و با انگشت و زبونم می افتادم به جون چوچولش و انقدر میلسیدمش که آبش راه بیفته و من مثل یه معجون خوشمزه آب کصش رو تا قطره آخرش می خوردم و بعد دوباره می افتادم به جون ممه هاش و انقدر میمکیدمشون که ازش خون راه بیفته
خلاصه روزها همچنان می رفت و من تو آتیش سکس با مهتاج جون می سوختم؛ یه روز عروسی یکی از فامیلهامون بود همه رفتن عروسی خانواده ما همشون رفتن عموم و زن عموم و پسرشم رفتن؛فقط من نرفتم راستش حوصله نداشتم؛ خلاصه که اون شب همه رفته بودن عروسی و من تنها تو خونه بودم داشتم تلویزیون تماشا می کردم که یهو یه چیزی مثل برق از سرم گذشت؛ گفتم حالا که عموم اینا خونه نیستن برم سر وقت لباسهای مهتاج جون و باهاشون حال کنم تا دم در خونشون گفتم خدا کنه فقط در رو قفل نکرده باشن رسیدم در خونشون دستگیره در رو گرفتم دیدم بله قفلش کردن در خونه رو؛ خیلی حالم گرفته شد و از اینکه نمی تونم با لباس زیرهای مهتاج جون حال کنم خیلی ناراحت شدم ناامیدانه اومدم برم خونه خودمون که یه لحظه چشمم به پنجرشون افتاد که باز بود و از این تورهای کشویی داشت؛ توریش رو کنار زدم و از پنجره رفتم تو؛ و مستقیم رفتم سر وقت کمد زن عمو مهتاجم؛ در کشو رو که باز کردم با یه عالم کرست قشنگ و رنگارنگ و شرتکس و شلوار توری خوشکل رو به رو شدم؛ یکی از کرست ها رو که رنگش قرمز بود گرفتم تو دستام و بردم جلوی بینیم یه نفس عمیق کشیدم انگار داشتم سینه های مهتاج جون رو بو می کشیدم؛طاقت نیاوردم کامل لخت شدم و کرستها رو یکی یکی بیرون میاوردم و می مالیدم به کیرم؛ بعدش یکی از شرتهاش رو جلوی دهنم گرفتم و لیس میزدم بعد می مالیدم به کیرم؛ بعدش یکی از شلواراش رو پوشیدم و از رو شلوار کیرم رو می مالیدم تا اینکه داشت آبم میومد راستش ترسیدم بریزم تو شلوارش گفتم حتما میفهمن که من ففط خونه بودم و کار من بوده آبروم میره به هر زوری شد جلوی خودم رو گرفتم که آبم تو شلوارش تخلیه نشه شلوار رو در آوردم و یه آن همه آبم اومد و ریخت رو فرش خونشون؛ منم یه کم مایع با یه کهنه خیس کردم و جاش رو پاک کردم
لباسام رو پوشیدم و دوباره از پنجره اومدم بیرون و رفتم خونه
این یه قسمت از داستان من و زن عمو جونم بود
بقیشم میذارم هنوز به اصل کاری نرسیدیم که چجوری بالاخره موفق شدم به ممه های مهتاج جون و به کس و کونش برسم
نوشته: آرشام
7 پاسخ به “سینه های بی نظیر زن عمو مهتاج”
تو که حوصله نوشتن نداری باقیش هم ننویس
چرا امشب هرچی کصخله گیر ما افتادهاین کستان چی بود ک دو قسمتش کنی ؟یهو وسط داستان آبت اومد و سر و ته قضیه رو هم اوردی جقی ؟
فکر کنم نشه بودی داشتی توهمات می نوشتی که یهو خمار شدی نتونستی ادامه بدی گذاشتی واسه ی روز دیگه که دوباره توپ کنی بیای بنویسی
توهمات یه جقی زیر 15 سال ناموسا ادمین هرکی هر کص ماستی نوشت انتشار نده مطمئنم خود ادمین اینارو نمیخونه فقط برا اینکه فعالیت سایت بره بالا هرکی هر کصشعری نوشت انتشار میده بره خیاری
داستان های امشب یکی کیری تر از دیگری توی کیری بودن باهم مسابقه گذاشتن
اینم شانس ما. بعد ده روز اومدیم دوتا داستان بخونیم یکی از اون یکی کسشعر تر.بی خیال برم همون تاریخ ویلدورانت رو بخونم بهتره
کیر رستم از پهنا توی کونت جقی خان